وفاداری خداوند یکی از ویژگیهایی است که در توصیف خداوند از خود در قرآن و سایر کتابهای دینی ذکر شده است.
ایمان داشتن محدود به انجام واجبات و مستحبات نمیشود بلکه ایمان به صفات و ویژگیهای خداوند است که میزان توکل و انتظار ما از خداوند را مشخص میکند.
هرچه بیشتر درباره ویژگیهایی که خداوند در وصف خود به کار برده است آگاهی پیدا کنیم، ایمان و توکل در وجود ما گستردهتر خواهد شد.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.30 از 107 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

سلام و نور به قلب پاک همتون، هنوز دراین قسمت مانده ام، جالبه خدا جونم! من فکر میکردم اینجوری ام کهتو این نوشته استاد میگه! راحت ازت درخواست میکنم و…. ولی دیشب متوجه شدم که نه!!! اینجوری نیستم.اصلا همین خواسته های اول دوره رو میدونی چطور نوشتم؟ درحد امکانات خودم! یه جورایی اونجور ک میدونستم این مدلی امکانش بیشتره! اونجور نوشتم! من جرئت نداشتم اونجور ک دلی دلی میخوام، بهت بگم، میترسیدم از سرخورده شدن! چرا آخه؟ مگه سرخورده شدنی تو کاره؟؟ هعععی… خلاصه… یه چیزی تو وجودم وول میخورد، دلو زدم به دریا، دفترم رو باز کردم و نوشتم، اون چیزی که واقعا دلم میخواست رو نوشتم با وجود اینکه هیچ راه کاری نداشتم و محاله ممکن بود انگار برام. گفتم خدایا من اینو میخوام و نوشتمش، نوشتمش تا بمونه برای یادآوری،چون میدونم خدا انقدر مِلو و لطیف میده که یادت میره آرزوی محالت بودا… و بعدش یک خواسته دیگرم… حس کردم باطم اون رو با توجه به راه حلی که من براش داشتم نوشته بودم. راه حلی از سر ناچاری. ولی اومدم بازم نوشتم، گفتم خدایا من اینجوری و اینجوری و اینجوری دوستش دارم، میخوام اینجوری بشه.و بازم نوشتم بماند برای یادآوری… و استاد چقد قشنگ گفتید، ذوق و شوق تجربه نزدیکی به خداوند و تجربه برآورده کردن ارزوهایم بود، مخصوصا آرزوهایی که هیچ نشانه یا امیدی به براورده شدن آن نداشتم…
آها یه چیز دیگه ام بگم، چند وقت پیش میخواستم برم جایی،و تا عصر قرار بود بمانم، نوت یادداشت رو در ماشین باز کردم و شروع کردم به نوشتن درخواست های روزم. بعضی هاشون از نظرم خیلی رویایی بودن، مثلا اینکه کسی تا خود عصر زنگ نزنه و غر نزنه ک کجایی و دیر کردی، مثلا اینکه صدای مهیبی نشنوم(این که دیگه از نظرم خیلی واو بود)، این که هیچ بحثی در مدت حضورم صورت نگیره. و تهش نوشتم اینا رو مینویسم ک یادم باشه از نظرم رخ دادنشون خیلی واو هست!خلاصه شب شد و من متوجه شدم ک امروز نه بحثی شد، نه حتی یک صدای مهیب شنیدم، نه کسی زنگ زد بم!!!!! همان ارزوهای محالم شده بودند ولی اونقدر عادی و ملو که نگو! برای همین همیشه میگم مینویسم تا یادم بمونه اینا برام چقد ناشدنی ان ولی تو دادی، خیلی عادی و ملو و ناز نازی هم دادی.
خدایا شکرت.
میخوام بگم این روزها اندکی آرام ترم.
سلام و نور به قلب پاک همتون که در پی بهتر کردن حالتونید.
