شبهایی که با فشار شکم از مهمونی برمیگشتم خونه، قبل از خواب یه دادگاه کامل توی ذهنم برگزار میشد. خودم قاضی بودم، خودم متهم: «بیارادهای»، «هیچوقت درست نمیشی»، «فردا به جبران امروز هیچی نمیخورم.» سالها فکر میکردم این سرزنشها کمکم میکنه لاغر بشم. ولی بعدها فهمیدم رابطهی احساس خوب و لاغری دقیقاً برعکس چیزیه که فکر میکردم.
احتمالاً تو هم تا الان هر راهی برای لاغر شدن رو رفتی: رژیم سخت، ورزشهای طاقتفرسا، شمردن کالری تکتک لقمهها. ولی یه چیز همیشه این وسط نادیده گرفته شده: احساس تو نسبت به خودت، نسبت به بدنت و نسبت به آینهای که هر روز جلوش میایستی.
توی این مقاله تعریف میکنم چرا احساس بد نسبت به خود، پرخوری رو بیشتر میکنه و چطور احساس خوب در روند لاغری ذهن رو از منتقد به همراه تبدیل میکنه. اگه تازه با این مسیر آشنا شدی، از شروع مسیر لاغری با ذهن هم یه سر بزن.
در این جلسه میآموزیم:

💡 به جای معادلهی کالری، معادلهی احساس رو حل کن
سالها به ما گفتن: «ببین چقدر کالری خوردی، چقدر سوزوندی.» و ما هم تبدیل شدیم به ماشینحساب؛ با هر لقمه نون یه حسابوکتاب و با هر حرکت یه جدول توی ذهنمون. ولی چیزی که هیچکس بهمون نگفت این بود که لاغری فقط به حسابوکتاب نیست؛ به احساسی که نسبت به خودمون داریم هم بستگی داره.
من بارها خودم رو سرزنش کردم چون فکر میکردم زیاد خوردم. بعد با احساس گناه رفتم سراغ رژیم بعدی. به خودم گفتم بیارادهام و هیچوقت درست نمیشم. ولی نمیدونستم همین حرفها من رو بیشتر توی احساس بد فرو میبرن و احساس بد، دوباره من رو به سمت خوردن میفرسته.
یادمه بعد از هر پرخوری قول میدادم «فردا به جبران امروز هیچی نمیخورم». ولی فردا یادم میرفت و یه صدا توی ذهنم میگفت: «تو که خراب کردی، اونم بخور.» هر بار که بعد از یه شام سنگین یا یه حرف فامیل توی مهمونی عذاب وجدان میگرفتم، آخرش بیشتر میخوردم. عذاب وجدان هیچوقت من رو به کمتر خوردن نرسوند.
قانونی که توی تناسب فکری بارها دربارهاش حرف زدم اینه: احساس خوب و لاغری با هم میان. وقتی ذهن احساس خوبی داره، بدن هم باهاش همراه میشه. یه برش کیک اونقدری که فکر میکنیم وزن اضافه نمیکنه، ولی یه لحظه تحقیر خودت میتونه کل مسیرت رو خراب کنه، چون همون تحقیر بعداً به پرخوری بعدی تبدیل میشه.
پس به جای حل معادلهی کالری، بیا معادلهی احساس رو حل کنیم. به خودت بگو: «من دارم یه روش جدید رو یاد میگیرم» و «من لایق مهربونیام، حتی وقتی هنوز متناسب نشدم». این همون مهارتیه که توی دورهی اصلاح پرخوری و اشتها در مغز روش کار میکنیم: کنار گذاشتن خودسرزنشی و آموزش ذهن برای انتخابهای بهتر.

😞 دشمن صمیمی: احساس بد نسبت به خود
خیلی وقتها فکر میکنیم دشمن اصلیمون کیک شکلاتی یا هلههولهی ساعت ده شبه. ولی بزرگترین مانع لاغر شدن، یه دشمن پنهانه: احساس بد نسبت به خود.
این احساس خیلی بیصدا میاد. وقتی جلوی آینه چشمهات دنبال ایراد میگردن. وقتی لباست رو میپوشی و به خودت میگی «اه، چقدر زشت شدم». وقتی به بدن یه نفر دیگه نگاه میکنی و ته دلت میگی «تو هیچوقت مثل اون نمیشی».
