اپلیکیشن تناسب فکریسایت را روی صفحه گوشی‌ات نصب کن تا با یک لمس باز شود
0

من به زمانبندی خداوند ایمان دارم (قدم۴)

زمانبندی خداوند
اندازه متن

بسیاری اوقات از انجام آنچه خداوند در قلب ما قرار می‌دهد طفره می‌رویم، خداوند در قلبمان با ما کلنجار می‌رود تا آن کار را انجام دهیم اما به بهانه‌های مختلف از انجام آن خودداری می‌کنیم.

یکی از پرکاربردترین توجیهات منطقی برای عمل نکردن به وعده‌های الهی این است که زمان آن گذشته است و دیگر دیر شدن است. ما به زمانبندی خداوند باور نداریم.

🔒

ادامه این جلسه ویژه مشترکین است

برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاه‌ها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.

👥 تا امروز 85 نفر در این جلسه دیدگاه ثبت کرده‌اند

📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایل‌های صوتی کاملاً نامحدود است.

🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرین‌های عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاه‌های سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت می‌کنه

توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.51 از 93 رای

https://tanasobefekri.net/?p=42306

85 دیدگاه کاربران این جلسه منتظر خوانده شدن شماست

85 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار fatima
      ۱۴۰۵/۰۱/۱۲ ۰۲:۲۱
      مدت عضویت: 1235 روز
      امتیاز کاربر: 5330 سطح ۳: کاربر پیشرفته
      محتوای دیدگاه: 189 کلمه

      به نام خداوند گار مهربانم

      با یک وضعیتی رو ب رو هستم که نیاز دارم به آرامش، به صبر و توکل… 

      خداوند همواره پاسخ میدهد، جاهایی از این نوشته رو درک نمیکردم هرچی میخوندم. 

      خودم تو شرایطی قرار گرفتم که میگفتم همین دیگه! عجله کردی، خراب کردی، گند زدی، فرصتت رو از دست دادی و…. 

      رسیدم به اونجایی ک نوشتید زمانبندی خداوند برای رسیدن به خواسته ها برای شما هیچوقت از بین نمیره، و سوالی در درونم میجوشید، یعنی چی؟؟ و خداوند بهم گفن، یعنی فرصت از دست رفته ای در نزد من وجود نداره، ممکنه تو به دلایل مختلف شرایط رسیدن به خواسته ات رو نبینی، اما این نظر توئه! برای من خدا اینجوری نیست، اگر به هردلیلی، تاکید میکنم هردلیلی، نشد، این نیست ک دیگه تموم و گند زدم و…. نه! من همیشه میتونم ورای شرایطی ک تو تصور میکنی دیگه نمیشه تو رو به خواسته ات برسونم. همونطور ک االان نجواهای ذهن من مدام میگن که گند زدی و خراب کردی و فرصت از دست رفت، به خودم میگم زمانبندی خداوند برای تحقق آرزوی من از بین نمیره، خداوند تا من رو به آرزوم نرسونه از پا نمیشینه. خدایا شکرت. 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار fatima
      ۱۴۰۵/۰۱/۰۸ ۱۹:۵۴
      مدت عضویت: 1235 روز
      امتیاز کاربر: 5330 سطح ۳: کاربر پیشرفته
      محتوای دیدگاه: 100 کلمه

      تمرین آخر

      دلم میخواد، خدا یه ازدواج راحت و آسان بهم هدیه بده

      بدون تقلا کردن، بدون هیچ کاری از سمت من، به خودم بیام ببینم با مرد پر از ذوقم برای زندگی مشترک، تو خونه خودمونیم. دوست دارم انقد ذوق داشته باشه ک خودش همه کارها رو بکنه، بدون اینکه من چیزی بگم و خیلی راحت و سریع بریم سرخونه زندگیمون. 

      دلم میخواد خدا یه خونه برای زندگی مشترک بهمون هدیه بده، نوساز، و کلید اول تو یه منطقه ک به اصلی راه داشته باشه، یه اصلی شلوغ و قشنگ و پر مغازه. 