چقدر این قسمت عالی بود. چقدر به جا و به موقع خوندمش.دیشب اتفاقی برای من افتاد ک میتونست خیلییییی من رو بهم بریزه! ولی با اینکه تازه قسمت ۱ رو خونده بودم حسی بهم گفت برو قسمت ۲ رو هم بخون و من به اسم نگرش رسیدم که، چیکار بقیه داری؟ چه مهمه چی میگن و نظرشون چیه؟ بزار هرچی میخواد بگه! بزار هر نظری که میخواد داشته باشه، خدا قول دادن خواسته ات رو بهت داده نه اینا! اینا کین اصلا؟؟اونه که بت گفته میدم و کیه وفادارتر از من به عهدش؟ استاد شابد این آیه رو جا انداختید، ولی خیلی زیباست و به من قوت قلب میده در کنار آیاتی که نوشتید، جایی که خدا تو ۱۱۱توبه میگه، و من اوفی بعهده من الله؟؟ و کیه که بتونه تو وفادای به عهد جلوی خدا بزنه؟ کیه که وفادار تر از خدا به عهدش باشه؟ و اینکه من باید فقط از خدا بخوام، از اون انتظار داشته باشم، منتظر اون باشم. نه آدما! اونه که به من قول اجابت داده و تاکید کرده که زیر قولم نمیزنم، پس منتظر تو موندن سزاست! و استاد قشنگ گفتن، باید مطمئن منتظر باشی، نه نا امید! من تو حالت شک و دودلی منتظر بودم، اقداماتم رو با شک و دودلی انجام میدادم. اما با این حرف استاد یاد گرفتم ک باید با ایمان کارهام رو انجام بدم. میخوام خونه بخرم؟؟ از خدا خونه خواستم؟ با ایمان وسیله هام رو میخرم چون مطمئنم خونه میاد. نباید اجازه بدم حرف و حدیث و نظرات و مخالفت های بقیه من رو دلسرد و ناامید کنن،تا وقتی تو که نو رو دارم. تویی که با عشق گفتی ازم بخواه، قول میدم بهت میدم و تمام. ازت میخوام و آرام میمانم، ازت میخوام و منتظر تحقق وعده ات میمونم.
نگرش من درباره درخواست کردن از خدا؟ من دوسال پیش ک این دوره اومد تا چند قسمت رو دیدم، اونجا یه تغییر در من ایجاد شد. من قبلا خجالت میکشیدم برای برخی ددخواست ها! میگفتم خیلی پررو انه هستن! و روم نمیشد که بخوامشون، بعضی خواسته ها رو هم که میگفتم. کلا میگن که نمیشه خواستشون! ولی وقتی این قسمت رو خوندم، گفتم یعنی جدی جدی تو خواسته های من رو قضاوت نمیکنی؟ یعنی بشون نمیگی پررو انه یا این یکی رو نباید بخوای؟؟ و من شروع کردم به آزادانه گفتن خواسته هام ب خدا! چقد ساده بودم، یه چیزی به زبان میگفتم و در دلم اما، اونی بود ک خجالت میکشیدم بلند بهش بگم و انگار حواسم نبود که “یحول بین المرء و قلبه” او بین انسان و قلبش قرار دارد، پنهانی از او نیست… الان اما کم طاقت تر شدم، بی صبر، بی حوصله، رسیدن ب خواسته ام طول کشیده و من دارم چنگ میزنم ب هر سمت چون دیگه خسته ام، انگار از تو و دادنت دیگه ناامید شده بودم ک خودم دست ب کار شده بودم و جقدر جلو رفتن من، سخت و طاقت فرساست…
خیلی جاها بود که تو فراتر از انتظار من عمل کردی. واقعا خیلی جاها! مثلا وقتی میخواستم مدرسه انتخاب کنم برای امسالم، من جز اونایی بودم ک امتیازم کم بود، و با سابقه ها ابتدا برای انتخاب مدارس رفته بودن، دخترانه میخواستم، پایه سوم و در شهر، رویایی بنظر میرسید! خلاصه! موقعی ک من رفتم، نه تنها دخترانه ی شهری ای نبود که حتی مدرسه پسرانه پارسالم هم برام اوکی نشد حتی با وجود پیگیری های مدیرم! پایه پنجم پسرانه مدرسه ای در شهر ب چشمم خورد که وقتی به مسئول اعلتم کردم، گفت مگه خالیه؟ شهری و خالی؟ گفتم بله ایناهاش. گفت باشه خوش شانسی، ابلاغ میزنم برات.تماس گرفتم مدیرم، گفت خوبه، مدیرش مرد خیلی خوبیه، میشناسمش، بمون اونجا، اون رو میشناسم، لااقل میتونم بعدش اگر خواستم بیارمت اینجا، باهاش حرف بزنم نیروهامون رو عوض کنیم. خلاصه! نه جای مدرسه باب میلم بود نه پایه نه پسرانه بودنش.حتی نرفتم ابلاغ را ببرم برای مدیر! بیخیال! هرچه از مدیرم پیگیری میکردم میگفت نشده هنوز نشده. خلاصه اینکه یک روز دیدم ای داد بیداد! نزدیک های مهر است، از اینور مانده و از آنور رانده! حتی یک سر به اداره هم نزده بودم! شب بود، گفتم خدایا،خودت جورش کن، دخترانه، پایه ۳ شهری، راستش خجالت میکشیدم بگویم پایه ۳!همین ک دخترانه باشد از سرم. زیاد میدیدم انگار، پایه ۳ باشد ک دیگر رویایی، چون پایه پارسالم بود ک تدریسش برایم راحت. خلاصه من گفتم، نمیدانم اگر نگفتم هم مهم نیست او ک از دلم خبر داشت.درخواستم را گفتم و گفتم فردا میرم اداره! یادم آمد پنجشنبه است و ادارات تعطیل!گفتم خب شنبه میرم. و خوابیدم. صبح با زنگ گوشی از خواب بیدار شدم! که بود؟ مسئول آموزش ابتدایی اداره! گفت کجایی خانم؟ جرا نرفتی خودت را ب مدرسه معرفی کنی؟ گفتم پنجم پسرانه نمیخواهم، بفرستیدم مدرسه سابقم پیش آقای فلانی! گفت کادرش تکمیل و تمام است، حرفش را نزن.اصلا چرا یه سر نیامدی اداره تا الان؟ گفتم امروز ک پنجشنبه است، گفت امروز را ول کن، یک ماه است ابلاغ داری لااقل می آمدی پیگیری ای چیزی! گفتم من دختزانه میخواهم!(جرئتم نشد بگویم سوم) خندید و گفت حالت تو شنبه بیا یک کاریش میکنیم. میدانید همین که من گفتم سوم و او نگفت نفست از جای گرم بلند میشود ها!!!! خودش جای شگر داشت. شنبه رفتم، جند پیشنهاد مسخره دادند، گفتم نه! آخر دست خداوند به ساااااادگی ابلاغ مدرسه ای را به من داد ک سال قبلش از کنارش رد شدم و گفتم، خوش به حال معلم های اینجا! بله! مدرسه ای دخترانه، خوش نام، معروف، در دل شهر،دیوار ب دیوار اداره(نزدیک برای کارهای اداری)، و پایه سوم… همه تعجب کرده بوند از ابلاغ من! ولی او بی چون و چرا خوبش را به من داد! بقیه موارد شخصیه یکم. ولی خیلی بوده، خیلی. همین دیشب یکیش رخ داد. باید به کسی زنگ میزدم، نمیدانستم چه برخوردی میبینم، گفتم عیبی ندارد، هرچه شد، شد!!! مگر میشود از یک تماس طفره بروم و شجاعتش را نداشته باشم؟ انجامش دادم، خوب نبود، ولی به آن بدی ای ک فکر میکردم هم نبود و ایت خودش جای شکر داشت. بعدش بحثی درگرفت ک من گفتم الان عزیزدلم میاد کلی حرررررف بم. میزنه و حتما همه جی تو هم پیچیده، ولی نه! فقط اومد گفت چرا زنگ زدی؟ مگر نگفتم انجام نده؟ همین! و هیچ نگفت و این برای من نشانه ی عااااالی ای بود،خدارو شکر که تو مسائل رو مدیریت میکنی پروردگارم.
و اما سوال آخر! پتوجه ربطش با موضوع این قسمت نشدم! اصلا همین درخواستی ک من گفتم برای انجامش عاصی شدم! همین یکی! یعنی چه؟؟ یعنی من به وفاداری خداوند ایمان نداشتم؟ یا اجابتم را در گرو کسی غیر از خدا میدیدم؟؟ نمیدونم واقعا! نمیدونم اشکال کار کجاست! ممنون میشم کسی توضیحی بده.
به نام هدایتگرم
سلام به هممون
سلام بر استاد عطار روشن عزیزم
این کامنت رو دارم بعد از چند روز از مطالعه ی دوباره ی این بخش مینویسم.