درسته که من مردم و حرف دیگران روی ذهن من خیلی کمتر از خانمها فشار میاره، ولی خوندن نوشتهها و جواب دادن به سؤالهای هزاران خانمی که از برنامههام استفاده کردن، باعث شده تا حدودی بفهمم این نگاههای جلوی آینه چقدر سنگینه. خودم هم توی مهمونیها همیشه حس میکردم همه دارن غذا خوردنم رو نگاه میکنن.
اینها فقط فکر نیستن؛ احساس میسازن. و ذهن بیشتر با احساس تصمیم میگیره تا با منطق. وقتی احساست نسبت به خودت منفی باشه، ذهنت بهت میگه: «تو که خوب نیستی، چرا تلاش کنی؟» یا «حالا که حالت بده، یه چیزی بخور تا بهتر بشی.»
اینطوری یه چرخه ساخته میشه: احساس بد، خوردن برای آروم شدن، احساس بدتر، رها کردن تلاش و اضافهوزن بیشتر. تا وقتی این احساس بد اصلاح نشه، بهترین رژیم دنیا هم کمکی نمیکنه، چون ذهن از همون اول منتظره شکست بخوری.
احساس بد از کجا میاد؟
خیلی از احساسهای بدی که نسبت به بدنمون داریم، از جملههایی میان که از بچگی شنیدیم. من از نوجوونی مسخره شدن و اسمهایی که همکلاسیها روم میذاشتن رو تجربه کردم. توی مهمونیها هم همیشه یکی بود که دربارهی وزنم «نصیحت» کنه.
حتی توی خونه هم این پیامها بود، با اینکه از سر دلسوزی بود. مادرم خیاط بود و همیشه بهم توصیه میکرد رنگهای تیره بپوشم که لاغرتر نشون بدم، در حالی که من عاشق رنگ زرشکی و سبز بودم. وقتی بعد از یه رژیم لباسهام گشاد میشد و ازش میخواستم تنگشون کنه، میگفت: «صبر کن ببینیم میمونی یا نه.» هیچکدوم از این حرفها بد نبودن، ولی همهشون یه حس رو توی من تقویت میکردن: «تو مشکل داری و لاغریت موقتیه.»
این جملهها از راه شنیدن وارد ذهن میشن و از راه تکرار تثبیت میشن. بعد از یه مدت دیگه لازم نیست کسی بگه؛ خودمون هر روز جلوی آینه تکرارشون میکنیم. برای همین اولین قدم برای ساختن احساس خوب، دیدن همین جملههاست؛ جملههایی که سالها فکر میکردیم صدای خودمونه، ولی در واقع از بیرون اومدن.
نشونههایی که با احساس بد داری جلو میری
شاید فکر کنی تو اینطوری نیستی. من هم سالها فکر میکردم فقط دارم برای لاغر شدنم جدی تلاش میکنم. ولی وقتی به اون دوران نگاه میکنم، این نشونهها رو توی رفتار خودم میبینم:
- رژیمهام همیشه بعد از یه اتفاق ناراحتکننده شروع میشد؛ یه حرف ناخوشایند، یه لباس که تنم نرفت، یا یه مهمونی که نزدیک بود. هیچوقت از علاقهی خودم شروع نمیشد.
- شروع رژیم رو همیشه میذاشتم برای شنبه و حتی شروع باشگاه رو طوری تنظیم میکردم که به تعطیلات نخوره؛ انگار از قبل میدونستم تحملش سخته.
- با یه وعده پرخوری کل برنامه رو کنار میذاشتم؛ برای من یا همهچیز بود یا هیچچیز.
- وقتی چند کیلو کم میکردم، به جای خوشحالی یه ترس دائمی داشتم که نکنه دوباره برگرده.
همهی اینها از یه جا میومدن: من از روی احساس بد و ترس تصمیم میگرفتم. و تصمیمی که از احساس بد بیاد، با گذشتن اون احساس هم تموم میشه.
وقتی با خودت مهربون میشی
وقتی به جای تحقیر، به خودت توجه میکنی و میگی «من لایق مراقبتم، حتی قبل از اینکه لاغر بشم»، ذهنت به جای مقاومت همکاری میکنه. احساس خوب پایهی تصمیمهای درسته و مهربونی با خود، قفل پرخوری و ناامیدی رو باز میکنه.