      دلم میخواد وسایلی ک کم داریم رو بهمون هدیه بده. 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار fatima
      ۱۴۰۵/۰۱/۰۸ ۱۹:۴۹
      مدت عضویت: 1235 روز
      امتیاز کاربر: 5330 سطح ۳: کاربر پیشرفته
      محتوای دیدگاه: 154 کلمه

      میدونید… 

      یه موقعایی آدم میخواد همین حالا خواسته اش رخ بده، بعد از، صیر و انتظار زیاد… یه جاهایی انققققققد به آدم فشار میاد… خیلی زیاد! و فکرفکر فکر!! گاهی سر و کله زدن با افکار و احساسات خیلی سخت میشه و من به این فکر میکنم که انسان بودن بعضی وقتا خیلی سخت میشه…. تحمل کردن انسان بودن، مثل یه بار میشه روی دوش. چطور باید به زمانبندی ات اعتماد کنم وقتی با همه وجودم خودم رو پر از ذوق آماده داشتن خواسته ام میبینم؟یه جورایی میرسم به اینکه یا تو سنگدلی یا من یه مشکلی دارم… اگر تو سنگدلی ک دستم و زورم بهت نمیرسه و اگر بخوای روتو کنی اونور هیچ کاری از، دست من برنمیاد ک مجورت کنم خواستمو بم بدی و اگر مشکل منم، این که نمیدونم مشکل کجاست و من کجای کارم و باید چیکار کنم، منو تو حالت درجا زدن نگه میداره… 

      اگر هدایتم نکنی از گمراهان خواهم بود. 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار fatima
      ۱۴۰۵/۰۱/۰۷ ۰۷:۵۷
      مدت عضویت: 1235 روز
      امتیاز کاربر: 5330 سطح ۳: کاربر پیشرفته
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,203 کلمه

      سلام و نور به قلب پاک همتون

      دو سه بار نوشته رو خوندم ولی هنوز لازم دارم بخونمش. 

      باید ذهنم رو مرتب کنم… 

      درخواست! آرزو! خواسته… حقوق طبیعی من در جهان! چیزی ک خدا با روح من درباره اش سخن گفته، قبل اینکه بیام رو زمین، در گوشم گفت: برو… ناراحت نباش… اونجا خلیفه ی منی، شاهی! هرچی بخوای بهت میدم. پس نگران چی ای؟ و من شاد به این جهان آمدم، چون قول زندگی ای که میخواستم رو از خداوند گرفته بودم، و مطمئن بودم به وفای عهدش. 

      ولی ما یادمون رفت… همه ی اون آگاهی های خالص روحمون رو. 

      بعضی موقعا، شرایط، ظاهرش یه جوریه که انگار محاله به یه سری چیزا برسیم! شرایط! شرایط! شرایط! مگه قدرت شرایط از قدرت خدا بیشتره؟ اون گفته من بهت میدم بدون قید و شرط! پس چرا اجازه بدم شرایط گولم بزنه؟ استاد ممنونم که نوشتید که شما هم به آرزوهایی رسیدید که در شرایط اون موقع شما محال بودند و هزاران هجوم فکر ک آدم رو تا ته نا امیدی میبره. 

      بعضی موقعا ما فکر میکنیم که نه! این شرایط رو که نمیدونه استاد! اصلا یه وضعی و…  ولی وقتی شرایط شما رو در زمان درخواست کردن دیدم، گفتم استادم همینجور بود، در زمینه خواسته خودش همینجور بود، همونقدر محال و دور و بدون راه حل و منطق! ولی شد! پس برای تو هم میشه! 

      خدا قول داده دیگه. 

      ما انگار عادت کردیم! به هزا

      ر شرط و شروط نگاه میکنیم. خودش گفته بخواه، میدم. 

      مثل اینکه بری پیش یه پادشاه، بهت بگه: بخواه میدم

      همین. اگر ذهن پاک کودکی باشه بزرگترین ارزوی خودش رو بدون تردید و فکر میگه. 

      اما شاید من تردید کنم؛ فکر کنم این نه! زیاده! شدنی نیست! از پسش برنمیاد!و هزار فکر دیگه. 

      اون یه کلام گفت بخواه، میدم

      اصلا ب شرایط کاری نداشت یا هرچیزی! بخواه، میدم

      این منم که درگیر شدم! درگیر کم و زیاد، کوچک و بزرگ، قوی و ضعیف! 

      من با ذهن خودم به مسائل نگاه میکنم، به قول استاد، با ذهنی ک حاصل سالها نگرش مختلفه!

