بعضی جملهها رو اونقدر از اعضای سایت شنیدم که از همون کلمهی اول میدونم آخرش به کجا ختم میشه. یکی از پرتکرارترینهاش اینه: «من لاغر میشم، ولی دوباره وزنم برمیگرده». بعضیها ده بار، بعضیها بیست بار این چرخه رو تجربه کردن و حالا دیگه حتی وقتی وزن کم میکنن، از همون روز اول منتظرن که برگرده.
من این چرخه رو خوب میشناسم، چون نزدیک ۳۵ سال چاق بودم و بارها رژیم گرفتم. هر بار با یه تصمیم محکم شروع میکردم، چند کیلو کم میکردم و بعد بدون اینکه بفهمم چی شد، همهچیز برمیگشت سر جای اول. اون موقع فکر میکردم مشکل از ارادهی منه. سالها بعد، وقتی وارد مسیر لاغری با ذهن شدم، فهمیدم مشکل جای دیگهای بود.
تو این جلسه میخوام تجربه و دیدگاهم رو دربارهی کاهش وزن با قدرت ذهن با شما به اشتراک بذارم. اول ببینیم چرا وزن بعد از رژیم برمیگرده، بعد چاقی رو مثل یه زبان نگاه کنیم که یاد گرفته شده، و بگم اولین تغییرها توی خودم کجا دیده شدن. آخر سر هم یه تمرین ساده بهتون معرفی میکنم که کمک میکنه «زبان چاقی» خودتون رو بشناسید.
در این جلسه میآموزیم:

🔁 چرا وزن بعد از رژیم برمیگرده؟
ذهن ما دو بخش داره. یه بخش آگاهه؛ همونی که تصمیم میگیره، هدف میذاره و شب قبل از شروع رژیم با هیجان میگه «از فردا همهچیز فرق میکنه». بخش دیگه ناخودآگاهه؛ همونی که بیشتر رفتارهای روزمرهی ما رو بدون اینکه بهشون فکر کنیم اجرا میکنه.
رژیم فقط با بخش آگاه ذهن ارتباط میگیره. بهش میگه چی بخور، کی بخور و چقدر بخور. ولی بخش ناخودآگاه هنوز همون برنامههای قدیمی رو داره: وقتی خستهای بخور، وقتی تعارف کردن حتماً بردار، وقتی ناراحتی برو سراغ یخچال. چند هفته ارادهی آگاه جلوی این برنامهها رو میگیره، ولی اراده مثل باتری میمونه که وقتی فول شارژ باشه با قدرت کار رو شروع میکنه، ولی به مرور خالی میشه و دیگه توان اولیه رو نداره. ولی برنامههای ناخودآگاه چون با اراده در ارتباط نیستن، هیچوقت خسته نمیشن و همیشه آماده اجرا شدن هستند.
برای همینه که یه مهمونی، یه روز پرفشار یا یه دلخوری کوچیک کافیه تا همهچیز به هم بریزه. اون لحظه بخش آگاه کنار میره و ناخودآگاه دقیقاً همون کاری رو میکنه که سالها یاد گرفته. وزن هم برمیگرده، چون اون چیزی که وزن رو میسازه ذهن ناخودآگاهه که با رژیم گرفتن و ورزش کردن هیچ تغییری درش ایجاد نمیشه.
کاهش وزن با قدرت ذهن یعنی بهجای اینکه هر روز با ناخودآگاه بجنگیم، برنامههای ناخودآگاه رو عوض کنیم. وقتی ناخودآگاه عوض بشه، رفتارها هم بدون جنگ عوض میشن و وزنی که کم میشه دیگه دلیلی برای برگشتن نداره.

🗣️ چاقی مثل یه زبانه
یادته زبان مادریت رو چطور یاد گرفتی؟ کلاس نرفتی، مشق ننوشتی و امتحان ندادی. فقط سالها حرف زدن اطرافیانت رو شنیدی و تکرار کردی، تا جایی که امروز بدون یه لحظه فکر کردن حرف میزنی.
