بسیاری اوقات از انجام آنچه خداوند در قلب ما قرار میدهد طفره میرویم، خداوند در قلبمان با ما کلنجار میرود تا آن کار را انجام دهیم اما به بهانههای مختلف از انجام آن خودداری میکنیم.
یکی از پرکاربردترین توجیهات منطقی برای عمل نکردن به وعدههای الهی این است که زمان آن گذشته است و دیگر دیر شدن است. ما به زمانبندی خداوند باور نداریم.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.51 از 93 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!


🌸 به نام خداوند بخشنده و مهربان 🌸
سلام و عرض احترام خدمت استاد **عطاروشن عزیز** 🙏💖
سالها از زندگیام را در مسیر تلاشهای بیوقفه گذراندم… برای رسیدن، برای داشتن، برای شنیده شدن. دعا میکردم، نذر میکردم، با هرکسی که فکرم میکردم شاید راهی بلد است مشورت میکردم، اما همیشه ته دلم نوعی بیاعتمادی پنهان وجود داشت — گویی ایمانم نیمهکاره بود. 💭 با زبان میگفتم: «در زمان الهی، در طرح الهی، همهچیز درست میشود» اما در قلبم هنوز شک داشتم، هنوز مضطرب بودم که نکند خدا صدایم را نمیشنود… 😔💔
بارها شده بود از شدت خستگی با خدا قهر کنم. با او حرف بزنم، اما نه از عشق، بلکه از گلایه… به او میگفتم: «خدایا، من نمیفهمم چرا اینهمه مدت منتظرم، چرا دیگران به خواستههایشان میرسند ولی من نه؟ مگه من بندهی تو نیستم؟ چرا من باید در این شرایط بمانم؟!» آن روزها، پر از خستگی و ناامیدی بودم. احساس میکردم تمام دعاهایم در خلأ فرو میروند، بیآنکه جوابی بیاید. 📿😞
ماه رمضانها با اشتیاق قرآن میخواندم، تا سه بار ختمش کردم، نمازهای حاجت، دعاهای مخصوص، نذرهای پیدرپی… اما هیچ نشانهای نمیدیدم. هر روز افسردهتر، هر روز طلبکارتر از خدا. گاهی چنان دلگیر بودم که حتی خودم را نمیتوانستم تحمل کنم. با خود فکر میکردم شاید اصلاً برای من معجزهای نوشته نشده است. 💔🕯️
من برای هر خواستهای «زمان» تعیین میکردم. به خودم میگفتم: «این تاریخ به دلم افتاده، حتماً زمان الهیه». اما آن زمان میآمد و میرفت و هیچ خبری نمیشد… و من میماندم و سکوتی سنگین بین خودم و آسمان 🕊️ تا جایی که از دل ناامیدی، فقط گفتم: «خدایا، خودت هرچه صلاح میدانی، همان شود… من دیگر نمیخواهم دخالت کنم.»
🌿 اینکه میگویند وقتی *رها میکنی، اتفاق میافتد*، حقیقت دارد. روزی با حال بد و دلی بیقرار قرآن را باز کردم، و صحنهای پیش رویم آمد که انگار خدا مستقیماً با من حرف میزد: «وَعْدَ اللهِ حَقٌّ». وعدهاش حق است، و در *زمان معین خودش* آن اتفاق خواهد افتاد. چند ماه بعد، درست همان خواستهای که سالها دنبالش بودم، خودش بهآرامی اتفاق افتاد.✨🌸
—
یادم هست سالها میان خانوادهی پدریام اختلافات مالی زیادی وجود داشت، مخصوصاً بعد از فوت مادربزرگم. سالها دعوا، کشمکش، سکوتهای سنگین، بغضهایی که فرو داده میشد. هزار بار نذر کردیم، بارها التماس کردیم، ولی هیچ چیز تغییر نمیکرد. مدت زیادی بود که ناامید شده بودیم.
تا اینکه ناگهان و بیمقدمه، روزی تلفنی از عمهام آمد 📞 با صدایی آرام گفت: «به بابات بگو بیاد خونهی ما برای تقسیم اموال.» باورش برایمان سخت بود. بعد از هشت سال بنبست، ناگهان درها باز شد، بدون درگیری، بدون بحث. همهچیز به نرمی و در آرامش حل شد.
