بسیاری اوقات از انجام آنچه خداوند در قلب ما قرار میدهد طفره میرویم، خداوند در قلبمان با ما کلنجار میرود تا آن کار را انجام دهیم اما به بهانههای مختلف از انجام آن خودداری میکنیم.
یکی از پرکاربردترین توجیهات منطقی برای عمل نکردن به وعدههای الهی این است که زمان آن گذشته است و دیگر دیر شدن است. ما به زمانبندی خداوند باور نداریم.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.51 از 93 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

🌸 به نام خداوند بخشنده و مهربان 🌸
سلام و عرض احترام خدمت استاد **عطاروشن عزیز** 🙏💖
سالها از زندگیام را در مسیر تلاشهای بیوقفه گذراندم… برای رسیدن، برای داشتن، برای شنیده شدن. دعا میکردم، نذر میکردم، با هرکسی که فکرم میکردم شاید راهی بلد است مشورت میکردم، اما همیشه ته دلم نوعی بیاعتمادی پنهان وجود داشت — گویی ایمانم نیمهکاره بود. 💭 با زبان میگفتم: «در زمان الهی، در طرح الهی، همهچیز درست میشود» اما در قلبم هنوز شک داشتم، هنوز مضطرب بودم که نکند خدا صدایم را نمیشنود… 😔💔
بارها شده بود از شدت خستگی با خدا قهر کنم. با او حرف بزنم، اما نه از عشق، بلکه از گلایه… به او میگفتم: «خدایا، من نمیفهمم چرا اینهمه مدت منتظرم، چرا دیگران به خواستههایشان میرسند ولی من نه؟ مگه من بندهی تو نیستم؟ چرا من باید در این شرایط بمانم؟!» آن روزها، پر از خستگی و ناامیدی بودم. احساس میکردم تمام دعاهایم در خلأ فرو میروند، بیآنکه جوابی بیاید. 📿😞
ماه رمضانها با اشتیاق قرآن میخواندم، تا سه بار ختمش کردم، نمازهای حاجت، دعاهای مخصوص، نذرهای پیدرپی… اما هیچ نشانهای نمیدیدم. هر روز افسردهتر، هر روز طلبکارتر از خدا. گاهی چنان دلگیر بودم که حتی خودم را نمیتوانستم تحمل کنم. با خود فکر میکردم شاید اصلاً برای من معجزهای نوشته نشده است. 💔🕯️
من برای هر خواستهای «زمان» تعیین میکردم. به خودم میگفتم: «این تاریخ به دلم افتاده، حتماً زمان الهیه». اما آن زمان میآمد و میرفت و هیچ خبری نمیشد… و من میماندم و سکوتی سنگین بین خودم و آسمان 🕊️ تا جایی که از دل ناامیدی، فقط گفتم: «خدایا، خودت هرچه صلاح میدانی، همان شود… من دیگر نمیخواهم دخالت کنم.»
🌿 اینکه میگویند وقتی *رها میکنی، اتفاق میافتد*، حقیقت دارد. روزی با حال بد و دلی بیقرار قرآن را باز کردم، و صحنهای پیش رویم آمد که انگار خدا مستقیماً با من حرف میزد: «وَعْدَ اللهِ حَقٌّ». وعدهاش حق است، و در *زمان معین خودش* آن اتفاق خواهد افتاد. چند ماه بعد، درست همان خواستهای که سالها دنبالش بودم، خودش بهآرامی اتفاق افتاد.✨🌸
—
یادم هست سالها میان خانوادهی پدریام اختلافات مالی زیادی وجود داشت، مخصوصاً بعد از فوت مادربزرگم. سالها دعوا، کشمکش، سکوتهای سنگین، بغضهایی که فرو داده میشد. هزار بار نذر کردیم، بارها التماس کردیم، ولی هیچ چیز تغییر نمیکرد. مدت زیادی بود که ناامید شده بودیم.
تا اینکه ناگهان و بیمقدمه، روزی تلفنی از عمهام آمد 📞 با صدایی آرام گفت: «به بابات بگو بیاد خونهی ما برای تقسیم اموال.» باورش برایمان سخت بود. بعد از هشت سال بنبست، ناگهان درها باز شد، بدون درگیری، بدون بحث. همهچیز به نرمی و در آرامش حل شد.