چاق شدن هم دقیقاً همینطوری یاد گرفته میشه. هیچکس تصمیم نمیگیره چاق بشه. ما رفتارهای چاقی رو از اطرافمون میبینیم، میشنویم، تکرار میکنیم و کمکم این رفتارها اونقدر طبیعی میشن که انگار جزئی از ما هستن. من اسم این رفتارها رو «زبان چاقی» گذاشتم.
یکی از عادتهای زبان چاقی من این بود که همیشه تهموندهی غذای بقیه رو میخوردم. سر سفره، هر چی توی بشقاب دیگران میموند، میکشیدم سمت خودم. حتی یه وقتهایی که میرفتم فستفودی و هنوز غذای نفرات قبلی روی میز بود، اگه حس میکردم مثلاً اون دو سه تیکه پیتزا دهنی نشده، قبل از اینکه گارسون برای تمیز کردن میز بیاد، میخوردمش. اون موقع اصلاً این کار به نظرم عجیب نبود؛ برای من یه رفتار عادی بود، مثل حرف زدن به زبون مادری.
آدمهای متناسب هم مثل ما مغز و معده و اشتها دارن. فرقشون اینه که این زبان رو یاد نگرفتن. برای همین براشون خیلی عادیه که نصف غذاشون رو توی بشقاب بذارن و پاشن، و ذهنشون حتی به تهموندهی غذای بقیه فکر هم نمیکنه.
زبان لاغری رو میشه یاد گرفت
هر زبانی که یاد گرفته شده، میشه یه زبان دیگه هم کنارش یاد گرفت. مغز ما تا آخر عمر توانایی یاد گرفتن داره؛ آدمهایی رو دیدیم که توی چهل یا پنجاه سالگی یه زبان خارجی یاد گرفتن و راحت باهاش حرف میزنن.
یاد گرفتن زبان لاغری هم از همون راهی اتفاق میافته که زبان چاقی یاد گرفته شد: شنیدن و تکرار. وقتی آگاهی تازهای رو بارها میشنوی و تمرینها رو تکرار میکنی، کمکم برنامههای تازهای توی ناخودآگاه ثبت میشن. اولش باید بهشون فکر کنی، ولی بعد از مدتی خودشون اجرا میشن؛ درست مثل کسی که یه زبان جدید یاد گرفته و یه روز میبینه حتی خوابهاش رو هم به همون زبون میبینه.
اینجا یه تفاوت مهم با رژیم هست. توی رژیم، تو هر روز باید با خودت بجنگی و جلوی خودت رو بگیری. ولی وقتی زبان لاغری رو یاد گرفتی، دیگه جنگی در کار نیست؛ رفتار لاغر برات همونقدر طبیعی میشه که رفتار چاق قبلاً طبیعی بود.

🌱 اولین تغییرها کجا دیده میشن؟
خیلیها فکر میکنن اولین نشونهی موفقیت باید روی عدد ترازو دیده بشه. ولی تجربهی من چیز دیگهای بود. اولین تغییر، توی رفتارم بود؛ اون هم جایی که اصلاً انتظارش رو نداشتم.
مغازهی کناری من یه سوپرمارکت بود و من هر روز کلی خوراکی ازش میخریدم و میخوردم. هر چیز جدیدی هم که میآورد، حتماً باید تستش میکردم. چیپس جدید، شکلات جدید، نوشیدنی جدید؛ فرقی نمیکرد. ولی بعد از مدتی که با ذهنم کار کردم، دیدم دیگه ترغیب به این کار نمیشم. یه روز به خودم اومدم و دیدم مدتهاست سراغ هلههوله نرفتم، بدون اینکه کسی جلوم رو گرفته باشه یا خودم رو مجبور کرده باشم.
تغییر روی بدن دیرتر خودش رو نشون داد. حدود یه سال بعد، نتیجه به شکلی شد که سروصدای اطرافیانم بلند شد و یکییکی بهم میگفتن «لاغر شدی! چیکار کردی؟». و جالب اینجا بود که من هیچکدوم از کارهایی که قبلاً برای لاغری میکردم رو انجام نداده بودم.
