معجزات الهی رخدادها و اتفاقاتی هستند که به یک باره در مسیر زندگی ما قرار میگیرند و شرایط زندگی مان را دگرگون میکنند.
معجزات الهی ممکن است در طی چند ساعت، روز، هفته، ماه یا سال وارد زندگی ما شوند اما از آن جهت که فراتر از انتظار ما هستند اطمینان داریم که فقط خداوند میتواند آن شرایط را برای ما رقم زده باشد.
از طرفی مطمئن هستیم شرایطی که با آن مواجه شده ایم در شرایط عادی زندگی مان نیاز به زمان بسیار بیشتری برای تحقق دارد درحالی که با کمک خداوند در مدت زمان کمتر نتایج فراتر از انتظار را تجربه میکنیم.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.34 از 170 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
بنام خدا و معجزه من به معجزات خدا ایمان دارسراسر ناامیدی بودم باخودم میگفتم من توسرنوشتم این نوشته نشده . وجودنداره که من بتونم بچه دار بشم و مراحل بارداریم به ثمربرسه چون دوبارداری ناموفق داشتم اولی درهفت ماهگی براثر تشنج و مسمومیت بارداری بچم به دنیااومد واز دست رفت و باردوم ،هم بارداری پوچ روتجربه کردم و باخودم میگفتم میشه اما ادامه دارنیست وترس داشتم تا اینکه باردارشدم و به خاطر ترس نتونستم حتی به همسرم بگم چون ترس وناامیدی همه ی وجودمودگرفته بود ولی بالا خره دلوزدم به دریاو گفتم وباهم رفتیم برای آزمایش و جواب مثبت روکه بهم دادن خیلی هم خوشحال بودم و هم ترس زیاد ناشی از ناامیدی اما معجزه به وجود اومد بعداز شش هفته که رفته بودم پیش دکتر که باهاش حرف بزنم منو برای رفتن به سونو گرافی تشویق کرد ودرانتها خیلی سریعتر ازهرزمانی برای سونو رفتم و صدای قلب بچمو درشش هفتگی شنیدم
و معجزه ی دیگه زمانی بود که در دوماهگی سه روز پشت سرهم تشنج میکردم بدون توقف ودرهرحالتی چه نشسته خوابیده یا ایستاده تشنج میکردم و بدنم پنج دقیقه استراحت میکرد و دوباره شروع میشد . ولی این حال خدابچمو برام حفظ کرد دکتر برام نوارمغزویدیویی نوشت و انجامش دادم و داروهامو شش برابر کرد یعنی یه قرص ۱۰۰تایی شش تاازش در روز میخوردم و بااین حال باوجود درجه ی بالای قرص وتعدادش خدابچمو برام حفظ کرد ونگه داشت
ومن اون دارو حتی در روز زایمان هم خوردم ومعجزه پایان یافتن این انتظار هشتسال بود که در طی نه ماه گذشت و بالاخره دریک روز اون همه انتظارپایان یافت اون معجزه به حقیقت پیوست اون اون انتظار پایان یافت و همش با شنیدن صدای زیبای اون معجزه که اصلا غیرقابل وصفه . صداشو که شنیدم اشک میریختم الان میفهمم گریه ی شوق و خوشحالی یعنی چی
اون زمان خدامنوبغل کرده بود و من بی خبر بودم همه این اتفاقات همه معجزه بودن اون نه ماه هر روزش پرواز معجزه بود ومن دارم اون معجزه رو تجربه میکنم وقتی درموردش مینویسم حس و حالم تغییر میکنه یک هیجان یک شادی یه چیز غیرقابل وصف غیرقابل توضیح درمن شعله میکشه ومن حتی حس میکنم نفسم انگارمیخوادبن بیاد از این حس قشنگ و غیرقابل درکی که درمن شکل میگیره واقعا وصف نشدنیه خود همین حس یعنی معجزه. من خوشحالم که معجزه ی زندگیم به دنیااومد وانتظارم پایان رسید
این لذت روتجربه کردم خدایا بی نهایت شکرت . بعداز اون که به دنیااومد توان ای سی یو نگهداریش کردن و گفتن مشکل تنفسی پیداکرده ومن دوباره در حالت ناراحتی وام به سر بردم اما خدابرام بازم حفظش کرد و بهم گفتن ده روز میمونه توان ای سی یو اما بعداز هفت یاپنج روز اونومرخص کردن . گریه ی دوم هم به خاطر این بود که به من گفتن به خاطر داروهایی که میخوردم حق شیردهی ازمن گرفته شده . اما بازهم خدااین باردل منو آروم کرد درسته گریه کردم و اشک ریختم اما معجزه وقتی بود که یهو کنارم اومدم بااین موضوع وبچمو تونستم به خونه بیارم و بااین وجود تونستم بهش به واسطه ی مهرومحبت کردن مادری کنم
خدایا شکرت و معجزه ی دیگه این بود که در کنارم کسانی بودن و هستن که ازش مراقبت میکنن .حتی بیشترازمن
میدونم سرتونوبه درداوردم اما گفتم وظیفه دارم در قبال کارهایی که خدابرام کرده توضیح بدم برای کسانیکه شاید منتظر شنیدن یا خواندن همچین چیزی باشن . زندگی رواگه بخوایم بهش توجه کنیم هر روزش پرواز معجزه است و معجزهای که هست اینه که مادراون روز زنده هستیم و از خواب بیدار میشیم.