بزرگترین تاثیری که خوندن وین بخش بر من گذاشت این بود که الان من راحت تر درخواست میکنم از خدا! چون خدا قضاوت نمیکنه خواسته منو!
قبلا وقتی میگفتم خدایا من دوست دارم شوهرم یه مرد ثروتمند باشه که ماشین فلان و فلان داشته باشه، فکر میومد،هاااا؟ که چی؟ خودت ثروتمند شو براچی میخوای شوهرت ثروتمند باشه! چیکار اون داری! بابا جان خو من دوســـــــــــــــت دارم شوهرم ثروتمند باشه! والا بخدا! و از وقتی فهمیدم خدا کاری نداره خواسته تو چیه خیلی راحت تر و بدون عذاب وجدان این خواسته ام رو میگم. چون الان میدونم خدا اصلا خواسته های منو قضاوت نمیکنه! من دارم از سمت خدا فکر میکنم.
برا خیلی خواسته های دیگه ام هم اینطور بود. ولی خدا رو شکر الان من راحت ترم تو درخواست کردنم.
موقعایی که هی دچار عجله میشم، هی میگم جیشد چیشد پ اون مرد مورد نظر من کو؟ ماشینم کو؟ اون موققعیت کو؟ این تیکه از متن میاد:(شاید تو نبینی جیزی فعلا، ولی به این معنی نیست که خدا کاری نمیکنه…اون داره کاراشو میکنه) پســـــــــــــر! این واقعا تا حد زیادی آرومم میکنه.
مشکلی که تو درخواست کردن از خدا داشتم این بود که خودم درخواست های خودم رو قضاوت میکردم! ولی الان میتونم بهتر این افکار رو نادیده بگیرم.و اینکه خواسته هایی که یه گوشه چشمی ازشون دیدم،انگار ایمانم به برآورده شدنشون بیشتره، دور نمیبینمشون، انتظارم برای رخ دادنشون بیشتره. خیلی جالبه. انگار برای خودم قابل باورتره دریافتشون.
من به خیلی از خواسته هام رسیدم ولی چیزی که خیلی برام remarkable هست آشنایی من با یه مرد جوان بود. در زمان و مکان مناسب وقتی که من مقاومت میکردم که اونجا نرم… و بعد اون شد باب آشنایی و ایجاد یک رابطه که خیلی خوب بود.
تمام سلسله اتفاقاتی ک باعث پس دادن ابلاغ کاریم شد واو! این عالی بود.
آشنایی ام با یک مرد جوان مهربان و خودساخته که به شدت باورهام رو تقویت کرد که آره من لایق همچین رابطه ای هستم.
نتونستم به تمرین ۵ ام جواب بدم، چون با توجه به این قسمت و محتوا درست متوجه اش نشدم.
ولی به نظر خودم، با توجه به محتوای این قسمت، خدا به وعده اش عمل میکنه و میده همیشه! زمانی ک من مانع نشم. اینو یه مدته ک متوجه شدم. موقعی ک یه درخواستی میفرستم و دیگ درباره اش فکر، نمیکنم احتنال رخ دادنش خیلی بیشتره! بزارید واضح تر بگم، شما یه درخواست به خدا عرضه میکنی، اونم که بی بروبرگشت میده، یه موقعایی هست که تو میگی اووووو این که نمیشه! و ولش میکنی! ولش میکنیا!!! یعنی دیگ درباره اش اصن فکر نمیکنی!
حالا حالت دوم اینه که تو درخواستتو میگی بعد مدام افکار منفی داری و داری کلنجار میری درباره اون خواسته!
برای من زمانی که تو حالت اول بودم، احتمال دریافت خواسته ام خیلی بیشتر بود! چون انگار من یه بار گفتم اوکی نمیشع! من یه منفی دادم در مقابل هزاران مثبت خدا و بعد رفتم. و من خواسته ام رو میگیرم یه منفی در مقابل هزاران مثبت.
اما اگر مدام فکر کنم و بالا پایینش کنم و کلنجار برم من دارم هزاران منفی میفرستم و احتمال دریافتم میاد پایین. برا همین خیلی موقعا ک میبینم دارم فکری میشم میگم ببین اگ نمیتونی مثبت باشی درباره اش، نمیخواد مدام با افکار منفی ات بجنگی و توجیه کنیشون! فقط لطف کن محل نده به افکار! سعی کن فکر نکنی.