چند ماه بعد، فروش زمینها شروع شد… باز هم در ابتدا بنبست. هر خریداری که پای معامله میآمد، درست در لحظه آخر، معامله بههم میخورد. اما یک روز انگار چرخ زمان به نفع ما چرخید 🌈 در عرض کمتر از یک هفته، اموال یکی پس از دیگری فروخته شد! و حالا باید خانهای جدید میخریدیم. ماهها خانه دیدیم، اما انگار هیچکدام نمینشستند به دل، یا قیمتها خارج از توانمان بود. تا اینکه یک عصر، در اپلیکیشن دیوار، چشمم به آگهی خانهای افتاد که تنها *یک ساعت* پیش ثبت شده بود ✨ زنگ زدیم، رفتیم، دیدیم، و همان شب قولنامه بستیم. همهچیز مثل رؤیا بود… مثل هماهنگی زیبای یک نقشهی الهی. 🪶🏡💖
همانقدر که خدا برای مال و ثروت و آرامش خانوادهام زمان تعیین کرده بود، حالا درک میکنم برای *لاغری من هم زمان معینی در نظر داشتهاست.* 🌸
سالها با رژیمهای سخت جنگیدم. ورزشهای طاقتفرسا، محدودیتهای عجیب، قرصهای لاغری. اولش وزن کم میکردم، اما بعد یا متوقف میشدم، یا بدتر از قبل چاق میشدم 😔 هر بار میگفتم: «من اراده ندارم، بدنم خراب است، شاید ژنتیکی چاقم!» اما در حقیقت نه بدنم خراب بود، نه من بیاراده؛ فقط مسیرم اشتباه بود. 🌿
چند سال پیش، با مفهوم *تغذیهی شهودی* آشنا شدم. در ابتدا تغییر خاصی ندیدم، اما اتفاق عجیبی افتاد: وزنم دیگر زیاد نشد. برای اولین بار در زندگیام احساس کردم بدنم دارد آرام میشود، بدون فشار، بدون عذاب. بعدها فهمیدم این یعنی آغاز صلح درونی. 💞🕊️
در آن زمان هنوز ذهنم در جنگ بود. احساس میکردم با کنترل نکردن غذا، اشتباه میکنم. حتی برای این اضطرابها به روانپزشک مراجعه کردم. اما آرامآرام، لطف خدا از مسیر دوستی قدیمی به سراغم آمد — او سایتی را معرفی کرد که مسیر زندگیام را تغییر داد: *سایت تناسب فکری.*
با تردید وارد شدم… جلسات رایگان را گوش دادم… و بهتدریج انگار صداهایی از درونم بیدار شدند 💫 بعد از چند هفته، بدنم شروع کرد به واکنش؛ وزنم کم شد! و مهمتر از آن، حالم خوب شد. روحم سبک شد. 🍃💖
فهمیدم همانطور که فروش آن زمینها و تقسیم ارث در زمان خودش رخ داد، *لاغری من هم باید در زمان الهی خودش اتفاق میافتاد.* نه زودتر، نه دیرتر. وقتی ذهنم آمادهی عشق به بدنم شد، خدا گفت: «الآن.» 🌷
حال که به گذشته نگاه میکنم، میبینم چقدر باورِ «ناآگاهانه» به بیلیاقتی در من ریشه داشت. سالهای متمادی خودم را محروم کرده بودم از حس خوبِ *لیاقت*. در دوران تحصیل، با تلاش زیاد درس میخواندم ولی اگر نمرهی عالی نمیگرفتم، خودم را «خنگ» میخواندم. به خودم میگفتم: «تو لایق شاگرد اول بودن نیستی، چون فقط افراد خاص موفق میشوند.» در روابط عاطفی هم همین بود… همیشه فکر میکردم چون زیبا و لاغر نیستم، پس شایستهی عشق واقعی نیستم 💔
اما هر بار که نگاه و باورم را تغییر دادم، معجزه رخ داد ✨ در مقاطعی که خودم را دوست داشتم، کسانی را جذب کردم که هیچوقت تصورش را نمیکردم. آدمهایی زیبا، موفق، و صادق. اما چون درونم هنوز پر از ترس از دست دادن بود، رابطهها دوام نمیآوردند. حالا میدانم که مشکل در کمبود عشق دیگران نبود؛ در کمبود عشق من به خودم بود 💗
احساس بیلیاقتی باعث تنبلی هم میشد. چون ته دلِ ناامیدم زمزمه میکرد: «برای چی تلاش کنی؟ که دوباره شکست بخوری؟!» و من با همین باور خودم را عقب نگه میداشتم، و موفقیت را عقبتر میراندم. اما امروز آرامآرام دارم یاد میگیرم *لیاقت من از پیش در من بوده است، نه چیزی که باید بهدست بیاورم.* 🌿 کافیست باورش کنم، همانطور که باور کردم وعدهی خدا حق است. 🌸🕊️
امروز با لبخند و آرامشی عمیقتر از همیشه به آینه نگاه میکنم 😍 نه برای مقایسه، بلکه برای سپاسگزاری. به بدنم نگاه میکنم و در دل میگویم: «رفیق، تو سالها مرا تحمل کردی، با من ماندی، زخمهایم را تاب آوردی، حالا نوبت من است که به تو عشق بدهم. با هم زیبا میشویم، با هم سبک میشویم.» ❤️✨
دیگر عجلهای ندارم. هر قدم را با لذت برمیدارم. با ایمان میگویم: 🌷 *خدایا، من میدانم تو بهترین زمان را برای هر چیز مقدر کردهای.* من فقط با عشق و اعتماد ادامه میدهم 💫
و اینک، با تمام جانم باور دارم: هرچه در زندگی میخواستم — از آرامش گرفته تا تناسب اندام — در همان لحظهای به من خواهد رسید که «آمادهی دریافتش» باشم. نه پیش از آن، نه پس از آن. خدا هرگز دیر نمیکند 🌈💖
در کنار این، ایمان دارم که خداوند توانایی و زیبایی جسمم، پول، عشق، موفقیت و تمامی نعمتها را به من هدیه میدهد، چون او بهترین است و بخششهایش بینظیر است. 💫💖
هر روز، با همین باور، زندگی را ادامه میدهم، با آرامش و شادی، چون میدانم در مسیرِ معجزهها قرار دارم.
من به زمان بندی خداوند ایمان دارم 🎉
من به زمان بندی خداوند ایمان دارم 🎉
من به زمان بندی خداوند ایمان دارم 🎉
من به رمان بندی خداوند ایمان دارم 🎉
من به زمان بندی خداوند ایمان دارم 🎉
به نام خداوند گار مهربانم
با یک وضعیتی رو ب رو هستم که نیاز دارم به آرامش، به صبر و توکل…
خداوند همواره پاسخ میدهد، جاهایی از این نوشته رو درک نمیکردم هرچی میخوندم.
خودم تو شرایطی قرار گرفتم که میگفتم همین دیگه! عجله کردی، خراب کردی، گند زدی، فرصتت رو از دست دادی و….