من امروز وقتی زیادهروی میکنم، دیگه به خودم عصبانی نمیشم. قبول میکنم که انتخاب خودم بوده و روی بهتر کردن واکنشهام کار میکنم. هنوز توی این مسیر بارها لغزش دارم، ولی هر لغزش برام دلیلیه برای اینکه بهتر تمرین کنم، نه اینکه کل مسیر رو رها کنم. همین تغییر کوچیک، از هر رژیمی برای من مؤثرتر بود.

🌿 لاغری در سایهی احساس خوب
در لاغری با ذهن، یکی از مهمترین تفاوتها با رژیم اینه که احساس خوب به نیروی اصلی حرکت تبدیل میشه. اینجا قرار نیست با تنبیه و سرزنش جلو بری؛ قراره با احساس خوب، مسیر تغییر رو شروع کنی.
رژیمهای محدودکننده و ورزشهای اجباری معمولاً با قضاوت و نگرانی همراهن. ولی احساس خوب در روند لاغری یعنی بدون فشار و ترس، و با علاقه به خودت پیش بری. جلوی آینه به جای اینکه بپرسی «چرا هنوز لاغر نشدم؟»، به خودت بگی: «دارم یاد میگیرم با احساس خوب مسیرم رو ادامه بدم.»
یعنی ذهنت از یه منتقد سختگیر به یه همراه تبدیل بشه؛ حتی قبل از اینکه عدد روی ترازو تغییر کنه. شرکتکنندههای دورهی ورود به سرزمین لاغرها هم توی دیدگاهها و تمرینهاشون بارها نوشتن که وقتی جنگیدن با غذا و بدنشون رو کنار گذاشتن، ادامه دادن براشون راحتتر شد.
یه بچه رو تصور کن که مدام دعواش میکنی و میگی «تو همیشه خرابکاری میکنی». معلومه که بیشتر به هم میریزه. ولی اگه همون بچه رو بغل کنی و بهش بگی «اشکال نداره، کمکت میکنم»، آروم میشه و دوباره امتحان میکنه. ذهن ما هم همینطوره. اگه به بدنت بگی «با این شکم کی دوستت داره؟»، ذهن حالت دفاعی میگیره. ولی اگه بگی «میدونم تا اینجا اومدیم، ولی با هم تغییر میکنیم»، ذهن آمادهی همکاری میشه.
من سالها از «باید» استفاده میکردم: «باید لاغر بشم». برای من این کلمه یعنی جنگیدن و سختی. وقتی جاش رو دادم به «دوست دارم لاغری رو تجربه کنم»، حس کردم یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شد. همین تغییر کلمه، احساس من رو نسبت به کل مسیر عوض کرد.
احساس خوب یعنی چی و یعنی چی نیست؟
بعضیها وقتی این حرفها رو میشنون فکر میکنن احساس خوب یعنی بیخیال شدن و هر چی دلت خواست خوردن. نه، منظورم این نیست. احساس خوب یعنی مسئولیت انتخابهات رو بپذیری، ولی خودت رو به خاطرشون تنبیه نکنی.
مثلاً وقتی بعد از یه شام زیادهروی کردی، به جای اینکه بگی «باز خراب کردم، من درست بشو نیستم»، بگی «امشب زیاد خوردم، انتخاب خودم بود. دفعهی بعد سعی میکنم زودتر متوجه سیر شدنم بشم». جملهی اول ذهن رو به حالت دفاعی میبره و احتمال پرخوری بعدی رو بیشتر میکنه. جملهی دوم ذهن رو آروم نگه میداره و بهش یه کار مشخص برای دفعهی بعد میده.
اوایل مسیر، ذهن من بارها مسخرهام میکرد و میگفت «تو لاغر بشو نیستی». به جای دعوا کردن باهاش، جوابش رو اینطوری میدادم: «درسته، ولی دارم لاغر شدن رو یاد میگیرم و وقتی به اندازهی کافی یاد بگیرم، روی جسمم هم اثر میذاره.» این جواب نه انکار بود، نه سرزنش؛ فقط یه احساس خوب و واقعی بود که اجازه میداد ادامه بدم.

🌀 احساس بد، استرس و حالت دفاعی ذهن
وقتی احساس بد داری، ذهن وارد حالت دفاعی میشه. برای ذهن فرقی نداره استرس از یه خطر واقعی اومده یا از نگاه خودت جلوی آینه؛ استرس برای ذهن یعنی خطر، و ذهن در خطر دنبال سریعترین راه آروم شدن میگرده. برای خیلی از ما این سریعترین راه، خوردنه.