      چقدر استاد قشنگ گفتن!وقتی به هردلیلی، هر دلیلی، به خودت جرئت نمیدی بری سمت خواسته ات، ک این سمتش رفتن، میتونه حتی فکر کردن با حس خوب بهش باشه، یعنی داری تو باتلاق در جا میزنی… با امکانات محدود خودت به شرایط نگاه میکنی و این باعث میشه هیج راهکاری نبینی و دیگه حتی فکر کردن بهش رو کنار بزاری، اینجوری حتی برنامه الهی ات رو هم انجام نمیدی و به سمت اقدامات نمیری و هیچوقت به خواسته ات نمیرسی. اما خدا وقتی بهت میگه بخواه، بابا هرررررررچی بخوای بخواه! و من حتمی بهت میدم، جرا انقد سخته قبولش؟ مگه رسوندن من به خواسته ام، سخت تر از نگهداشتن سقف آسمونه؟ سخت تر از نگهداشتن دقیق سیارات در مدارشونه؟ سخت تر از تنظیم همچین مغز فوق العاده ای برای بدن منه؟ 

      خیلی وقتا شده ک دلت عمیقا خواسته ای رو خواسته، ولی به خاطر شرایط نرفتیم سمتش، یا تعلل کردیم و گفتیم الان وقتش نیست! وقتی شعله اش تو وجودته! یعنی خدا داره هلت میده! تو میدونی وقتشو و اون نمیدونه؟ مثل من! برای این خواسته ام، بارها و بارها ک بارها، رفتم جلو ولی به خاطر یه سری شرایط و ترس ها، عقب نشستم! گفتم وقتش نیست! من به شرایط خودم نگاه کردم…. من بخاطر ترس هام پا پس کشیدم. 

      خیلی وقت ها هم برای همین خواسته ام،هیییییچ اثر و نشانه ای ندیدم و غرق در ناامیدی شدم… ناامیدی از اینکه انگار خدا دستش رو از این خواسته من کشیده بیرون و روشو اونور کرده… ولی نه! الان میفهمم ک من باید به زمانبندی خدا اعتماد میکردم و ناامید نمیشدم تا دوز من هم برسه. به درهای بسته خوردم و ناامید شدم، ولی الان یاد گرفتم که ممکنه ب چندتا در بسته هم بخورم! باید نگرش و افکارمو بهتر کنم، کلید همه ی این درها دست خداست و توزمان درستش بازش میکنه. حتما باز میشه. وظیفه ی من در این زمان حفاظت از ایمانم و یاداوری حمایت تمام و کمال خداوند از آرزوهای منه. اصلا این ذوق و شوق هدایت خودشه، بخشی از برنامه الهی منه برای رسیدن ب خواسته ام.همه چیز در زمان درست رخ میده خدا برای من بهترین هارو میخواد پس اینجور نیست که بخواد با طول دادنش اذیتم کنه،نه! فقط باید همه جوره به برنامه اش به زمانبندیش اعتماد کنم. اعتماد کردن یعنی ناامید نشدن یعنی با ذوق منتظر دریافت بودن. و چقدر قشنگ توصیف کرده خدا… یومنون بلغیب… آره همینه… اونجایی ک حتی نشونه ای نمیبینی، همچنان ایمان داشته باش… ب اون چه که هنوز غیبه…. 

      تمرین دوم یادم نیومد مثال هایی رو، اگر یادم بیاد میام و مینویسم. 

      اما درباره بحث لیاقت، بنظرم درباره خواسته ام، منم مقداری دچار این حس شدم! لیاقت فلان چیز رو ندارم! در حد فلان خواسته ام نیستم. اینم بخاطر حرفا و اتفاقات رخ داده بود ک باعث ایجاد همچین افکاری در من شد. 

      وقتی خودمون رو لایق یه چیزی ندونیم، خود ب خود دیگه سمتش نمیریم… اما بازهم باید هی برگردیم ب اون اصل! خدا برات شرط نزاشت! پس چرا خودت برا خودت حد و حدود و شرط میزاری؟؟؟ 

      بچه ها… هرجا دیدی داری تعلل میکنی و یه چیزایی دست و پاتو میگیرن، میترسی، حساب کتاب میکنی، یا هرچی…. بدون اعتمادت ب زمانبندی خدا و تحقق وعده اش رو از دست دادی… اگر دلت میگه این کارو کن، بکن! نترس. 

      باتلاق  و در جا زدن…. 

      من دقیقا قبل شروع دوره تو باتلاق بودم و فقط خودش میدونه چقد ازش خواستم بکشدم بیرون چون حالم خیلی بد بود از درجا زدن و فرو رفتن… من منتظر هیچ چیزی نبودم! من هیچ امیدی به هیچ اتفاق خوبی نداشتم… برای من جهان دقیقا در بدترین نقطه ممکن ایستاده بود. مثل یه لوپ!یه حلقه از اتفاقات تکراری… و هدایت شدم به اینجا… تو همین قسمت بودم ک نجواهای شیطانی اومدن برای کوبیدنم… ولی دقیقا قسمتی از متن رومیرسیدم ک بهم میگفت ادامه بده اینا نجوای شیطانن. من تو رو فرا خوندم پس ادامه بده… قراره دریافتش کنی. 