میدونید قضیه همونه… خدا که حتمنی میده! ما باید بگیریم.
موقعایی ام که من بخاطر گرفتن نتایج کوچیک کم کم دریافت نتایج برام قابل باورتر میشه،خواسته هام رو راحت تر دریافت میکنم. خودم رو لایق تر میدونم برای یه پله بالاتر. مُحِق تر برای داشتنش.
اینم از کامنت این بخش.
خدایاشکرت.
به نام ربّ هدایتگرم
استاد عزیزم سلام، هم دوره ای های عزیزم سلام
سپاسگزار خداوندی هستم که به من این لطف رو داشت که این مطلب رو بخونم و در این بخش کامنت بگذارم.
۱)استاد جان چقدر زیبا به این مطلب اشاره کردید.یادمه قبلا از خداوند نشانه میخواستم و آیه ای با این مصمون از قرآن باز کردنم آمد، “و چه کسی وفادارتر از خداوند به عهد خود است؟ ” و اون موقع به شدت قلب من رو محکم کرد و بهم احساس اطمینان داد اون موقع. وقتی این مطلب رو خوندم و دیدم که شما هم به زیبایی به این مطلب اشاره کردید.منم وقتایی که مقاونت دارم درباره خواسته ای، به خودم میگم خودش گفته ادعونی استجب لکم، اصلا نگفته حق دلری چی بخوای و جی نخوای! هرچی میخوای رو بخواه تازه پشت بندش گفته استجب! یعنی تو هرچی میخوای من بهت میدم. هرچی که تو بخوای.و بله استاد! حتی اگر هیچ ایده ای برای چیزی نداریم هم درخواست کنیم… چون اون گفته استجب لکم و تازه گفته من به حرفایی که میزنم سفت و سخت عمل میکنم، من پای حرفم هستم. پس فقط کافیه من بخوام! و اون استجابت میکنه! چطور؟ نمیدونم! کی؟ نمیدونم! چقدر خوشگل گفتید استاد! خواسته هاتون رو بهتون داد،با فاصله زمانی بودن ولی وقتی وارد زندگیتون شدن شما ازشون لذت بردید. این یعنی اینطور نیست که ما فکر کنیم الانه الان میخوام واگر الان ندی دیگه به چه درد من میخوره! نه! هر موقع بهت داده بشه تو لذتش رو میبری. یعنی در زمان درست بهت داده میشه. و من عاااااشق این حرفتون شدم؛ گفتید: وقتی تو چیزی نمیبینی به این معنی نیست که کاری صورت نمیگیره! نه! کارا داره انجام میشه. یه جمله قشنگی میگفتن استاد دیگری… ایمان به غیب میطلبه…. ایمان به چیزی که هنوز نمیبینیش!من به خودم میگم…. فاطمه ایمانت رو حفظ کن! کارا داره انجام میشه، درسته تو نمیبینی ولی داره انجام میشه و من فقط باید با ایمان به مسیرم ادامه بدم. البته من همیشه از همون نوقعی که تصمیم میگیرم نشانه ها رو میبینم. و همیشه میگم خدا منو bless کرد، یعنی این نشانه داره بهم میگه تو متبرک شدی، ادامه بده.
۲)از وقتی با این مباحث آشنا شدم، درخواست میکردم، هر اونچه که بخواهم ولی گاهی من خودم زو لایق اوک چیزهایی که میخواستم نمیدیدم! یعنی باور نداشتم که برای من اتفاق بیفته! یه جوری برای من خیلی بزرگ بودن انگار! نمیپذیرفتشون ذهنم. ولی الان که این مطلب رو خوندم باز بیشتر به من کمک کرد! اینکه باباجون تو هرجی میخوای بخواه، وقتی بت میگه هرچی میخوای بخواه یعنی هرچی که بخوای رو میتونی داشته باشی. اصلا موردی نداره. و این رو من باید باور کنم و قبول کنم که لایق خواسته هام هستم. و فکر کنم از این به بعد راحت تر درخواست کنم، و بگم: به من چه! خدا خودش کفته هرجی میخوای بخواه و تازه قولم داده که حتما بهم میده.
و اگر با همین اطمینان “رها”ش کنم،حتما دریافتش میکنم.
