0

خداوند مرا ارزشمند خلق کرده است (قدم ۱۳)

تغییرات الهی
اندازه متن

احساس ارزشمندی یکی از مهمترین مواردی است که داشتن آن موجب تحقق آرزوها و تجربه خوشبختی و نداشتن آن مانع برآورده شدن آرزوها و تجربه شرایط نامساعد می شود.

اگر احساس ارزشمندی نداشته باشید، اهمیتی ندارد چقدر برای تحقق آرزوهای خود تلاش می کنید، چون هرگز به خواسته های خود نخواهید رسید.

🔒

ادامه این جلسه ویژه مشترکین است

برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاه‌ها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.

👥 تا امروز 63 نفر در این جلسه دیدگاه ثبت کرده‌اند

📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایل‌های صوتی کاملاً نامحدود است.

🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرین‌های عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاه‌های سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت می‌کنه

توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.41 از 91 رای

https://tanasobefekri.net/?p=42646

63 دیدگاه کاربران این جلسه منتظر خوانده شدن شماست

63 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار Mehrdad Zabihi
      ۱۴۰۳/۰۱/۲۰ ۰۹:۰۷
      مدت عضویت: 2537 روز
      امتیاز کاربر: 136858 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 3,306 کلمه

      شنبه ششم اپریل بیست بیست و چهار:

      سپاسگزار خدایی هستم که من را خلیفه خودش در روی زمین قرار داد

      دوره زندگی با کمک خداوند قدم سیزدهم خداوند من را ارزشمند خلق کرده است

      سلام به دوستان مسیر رشد و پیشرفت

      اذعان میکنم بار اول که متن را خوندم و برای هر مطلبی شروع به مرور خاطرات خودم کردم تا نمونه و الگو از زندگی خودم پیدا کنم ، واقعا دردم اومد و احساس ناخوشایندی داشتم از اینکه چه جوری رفتار میکردم

      این ناراحتی سه روزی با من بود و هر بار شروع میکردم از ابتدای متن خواندن و اینبار ریشه ای تر اتفاقات زندگیم جلوی چشمانم می آمد و دلیل آنها برایم واضح میشد و هر بار سه چهار ساعت میگذشت و من نمیتوانستم به انتهای متن برسم تا حالا از این زاویه به مبحث احساس ارزشمندی فکر نکرده بودم

      چند سال قبل، من دوره لاغری را خریده بودم ولی شروع نکرده بودم و حتی دو جلسه از دوره دوازده گام را خواندم و بعد از دوماه ده کیلو وزن کم کردم ولی بعد گفتم اینهمه اضافه وزن زیادی دارم و این روش کند هست و دیگر ادامه ندادم و دوباره بعد از دوسال  شروع کردم به خواندن کامنت های سایت؛ ولی جرات شروع دوره لاغری با ذهن را نداشتم و وقتیکه توانستم با موفقیت (با آن وزن بالا) ایس اسکیتینگ را یاد بگیرم و روی یخ سر بخورم احساس توانمندی و لیاقت کردم و بخودم گفتم حالا که اینکار را یاد گرفته ام میروم و دوره لاغری را شروع میکنم و در نهایت چیزی از دست نمیدهم ولی حالا بگذار این دوره را هم یکبار امتحان کنیم و از انجایی که ایس اسکیتینگ را یاد گرفته ام پس حتما توی دوره لاغری هم موفق میشوم و اینبار با جرات بیشتری ادامه‌ دادم چون اون احساس لیاقتم را افزایش داده بودم

      بعد که دوره را شروع کردم و نتایج کم کم در زندگی ام به وضوح مشخص شد مدام از خودم میپرسیدم که چی شد من همون چند سال قبل دوره را شروع نکردم و الان دوباره شروع کردم و چی توی من تغییر کرده بود که ایمان پیدا کردم با شروع دوره موفق میشوم!؟!