حالا فکر کن هر روز با احساس بد و استرس بری سراغ رژیم و باشگاه، با این فکر که «اگه امروز هم خراب کنم، بازم شکست خوردم». ذهن تمام روز در حالت آمادهباشه و منتظر لحظهایه که با یه خوراکی خودش رو آروم کنه. بعد تعجب میکنیم چرا هر بار یه جایی کم میاریم.
من این رو توی دوران کار دولتیام خیلی واضح تجربه کردم. فشار کار و درگیریها زیاد بود و توی همون سالها وزنم سریعتر از همیشه بالا رفت. هر روز که از سر کار برمیگشتم، اولین کاری که میکردم سر زدن به آشپزخونه بود.
ولی وقتی احساس خوبی داری، ذهن دیگه دلیلی برای دفاع کردن نمیبینه. وقتی ذهن آرومه، دیگه لازم نیست برای آروم شدن به خوردن پناه ببره و تصمیمهات هم راحتتر میشن.

🏝️ وقتی حالت خوبه، مسیر لاغری هموارتر میشه
وقتی واقعاً حالت خوبه، وقتی با آرامش غذا میخوری نه با عذاب وجدان، وقتی حرکت میکنی چون دلت میخواد نه از روی اجبار، ذهن هم با تو همراه میشه. دیگه هر لقمه یه امتحان نیست و هر وعده یه دادگاه.
حالا برعکسش رو تصور کن: وقتی با احساس گناه غذا میخوری یا با نگاه تنبیهی جلوی آینه میایستی، ذهن احساس خطر میکنه. نتیجهاش میل بیشتر به خوردن و رها کردن مسیره.
برای همین میگم احساس خوب در روند لاغری مسیر رو هموار میکنه. حتی اگه هنوز به وزن دلخواهت نرسیدی، ولی داری با خودت مهربونتر رفتار میکنی، همین حالا هم در مسیر لاغری هستی.
رژیم شاید بتونه عدد روی ترازو رو کم کنه، ولی چیزی که آدم رو متناسب نگه میداره، نگاه و احساسش نسبت به خودشه. من با رژیم بارها چند کیلو کم کردم، ولی هیچوقت نتونستم لاغر بمونم. با تغییر نگاهم حدود ۳۰ کیلو کم کردم و از اون موقع متناسب موندم.
شاید عجیب باشه، ولی بیا لاغری رو تنها هدف ندونیم و احساس خوب رو هم هدف قرار بدیم. وقتی با خودت احساس خوبی داری، غذا رو به اندازه میخوری، نه برای خالی کردن یه ناراحتی. حرکت میکنی چون از بدنت خوشت میاد، نه برای تنبیه کردنش. و یه روز به خودت میای و میبینی که بدون زجر کشیدن، داری متناسب میشی.
مقایسه با آدمهای متناسب
توی مهمونیها بارها دیدم دوستهای متناسبم همون غذاهایی رو که من «چاقکننده» میدونستم، بدون هیچ نگرانی میخوردن و وقتی سیر میشدن دست میکشیدن. من همون غذاها رو با عذاب وجدان، سریع و زیاد میخوردم و بعدش هم کلی به خودم بد و بیراه میگفتم.
فرق ما توی غذا نبود؛ توی احساسی بود که موقع خوردن داشتیم. اونها با آرامش میخوردن و برای همین متوجه سیر شدنشون میشدن. من با نگرانی میخوردم و اصلاً مرز سیر شدن رو نمیفهمیدم. برای آدم متناسب، غذا خوردن یه کار معمولیه؛ برای من یه امتحان بود که همیشه ازش رد میشدم.
✍️ تمرین: دادگاه شبانه رو تعطیل کن
این تمرین رو یه هفته انجام بده. همونقدر که دست به غذا بودن ما رو چاق میکنه، دست به قلم بودن ما رو لاغر میکنه.
- هر شب قبل از خواب، جملههایی که اون روز دربارهی غذا خوردن یا بدنت به خودت گفتی رو بنویس؛ مثلاً «باز زیاد خوردم، بیارادهام».
- دور هر جملهای که سرزنش یا تحقیر توشه یه خط پررنگ بکش.
- جلوی هر کدوم، یه جملهی واقعی و مهربون بنویس؛ مثلاً «امروز زیاد خوردم، انتخاب خودم بود و فردا بهتر عمل میکنم».