رسیدم به اونجایی ک نوشتید زمانبندی خداوند برای رسیدن به خواسته ها برای شما هیچوقت از بین نمیره، و سوالی در درونم میجوشید، یعنی چی؟؟ و خداوند بهم گفن، یعنی فرصت از دست رفته ای در نزد من وجود نداره، ممکنه تو به دلایل مختلف شرایط رسیدن به خواسته ات رو نبینی، اما این نظر توئه! برای من خدا اینجوری نیست، اگر به هردلیلی، تاکید میکنم هردلیلی، نشد، این نیست ک دیگه تموم و گند زدم و…. نه! من همیشه میتونم ورای شرایطی ک تو تصور میکنی دیگه نمیشه تو رو به خواسته ات برسونم. همونطور ک االان نجواهای ذهن من مدام میگن که گند زدی و خراب کردی و فرصت از دست رفت، به خودم میگم زمانبندی خداوند برای تحقق آرزوی من از بین نمیره، خداوند تا من رو به آرزوم نرسونه از پا نمیشینه. خدایا شکرت.
تمرین آخر
دلم میخواد، خدا یه ازدواج راحت و آسان بهم هدیه بده
بدون تقلا کردن، بدون هیچ کاری از سمت من، به خودم بیام ببینم با مرد پر از ذوقم برای زندگی مشترک، تو خونه خودمونیم. دوست دارم انقد ذوق داشته باشه ک خودش همه کارها رو بکنه، بدون اینکه من چیزی بگم و خیلی راحت و سریع بریم سرخونه زندگیمون.
دلم میخواد خدا یه خونه برای زندگی مشترک بهمون هدیه بده، نوساز، و کلید اول تو یه منطقه ک به اصلی راه داشته باشه، یه اصلی شلوغ و قشنگ و پر مغازه.
دلم میخواد وسایلی ک کم داریم رو بهمون هدیه بده.
میدونید…
یه موقعایی آدم میخواد همین حالا خواسته اش رخ بده، بعد از، صیر و انتظار زیاد… یه جاهایی انققققققد به آدم فشار میاد… خیلی زیاد! و فکرفکر فکر!! گاهی سر و کله زدن با افکار و احساسات خیلی سخت میشه و من به این فکر میکنم که انسان بودن بعضی وقتا خیلی سخت میشه…. تحمل کردن انسان بودن، مثل یه بار میشه روی دوش. چطور باید به زمانبندی ات اعتماد کنم وقتی با همه وجودم خودم رو پر از ذوق آماده داشتن خواسته ام میبینم؟یه جورایی میرسم به اینکه یا تو سنگدلی یا من یه مشکلی دارم… اگر تو سنگدلی ک دستم و زورم بهت نمیرسه و اگر بخوای روتو کنی اونور هیچ کاری از، دست من برنمیاد ک مجورت کنم خواستمو بم بدی و اگر مشکل منم، این که نمیدونم مشکل کجاست و من کجای کارم و باید چیکار کنم، منو تو حالت درجا زدن نگه میداره…
اگر هدایتم نکنی از گمراهان خواهم بود.
سلام و نور به قلب پاک همتون
دو سه بار نوشته رو خوندم ولی هنوز لازم دارم بخونمش.
باید ذهنم رو مرتب کنم…
درخواست! آرزو! خواسته… حقوق طبیعی من در جهان! چیزی ک خدا با روح من درباره اش سخن گفته، قبل اینکه بیام رو زمین، در گوشم گفت: برو… ناراحت نباش… اونجا خلیفه ی منی، شاهی! هرچی بخوای بهت میدم. پس نگران چی ای؟ و من شاد به این جهان آمدم، چون قول زندگی ای که میخواستم رو از خداوند گرفته بودم، و مطمئن بودم به وفای عهدش.
ولی ما یادمون رفت… همه ی اون آگاهی های خالص روحمون رو.
بعضی موقعا، شرایط، ظاهرش یه جوریه که انگار محاله به یه سری چیزا برسیم! شرایط! شرایط! شرایط! مگه قدرت شرایط از قدرت خدا بیشتره؟ اون گفته من بهت میدم بدون قید و شرط! پس چرا اجازه بدم شرایط گولم بزنه؟ استاد ممنونم که نوشتید که شما هم به آرزوهایی رسیدید که در شرایط اون موقع شما محال بودند و هزاران هجوم فکر ک آدم رو تا ته نا امیدی میبره.
بعضی موقعا ما فکر میکنیم که نه! این شرایط رو که نمیدونه استاد! اصلا یه وضعی و… ولی وقتی شرایط شما رو در زمان درخواست کردن دیدم، گفتم استادم همینجور بود، در زمینه خواسته خودش همینجور بود، همونقدر محال و دور و بدون راه حل و منطق! ولی شد! پس برای تو هم میشه!
خدا قول داده دیگه.
ما انگار عادت کردیم! به هزا
ر شرط و شروط نگاه میکنیم. خودش گفته بخواه، میدم.
مثل اینکه بری پیش یه پادشاه، بهت بگه: بخواه میدم
همین. اگر ذهن پاک کودکی باشه بزرگترین ارزوی خودش رو بدون تردید و فکر میگه.
اما شاید من تردید کنم؛ فکر کنم این نه! زیاده! شدنی نیست! از پسش برنمیاد!و هزار فکر دیگه.
اون یه کلام گفت بخواه، میدم
اصلا ب شرایط کاری نداشت یا هرچیزی! بخواه، میدم
این منم که درگیر شدم! درگیر کم و زیاد، کوچک و بزرگ، قوی و ضعیف!
من با ذهن خودم به مسائل نگاه میکنم، به قول استاد، با ذهنی ک حاصل سالها نگرش مختلفه!