      خیلی فکر کردم و به تنها چیزی که رسیدم احساس لیاقت بود و اومدم برای خودم ریمایندر گذاشتم که روزی دو بار صبح و شب خاطراتی را مرور کنم که توی آنها احساس لیاقت داشته ام و حتی خیلی از اتفاقات را مینوشتم و البته همیشه هم به اون ریمایندر توجهی نمیکردم و جدی هیچوقت پیگیر این قضیه نمیشدم و خیلی جالب بود که من خیلی دنبال دلیل موفقیت افراد میگشتم و با افراد ثروتمند زیادی هم صحبت میکردم ولی نمیتوانستم دلیل موفقیتشان را پیدا کنم

      جالب اینجا بود که توی خود دوره لاغری با ذهن با تمرینات بسیار ساده من کاملا احساس کرده بودم که احساس لیاقتم افزایش یافته است و  ارامش بسیار بیشتری داشتم و با کسی بحث نمیکردم مخصوصا پدر و مادرم و دنبال این نبودم که بگویم حرف من درست هست و حرف بقیه برایم مهم نبود و خیلی کمتر از قبل دنبال تایید دیگران بودم 

      و توی تمارین دوره لاغری با ذهن یک تمرین فوق العاده داریم که هر چند وقت یکبار تغییراتی که در طی دوره داشتیم را به خودمون یاداوری میکردیم و اونها را مینوشتیم و این تمرین فوق العاده عالی بود و من هنوز هم انجامش میدهم و توی اون تمارین من بدون استثنا میتوشتم که احساس لیاقتم خیلی بیشتر شده است ولی نمیتوانستم متوجه بشوم دقیقا چه اتفاقی افتاد و من چیکار کردم که احساس لیاقتم افزایش یافته است.

      من به تعداد زیادی افراد تازه وارد در کانادا بصورت داوطلبانه کمک میکنم که رزومه شان را آماده کنند و کار پیدا کنند و توی همه اون جلسات من قبل از نوشتن رزومه تلاش میکنم با سوال پرسیدن از اونها توانایی هایشان را پیدا کنم و اونها را بهشون یاداوری کنم تا از اونها در رزومه شان استفاده کنند و بدون استثنا ازشون میخواهم که یک لیست از توانایی هایشان بنویسند و چند باری از روی آن بخوانند! اونهایی که به حرفم عمل میکنند براحتی بعد از مدت کوتاهی کار پیدا میکنند و اونهایی که این تمرین را انجام نداده اند هنوز دنبال کار هستند!

      چند ماه قبل وقتی برای همین شرکتی که در آن مشغول بکار هستم رفتم مصاحبه و اصلا خودم را آماده نکرده بودم و فقط توی جلسه با اعتماد بنفس از توانایی هایم صحبت کردم و اونها را مثال زدم و بعد از مصاحبه خود مدیر بخش بهم پیام داد و دنبال من بود که من را به تیمش اضافه کند و حتی پیشنهاد کاری را داد و من پاسخ ندادم و بعد بهم تماس تلفنی گرفت و گفت اگر پیشنهاد تو را راضی نمیکند بهم بگو چیکار کنم که تو بیایی توی این شرکتتمام اینها از لطف خداوند بود که من داشتم روی احساس لیاقتم کار میکردم

      اتفاقا توی همین هفته من اینکار را روی یک ایرانی تازه وارد بصورت کاملا آگاهانه آزمایش کردم و از همون خاطرات کاری اش شروع کردم به نوشتن توانایی هایش و اونها را بصورت داستان برایش بازگو کردم و بهش گفتم که باید اینگونه توانایی هایت را توی رزومه ات بنویسی و یا حتی مصاحبه رفتی از اونها استفاده کنی و احساسش نسبت به خودش در انتهای جلسه خیلی بهتر شده بود و این‌مورد را بارها بهم اعلام کرد

      داشتم خودم را بررسی میکردم و این تمرین را برای دوره زندگی با کمک خداوند انجام دادم که جقدر رشد داشته ام و چقدر آرامشم بیشتر شده است و البته تغییراتم را ننوشتم ولی با خودم حرف میزدم که فقط شنیدن این جمله که بقیه انسانها هم ارزشمند هستند و میتونند اشتباه کنند من را خیلی نسبت به محیط اطرافم آرام کرد مخصوصا در رانندگی. الان خیلی آرام‌تر رانندگی میکنم ولی باز به ندرت  از دست کارهای بعضی ها حرص میخوردم و این چند روز میبینم طرف وسط خیابان نگه داشت و یک نفر را پیاده کرد و من هیچ ناراحت نشدم (این اتفاق خیلی برایم تازگی داشت و تا حالا رخ نداده بود)البته اینجا هیچ کس بوق نمیزند و همه خیلی راحت صبر میکنند ولی من قبلا خودم را در درون اذیت میکردم

      عزت نفس یعنی احترام به خود. یعنی چقدر برای خودت احترام قایل هستی حتی وقتی تنها هستی ! دیدم مثلا همسرم اگر خیلی گرسنه باشد هیچ وقت غذای سرد نمیخورد ولی من چند باری را به یاد آوردم که خیلی گرسنه بودم و اصلا صبر نکردم که غذا را در مایکرویو دو دقیقه گرم کنم و همونجوری سرد خورده ام!