این ترتیب رو بدونی خیلی کمکت میکنه. توی کاهش وزن با قدرت ذهن اول ذهن عوض میشه، بعد رفتار و آخر از همه بدن. اگه این ترتیب رو ندونی، ممکنه بعد از چند هفته بری روی ترازو، تغییری نبینی و فکر کنی این روش هم جواب نداده؛ در حالی که تغییرهای اصلی داشتن توی رفتارت اتفاق میافتادن.
توی دورهی ورود به سرزمین لاغرها دقیقاً همین مسیر رو قدمبهقدم طی میکنیم؛ با فایلهای صوتی که آگاهی تازه رو وارد ذهنت میکنن و تمرینهایی که با تکرارشون، زبان لاغری توی ناخودآگاهت ثبت میشه. خیلی از کسایی که این مسیر رو رفتن، داستان و عکس تغییرشون رو توی آلبوم شگفتیسازان گذاشتن.
🧭 وقتی از خودت راضی نیستی
از وقتی لاغری با ذهن رو شروع کردم، بعضی جاها از عملکرد خودم ناراضی بودم. روزهایی بود که حس میکردم میتونستم بهتر عمل کنم، یا دیدم یه رفتار قدیمی دوباره سر و کلهاش پیدا شده. ولی هیچوقت به مسیری که در پیش گرفته بودم شک نکردم. نگرش من همیشه این بوده که مسیرم درسته و من باید بهتر عمل کنم.
این دقیقاً برعکس نگاهیه که توی سالهای رژیم داشتم. اون موقع با یه بار خراب کردن برنامهی رژیم، کل برنامه رو کنار میذاشتم و میگفتم «این رژیم هم به درد من نمیخوره». یعنی هر لغزش، دلیلی میشد برای اینکه مسیر رو عوض کنم و از اول یه روش دیگه رو امتحان کنم.
توی کاهش وزن با قدرت ذهن، لغزش بخشی از یاد گرفتنه. کسی که زبان جدید یاد میگیره هم وسط حرف زدن گاهی کلمهی زبان مادریش از دهنش میپره بیرون؛ ولی بهخاطر این، یاد گرفتن رو ول نمیکنه. همین که بفهمی کجا زبان قدیمی برگشته، یعنی داری زبان جدید رو یاد میگیری.
✍️ تمرین: زبان چاقی خودت رو بشناس
- یه برگه بردار و سه تا از رفتارهای «زبان چاقی» خودت رو بنویس؛ رفتارهایی که بدون فکر و خودکار انجام میدی. مثل همون تهمونده خوردن من یا تست کردن هر خوراکی جدید.
- جلوی هر رفتار بنویس این رفتار از کجا و از کی یاد گرفتی؛ از خانواده، از دوستها یا از عادتهای خودت.
- به یه آدم متناسب که میشناسی فکر کن و بنویس اون توی همون موقعیت چیکار میکنه. لازم نیست ازش تقلید کنی؛ فقط ببین که یه زبان دیگه هم برای همون موقعیت وجود داره.
- از فردا، هر بار که یکی از این رفتارها رو توی خودت دیدی، فقط توی ذهنت بگو «این زبان چاقیه». لازم نیست جلوی خودت رو بگیری یا خودت رو سرزنش کنی.
- آخر هفته ببین چند بار این رفتارها رو «دیدی». همین دیدن، اولین قدم یاد گرفتن زبان جدیده.
شاید اولش فکر کنی فقط دیدن یه رفتار چیزی رو عوض نمیکنه. ولی رفتاری که دیده میشه، دیگه مثل قبل خودکار نیست. من هم یه روز همینطوری متوجه شدم که سالهاست دیگه تهموندهی غذای دیگران رو نخوردم.
📝 برام بنویس
یکی از جملههای «زبان چاقی» خودت چیه؟ رفتاری که سالهاست بدون فکر انجامش میدی؟ تو هم مثل من وزن کم کردی و دوباره برگشته؟ تجربهات رو توی قسمت نظرات برام بنویس.