چقدر استاد قشنگ گفتن!وقتی به هردلیلی، هر دلیلی، به خودت جرئت نمیدی بری سمت خواسته ات، ک این سمتش رفتن، میتونه حتی فکر کردن با حس خوب بهش باشه، یعنی داری تو باتلاق در جا میزنی… با امکانات محدود خودت به شرایط نگاه میکنی و این باعث میشه هیج راهکاری نبینی و دیگه حتی فکر کردن بهش رو کنار بزاری، اینجوری حتی برنامه الهی ات رو هم انجام نمیدی و به سمت اقدامات نمیری و هیچوقت به خواسته ات نمیرسی. اما خدا وقتی بهت میگه بخواه، بابا هرررررررچی بخوای بخواه! و من حتمی بهت میدم، جرا انقد سخته قبولش؟ مگه رسوندن من به خواسته ام، سخت تر از نگهداشتن سقف آسمونه؟ سخت تر از نگهداشتن دقیق سیارات در مدارشونه؟ سخت تر از تنظیم همچین مغز فوق العاده ای برای بدن منه؟
خیلی وقتا شده ک دلت عمیقا خواسته ای رو خواسته، ولی به خاطر شرایط نرفتیم سمتش، یا تعلل کردیم و گفتیم الان وقتش نیست! وقتی شعله اش تو وجودته! یعنی خدا داره هلت میده! تو میدونی وقتشو و اون نمیدونه؟ مثل من! برای این خواسته ام، بارها و بارها ک بارها، رفتم جلو ولی به خاطر یه سری شرایط و ترس ها، عقب نشستم! گفتم وقتش نیست! من به شرایط خودم نگاه کردم…. من بخاطر ترس هام پا پس کشیدم.
خیلی وقت ها هم برای همین خواسته ام،هیییییچ اثر و نشانه ای ندیدم و غرق در ناامیدی شدم… ناامیدی از اینکه انگار خدا دستش رو از این خواسته من کشیده بیرون و روشو اونور کرده… ولی نه! الان میفهمم ک من باید به زمانبندی خدا اعتماد میکردم و ناامید نمیشدم تا دوز من هم برسه. به درهای بسته خوردم و ناامید شدم، ولی الان یاد گرفتم که ممکنه ب چندتا در بسته هم بخورم! باید نگرش و افکارمو بهتر کنم، کلید همه ی این درها دست خداست و توزمان درستش بازش میکنه. حتما باز میشه. وظیفه ی من در این زمان حفاظت از ایمانم و یاداوری حمایت تمام و کمال خداوند از آرزوهای منه. اصلا این ذوق و شوق هدایت خودشه، بخشی از برنامه الهی منه برای رسیدن ب خواسته ام.همه چیز در زمان درست رخ میده خدا برای من بهترین هارو میخواد پس اینجور نیست که بخواد با طول دادنش اذیتم کنه،نه! فقط باید همه جوره به برنامه اش به زمانبندیش اعتماد کنم. اعتماد کردن یعنی ناامید نشدن یعنی با ذوق منتظر دریافت بودن. و چقدر قشنگ توصیف کرده خدا… یومنون بلغیب… آره همینه… اونجایی ک حتی نشونه ای نمیبینی، همچنان ایمان داشته باش… ب اون چه که هنوز غیبه….
تمرین دوم یادم نیومد مثال هایی رو، اگر یادم بیاد میام و مینویسم.
اما درباره بحث لیاقت، بنظرم درباره خواسته ام، منم مقداری دچار این حس شدم! لیاقت فلان چیز رو ندارم! در حد فلان خواسته ام نیستم. اینم بخاطر حرفا و اتفاقات رخ داده بود ک باعث ایجاد همچین افکاری در من شد.
وقتی خودمون رو لایق یه چیزی ندونیم، خود ب خود دیگه سمتش نمیریم… اما بازهم باید هی برگردیم ب اون اصل! خدا برات شرط نزاشت! پس چرا خودت برا خودت حد و حدود و شرط میزاری؟؟؟
بچه ها… هرجا دیدی داری تعلل میکنی و یه چیزایی دست و پاتو میگیرن، میترسی، حساب کتاب میکنی، یا هرچی…. بدون اعتمادت ب زمانبندی خدا و تحقق وعده اش رو از دست دادی… اگر دلت میگه این کارو کن، بکن! نترس.
باتلاق و در جا زدن….
من دقیقا قبل شروع دوره تو باتلاق بودم و فقط خودش میدونه چقد ازش خواستم بکشدم بیرون چون حالم خیلی بد بود از درجا زدن و فرو رفتن… من منتظر هیچ چیزی نبودم! من هیچ امیدی به هیچ اتفاق خوبی نداشتم… برای من جهان دقیقا در بدترین نقطه ممکن ایستاده بود. مثل یه لوپ!یه حلقه از اتفاقات تکراری… و هدایت شدم به اینجا… تو همین قسمت بودم ک نجواهای شیطانی اومدن برای کوبیدنم… ولی دقیقا قسمتی از متن رومیرسیدم ک بهم میگفت ادامه بده اینا نجوای شیطانن. من تو رو فرا خوندم پس ادامه بده… قراره دریافتش کنی.
من با همه وجودم میخواستم از اون باتلاق خارج بشم اما هیییییچ توانایی ای در خودم نمیدیدم برای خروج و هیییییچ امید و انگیزه ای برای تغییر در خودم نداشتم… فقط گفتم تو رو به خودت قسم درم بیار از این حال من از پس خودم برنمیام،و به قول شاعر: بارم ک بروی خودم هم سنگینم… من حتی امیدی به بهبود حالم نداشتم و میگفتم میشه خوب بشه این حال؟! و یه چیزی خیلی بهم دلگرمی میداد! یه تصویر! یه تیکه از، فیلم…. فیلم زندگی خودم…. مدت ها پیش شاید دو سال قبل، تو حال مشابهی بودم، گفتم خوب میشه این حال اصلا؟! و من غرق کردم خودمو در دیدن ویدیو های نتایج دوستان از قانون جذب در سایت دیگری، همین! من فقط غرق همین بودم… از، لحظه ای ک بیدار میشدم تا لحظه ای ک میخوابیدم و ب خودم فرصت فکر نمیدادم. و رسیدم به نقطه ای ک داشتم تو کوچه خلوت کنار خونمون رده میرفتم ب سمت مغازه برای خرید، ذوفداشتم و حالم خوووووب بود. عشق میکردم با خودم با دنیا! با خدا! و ندایی در وجودم گفت: دیدی خوب شد اون حال؟ والانک میگفتم یعنی میشه حالم خوب بشه؟! اون تیکه کوتاه، لبخند زنان و خیره و ستاره ها و ماهو کوچه ساکت و لذت از هوا،و اون حس لذت از اینکه حالم خوب شده و من فکرشم نمیکردم، در ذهنم تداعی میشد و من امیدوار شدم… من معجزه الهی رو یادآوری کردم در واقع.