      احساس ارزشمندی یعنی احساس کافی بودن احساس توانمندی کردن و احساس کفایت داشتن و از خودم پرسیدم که مهرداد چه زمانی میتوانی احساسی نسبت به خودت داشته باشی؟و جواب دادم وقتی حالم خوبه و نجواهای ذهنی ام را کنترل کرده ام و یا ورودی های مناسب مثل مطالب این جلسات را خوانده باشم امید بیشتری دارم برای رسیدن به خواسته هایم و اون موقع اون شوق و ذوق فقط از احساس ارزشمندی می اید

      دوباره برگشتم به دوره لاغری با ذهن که وقتی به نحوه تغییراتم در طی دوره نگاه میکنم فقط میبینم که توی فایلها احساس ارزشمندی بیشتری پیدا کردم و وقتی احساس لیاقت و ارزشمندی بیشتری پیدا کنی بقیه کارها را جهان یا کاینات یا خداوند یا هر چی که اسمش را میگذاریم خودش انجام میدهد

      یکی از کارهایی که یاد گرفتم در طی دوره تمرین نوار زمان بوده، خیلی اوقات کمکم کرده که نجواهای ذهنی ام را کنترل کنم و البته بعضی جاها هم نتوانسته ام و فقط شروع کردم کامنت خواندن و یا موقع رانندگی با خودم بلند بلند حرف زدن

      وقتی خاطرات کودکی ام را مرور کردم یادم آمد که من بچه درس خوانی بودم و برادر کوچکترم اصلا درس نمیخواند و اون را همیشه نصیحت میکردند که درس بخوان و مثل برادرت باش ولی اون گوش نمیداد و هیچوقت هم بمن چیزی نمیگفتند! ومن اینجوری برداشت کردم که برای اینکه بهم توجه بشود باید دستاورد داشته باشم پس بیشتر تلاش میکردم و دنبال تایید بودم و الان به خاطر می اورم که مدتها من با بی دقتی های بسیار مسخره ای نمره بیست نمیگرفتم چون وقتی که بیست نمیشدم بهم توجه میشد و میگفتند که حواست را جمع کن که بی دقتی نکنیاز اون سالها خیلی میگذره و این خصوصیت را اصلاح کرده ام ولی باز باید روی آن کار بکنم

      یا در محیط کاری من احساس ارزشمندیم را به تعریف و تمجیدهای رییس هایم گره زده بودم و خیلی کار میکردم تا دیده بشوم ولی چون شرک میورزیدم عملا دیده نمیشدم و کلی خاطرات برایم مرور شد مثلا چند سال قبل توی شرکتی مشغول بودم و بارها توی جلسات نظرات خلاقانه ای برای برطرف کردن مشکل پروژه می دادم ولی رییسم جلوی جمع بهم میگفت این چه نظری هست که داده ای، دو دقیقه بعد یکی از همکارانم دقیقا عین کلمات من را تکرار میکرد و رییسم بهش میگفت آفرین این نظر مهندسی هست و رو به من میکرد و میگفت یاد بگیر!! بقیه همکارانم به رییسم میگفتند که مهرداد هم که همین را گفت ولی اون میگفت نه اون چیز دیگری گفت! و یا حتی دندان درد داشتم میخواستم بروم دندانپزشکی و بهم اجازه نداد و گفت بعد از ساعت کاری برو با اینکه هیچ کار عقب افتاده ای هم نداشتمآیا اون مقصر بود؟ اصلا من خودم بودم که با باورهایم و افکارم اون شرایط را ایجاد میکردم ، چون تشنه دیده شدن بودم و دوست داشتم که احساس قربانی بودن داشته باشم و اصلا احساس لیاقت نمیکردم من اون مواقع شروع کردم و روی رشد شخصی ام کار میکردم و به قدری با خودم به صلح رسیدم که همون رییسم بخاطر من رفت با مدیر پروژه دعوا کرد و حتی بهش گفتم من دارم برای خودم کار میکنم و شرکت نمی خواهم بیایم و بهم گفت ایرادی نداره تو هر روز صبح بیا شرکت کارت بزن و برو بیرون و عصر برگرد و کارت خروجی بزن که حقوقت را بگیری و به کارهای بیرونت هم برسی و توی پروژه ها اگر کار داشتیم تو انجام بدهی جوری که سر و صدای بقیه بابت تاخیر کارهایت در نیاید و من نه ماه اینجوری حقوق گرفتم اون‌همون آدم بود و تغییر نکرده بود و من هم تخصصم بیشتر نشده بود ولی از درون احساس ارزشمندی میکردم و با قدرت باهاش حرف میزدم و شرک نداشتم