چند ماه بعد، فروش زمینها شروع شد… باز هم در ابتدا بنبست. هر خریداری که پای معامله میآمد، درست در لحظه آخر، معامله بههم میخورد. اما یک روز انگار چرخ زمان به نفع ما چرخید 🌈 در عرض کمتر از یک هفته، اموال یکی پس از دیگری فروخته شد! و حالا باید خانهای جدید میخریدیم. ماهها خانه دیدیم، اما انگار هیچکدام نمینشستند به دل، یا قیمتها خارج از توانمان بود. تا اینکه یک عصر، در اپلیکیشن دیوار، چشمم به آگهی خانهای افتاد که تنها *یک ساعت* پیش ثبت شده بود ✨ زنگ زدیم، رفتیم، دیدیم، و همان شب قولنامه بستیم. همهچیز مثل رؤیا بود… مثل هماهنگی زیبای یک نقشهی الهی. 🪶🏡💖
همانقدر که خدا برای مال و ثروت و آرامش خانوادهام زمان تعیین کرده بود، حالا درک میکنم برای *لاغری من هم زمان معینی در نظر داشتهاست.* 🌸
سالها با رژیمهای سخت جنگیدم. ورزشهای طاقتفرسا، محدودیتهای عجیب، قرصهای لاغری. اولش وزن کم میکردم، اما بعد یا متوقف میشدم، یا بدتر از قبل چاق میشدم 😔 هر بار میگفتم: «من اراده ندارم، بدنم خراب است، شاید ژنتیکی چاقم!» اما در حقیقت نه بدنم خراب بود، نه من بیاراده؛ فقط مسیرم اشتباه بود. 🌿
چند سال پیش، با مفهوم *تغذیهی شهودی* آشنا شدم. در ابتدا تغییر خاصی ندیدم، اما اتفاق عجیبی افتاد: وزنم دیگر زیاد نشد. برای اولین بار در زندگیام احساس کردم بدنم دارد آرام میشود، بدون فشار، بدون عذاب. بعدها فهمیدم این یعنی آغاز صلح درونی. 💞🕊️
در آن زمان هنوز ذهنم در جنگ بود. احساس میکردم با کنترل نکردن غذا، اشتباه میکنم. حتی برای این اضطرابها به روانپزشک مراجعه کردم. اما آرامآرام، لطف خدا از مسیر دوستی قدیمی به سراغم آمد — او سایتی را معرفی کرد که مسیر زندگیام را تغییر داد: *سایت تناسب فکری.*
با تردید وارد شدم… جلسات رایگان را گوش دادم… و بهتدریج انگار صداهایی از درونم بیدار شدند 💫 بعد از چند هفته، بدنم شروع کرد به واکنش؛ وزنم کم شد! و مهمتر از آن، حالم خوب شد. روحم سبک شد. 🍃💖
فهمیدم همانطور که فروش آن زمینها و تقسیم ارث در زمان خودش رخ داد، *لاغری من هم باید در زمان الهی خودش اتفاق میافتاد.* نه زودتر، نه دیرتر. وقتی ذهنم آمادهی عشق به بدنم شد، خدا گفت: «الآن.» 🌷
حال که به گذشته نگاه میکنم، میبینم چقدر باورِ «ناآگاهانه» به بیلیاقتی در من ریشه داشت. سالهای متمادی خودم را محروم کرده بودم از حس خوبِ *لیاقت*. در دوران تحصیل، با تلاش زیاد درس میخواندم ولی اگر نمرهی عالی نمیگرفتم، خودم را «خنگ» میخواندم. به خودم میگفتم: «تو لایق شاگرد اول بودن نیستی، چون فقط افراد خاص موفق میشوند.» در روابط عاطفی هم همین بود… همیشه فکر میکردم چون زیبا و لاغر نیستم، پس شایستهی عشق واقعی نیستم 💔
اما هر بار که نگاه و باورم را تغییر دادم، معجزه رخ داد ✨ در مقاطعی که خودم را دوست داشتم، کسانی را جذب کردم که هیچوقت تصورش را نمیکردم. آدمهایی زیبا، موفق، و صادق. اما چون درونم هنوز پر از ترس از دست دادن بود، رابطهها دوام نمیآوردند. حالا میدانم که مشکل در کمبود عشق دیگران نبود؛ در کمبود عشق من به خودم بود 💗
احساس بیلیاقتی باعث تنبلی هم میشد. چون ته دلِ ناامیدم زمزمه میکرد: «برای چی تلاش کنی؟ که دوباره شکست بخوری؟!» و من با همین باور خودم را عقب نگه میداشتم، و موفقیت را عقبتر میراندم. اما امروز آرامآرام دارم یاد میگیرم *لیاقت من از پیش در من بوده است، نه چیزی که باید بهدست بیاورم.* 🌿 کافیست باورش کنم، همانطور که باور کردم وعدهی خدا حق است. 🌸🕊️