خدایا شکرت که اینجام…. شکرت که بهترم…
ممنونم از استاد عزیزم♡
نشان های دریافت شده
سلام خدمت استاد عزیز و مهربونم و دوستان گرامی
_استاد من یادمه تقریبا دو سال پیش خیلی خیلی اصرار داشتم برای تدریس در دانشگاه پذیرفته بشم البته اینم بگم اصرار من برای به دست آوردن این خواسته صرفا و صرفا به خاطر دل خودم نبود و بیشتر میخواستم به بقیه نشون بدم که مدرس دانشگاه هستم و کم نیارم اما هر چی تلاش کردم نشد که نشد تا اینکه رها کردم تا اینکه امسال مجددا فراخوان داده شد برای تدریس در دانشگاه، من تو این فاصله یعنی یه مدت قبل اینکه فراخوان داده بشه تونستم از چند جا اونم کاملا کاملا هدایتی گواهی هایی که من اصلا به فکرشون نبودم رو بگیرم که گرفتن این گواهی ها صرفا به این دلیل بود که هدایت خداوند بود و تو دلم گفتم واقعا نمیدونم چرا باید این گواهی ها رو بگیرم اما چون ایده خودم نیست و خدا بهم این ایده رو داده رفتم دنبالشون و گرفتم حتی برای یکی از گواهی ها کانون ما که در واقع زیر نظر اون کانون کار میکنیم مدام با تعجب میپرسیدن برای کجا میخواید من اصرار کردم که بدون ذکر مخاطب بهم بدین و اونا گفتن ما همچین گواهی ندادیم تا الان اما من تو دلم گفتم خدایا خودت ایده شو دادی خودتم درستش کن تا اینکه با رئیس هیات مدیره صحبت کردم و بدون اصرار و مختصر توضیح دادم گواهی رو با چه کیفیتی میخوام و ازشون خواستم برام تنظیم کنن و موافقت شد به طوری که کارمندا یکم تعجب کردن که این گواهی رو بهم دادن خلاصه به علاوه دوتا گواهی دیگه من مدارکم رو تکمیل کردم و در سامانه بارگذاری کردم و دیگه یادم رفت که مجددا ثبت نام کردم و بعد از مدتی برام پیامک اومد که برای مصاحبه حضوری بیاید فکرشون بکنید در زمانی که من کاملا رها بودم…. روزی که برای مصاحبه رفتم هیچ مطالعه ی قبلی نداشتم و بسیار بسیار خونسرد و آرام بودم یعنی تنها شخصی که اصلا استرس نداشت و از مصاحبه شونده های قبلی سوال نکرد که رفتی برای مصاحبه چی ازتون پرسیدن من بودم! یادمه حتی یه کتابی که خیلی بهش علاقه مند بودم رو با خودم بردم و داشتم مطالعه میکردم که اصلا ربطی به رشته و شغلم نداشت و حتی بعدش اومدم تو سایت تناسب فکری و یه مقاله در مورد لاغری رو مطالعه کردم! تا اینکه نوبت من شد و همه چی عالی پیش رفت به طوری که اساتید پیش خودم باهم صحبت میکردن و نظر مثبت خودشون رو اعلام میکردن و جالب بود برام که یکی از اساتید با تعجب به همکاراش گفت وای ببینید این خانم نخبه اس من چقدر از دیدن همچین افرادی ذوق زده میشم و به گواهی هایی که خدا ایده اونارو داده بود ک بگیرم اشاره میکرد و خیلی روشون تاکید کرد باور کنید من هیچ تلاشی نکردم و همه چی خود به خود پیش رفت و وقتی داشتم خداحافظی میکردم همه شون جلوی خودم داشتن نظر مثبت خودشون رو اعلام میکردن و بهد از چند روز پیامک اومد که پذیرفته شدم و کد مدرسی شما فعال شده!