- بنویس امروز یه لحظه که با احساس خوب غذا خوردی یا کاری برای خودت کردی کی بوده.
- آخر هفته برگهها رو کنار هم بذار و ببین تعداد جملههای خطخورده کمتر شده یا نه.
همین که الگوی سرزنشهای تکراری ذهنت رو کشف کنی، یه قدم بزرگ برداشتی.
📝 برام بنویس
تو هم مثل من بعد از پرخوری خودت رو سرزنش میکردی؟ آخرین باری که با احساس خوب غذا خوردی کی بود و چه فرقی با وقتی داشت که با عذاب وجدان میخوردی؟ توی قسمت نظرات برام بنویس.
اگه از دورهی اصلاح پرخوری و اشتها در مغز استفاده کردی، تجربهات رو دربارهی رابطهی احساس خوب و لاغری هم بنویس. شاید به یه نفر دیگه کمک کنه.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
احساس خوب و لاغری چه ربطی به هم دارن؟
احساس بد نسبت به خود ذهن رو به حالت دفاعی میبره و ذهن برای آروم شدن سراغ خوردن میره. وقتی با خودت مهربونتری، ذهن همکاری میکنه و تصمیمها راحتتر میشن.
چرا بعد از سرزنش خودم بیشتر میخورم؟
چون سرزنش احساس بد میسازه و ذهن برای فرار از این احساس، دنبال سریعترین راه آرامشه که برای خیلی از ما خوردنه. اینطوری یه چرخهی تکراری ساخته میشه.
احساس خوب در روند لاغری یعنی بیخیال بودن؟
نه. یعنی به جای تنبیه و قضاوت، مسئولیت انتخابهات رو بپذیری و با مهربونی برای بهتر کردنشون تمرین کنی.
از کجا شروع کنم؟
از دیدن جملههایی که هر روز به خودت میگی. بنویسشون و برای هر جملهی سرزنشآمیز یه جملهی واقعی و مهربون جایگزین کن.
امتیاز 4.56 از 27 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
سلام و درود
احساس خوب و لاغری 😌☺️😍
از زمانی که یادم میاد احساسم نسبت به خودم بد بوده چون از یه جایی به بعد من از خودم خوشم نمی اومده از خودم راضی نبودم
ناراحت بودم افراد متناسب که میدیدم حسرت میخوردم
و هیچ وقت باور نداشتم خودم رو که بتونم متناسب بشم یا وزن کم کنم
من همش۱۰/۱۲کیلو اضافه وزن دارم ولی اون سنگینی که بر من تحمیل شده به اندازه ی اون افرادی که خیلی اضافه وزن دارن بر من چاقی سنگینی میکنه و افکارمون مثل همه
همش بخاطر اون احساسی بوده که در تمام این سالها از خودم داشتم همش احساس کردم دارم چاق میشم و احساسم بد میشده و این حس بد منو به سمت چاقی جلو برده
و الان اضافه وزن دارم
هر بار که میرفتم جلوی آینه از خودم ناامید بودم که بدن من دیگه همیشه همین جور باقی می مونه بدن من طبیعتش اینجوریه که چاق بشه جسم من مثل مادرمه من به خاله هام رفتم
و همه ی اینا حس منو نسبت به خودم بد میکرده و من به سمت اون چیزی که ازش بدم می اومده سوق میداده
و من هر بار متنفرتر از خودم میشدم
و همین احساس بد در من باعث چاقی بیشتر میشده
پس من میتونم با احساس خوب داشتن درست خلاف چاق شدنم پیش برم
رمز موفقیت در این دوره احساس خوب داشتنه
احساس خوب و لاغری همراه هم هستن
من اگه احساسم خوب باشه میتونم به هدفم برسم لاغری خود به خود میاد
من باید بپذیرم که خودم مقصر چاقی خودم هستم و خودم رو همانطور که هستم قبول کنم از خودم ایراد نگیرم و به خودم و بدنم عشق بدم با خودم در صلح باشم که بتونم به همان چیزی که دلم میخاد برسم
همه ی اینا شرط رسیدن به متناسب شدنه
من خودم رو لایق متناسب شدن بدونم
لایق دونستن هم یکی دیگه از راههای موفق شدنه
من اگه سالیان ساله متناسب نشدم بخاطر اینه که خودم رو لایق ندونستم