۳)درمورد خودم،من درباره روابط درخواستی داشتم و واقعا فراتر از انتظار و خیلی زودتر از تایمی که من فکر میکردم نتیجه داد! من گفته بودم اصلامیخوام برا خودم پروژه بردارم! ۱۰روز درباره فلان اتفاق در برخورد با فلان شخص تصویر سازی میکنم، و این کارو انجام دادم. اولاش مقاومت داظتم تو تصویر کردن اونچه که میخوام ولی بعش ذهنم تصاویر رو پذیرفت، هنوز ۱۰ روز نشده بود که هدایت شدم برم دیدنش و رفتار و برخوردی رو دیدم که خیلی واو بود! اصلا واااو! اینکه انقدر زود و به ۱۰ روز نکشیده من دیدم!
برای خود من خیلی پیش اومده، که چیزی رو خواستم و واقعا خیلی بهترش رو بهم داد خدا. در واقع فراترش رو.
۴)راستش من اینطور بهش نگاه نکرده بودم. یعنی از تعبیر زیبای وفادار بودن خداوند…. ولی هربار که به خواسته ای رسیدم و اونقدر نرم و لطیف وارد زندگیم شد که من اصلا متوجهش نشدم که این همون خواسته من بوده؛ صدایی از درون بهم میگه، بم میگه: حواست هست وین همون خواسته ات بود ها… و من اون لحظه متوجه میشم که بله! این همون خواسته ای که من پرتش کردم به سمت جهان و پاسخش رو الان تونستم بگیرم.و من عاشق این لحظاتیم که بهم یادآوری میکنه که دارم خواسته ام رو زندگی میکنم.
۵)بارها وبارها و بارها شده که من یک خواسته ای رو گفتن و رهاش کردم. یعنی گفتمش و دیگه اصلا یادم رفتش و دیگه وقت نکردم که به شدن یا نشدنش فکر کنم! اون خواسته هه رخ داد! وقتایی هم که من یه خواسته ای رو میگم و بعد میگم خب این که نمیشه؛ یا سخته یا فلانه و بعد دیگ به این دلایل رهاش میکردم! و این بازم میشد! و زمان هایی که من یه درخواستی رو دادم و به هر دلیلی اصن ب شدن یا نشدنش فکر نکردم باز هم شده و رخ داده. من متوجه شدم که در این موارد من وقتی خواسته ام رو مطرح کردم به هر دلیلی که بوده، دیگه درگیرش نشدم و رهاش کردم و پشت بندش کلی نگرانی و فکر نداشتم! اینا رخ میدادن! چون وعده خدا اجابته و زمانی که من درگیر افکار نشم دریافت میکنم! ولی زمانی که درگیر شدن و نشدن و افکار بشم من خودم رو از دریافت محروم میکنم خداوند که به هر حال داده.
مثلا من یه لباسی سفارش دادم، بعد گفتم چقد دوست دارم اشانتیون بگیرم. و گفتم این فروشگاه کارش مکانیزه اس، تو خونه نیستن که طرف برام اشانتیون بزاره. و دیگ بش فکر نکردم. گفتم نمیشه و دیگ بش فکر نکردم. وقتی شلوارم رسید، توی کارتونش یه شیرینی آبنباتی کوجولو بود😂🤌🏻به همین سادگی! اون صدا گفت این همون اشانتیونیه که میخواستی و من فهمیدم که اصلا تو کاری نداشته باش شرایط چطوره، تو فقط لطفا بخواه و به چطور و چی و… ـ فکر نکن. اون اصلا با تو نیست. و اگر نمیتونی مطمئن باشی به اجابت یه لطفی بکن و درباره اش دیگ کلاااااا فکر نکن.بگی نمیشه و ولش کنی انگار یه فکر فرستادی پسش! ولی اگر کلی درباره شدن و نشدنش کلنجار بری انگار صدتا مقاومت فرستادی پسش! پس ح اقل اگ بتونم بگم و دیگ به چیزی فکر نکنیم هم خوبه. ولی با خواندن نوشته های این قسمت، باید این باور رو در خودمون تقویت کنیم که بابا خودش گفته بخواه، هرجی میخوای، من قول میدم بهت بدم، وهیشکی اندازه من پای قولاش نیست، هر قولی بدم عمل میکنم.
من عاشقتونم❤