وقتی میشینم به این جریان فکر میکنم میبینم چقدر خوب شد که دو سال پیش با اون نگرش و روحیه ام پذیرفته نشدم شخصیت الان من نوع نگاه من زمین تا آسمون با اون موقع تفاوت کرده و زمانی که من کشیدم کنار و با خودم گفتم اگر بشه خوبه و اگر نشه واقعا ناراحت نمیشم اتفاق افتاد…
_استاد خیلییی از خواسته هام که تا الان بدست نیوردم دقیقا به خاطر اینه که ته ذهنم برای خودم دور میبینم یا میگم برای من نمیشه و یه جورایی بخاطر احساس عدم لیاقته که البته روی این موضوع دارم کار میکنم و خودم تغییرات شخصیتی خودم رو دقیقا تو. این زمینه متوجه شدم من مرتب مطالب و آموزش های شمارو دنبال میکنم و متوجه شدم قدم به قدم خیلییی تکاملی احساس لیاقت منو داره بازسازی میکنه و مدام این موضوع و نکته رو مدنظر قرار میدم که برای تغییر شخصیت خیلی وقتا نیازی نیست کار خاصی بکنی فقط باید یک سری کارهایی که قبلا انجام میدادی رو دیگ انجام ندی لازمه که افکاری که قبلا داشتی رو رها کنی بقیه اش درست میشه…
استاد من دوست دارم بازم به این نکته اشاره کنم که از وقتی وارد دوره های لاغری شدم نه تنها جسم من بلکه ذهن من دوباره برنامه ریزی شد من وقتی لاغر شدم خودم رو لایق خیلی از خواسته هام دیدم در واقع میتونم بگم جرات کردم خواسته هایی که از بچگی از نوجوانی در قلبم شکل گرفته بود رو پیش خودم اعتراف کنم که اره من این خواسته هارو دارم…تونستم قدم به قدم سبک شخصی خودم رو اول از همه در خورد و خوراک و بعدا در پوشش و علاقه مندی های دیگه پیدا کنم انگار بار چاقی فقط رو جسم ما نبود روی کل زندگی ما بود تمام ابعاد شخصیتی ما زیر وزن چاقی داشت له میشد حتی دیگه زندگی رو هم نمیخواستیم انگار زندگی هم رو دوش ما سنگینی میکرد در اون شرایط صحبت از احساس لیاقت خیلییی سخت و غیر قابل باور بود استاد…
استاد من برای لاغر شدن خیلییی تلاش کرده بودم درسته دکتر نرفتم برای عمل و رژیم ولی در حد خودم بشدت دنبال امتحان کردن راه های مختلف بودم ورزش های طولانی مدت و هر روزه و حذف وعده ها و خوراکی ها وو…….. حتی پیش خودم دوره یکی از اساتید مطرح موفقیت رو آخرین و تنها راه علاج خودم میدونستم و گفتم دیگه پیداش کردم اما وقتی با هر سختی هزینه اش رو تهیه کردم و شروع کردم بشدت بشدت از لحاظ روانی و فکری و روحی آسیب دیدم اصلا به من نساخت خیلی به خودم فشار آوردم اما حس کردم دچار ترس از زندگی و فوبیا شدم خیلی از لحاظ روحی نابود شدم چون پیش خودم تنها راه و آخرین راه لاغری رو در اون میدیدم و متوجه شدم حتی اگ بمیرم نمیتونم اجراش کنم اینجا دیگه تصور کنید چه ضربه ای خوردم اونجا بود که تسلیم خدا شدم و صادقانه گفتم خدایا من هر چی تلاش کردم تقلا کردم نشد نتیجه این شد فهمیدم خیلی از راه حل ها که برای بعضی ها کاربرد داره به من نمیخوره برای من نیست من فکر کردم میتونم از پس لاغری و چاقی بربیام دیدم نشد من کم آوردم و بسیار مستاصل هستم این منو این خودت منو تحویل بگیر فقط ایمان دارم تو برای هر کسی یه راه حلی داری آقا اصلا برای من سحر یه راه حل پیدا کن که به من بخوره به سیستم من بخوره اگر تو خدایی پس حتما میتونی و من دیگه هیچ کدوم از کارایی ک قبلا برای لاغری انجام میدادم رو انجام نمیدم تا خودت بهم بگی چیکار کنم تو گفتی من هدایتتون میکنم بسم الله منو تحویل بگیر و الا نابودم هیچ راهی هم دیگ بلد نیستم….
استاد همون شب بود ک من با سایت شما از طریق معرفی خواهرم آشنا شدم خواهرم ک فقط شنیده بود و یه لحظه سایت شمارو دیده بود اما اون موقع عضو نبود و من اونشب شنیدم یه صدایی تو قلبم گفت مگ راه حل از من نمیخواستی گوش کن اینم راه حل همون موقع وارد سایت شدم و زندگی جدید من شروع شد…کل این تسلیم شدن و هدایت دو ساعت طول کشید…و من هر بار که یادم میاد میگم چقدر خوب شد که بعد از ناامیدی از تلاش های خودم به شما رسیدم چون این پروسه رو لازم بود با گوشت و پوست و استخونم حس کنم تا به این هدایت ایمان بیارم و بگم اره این مسیر مناسبِ منه! این مال منه!
و حس میکنم خدا در زمان مناسب منو به سمت شما هدایت کرد این هست که از اون موقع تا الان من به صورت مستمر تو این مسیر هستم و هر بار خدارو سپاسگذارم این از فضل خداونده که مارو در زمان مناسب هدایت میکنه!
استاد بینهایت از شما سپاسگذارم بابت این آگاهی های ناب
من عاشق قلم شما هستم و لذت میبرم از خوندن مقاله هاتون!
دوستتون دارم سایه تون مستدام باشه 🙏🏻❤️🫂🌹
بنام رب وهاب و هدایتگرم
سلام به دوستان عزیزم
دقیقا همین الان مثالی یادم آمد، اما چون شخصی است بیانش نمیکنم، خواسته ای داشتم، برایش ذوق و اشتیاق زیادی داشتم و هر چه تلاش و تقلا میکردم دورتر میشدم و به در بسته میخوردم، خداوند به بهترین شکل مرا هدایت کرد به مسیر به کار کردن جدی روی خودم و باورهام در زمینه خواستم، به جدی گرفتن و قدر دانستن منابعی که دارم و وقت گذاشتن برای آن ها تا هر چه بیشتر بتوانم یاد بگیرم، و هیمنطور که کار میکردم و خداوند به من وعده داده بود، که اگر تعهدی و درست کار کنی روی خودت لاجرم نتیجش رو میبینی و دیدم به لطف و فضل الله. دقیقا در زمان درست، و من میخوام با این نوشته ها و یادآوری این مثال ها به خودم بگم اسما باید به زمانبندی خداوند ایمان داشته باشی.
در مورد احساس لیاقت نداشتن، در مورد نعمت ها، گاهی وقتی به یک خواسته خیلی نزدیک میشدم تنها چیزی که در یک قدمی آن اجازه ورود آن خواسته به زندگیم داده نمیشد که مانعش فقط و فقط خودم بودم، دقیقا همین عدم لیاقت داشتن برای نعمت بود، اینگه فکر میکردم برای داشتن یک نعمت باید کمی سختی بکشم نمیشه که به همین آسونی باشه، و هر بار که برای چیزی احساس لیاقت نکردم، با عدم لیاقت مانع ورود خواسته به زندگیم شدم. به لطف الله در حال کردن بر روی این ها هستم که انشالله بتوانم لیاقت درونی خود را لیاقتی که خداوند به صورت ثابت در من قرار داده است به من فضل کرده است را به راحتی درک کنم و در جریان رحمت و نعمت رب وهابم قرار بگیرم و فراوانی اون اجازه ورود بدهم.