      از خودم پرسیدم اصلا چرا من میخواهم بقیه از من راضی باشند؟ جواب دادم که از بچگی کلی بهمون توصیه میشد که به پدر و مادر خود احترام بگذارید و من فکر میکردم که احترام گذاشتن یعنی اینکه حرف آنها را تحت هر شرایطی گوش بدهم تا ناراحت نشوندبرای شغل و کارم هم میگفتم اگر رییسم از من ناراضی باشد من را براحتی کنار میگذارد پس چجوری هزینه های زندگی را پرداخت کنم؟!؟و بعد هم آمدم و احساس ارزشمندی و لیاقتم را به پول داشتنم ارتباط دادم که چون پول ندارم آدم ارزشمندی نیستم

      بعد گفتم که مهرداد تو اصلا چرا میخواهی که ارزشمند دیده بشوی؟ گفتم اگر ارزشمند دیده نشوم احساس بیهودگی و بی ارزشی میکنم و احساس میکنم که انسان مفیدی نیستم و انسان دوست داشتنی نیستم و بعد پرسیدم من چرا باید انسان دوست داشتنی باشم؟ اگر انسان دوست داشتنی نباشم و بقیه دوستم نداشته باشند چی میشود؟ جواب دادم که احساس تنهایی میکنم و دیدم که نه تنها من بلکه خیلی از انسانها ترس از تنهایی دارنداین ترس از تنهایی فیزیکی نیست بلکه ذهنی هست چون ممکنه من تنهایی بروم کوه و کسی کنارم نباشد ولی نجواهای ذهنی ام همیشه همراه من هست و اونها می‌توانند فرد را بیچاره کنند پس مهم این است که از نظر روحی باید اقناع بشوم و به خودم گفتم چه کسی بهتر و صادق تر و آگاهتر و تواناتر از خداوند توی زندگی ات وجود دارد! خدایی که هیچوقت احساساتی نمیشود و طبق قانون بدون تغییرش همیشه عمل میکند و احساس هم‌ندارد پس فقط خداوند را دوست خودت قرار بده و قدرت را فقط به خودش بده و احساس ارزشمندی ات را برمبنای تعریفی که خداوند از تو کرده است قرار بده

      اینجا یاد گرفتم که چون انسانهای مختلف تحت تاثیر عوامل بیرونی احساسات متفاوتی در زمانهای مختلف دارند من نباید دنبال تایید اونها باشم و اگر احساس ارزشمندی ام را به اونها و رضایت اونها گره بزنم با هر برخوردی که اونها انجام بدهند من احساس بی ارزشی میکنم

      افرادی را دیده ام که احساس ارزشمندی شان را به پول و ثروت شان ارتباط میدادند و بعد از اتفاقاتی که در زندگی شان رخ داد و پولشان را از دست دادند انوقت احساس بی ارزشی میکردند

      از طرفی هم یاد گرفتم که اگر کاری برای دیگران انجام میدهم توقع نداشته باشم و انتظار نداشته باشم که اون افراد فلان کار را بکنند و یا فلان جور رفتار کنند چون در اون صورت هم باز احساس ارزشمندی ام را به نظر اونها گره زده ام

      من قبلا توی ذهنم داستان سازی میکردم و در تمام اونها احساس قربانی شدن میکردم و احساس بی ارزشی میکردم که خداراشکر پس از دوره لاغری با ذهن این کار بسیار بسیار کمتر شده است

      من احساس ارزشمندی ام را به اعمالم هم ارتباط داده بودم و وقتی که پاسخی از جانب خداوند دریافت نمیکردم احساس یاس و ناامیدی میکردم

      اینجا یاد گرفتم که فقط باید احساس ارزشمندی ام را به تعریفی که خداوند از من دارد گره بزنم