اگه از شرکتکنندههای دورهی ورود به سرزمین لاغرها هستی، بنویس اولین تغییری که توی رفتارت دیدی چی بود؛ شاید تجربهی تو انگیزهی شروع کاهش وزن با قدرت ذهن یه نفر دیگه بشه.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.51 از 100 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
به نام خداوند هستی بخش سلام ودرود برهمگی شما دوستان خوبم علی الخصوص استاد گرامی
امروز صبح که بیدار شدم همسرمو خوابالوده دیدم که به خاطر شغلش بسیار کمبود خواب داره وغرق درخواب یه حسی منو برد به دوران کودکیم من دردوران کودکیم کم مشکل وسختی نداشتم اما همیشه متناسب بودم
وهمیشه رویاداشتم وشاد وآزاد بودم وهمیشه خوشحال خونه ما حیات بزرگی داشت واتاق های کوچکی همیشه وقتی آفتاب اولین اشعه خودشون از لای پرده های کش دوزی شده داخل پنجره ای به داخل میزد بیدار میشدم ومستقیم به سمت حیاط میرفتم ونفس عمیقی میکشیدم بعد شستن روم ودستهام همیشه گاز روشن میکردم وکتری رودرحالیکه چار پای میگذاشتم روشن میکردم وپنیر ومربارو از داخل یخچال بیرون میاوردم واز جانونی نونی برمیداشتم وهمراه سفره کوچیکمون میاوردم وسط سالن وبعدش مامان وبابام بیدار میشدن وباهم صبحونه میخوردیم درحالیکه مادرم چای دم میکردوبرامون میریخت وبعد خوردن کمی نون وپنیر ومربا آلبالو خانگی بدو میرفتم بیرون داخل حیاط ودرحالیکه به پدربزرگم سلام میدادم ومیگفت ندو میخوری زمین با خنده میدوییدم سمت خونه عمه ام وشیرجه میزدم تو خونشون وهمیشه عمه ام بعد سلام خوبی میگفت بیا صبحونه اما من میرفتم تو اتاق پسرعمه هام که همبازی های من بودم وسروصدا میکردم که تنبلا پاشید الان کوچه رو بچه ها برای فوتبال میگیرن واوناهم که عشق فوتبال از جاشون میپریدن ودرحالیکه لقمه رو به زور عمه ام میگذاشت تو دهنشون کفششون میپوشیون ومیدوییدیم به سمت کوچه انگار بهمون جایزه میدادن وچقدر مشتاق کوچه رفتن بودم با اینکه حیاط بزرگی داشتیم
وقتی میرسیدیم دم درهیچ کسی درکوچه نبود اما ما ناامید نمیشدیم ودرخونه هارو میزدیم ویکی یکی بچه های خوابالو رو از رختخواب بیرون میکشیدیم تا تیممون رو جور کنیم من دروازه بان بودم چون پسرعمه بزرگم که همش سه سال ازم بزرگ تر بود اعتقاد داشت که من دخترمو وموقع حمله منو میزنن آسیب میبینم پی پست دروازه بانی تیم برای خودم بود ومن باخوشحالی والبته بادرد کبودی توپ جانانه دفاع میکردم ودرحالیکه خوشحال وزخمی از برد تیم بودم چند ساعتی رو دفاع میکردم از دروازه
وبعد از شدت خستگیو کبودی میومدم خونه وبااینکه دعوا میشدم ولی بازم میرفتم رور بعد وبعد از ظهر نوبت دوچرخه سواری موتوری بود که مسابقات متور سواری وتک چرخ زنی درکوچه معروف بود
وچقدر لذت بخش بود کری های بچگانمون احساس آزادی که موقع سرعت پاهامون از پدال دوچرخه رها میکردیمو وویژی میرسیدیم انتهای کوچه درحالیکه باد درلابه لای موهای من میرفت واحساس پرواز داشتم وپلاستیکی که لای چرخ به زور چپونده بودیم تا صدای موتور بده
چقدر لذت بخش بود واقعا هم که عاشق اون روزا بودم