لیست آرزوهایم را با توجه به این نوشته ها نوشتم، احساس خوبی دارد نوشتن آرزوها یعنی فهمیدن اینکه واقعا چی خوشحالت میکنه، چی حالت خوب میکنه، چی واقعا مهمه و چی مهم نیست و فکر میکردی مهمه.
همین الان با هدایت خداوند به این صفحه کشیده شدم
خداوند هر لحظه با من است
من به زمانبندی خداوند ایمان دارم
من به برنامه الهیم ایمان دارم
من به وفاداری خداوند ایمان دارم
من به معجزات خداوند ایمان دارم
رب من رب معجزه هاست.
از شما برای این کلام دلنشین و به اشتراک گذاریش سپاسگزارم.
الهی به امید تو ❤️❤️❤️
نشان های دریافت شده
بنام خدا تغییر زندگی باتوجه به حسی که خداونددردلم گذاشته هیچ و بهش نداشتم وهروقت هم به فکر خواستم بودم یاازبس که عجله داشتم و میخواستم زودبراورده بشه یابهش نمیرسیدم یاازبس که ناامید بودم بهش نمیرسیدم وباخواسته های دیگه دفن میشد وهمون موقع ازبین میرفت . اما ازیه جایی ربه بعد که رها میکردم یه زمانی درست همون موقع که رها کرده بودم بهش میرسیدم . واین هم خیلی راحت این بار در مسیر لاغری ورفتارهام دیدم و خیلی اتفاقات دیگه مثلا من خیلی هرروز میرفتم به روانشناس لاغری خودت بش نگاه میکردم و همیشه ازهمون زمان که اجراشدمن دلم میخواست که ازش استفاده کنم اما نمیتونستم چون شرایط خریدشوندارم و باخودم میگفتم نه بابا نمیشه من کجاواین دوره هاکجااما همیشه میومد تو فروشگاه دوره ها نگاه میکردم وتااینکه بعدازمدتی من دیگه اصلا رها کرده بودم .وچون تازه زایمان کرده بودم ازهمه چیز از چاقی از خودم از حرف وحدیثا حالم گرفته بود تا اینکه ناخودآگاه رفتم تو برنامه ای که نصب کرده بودم براموبایلم ودیدم چهار میلیون تو کارتمه و همسرم برام واریزکر ده بود وبعد از اون گفت برات پول واریز کردم . منم مستقیم رفتم دوره رو خریداری کردم وبعداز مدتی من تو همین ماه سه تا دوره خریداری کردم و همسرم دوباره برام پول واریز کرده بود ومنم تونستم به وسیله اون پولا هم دوره سیزده گام وهم دورهی رمضان و هم دورهی اصلاح پرخوری واشتها رو تهیه کنم و الان خیلی راضی و خوشحالم . و همیشه چیزهایی دردلم بوده وقتی خیلی بهشون چنگ زدم نرسیدم وقتی رسیدم حالم بد بوده اما وقتی رها کردم راحت به دستش آوردم و درمورد پرینت دوره و کارای دیگه . اما هنوزم هرروز توسط اطرافیانم هم بابت چاقی وهم درمورد چیزای دیگه تحقیر میشم و هرروز برام اسم جدیدی میزارن بی شخصیت و معذرت میخوام و نفهم و چیزای دیگه اما سکوت کردم وحرفی نزدم چون میدونم ساطع میشه و لی من احساس حقارت رو تجربه میکنم هرروز وکسی که اینطور ی احساس حقارت میکنه آیا در خودش لیاقت رسیدن به نعمتها رومی بینه . نمی بینه حتی اگر هم ببینه. خیلی کم چون به خودش از نگاه مردم نگاه میکنه اونایی که هرروزوشب تحقیروسرزنشش میکنن . ولی بازهم ایمان دارم به وفاداری خدا وند چون فهمیدم خدادرمن چیزی رومی بیمه فراتر از نگاه اونها من به خواستم درلیست آرزوهام رسیدم که دوره اصلاح پرخوری و اشتها درمغز بود وحالا دورهی ورود رومیخوان تهیه کنم و ازخدامیخوام که راهی برای من قرار بده تا بتونم خریداریش
کنم
به نام خدا
۱.درباره ی خواسته ای که در زمان خودش اتفاق افتاده میتونم به شروع کسب و کار اینترنتی خودم(اپراتور اسنپ)اشاره کنم؛که بعد از چهار سال کار کردن در مهد کودک به عنوان مربی،یک سال و نیم فروشندگی در پوشاک و شیرینی فروشی،و یک سال در مطب دندان پزشکی با اون همه سختی و مشقتی که داشت؛مثلا توی دندون پزشکی دقیقن توی دل ظهر که ساعت ۲ و ۳ ظهر بود باید میرفتم سرکار،بعد تازه محل کارم هم حدود ۱ ساعت تا ۱ ساعت و نیم با خونمون فاصله داشت و من این مسیر رو هرروز میرفتم…رفت و برگشت…زمانی که واقعا دیگه نا امید شده بودم ازینکه من هیچوقت قرار نیست اون کاری که دلم میخاد رو داشته باشم با آزادی زمانی و مکانی(که البته من شیفت های مشخص دارم در حال حاضر)…دروغ نگم یه جورایی اولش عاجزانه از خدا درخواست کردم که خودش برام اون کار خوب رو جور کنه و بعدش شروع کردم به خودم امیدواری و احساس خوب دادن؛(اینم توی پرانتز بگم که همون موقعی که این درخواست رو کردم از خدا ،حدود یک ماه قبلش ینی آذر ۱۴۰۳ وارد یکی ازین شرکت های هرمی شده بودم و ۲۲ ملیون پول از دست دادم و از لحاظ حال روحی هم چندان خوب نبودم ولی همچنان تلاش میکردم که خودم رو حفظ کنم)…تا اینکه همین چند ماه پیش(دی ماه ۱۴۰۳)که پدرم برای من لپ تاپ خرید و رزومه فرستادم و بعد از سه ماه ،با من تماس گرفته شد .یعنی در اردیبهشت ۱۴۰۴…و بعد از انجام مراحل مصاحبه و تکمیل مدارک مشغول به کار شدم…الان که به همه اتفاقاتی که افتاد،چه قبل ازین و برای اهداف قبلیم،چه مواردی که در پیش رو دارم و به عنوان هدف تعیین شون کردم،مطمعنم در بهترین زمانی که خداوند تعیین کرده برای من اتفاق می افته و من بهشون میرسم !هیچگونه نگرانی ای ندارم ازین بابت و هیچ عجله ای در چیزی نمیکنم چون من واقعن به زمان بندی پروردگام ایمان دارم…و اتفاقاتی که برای من افتاده (از زمانی که پا به مسیر خودشناسی گذاشتم)دقیقن در بهترین زمان و در بهترین مکان و از بهترین نوعش بوده!