امروز با لبخند و آرامشی عمیقتر از همیشه به آینه نگاه میکنم 😍 نه برای مقایسه، بلکه برای سپاسگزاری. به بدنم نگاه میکنم و در دل میگویم: «رفیق، تو سالها مرا تحمل کردی، با من ماندی، زخمهایم را تاب آوردی، حالا نوبت من است که به تو عشق بدهم. با هم زیبا میشویم، با هم سبک میشویم.» ❤️✨
دیگر عجلهای ندارم. هر قدم را با لذت برمیدارم. با ایمان میگویم: 🌷 *خدایا، من میدانم تو بهترین زمان را برای هر چیز مقدر کردهای.* من فقط با عشق و اعتماد ادامه میدهم 💫
و اینک، با تمام جانم باور دارم: هرچه در زندگی میخواستم — از آرامش گرفته تا تناسب اندام — در همان لحظهای به من خواهد رسید که «آمادهی دریافتش» باشم. نه پیش از آن، نه پس از آن. خدا هرگز دیر نمیکند 🌈💖
در کنار این، ایمان دارم که خداوند توانایی و زیبایی جسمم، پول، عشق، موفقیت و تمامی نعمتها را به من هدیه میدهد، چون او بهترین است و بخششهایش بینظیر است. 💫💖
هر روز، با همین باور، زندگی را ادامه میدهم، با آرامش و شادی، چون میدانم در مسیرِ معجزهها قرار دارم.
من به زمان بندی خداوند ایمان دارم 🎉
من به زمان بندی خداوند ایمان دارم 🎉
من به زمان بندی خداوند ایمان دارم 🎉
من به رمان بندی خداوند ایمان دارم 🎉
من به زمان بندی خداوند ایمان دارم 🎉
سلام خدمت استاد عطاروشن
من سالها برای خیلی چیزها تلاش کردم و اصرار زیادی داشتم که هر چه سریعتر اتفاق بیوفتد…دعا کردن، نذر و نیاز…. با دیگران مشورت کردن و هر چیزی که باید انجام میدادم… همه به خود میگفتم در زمان الهی طرح الهی اتفاق میوفتاد و من قلبا باور نداشتم و ناامید بودم که اصلا خدا صدای من رو میشنود… حتی بعضی موافق از اوج ناامیدی با خدا دعوا میکردم به خدا میگفتم من نمیدونم باید بدی…. تو خدای بقیه هستی…. به فلانی این رو دادی و به من نمیدی نمیدونم چرا و باید من رو از این مشکلات خلاص کنی و یا فلان چیز رو به من بدهی…. تمام دعاها و سوره ها رو خوانده بودم و یک سال ماه رمضان قرآن رو سه بار ختم کردم و چندین و چند بار نمازهای مختلف برای گرفتن حاجت خواندم و هیچ نشانه ای نمیدیدم و هر روز افسرده تر از قبل شدم و هر روز طلبکارتر از خدا میشدم و ناامید از رحمت خدا دیگر نمیتوانستم حتی خودم را تحمل کنم و همیشه برای رسیدن به خواسته هایم زمان تعیین میکردم و خودم را گول میزدم که این تاریخ به دلم افتاده پس زمان الهی هست و حتما در این زمان اتفاق میوفتد و در آن زمان هیچ اتفاقی نمیوفتاد و از روی ناامیدی همه چیز رو به خدا سپردم…. یک روز با حال بد قرآن باز کردم و خدا به من وعده داد که تاکید کرد که وعده اش حق است و در زمان معین اتفاق مورد نظر میوفتد و بعد از سالها ورق برگشت و اتفاقی افتاد که باید میوفتاد
روزی که مادرم بزرگم فوت کرد سالها خانواده پدری سر اختلافاتی ارث رو تقسیم نمیکردند….سالها با پدرم بحث و جدل کردیم تا خودش اقدام کند، نذر و نیاز و هزار جور تلاش که هیچ کدام به ثمر نمینشست….. یک روز با کمال ناباوری عمه ام زنگ زد و گفت به بابات بگو بیاد خانه ما برای تقسیم اموال….بعد از هشت سال اموال بدون هیچ مشکلی تقسیم شد و حالا پروژه بعدی شروع شد فروش زمین ها بود که باز هم سالها طول کشید…. هیچ مشتری ای پیدا نمیشد…. هر وقت پای معامله میرفتند معامله بهم میخورد….یک روز همه چیز در عرض یک هفته اتفاق افتاد و اموال فروش رفت… حالا باید خانه جدید پیدا میکردیم… یک ماه چندین و چند خانه دیدیم که یا پولمون نمیرسید که بخریم یا اصلا خانه خوبی برای زندگی نبودند تا یک روز در دیوار با یک خانه دیدم که یک ساعت پیش آگهی اش رو گذاشته بودند و با مشاور املاک تماس گرفتم و خانه رو عصرش بازدید کردیم و همان روز قولنامه کردیم