اما از همه جالب تر این بود که موقع تنهایی یا با خدا صحبت میکردم یا آرزوهامو مرور میکردم رویای دانشمند شدن خوب یادمه اون روزا فیلم ابوعلی سینارو نشون میداد ومنم عاشق ابوعلی سینا شدن شده بودم وبا اینکه وقتی به بقیه میگفتم بهم میخندیدن که ابوعلی سینا مرد بود وتو دختری اما همیشه اعتقاد داشتم بقیه اصلا نمیفهمن ومن حتما دانشمند میشم وبه باحالی وموفقی ابوعلی سینا میشم وازدواجم نمیکنم ودرحالیکه اکتشاف پشت اکتشاف میکنم هرروز لذت میبرم از خلق چیزایی که دوستش دارم وزندگی ایده آلم میشه
امروز دوباره بعد سالها همون احساس داشتم که برم توی حیاطمون برم وبرای خودم یه حیاط پیدا کنم یه پارکی که جای حیاط وداشته باشه شاد باشم دوباره بشم عاشق یادگیری عاشق پرواز عاشق خوشی وخوشحالی دوباره رویای خودمو زندگی کنم واینقدر درگیر فکر وخیال مشکلات نباشم اون روزا اصلا اوضاع خوبی نداشتیم ولی من چنان احساس خوشبختی میکردم وآزاد ورها بودم که هیچ مانعی منو از رسیدن به رویاهام باز نمیداشت الانم باید دوباره دربیداری روباهامو ببینم زندگی کنم ودنبال کنم واز زندگیم نهایت استفاده رو ببرم این زندگی منه ومن یک بار به دنیا میام ویه بارم زندگی میکنم پس چرا باید غصه بخورم درحالیکه میتونم شاد باشم رویامو زندگی کنم وبگذارم خداهمه چیز حل کنه درست مثل اون موقع ها که میگفتم بهش خدایا خودت اینو درست کن ومیرفتم دنبال بازی ودرس هام وچیزای جالب دنیام ودرستم میشد وهمیشه اعتقاد داشتم بابا خداست ها مگه الکیه خدای همه کاراست خودش من بهش بگم درستش میکنه احساس میکنم فرشته مهربونم امروز راهنماییم کرده تا دوباره زندگی کنم ولذت ببرم
نشان های دریافت شده
با سلام
دلیل اصلی اینکه میخوام لاغر بشم وتناسب اندام بیشتری رو دراین دوره وبا این دوره امتحان کنم اینکه اینبار تنها من نیستم که به تنهایی اقدام به لاغری میکنم
بلکه ناخودآگاه منم همراه من میاد قدم به قدم لاغری وتناسب اندام ایده آلمو یاد میگیره
وسبک زندگی منو عوض میکنه ومتوجه میشه که تناسب اندام چرا وچگونه برای بدن من لازم وضروریست
وچرا دیگه نمیخوام درسرزمین چاق ها باشم ،پس منو میبره به سرزمین لاغرها ومثل اونا هر روز متناسب ترم میکنه
واین به لطف خدای مهربان محقق شده
من چند ماهیه مهاجرت کردم به کشور متناسبا به کشور خوشگل ها
ودارم مثل اونا رفتار میکنم وهربار که میبینمشون منو بیشتر راهنمایی میکنن که چطور رفتار کنم وشرایط زندگی چطوره اینجا
به امید اینکه دقیقا مثل تمام متناسبای شهر منم یک متناسب کامل وبینقص بشم
نشان های دریافت شده
به نام خدای بخشنده ومهربان که در هردو صفت بسیار سخاوتمند عطا میکند
سلام صبح همگی بخیر وشادی
من مدتیه که دراین مسیرم روزهای خوب زیادی با این آموزش ها داشتم ودارم وخواهم داشت
به لطف خدای مهربان فهمیدم تنها نیستم فهمیدم بدبخت دوعالم نیستم وفهمیدم چاقی مرض لاعلاجی نیست که درمان نداشته باشه ومن محکوم به داشتنش نیستم
خداروشکر بینهایت بابت آگاهی باارزشی که کسب کردم
اما چیزی که الان میدونم اینکه چاقی رو یاد گرفتم ولاغری رو هم میتونم یادبگیرم