2.کاملن اینو متوجه هستم که تک تک مواردی که آرزو میکردم یه زمانی و در زندگی من اتفاق نمی افتاد به خاطر این بود که همیشه یه فکری در درون من بود که میگفت :آخه مثلا تو و این آرزو؟شوخیت گرفته؟اونایی که فلان چیزها رو دارن یا دارن این شکلی زندگی میکنن اینجورین یا اونجورین…تو که اینجوری نیستی…پس هیچوقت هم قرار نیس زندگی این شکلی داشته باشی الکی خودتو خسته نکن آرزو های پرت و پلا بکنی …زندگی تو همینه که هست…خیلی هنر داری باید یکاری بکنی که ازین بدتر نشه…ولی بهتر شدن رو اصلا فکرش رو نکن!
ولی الان حدود یک سالی هست که دیگه همچین صدایی رو نمیشنوم و اتفاقن بعد از هر آرزو یا نوشتن یه هدف جدید صدایی رو میشنوم که بهم میگه:شیرین تو لیاقت همه چیزای خوب دنیا رو داری…تو شایسته دریافت بهترین نعمت های خدا هستی
3.لیست آرزوهایی که نوشتم:
1.خدایا پول زیاد برای تسویه ی همه بدهی هام به من هدیه کن
2.خدایا یه سمند نو سفید به من و خونوادم هدیه کن
3.خدایا دوستان خوب و سالم و یک جمع فوق العاده دوست داشتنی با انسان های با اخلاق به من هدیه کن
4.خدایا اندام رویاییم رو به من هدیه کن
5.خدایا درآمد ماهانه 15 ملیون تومان رو به من هدیه کن
6.خدایا پوستی صاف شفاف بدون جای زخم و خال و لک به من هدیه کن
7.خدایا حرفه ای شدن در سنتور نوازی رو به من هدیه کن
8.خدایا خانه ی دو خوابه شیک و زیبا رو به من و خانوادم هدیه کن
9.خدایا سفر به آنتالیا رو به من و خونوادم هدیه کن
10.خدایا آخرین مدل شیائومی (موبایل)رو به من هدیه کن
به نام خدای وهاب و رزاق و غفور و رحیم
سلام عرض میکنم خدمت استاد بزرگوار و دوست داشتنی و همه دوستان هم مسیرم
۱- **مثالهایی از زمانبندی خداوند:** یکی از مثالهایی که به یاد دارم، زمانی بود که میخواستم اقساط وام هایم را بدم که به هر کسی و دوستی و آشنایی رو زدم همه بهم جواب رد دادند و از طرفی هم بانک بدجور بهم فشار آورده بود ،یه شبی خونه تنها بودم یک نفر زنگ زد گوشیم زنگ میخوره ولی صفحه اش خاموش هست نشون نمیده میام درستش کن بنده خدا اومد و گوشیشو درست کردم و همون لحظه مبلغی بهم داد خیلی راحت و مشکلم حل شد ، این تجربه به من نشان داد که گاهی اوقات، خداوند بهترین زمان را برای ما در نظر میگیرد، حتی اگر ما آن را درک نکنیم.
۲- **احساس لیاقت برای دریافت نعمتها:** برآورده نشدن برخی از خواستههایم به نظر من تا حدی به احساس نداشتن لیاقت برای دریافت نعمتها مربوط میشود. گاهی اوقات، خودم را شایستهی دریافت نعمتهای بزرگ نمیدانستم و این احساس باعث میشد که از تلاش برای رسیدن به آنها دست بکشم. اما با گذشت زمان و کسب تجربه، متوجه شدم که همهی ما لیاقت دریافت نعمتهای الهی را داریم و باید به خودمان ایمان داشته باشیم. این نگرش به من کمک کرده تا به خودم اعتماد کنم و برای خواستههایم تلاش کنم.
۳- **بازنویسی لیست آرزوها:** – از خدا میخوام به من سلامتی هدیه کند. – از خدا میخام به من شغل مورد علاقهام هدیه کند. – از خدا میخوام به من آرامش و شادی هدیه کند. – از خدا میخام به من روابط مثبت و سازنده هدیه کند. – از خدا میخوام به من فرصتهای جدید هدیه کند.
-از خدا میخام یک ماشین خارجی خوب هدیه دهد.
-از خدا میخام فرزند سوم و چهارم دوقلو پسر هدیه دهد.
-از خدا میخام آرامش و ایمان قلبی به من هدیه دهد.