سالها برای لاغری تلاش کردم…. از ورزش و رژیم های سخت گرفته و قرص های لاغری همیشه یک هفته وزن کم میکردم و دیگر وزنی کم نمیکردم و ناامید میشدم و ول میکردم وزن کم شده برمیگشت و وزن بیشتری اضافه میکردم که چند سال قبل با تغذیه شهودی آشنا شدم باز وزن کم نکردم ولی وزنی هم اضافه نکردم و حتی برای غذا خوردن تا چند وقت پیش مشکل داشتم و اختلال تغذیه داشتم حتی پیش روانپزشک رفتم، همه چیز با توصیه دوستم شروع شد… به سایت آمدم و جلسه های رایگان را نگاه کردم و گوش دادم….. بعد از چند هفته وزنم شروع به کم شدن کرد… با اینکه مدتها بود در سایت ثبت نام کرده بودم جلسه ها را جدی نگرفته بودم….به خودم گفتم حتی برای گوش دادن این جلسات هم خدا زمان معینی قرار داده بوده…..و اصلا گوش دادن فایلها مثل تکلیف نبود بلکه بسیار از آنها لذت بردم و حال روانم خیلی خیلی بهتر شد…
بله انگار هر چیزی در این دنیا زمان بندی الهی دارد
🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠🌠
سالهای سال رژیم غذایی داشتم و چاق بودنم را مربوط به نداشتن اراده قلمداد میکردم و خودم را لایق لاغر بودن و وزن کم نکردن نمیدیدم….در زمان تحصیل برای نمرات خوب تلاش کردم و نمرات خوبی نمی گرفتم و خودم را شماتت میکردم که تو خنگ و بسیار تنبل هستی و لایق نمره خوب و شاگرد اولی نیستی….. هیچوقت خودم را لایق پارتنر خوب نمیدانستم چون لاغر و زیبا نیستم و آدمهایی که من دوستشان دارم با زنان زیباتر از من وارد رابطه میشوند…. در این سالها هروقت این تفکر را تغییر دادم و به خودم امید دادم اتفاقا پارتنر کسانی شدم که خوابش را نمیدیدم ولی نداشتن حس لیاقت و ترس از دست دادن باعث میشد که رابطه زود از دست برود….. حس اینکه لیاقت زندگی خوب را ندارم حتی باعث شد که تنبلی کنم و تمام تلاش های نافرجام گذشته را بهانه ای برای تلاش نکردن بهانه کنم…..سالها در ذهنم به رویاهایم زندگی کردم و بالفعل شدن آنها را حتی در ذهنم زمانی موکول کردم که به شرایطی برسم که لایق اتفاق خوب باشم
🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌🌌
*خداوند اندام زیبا و لاغری و توانایی بالای جسمی را به من هدیه میکند
*خدای من تمام لوازم نقاشی را به من هدیه میکند
*خدای من پول ثبت نام در کلاس نقاشی را به من هدیه میکند
*خدای من به من شغل اینترنتی و کسب و کار مجازی هدیه میکند
*خدای من ویولن را به من هدیه میکند
*خدا من پول شرکت در کلاس سلفژ و تئوری و کلاس ویولن استاد مورد نظرم را به من هدیه میکند
*خدای من ماشین BMW شاسی بلند آلبالویی را به من هدیه میکند
*خدای من توانایی دویدن را به من هدیه میکند
🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀
من به زمان بندی الهی ایمان دارم 🍓
من به زمان بندی الهی ایمان دارم 🍏
من به زمان بندی الهی ایمان دارم 🍒
من به زمان بندی الهی ایمان دارم🍑
من به زمان بندی الهی ایمان دارم 🍉
خدایاشکرت 🦄
خدایا شکرت🦄
خدایاشکرت 🦄