      من انسان ارزشمندی هستم چون خداوند من را آفریده است! خوب این جمله برایم نامفهوم بود چون میگفتم تو ارزشمندی بخاطر اینکه این دستاوردها را داشته ای! مگر میشود که بدون هیچ دستاوردی ارزشمند باشی؟برای خودم مثال زدم که وقتی من به دنیا آمدم تمام توجه پدر و مادرم بمن بود مگر من کاری کرده بودم که اینهمه بهم توجه میکردند و نیازهای من را برطرف میکردند؟ من فقط پا به این دنیا گذاشته بودم و تازه کلی گریه میکردم و جایم را هر چند ساعت کثیف میکردم همین! باز با این‌وجود والدینم از من مراقبت میکردند!پس من هم الان همون آدمم و شرایط تغییر نکرده است و فقط چند سال گذشته است خود ‌خداوند مهر من را در دل پدر و مادرم قرار داد و همون کسی که بلافاصله بعد از بدنیا امدنم غذای من را از طریق غدد شیری آماده کرده است اگر من را دوست نمیداشت که اینکارها را انجام نمیداد

      همینکه این آیات را خواندم که خداوند علم اسماء را بمن آموخته و یعنی من هم قدرت خلق کنندگان دارم احساس مسوولیت بیشتری کردم نسبت به اینکه از وقتم بهتر استفاده کنم تا شرایط بهتری را برای خودم ایجاد کنم

      توی دوره یاد گرفتیم که هر انسانی با هر مشخصات و ویژگی که داشته باشد می‌تواند درخواست کند و درخواستش اجابت میشود به شرط داشتن ایمان

      ذهنم سالهاست بهم میگوید پس اگر تو انسان ارزشمندی هستی و انسان صادقی هستی و  اینکه به دیگران کمک میکنی و کارهای خوب میکنی چرا خدا بهت کمک نمیکند که خانه یا ماشین مورد علاقه ات را بخری؟ چون اون‌موقع این آگاهی ها را نداشتم میگفتم خواست خداوند هست

      و الان اینجوری برداشت میکنم که سیستم خداوند مثل یک وبسایت امازون هست من هر چیزی که به ذهنم خطور کند را میتوانم به این سیستم جهان سفارش بدهم و سفارش پذیرفته میشود و با کارت بانکی نامحدود هم پرداخت میشود ولی آیا من بسته سفارشی ام را دریافت میکنم؟ بله البته اگر آدرس پستی را دقیق وارد کنم و وقتی پستچی آمد در را برایش باز کنم و بسته را تحویل بگیرما گر آدرس را درست ننویسم و یا اگر پستچی آمد و در زد و من در را برایش باز نکردم انوقت خداوند که مقصر نیست! من مسوول این هستم که در را باز کنم

      برای همین اگر باور کمبود داشته باشم ( بگویم خداوند فقط به از ما بهترون پول میدهد) و اگر فکر کنم من لایق رسیدن به فلان خواسته ام نیستم و یا حتی برای اینکه خودم را به دیگری ثابت کنم تقاضای رسیدن به چیزی را داشته باشم و یا بگویم کار کم هست و پول کم هست و یا بنشینم با خودم حساب کتاب کنم که من با این وضعیتی که دارم چجوری ممکنه که به اون خواسته ام برسم

      در این صورت انگار ما در را بروی پستچی باز نکرده ایم و با اینکه درخواست کرده ایم و درخواستمان هم پذیرفته شده است و تا دم در خانه مان هم آمده است و پستچی زنگ هم زده است ولی ما در را باز نکردیم

      من چند سال دوره لاغری با ذهن را داشتم ولی باور نمیکردم که بتوانم با ذهن لاغر شد و بعد که باور کردم میشود گفتم هر کسی بتواند با ذهن لاغر بشود من اصلا امکان ندارد که بتوانم از این روش لاغر بشومو یا در زمینه کسب ثروت من دو سه باری درآمدم را در ماه دو برابر کردم ولی دیگر تکرار نشد چون احساس ارزشمندی نمیکردم

      حتی الان مثلا به درآمد یک میلیون دلاری نمیتوانم فکر کنم چون نمیدانم که با پولش چیکار کنم برای همین در حال حاضر این پول وارد زندگیم نمیشودو هر چقدر ظرفم و لیاقتم بیشتر بشود به همان اندازه نعمت و ثروت وارد زندگیم میشود