      من با همه وجودم میخواستم از اون باتلاق خارج بشم اما هیییییچ توانایی ای در خودم نمیدیدم برای خروج و هیییییچ امید و انگیزه ای برای تغییر در خودم نداشتم… فقط گفتم تو رو به خودت قسم درم بیار از این حال من از پس خودم برنمیام،و به قول شاعر: بارم ک بروی خودم هم سنگینم… من حتی امیدی به بهبود حالم نداشتم و میگفتم میشه خوب بشه این حال؟! و یه چیزی خیلی بهم دلگرمی میداد! یه تصویر! یه تیکه از، فیلم…. فیلم زندگی خودم…. مدت ها پیش شاید دو سال قبل، تو حال مشابهی بودم، گفتم خوب میشه این حال اصلا؟! و من غرق کردم خودمو در دیدن ویدیو های نتایج دوستان از قانون جذب در سایت دیگری، همین! من فقط غرق همین بودم… از، لحظه ای ک بیدار میشدم تا لحظه ای ک میخوابیدم و ب خودم فرصت فکر نمیدادم. و رسیدم به نقطه ای ک داشتم تو کوچه خلوت کنار خونمون رده میرفتم ب سمت مغازه برای خرید، ذوفداشتم و حالم خوووووب بود. عشق میکردم با خودم با دنیا! با خدا! و ندایی در وجودم گفت: دیدی خوب شد اون حال؟ والانک میگفتم یعنی میشه حالم خوب بشه؟! اون تیکه کوتاه، لبخند زنان و خیره و ستاره ها و ماهو کوچه ساکت و لذت از هوا،و اون حس لذت از اینکه حالم خوب شده و من فکرشم نمیکردم، در ذهنم تداعی میشد و من امیدوار شدم… من معجزه الهی رو یادآوری کردم در واقع. 

      خدایا شکرت که اینجام…. شکرت که بهترم… 

      ممنونم از استاد عزیزم♡

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 9 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار fatima
      ۱۴۰۲/۱۱/۲۸ ۰۳:۴۵
      مدت عضویت: 1235 روز
      امتیاز کاربر: 5330 سطح ۳: کاربر پیشرفته
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 768 کلمه

      استاد عزیزم سلام

      خیلی به موقع بود روزی که این فایل اومد روی سایت

      من دانشجوی رشته تربیت معلم خستم و سال آخریم ک امسال به علت کمبود نیرو رفتیم سرکار. من اصلا با علاقه وارد این کار نشدم چه بسا ک از معلمی خیلیم بدم میومد ولی زمانی ک میخواستم انتخاب رشته کنم بعد اینکه رتبه ام رشته های مورد نظرم رو نمی آورد مجبور شدم حداقل برای اینکه تو دوران دانشجویی ام دستم تو جیب خودم باشه و دچار چالش هایی ک خواهرام داشتن نشم اومدم این رشته، چون دانشگاه فرهنگیان از همون ابتدا حقوق دارن افراد. ولی من اصلا ن با درسا ن با هیچی حال نمیکردم. انگیزه من پول و آزادی بود.مطمئن بودم ک تو این کار نمیمونم ولی اینکه کِی میکشم بیرون رو نمیدونستم. یه جورایی هم دور میدیدمش. البته من اونقدر به چالش خورده بودم و اذیت شده بودم از بی علاقه رفتن سرکار که به ستوه اومده گفتم خدایا چیکار کنم؟ خدایا من واقعا دارم اذیت میشم چیکار کنم؟ خودت بهم بگو… و من پاسخم رو گرقتم و ارومتر شدم. بم گفت مسیرت فلان دوره اس. اونو کار میکنی و همه چی درست میشه. نگران نباش. وقتی فرمون اومد دستم خیالم راحت شد و نوای رسیدن و جور شدن مول دوره هم به گوشم میرسید. ولی با این حرفا من نمیدونستم کِی میزنم بیرون از این کار ولی نزدیک نمیدیدمش.تا اینکه دو سه روز پیش بود که به یه چالش خوردم! بنگ!! کوبیده شد تو صورتم😂اون روز رفتنم از این کار رو تو نزدیک ترین فاصله ممکن دیدم. یعنی فهمیدم خیلی خیلی نزدیک تر اون چیزیه که فکر میکردم. مثل اینکه یه تابلو رو از دور ببینی و الان تون تابلو تو فاصله چند میلیمتری از چشمت قرار بگیره. اینطور. اون تضاد با اینکه قبلا هم رخ داده بود ولی این بار تاثیر عمیقی روی روحم گذاشت چون من دیگا اون آدم قبل نبودم و من حس میکردم تغییر رو، حس اینکه من دارم به مدار های بالاتر میرم واجازه نمیده جهان که با این شغل به اون مدارها صعود کنم و داره منو به سمت علاقه ام هل میده چون جهان میخواد ک من شاد باشم. خلاصه…. فریز شده بودم. نمیدونستم باید چیکار کنم!نمیدونستم اقدام بعدیم باید چی باشه نمیدونستم از کجا شروع کنم تحت فشار زیادی بود. اومدم به خوندن این قسمت. تک تک جملات شما پاسخ نجواهای من بود. چیکار کنم؟ 