نشان های دریافت شده
بنام او که آرامش دهندهی قلبهاست .
باخوندن این نوشته در جدیدی به روی من باز شد آینه ای دیگر من از اینه دی دیگه ای به خودم نگاه میکنم . شوق علاقه اشتیاق چیزی که . قبلاً نداشتم یادمه یه فایل صوتی بود که استاد توی اون فایل میگفتن .مثل خدارفتار کن .اما هرچقدر به خودم نگاه میکنم واقعا نمیدونم چطور . من دیروز که داشتم لیست چیزایی که واقعا میخوام روتوی دفتر ثبت خواسته هام مینوشتم یه چیزی نوشتم که خودمم برام تعجب شد وقتی خوندنش اینکه من میخواستم که از این که خودم از مبهم بودن برای خودم بیام بیرون چیز عجیبی بود برای من یک لحظه حس کردم یه چیزی خالی شد انگار یه صفحه یانمیدونم چی بود حس میکردم که دقیقا فهمیدم چی میخوام دیروز من . خیلی . احساس وضوح پیدا کردن برام به وجود اومد یه چیزی برام واضح شد هربار که تمریناتو انجام میدم کلی چیز رویادمیگیرم و دقیقا می فهمم چطوراین همه سال زندگی میکردم .وبرام و.اضح میشه نه فقط دلیل چاق بودن بلکه خیلی چیزای دیگه .چند وقتی هست که دورهی زندگی کس باطعم خدا رو دنبال میکنم ولی عاشق اون زمانی شدم که فهمیدم منو خدا به هم چسبیدیم باهمیم وقتی راه میرم حس میکنم دونفرم من جسم و من روح احساس میکنم توبغلشم حتی دیگه از خودم هم بدم نمیاد شاید اگه ناراحت بشم برای چند ساعت باشه یا کمتر یک ساعت نیم ساعت اما . من زود خوب میشم .میخوام حالم خوب باشه و بمونه یه حسی انگار نمیخواماین رابطه به خاطر چیزهای باارزش ..یا کم ارزش . ازبین بره . به هر قیمتی که شده . این چیزی که همیشه دنبالش بودم یک پشتیان ویک حمایتگر که کسی نیست جز خداوند . من استعداد های زیادی رو داشتم اماخودم اونها ونادیده گرفتم چندوقت پیش که. دیدگاه زود میگذرد رونوشتم . الان چند روزی. هست که به این واقعیت رسیدم من دیگران روموانع رسیدن به خواسته هام دیدم مثلا یه نمونه ی خیلی که واضح شد برای من این بود که من دوران مدرسه دوست داشتم تو کلاس تنها باشم ودختر داییم بامن نباشه چون اون هم لاغربودی وهم درس خون .وزمانی که من تویک کلاسی تنها بودم .باخودم فکر میکردم میتونم بهتررشدکنم چون فکر میکردم مانع رشد من میشه نمیدونم چرا دقیقا . ولی به این نتیجه رسیدم که اون به من کاری نداشت من بودم که بهش تکیه کرده بودم انگار چون همیشه من واون باهم مقایسه میشدیم اما باخودم گفتم اون که مانع من نبودکاری هم به من نداشت درواقع من خودم اگر میخواستم انجام میدادم پس مقصر ومانع اون نیست بنابراین پی بردم که اکثر افکاری که فکر میکردم دیگران توش مقصرن . روخودم مقصر بودم .مثلا من .میتونستم باپایبندشدن برخواسته ی خودم که نقاشی کردن هست .باقی بمونم و بالاخره به نتیجه برسم اما خودم دست کشیدم وخیلی چیزای دیگه درسته من فکر میکردم فقط نقاشی کردن بلدم ولی خدادرمن استعداد های بیشتری دید ومن نمیدونستم مثلا درسته که من نقاشی کردن بلدم اما نقاشی سیاه قلم نقاشی روی سفال نقاشی رروی چوب وروی بوم .نقاشی بامدادشمعی نقاشی با آبرنگ نقاشی سه بعدی نقاشی کشیدن . مدل لباس مجلسی و.و شناختن بهترین لوازم التحریر مخصوص نقاشی ها یا مختلف از باکیفیت گرفته تابی کیفیت ترینها .