      خداوند قبل از اینکه من را خلق کند کلی نعمت خلق کرده تا من در رفاه باشم پس خانه و ماشین برای من و بخاطر من خلق شده است و ارزش من بالاتر از اونهاست و من نباید احساس ارزشمندی ام را به وجود یا عدم وجود اون نعمتها در زندگیم گره بزنم

      انگار دست را خداوند خلق کرده تا انسان بتواند کارهایش را انجام بدهد حالا دستش ارزش بیشتری دارد یا خودش؟ قطعا خودش چون فرد بدون دست می‌تواند زندگی کند ولی یک دست بدون وجود صاحبش نمیتواند کاری انجام بدهد

      این جملات زیر گشایشی در قلبم ایجاد کرد :

      «شما انسان ارزشمندی هستید حتی زمانی که مرتکب اشتباه‌ می شوید.

      همسر شما انسان ارزشمندی است حتی زمانی که مرتکب اشتباه‌ می شود.

      فرزندان شما انسان های ارزشمندی هستند حتی زمانی که مرتکب اشتباه‌ می شوند.

      اطرافیان شما انسان های ارزشمندی هستند حتی زمانی که مرتکب اشتباه‌ می شوند.»

      یادمه یک دوست عزیزی توی کامنت هایشان در دوره لاغری با ذهن جملاتی را نوشته بودند که مضمونش این بود که افراد دوست ندارند که کاری را بصورت نادرست انجام بدهند و باعث ناراحتی بقیه بشوند، بلکه همه انسانها تلاش میکنند که با توجه به سطح آگاهی و دانش شون در همان لحظه بهترین تصمیمی که فکر میکنند درست هست را بگیرند چقدر این جملات بهم آرامش داد

      الان با اینکه سر کارم خیلی تنش فکری دارم ولی آرام‌تر شده ام چون میگویم که مدیر پروژه هم یک انسان هست و اون هم می‌تواند مرتکب اشتباه بشود

      شاید مهم‌ترین بخش از این جلسه برای من برداشت استاد عزیز از آیه ۵۳ سوره زمر بود:

      «بگو اى بندگان من که بر خود زیاده‌روى و اسراف کردید، از رحمت خدا نا امید نشوید، یقیناً خدا همه گناهان را مى‌‏آمرزد؛ زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است. سوره زمر آیه ۵۳

      توجه کنید که خداوند از عبارت گناه یا حتی اشتباه‌ استفاده نکرده بلکه از واژه زیاده‌روی و اسراف استفاده کرده است. این نشان از لطف و رحمت خداوند است که هرگز بندگان خود را خطاکار یا گناه کار نمی داند چون بر ماهیت وجود انسان آگاه است که قابلیت اشتباه‌ کردن دارد و حتی ممکن است در اشتباه‌ خود زیاده روی کند تا جایی که احساس گناه یا پشیمانی کند.»

      اینجا خداوند حتی نگفته که مومنان و نگفته انسانهای صالح خطاب به همه موجوداتی که خلق کرده است فرموده اگر بر خود زیاده روی و اسراف کردید از رحمت من ناامید نشوید

      یعنی حتی نگفته اگر گناه کردید و حق کسی را خوردید و یا ظلم کردید و دروغ گفتید و یا نماز نخوانید! بلکه گفته اگر زیاده روی کردیدحتی نگفته اگر اشتباه کردید و یعنی خداوند ما را در هر حالتی انسان ارزشمندی میداند که ممکنه فراموش کنیم و یا زیاده روی کنیم ولی حتی از لغت اشتباه کردن و یا گناه کردن حرفی بیان نکرده است

      پس من نباید برای هیچ کدام از اشتباهاتم خودم را درونی سرزنش کنم چون همه انسانها اشتباه میکنند ولی این تاثیری در میزان ارزشمندی ما نزد خداوند ندارداین برداشت استاد عزیز واقعا باعث آرامش بینظیری در من شد

      در جواب سوال آخر هم میخواهم بنویسم که با توجه به داشتن دانش علم اسماء و این آیه ۵۳ سوره زمر من بهتر از قبل میتوانم که نجواهای ذهنی ام را کنترل کنم و بهتر از قبل با خودم حرف میزنم و خودم را ارزشمندتر میدانم

      سپاس از شما استاد عزیز، این جلسه برای من درس‌های زیادی داشت

      از کامنتهای دوستانم نکات فراوانی یاد میگیرم

      منتظر خبرهای عالی من باشید

      شاد و رو به رشد باشید 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 15 از 3 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
از دکمه‌های گوشی صدا رو تنظیم کنید