وهمشون درفکر وباور منه
دیروز فهمیدم که چاقی نوعی خودآزاریه
ولاغری عشق به خود
همش ترس از کمتر خوردن ونخوردن داشتم
امروز ندایی درذهنم گفت گرسنگی عذاب الهی نیست
گرسنگی یه نعمت نعمتی که به من یادآوری میکنه عزیزم بدنت به انرژی احتیاج داره
وسیری هم احساس فشار وعذاب نیست
احساس آرامش که دیگه احتیاجی به ورود انرژی نیست ممنون
حتی این دواحساس بوجود اومدن که احساس ما خوب وشکر گذار باشیم
مثل هر نفس که شاعر میگه هر نفس که فرو میبریم ممد حیات است وهر نفس که بیرون میدهیم مفرح ذات و دوشکر دارد
خوردن هم همین هر موقع احساس گرسنگی میکنیم شکر دارد که بدن من خبر از سالم بودن من میدهد که انرژی میخواهد واحساس سیری شکر دارد که نیازش رفع شده وجانمان آرامش گرفته
خودم که به شخصه وقتایی که حسابی گرسنه میشم
یه جوری لذت میبرم از غذا که روحم جلا پیدا میکنه
و وقتی سیر میشم ودست میکشم احساس شکر بینیازی وسبکی وزیبایی وآرامش جوری بردلم مینشینه که جسمم لذت میبره
یعنی یه جورایی درتناسب فکری ودردرست رفتار کردن آرامش ولذت توام باشکر واحساس خوش وخوبه
ودرچاقی وپرخوری وعدم آرامش وعذاب ورنج وفشار واحساس بد
تاحالا دقت کردین
امکان نداره پرخوری کرده باشیم وبعدش بگیم به به شکر چقدر پرخوری خوبی بود
نه همیشه عذاب فشار وحال بد واحساس اذیت وناراحتی همراهمون بوده
ویه جورایی انگار جهنمی به پا میشه که تاوانش تا ساعت ها بعد یا حتی روزها بعد ادامه داره
برای همینم میخوام به احساس خوب ولذت از زندگی برسم وآرامش درلحظه لحظه زندگیم تجربه کنم
خدایا شکرت
نشان های دریافت شده
با سلام خدمت استاد گرامی وهمگی دوستان عزیزم
من تصمیم قاطع خودمو گرفتم تا آموزش هایی که دیدم رو درخودم نهادینه کنم وهرروز بهتر فکر کنم وبهتر عمل کنم تا بدنم خودش روند تناسب اندامشو طی کنه
من عاشق خودمم عاشق متناسب شدنم
دراین مدت متوجه شدم که هیچ چیز وهیچ کس منو به اندازه متناسب شدن خوشحال وسرشار از آزادی ولذت وتوانمندی نمیکنه
چیزی که بارها شنیده بودم که تناسب اندام ذره ای اهمیت نداره ومهم اخلاق وروح پاک انسان هاست
اما الان متوجه شدم که یک انسان نمیتواند جسمی مریض چاق وبا کلی اختلالات عصبی رفتاری ذهنی داشته باشه وروحش رشد کنه واخلاقش تعالی پیدا کنه
امروز مطمئنم همه باورهای قبلیم نتیجه توجیه وبهونه لاغر نشدن اطرافیان من بوده که به من انتقال دادن تا بار مسئولیت لاغر ومتناسب شدن را از دوش خود ومن بردارند وکاملا باور غلطی بوده
امروز من احساس اختیار مسئولیت پذیری آزادی ولذت بیشتری میکنم احساس آرامش بیشتر که زندگی زجر آور نیست وسراسر دردو عذاب
زندگی بینهایت زیباست از آن جهت که هدیه ای از جانب خدای مهربانم هست در حالی که تکه ای روحش را دروجودم به جای گذاشته
مادرها وقتی فرزندی بدنیا میاورند میگن جگر گوشه من یا پاره تن من هر مادری احساس میکنه تکه ای از وجودش را تبدیل به این کودک کرده واز این رو شگفت زده وسرشار از عشق مادری میشه
حالا دیگه ببین چقدر عزیزم برای خداوند که جگر گوشه اش شدم پاره تنش شدم که روحش درمن قرار داده