درسته من زبان عربی محلی خودمو بلدم اما همزمان هم زبان مصری فلسطینی لبنانی سوری و عراقی بالحجه های مختلف وحتی زبان حجازی اصیل عربی.. .روبلدم وزبان انگلیسی وزبان کره ای و حتی یه سری از حروفچینی روهم بلدم .وحتی ژاپنی بدون اینکه برم کلاس ثبت نام کنم چیزهایی رو که در خودم نمیدیدم رومن بهشون رسیدم که چه چیزهایی بلدم وخودم خبرندارم و من فقط به یک چیز بسنده کرده بودم غمگین بودن به خاطر چاقی به خاطر حرف مردم .و درخودم استعداد اینوندیدم که بتونم توی پایگاه بسیجی معلم زبان انگلیسی ویانقاشی بشم اما خدادرمن دیده بود که منوهدایت کرد درسته خدا ازمن بیشتر منومیشناسه . امامن هنوز خودمونمیشناسم .وحتی معلم خطاطی امامن بازم نادیده گرفتم مقصر کسی نبوده من بودم چون من اون زمان تنها بودم و کسی کنارم نبوده پس اونی که انجام نداده من بودم اما خدادر من دیده بود درمورد کمک های اولیه . تونستم مدرک تعوری وعملی روبگیرم ومدرک بین المللی بود ولی باخودم میگفتم اون زمان من که فقط یه دیپلمه هستم اما واقعا نگاهش خدا به من فراتر از انتظار من بوده از غذای جنوبی گرفته و غذاهای شیراز روهم یادگرفتم وانواع شیرینی جاتوچیزای دیگه به صورت رستورانی اما همیشه به خودم میگفتم .ناتوان وکلی توسرخودم میزدم اما خداواقعا نگاهش به من فراتر از هرچیزی بوده که منودراین مسیر قرارداده دارم به خودم از نگاه دیگه ای نگاه میکنم و میدونم خدامقصر نیست همیشه خدامنوبیشتر از چیزی که فکر میکردم دیده اما من خبر نداشتم .من واقعا الان دارم از مبهم بودن خودم .میام بیرون واز مبهم بودن خدابرای من .الان شادم .درسته یه سری جاها هنوز اشتباه حرف میزنم عمل میکنم اما کارهایی که در من حس خوب ایجاد میکنه خیلی بیشتر از اون حرفا وکارای اشتباهه که حالموبدمیکنه .واین تغییرات .وبه نظر من برای من معجزه ی زندگی من پایبند بودن وایمان پیداکردنم به سایت واین روش هستش . معجزه ی زندگی درخانواده ی من این بود که پدر م تونست به وسیلهی کنترل ذهن از اون حالت عصبی بودن .به یک انسان آرام و پر از آرامش ومنطقیی تبدیل بشه چیزی که من چندساله دراون روش قرارگرفتم اما هربار اومدم بیرون اما اون ده ساله که توان مسیره و من امروز همین حالا که داشتم مینوشتم بهش رسیدم پدرم باقی موند برکنترل ذهن وارامش افکار و رابطه ی عاطفی خوب مادرم وخانواده وکلا درفامیل پیداکرده . ومعحزه ی دیگه هم این هست که من به سلامت کامل تونستم برسم الان دوساله که به سلامتی کامل رسیدم بعدازتحمل هفده سال بیماربودن .الان در سلامتی کامل کامل به سر میبرم و اون هم فقط به وسیله ی خداوند .و من دارم لاغرهم میشم . خب درمن الان چیزهایی هست که خدادرمن دیده امامن نمیدیدم .وامروز بانوشتن اونها تونستم به واقعیت معجزه پی ببرم معجزه فقط یک اتفاق جادویی چیز جادویی نیست این همونی هست که خدامیگه موجود باش و موجود میشه نه ممانعتی ونه هیچ چیزی عددی نیست در برابرقدرت خداوند . .پس به من میتونه در خیلی چیزها کمک کنه . ومن بیشتر توبغلشم احساس آرامش میکنم و حالا نسبت به خودم احساس بهتری دارم.واین معجزه ی شناخت خداوند هست ممنونم بابت این نوشته ای که باعث شدتواناییهاموبشناسم.
♥️