      پول ندارم! 

      از کجا شروع کنم؟ 

      بودجه ندارم! 

      و…. هزاران بحث دیگ. 

      ولی جملات شما صحبت خدا با من بود. 

      و امروز عصر بود فکر کنم ک من یه چیزی رو درباره شغل مورد علاقه ام فهمیدم… 

      استاد، الان فهمیدم فهمیدنش چقدر برام عظیم و لذت بخشه ک وسط کامنت نوشتنم صفحه رو بستم رفتم تو گوشیم چرخ زدم میخواسم برم ب رفیقم بگم بیا ببین چی فهمیدم🤌🏻بعد الان برگشتم بنویسم. 

      درباره شغل مورد علاقه امه.فهمیدمش. 

      خدایا! استاد ذوق دارم… خدا قدمای اول رو برداشته… 

      عصری فهمیدمش.میدونستم یه چیزی هست! پس ذهنمه، اون پشت! امروز اومد رو! برام واضح شد! به قول من و خواهرم؛«say it at loud»شد. الان گفتم چیشد ک فهمیدمش؟ و حس مسکنم اثر سوال دوم و یه بخشایی از متنه. 

      خلاصه ک من الان روشنم🎆

      درباره سوال اول: خیلی چیزها!!! خیلی خیلی چیزها! برای منی ک تمرکزم رو بر اصلاح روابط و داشتن روابط بهتر گذاشته ام، بارها و بارها برای چیزی تقلای شدید کردم، برلی رابطه ای، یا دیداری، یا رفتاری و…. و اتفاق نمی افتاد یا اگر رخ میداد من انقد براش زور زده بودم ک لطفشو از دست میداد! ولی اون موقع هایی ک به هر دلیلی ول میدادم؛ اون اتفاق و بهترش برام رخ میداد! و من فقط لبخند میزدم و میگفتم ببین! حالا ک ول کردی شد! ول واقعی ها! نه ادا در آوردن. 

      مثلا درباره روابط، موقعی که من خیلی زور میزدم که یه شخص خلصی رو ببینم جور نمیشد و پاسخ مورد نظرم رو نمیگرفتم و زمانی که رها کردم، اون طرف خودش اصرار داشت که بیاد دیدنم! و خیلی موارد دیگه وااااقعا. 

      ۲)من اینو با گوشت و پوستم حس کردم

      که ترس ها و احساس عدم لیاقت خیلی وقت هاموجب شد من خواسته ام رو یا نگیرم یا بعد اینوه بگیرم از دستش بدم. مثلا وقتی من هنوز صاحبای کسب و کار ها رو خیلی از خودم بالاتر میبینم و فکر کنم ک نسبت به داشتن کسب و کار بزرگ شخصی احساس لیاقت نمیکنم فکر میکنم خیلیییی چیز بزرگیه! 

      من میخوام که خدا کسب و کاری که عاشقشم و توش آزادی کامل مالی و زمانی و مکانی دارم رو بهم هدیه کنه. قشنگ بندازه تو دامنم. 

      من میخوام خدا اون مرد مناسب زندگیه منو در بهترین زمان و مکان بهم هدیه کنه

      من میخوام خدا اون ماشین شاسی بلند سفید رنگ رو بهم هدیه کنه. 

      من میخوام خدا خودش منو از این کار فعلیم خارج کنه.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 9 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
از دکمه‌های گوشی صدا رو تنظیم کنید