هر چقدرم اشتباه رفتم بازم جگر گوشه وعزیز دلشم
حالا که اینقدر ناز پروده وعزیز کرده ودلبرم اینقدر لوس خداجونمم عزیز دلشم عشقشم ببین چقدر عاشق متناسب شدن منه چقدر عاشق پیشرفت من چقدر عاشق اینکه حالم خوب بشه وخوب بمونه
چقدر دوست داره تاج سر همه مخلوقات والگوی همه بنده هاش بشم
وقتی بهش فکر میکنم میبینم خدا ۹۰ درصد راه رفته که من متناسب وزیبا وسالم بشم ده درصدشم گفته توبیا سمتم آخه منم عاشق اینم که بیای طرفم باذوق تا قند تو دلم آب بشه
مثل مادری که از قصد میشینه عقب تر فقط کمی عقب تر ودستاشو بازمیکنه ومیگه جان دلم بیا پیش مامان
بیا قربونت بشم بیا عزیز دلم
درحالی که میتونه ودلش پز میکشه که یه لحظه هم نوزادش ازش دور نباشه وهمیشه تو آغوشش باشه
اما میگه بگذار یاد بگیره رو پای خودش بایسته وراه بره میخواد استقلال بچشو ببینه میخواد پیشرفتشو ببینه میخواد بزرگ شدنشو ببین حالا این بچه که ذوق داره بره بغل مامانش ممکنه بیوفته گریه کنه دردش بگیره حتی کمی کوفته وزخمی بشه اما چشمای مامانش ودستای مامانش چنان شوق دروجودش ایجاد میکنه که بلند میشه چند قدمو میره
منم با خداجونم اینجوریم گاهی از دستش عصبانی هم میشم که چرا نمیاد سمتم وبلندم کنه وراه ببره اما وقتی صورت پرمهرشو عشقشو وشوق رسیدن بهم میبینم از خودم خجالت میکشم وبیشتر تلاش میکنم برم درآغوشش آغوش خدا همونجاییه که دراوجیم رسیدیم بهش وقتی بشم متناسب وخوشهیکل رسیدم بهش وقتی بشم یک زن پولدار وموفق رسیدم بهش
وقتی بشم یک انسان دانا رسیدم بهش
وهرچیزی که بخوامو وآرزوشو داشته باشم خدامنو بلند میکنه میگذاره پنج قدم عقب تر میگه بیا عزیز دلم
تو میتونی تلاشتو بکن قربونت بشم
من درست روبروتم دستامو ببین فاصله ای نیست
بیا
خداجونم عاشقتم وممنونم که همیشه وهمه جا هستی
نشان های دریافت شده
باسلام خدمت همگی همراهان میخوام بگم که من اولین باره که دارم دوره لاغری رو تکرار میکنم واولین روزم هم هست تا به حال خیلی چیزا یاد گرفتم وفکرم هم نسبت به چاقی کلی تغییر کرده اینکه متوجه شدم من هستم که انتخاب میکنم که کی وچه چیزی وچقدر بخورم واین حس خوبی به من میده اما پرخوری بدترین ظلم وعذاب دنیاست من تا به حال فکر میکردم اگه مقداری غذایی که میخورم کم باشه لاغر ومتناسب میشم اما الان متوجه شدم دیگه نیاز نیست گشنگی بکشم فقط همین که سیر شدم دیگه نخورم عالیه ومن متناسب میشم مهم حال خوب من قبلا همش فکر میکردم باید سختی کشید تا متناسب شد اما الان با تمام وجودم میدونم که من باید حال خودمو خوب کنم تا متناسب بشم خیلی عالیه امروز برای اولین بار رفتم پیاده روی با فایل های پیاده روی استاد برای اولین بار بود که به هیچ چیز ناراحت کننده ای فکر نکردم وجالب اینجا بود که وقتی به چهره اکثر آدم ها نگاه میکردم ناراحت بودن ویا وقتی با هم اومده بودن پیاده روی همش غر میزدن وخانم وآقای منفی بافشون یک لحظه رهاشون نمیکرد من بسیار مشتاق تکرار این دوره هستم متناسب شدن با تمام وجودم یاد میگیرم وعمل میکنم