متناسب شدن مانند یه پازل می مونه برای رسیدن بهش باید همه چی رو مد نظر قرار گرفت و هر بار یه تکه از این پازل رو سرجاش قرار داد که من با ورودم به این دوره های عالی میتونم تک تک این پازل ها رو سر جاشون قرار بدم
و به متناسب شدن دست پیدا کنم
کافیه که استمرار داشته باشم و ادامه بدم
ادامه دادن و استمرار داشتن در این مسیر باعث موفقیت در این راه میشه
امیدم اینه که همه ی دوستانی که وارد این دوره ها شدن و هدایت شدن به سمت بهترین روش لاغری
به هدف هاشون برسن 🤲🌺🌸🌿🌹
و این مسیر رو ادامه بدن🤲
نشان های دریافت شده
سلام و درود
احساس خوب و لاغری
من همیشه میرم جلوی آینه و با خودم حرف میزنم که این چه وضعی هس که داری چرا لاغر نمیشی
فکر نکنم دیگه تو لاغر بشی
و احساسم نسبت به خودم بد میشه
و همین احساس بد باعث چاقتر شدن من میشه باعث میشه مسیری که دوست دارم برم مسدود بشه
من احساس خوب رو از زمانی که وارد دوره های ذهنی شدم یاد گرفتم با تمرین نوشتن با فایل گوش دادن با بها دادن به خودم
و اینکه خودم و دوست بدارم تا احساس خوبی از خودم داشته باشم به وجود اومده
در دوره ی ورود به سرزمین لاغرها هر روز من عاشق خودم بودم با احساس خوب زندگی میکردم و حالم خوب بود بدون استرس غذا میخوردم و روز به روز به سمت متناسب شدن پیش میرفتم
دنیای زیبایی رو تجربه کردم همه چی عالی بود در این مسیر بودن
با عشق دادن به خودم به هر آنچه که دوست داشتم میرسیدم
هر روز احساسم خوب بود اشتیاق و شوق داشتم استمرار در مسیر
زندگی خیلی لذت بخش بود
من هر وقت در مسیر لاغری با ذهن باشم میتونم دنیای زیبایی رو تجربه کنم
میتونم با احساس خوب غذا بخورم میتونم آرامش داشته باشم
برای خودم ارزش قایل باشم هر چه که دوست دارم بخورم با لذت زندگی کنم
زندگی کردن به صورت خودآگاه در من حس خوبی رو به وجود میاره
با تکرار و تکرار کردن میتونم رفتارم رو به ناخودآگاه تبدیل کنم
به شرط استمرار داشتن در مسیر
به شرط تکرار و تمرین داشتن
میتونم روتین خوبی برای زندگی داشته باشم
که بتونم هر روز با احساس خوبی زندگی کنم و لذت ببرم
وقتی با استرس غذا میخورم تمام سیستم ایمنی بدن من بهم میخوره و حال من از غذا خوردن بد میشه
و احساسم نسبت به خودم بد میشه
و عذاب وجدان میگیرم نسبت به خودم
بارها شده که من حالم بد بوده از غذا خوردن
اونم کی اونم بعد از غذا
حس بدی داشتم چون سنگین بودم چون تا حالت خفگی میخوردم
و از زمانی که با دوره ها ذهنی آشنا شدم
و مفهوم گرسنگی و سیری رو دریافت کردم
حس خوب بعد از غذا رو درک کردم
فهمیدم که احساس خوب داشتن بعد از غذا چه جوریه لازمه زندگی خوب و آرام بخش احساس خوب داشتن هستش
احساس خوب همه چی به همراه داره
سلامتی آرامش تناسب اندام و …….
خیلی مهمه که بتونیم همیشه احساس خوبی نسبت به خودمون داشته باشیم
پس برای داشتن احساس خوب نسبت به خودمون باید تو مسیر باشیم
امروز من با آموزش دیدن و فایل گوش دادن و تمرین انجام دادن میتونم به خودم کمک کنم که احساس خوبی به خودم داشته باشم
و نتیجه ی این تمرینات هم لاغری هستش
که من خودم تجربه ی آن رو داشتم
به خودم افتخار میکنم که از راه صحیح وارد
شدم و میتونم هر روز رو با عشق زندگی کنم
و احساس خوبی داشته باشم
و مسیر حرکتیم رو تغییر میدم به سمت متناسب شدن به سمت حال خوب
خدایا شکرت 🤲🌿🌹