بسیاری اوقات از انجام آنچه خداوند در قلب ما قرار میدهد طفره میرویم، خداوند در قلبمان با ما کلنجار میرود تا آن کار را انجام دهیم اما به بهانههای مختلف از انجام آن خودداری میکنیم.
یکی از پرکاربردترین توجیهات منطقی برای عمل نکردن به وعدههای الهی این است که زمان آن گذشته است و دیگر دیر شدن است. ما به زمانبندی خداوند باور نداریم.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.51 از 93 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
و خدایی که در این نزدیکیست.
چقدر این متنها و موزیکها دل رو جلا میده،ی مدتی بود سردرگم بودم و نمی دونستم از کجا شروع کنم.از اونجایی که توی مدار بودم و میخواستم رشد کنم توی تلگرام یکی از دوستان این صفحه رو معرفی کردن و چقدر خوش به حالم شد چون در زمان و مکان مناسب قرار گرفتم من از خدا کمک خواستم و اونم هدایتم کرد.
من زمانهایی رو به یاد دارم که از خداوند طلب داشتم ولی هیچکدوم پایدار نبود،هیچکدوم محقق شدنی نبود چون من مدام از این شاخه به اون شاخه میپریدم،مدام دعوا داشتم با خودم و خدای خودم ولی همیشه ترس از خدا رو هم داشتم چون فکر میکردم چون گناهکار هستم و لایق هدیه گرفتن نیستم به خواسته هام نمیرسم چون خدا منو دوست نداره ولی از وقتی درگیر شدم با مدار و قانون دنیا متوجه شدم من انسان خوب و نیکوکاری هستم لایق بهترینا هستم،سالهای ساله که دلم بچه میخواد ولی از اونجایی که دلایل زیادی داشتم برای بچه دار نشدن خودمو لایق مادر شدن و بودن نمیدیدم،بذارید اینجوری شروع کنم ی زمانی که خداوند به دلم انداخت که بچه دار شم و برم دنبال کارهای بچه دار شدن،از اونجایی که هنوز رشد نکرده بودم ی دفعه دلم لرزید که نکنه الان بچه دار بشم شغلمو از دست بدم،نکنه نتونم زندگیمو اداره کنم چون اون زمان من سرکار میرفتم و درآمد خوبی داشتم و خیلی هم از موقعیت شغلی راضی بودم ولی از اونجایی که ایمان نداشتم وقتی باردار شدم با مشورت پزشک مجبور شدم بچه ای که ناخواسته و در زمانی که باب دل من نبود رو سقط کردم و بعدش خوشحال بودم که دوباره برگشتم سرکار،درسته که توی اون سالها که دوران طلایی پول درآوردن من بود ولی ته دلم همیشه از آوردن و نیاوردن بچه مردد بودم و نمیتونستم که توی مدار خواستن بمونم و این پونزده سال طول کشید،الان که فکرشو میکنم میبینم من اصلا اصرار نکردم برای خواسته م همیشه خدارو مقصر میدونستم که توی زمان نادرست بهم بچه داد و وقتی خودش خواست ازم گرفت،بله من خودم مقصر بودم که حالیم نبود چی رو بخوام و کجا بخوام،دلایل زیادی داشتم برای بچه نیاوردن ،یکی از این دلایل این بود که چون با همسرم مشکل عاطفی داشتم به خودم میگفتم بچه بیارم که چی بشه،ی بچه بیاد توی زندگی من و همسرم که مدام دعوا و کتک کاری و بی احترامی ببینه،بچه بیاد که چیکار کنه برای من،بچه رو باید توی موقعیت مالی و عاطفی خوب به دنیا اورد،گاهی میگفتم خدایا چون من خودم مادرم رو توی ده سالگی از دست دادم،بچه م ب درد من دچار نشه اگه قراره که بهم بچه بدی بعد من خودم قبل از پنجاه سالگی بمیرم و بچه ام یتیم بشه پس بهم بچه نده یا همسرم مقصر میدونستم که اون برای بچه دار شدنمون هیچ اقدامی نمیکنه،منو توی دکتر و دوا کردم همراهی نمیکنه،همسرم مرد نالایقی هست برای پدر شدن،یا اینکه بچه بیاد همسرم مدام میخواد منو بابت رفتار بچه مون سرزنش کنه،همسرم رو مقصر اصلی تمام اتفاقات زندگیم میدونستم.یا اینکه توسن بالای سی و پنج سالگی ب سختی میشه باردار شد دیگه تخمک خوب و سالم تولید نمیشه توی بدنم،یا اینکه چون به تشخیص دکتر من کیست دارم نمیتونم باردار بشم.یا اینکه بدنم پیر شده و توانایی بچه دار شدن رو نداره یا اینکه چون تغذیه خوب و خواب خوب نداریم بجه دار نمیشم،یا اینکه دکترا یا اطرافیانم وقتی بفهمن من توی سن چهل سالگی باردارشدم چقدر مسخره م میکنن یا اینکه من توانایی و لایق مادر شدن رو ندارم یا اینکه خواست خداست نباید به زور از خدا بچه بخوام یا اینکه وقتی من باردار بشم چون مادروپدرم به رحمت خدا رفتن کسی نیست که به من سیسمونی بده وباید چشمم به دست برادرام باشه که این ی دونه باور غلط وقتی برادر بزرگم فوت شد کلا عوض شد،یا اینکه خدا منو دوست نداره،دعای من به گوش خدا نمیرسه،خدایا چقدر باور غلط داشتم و خدایا شکرت که بالاخره بعد از چهل و یکسال زندگی به این درک و آگاهی رسیدم که خودم مسئول تمام و کمال زندگیم هستم،این منم که دارم میگم چیو بهم بده،یاد گرفتم که توی مسیری که بهم الهام کردی بمونم و از تو بخوام که هدیه های ارزشمند بدی،یادگرفتم بهترین پزشک و دارو تو هستی،یادگرفتم که تو خالق منی و منو خلق کردی و از دلم آگاهی و خواسته هام فقط از دستان تو برمیاد،یادگرفتم که چشمم به دستان تو باشه،یادگرفتم آرامش داشته باشم و در زمان مناسب خودت بهم ی دوقلو که ی دختر و ی پسر هستن رو هدیه میکنی،خدایا شکرت که مدتیه که تدی این مدار قرار گرفتم و تقریبا هر روز به طور اتفاقی نشونه هایی از تحقق آرزوم رو میبینم،روی صفحه ی گوشیم و لبخند بزرگی رو همیشه رو ی لبام دارم،دارم با توجه به آموزه های سایت آموزش میبینم که چطور به خواسته هام برسم،خدایا ازت میخوام هرآنچه برای رسیدن به این خواسته لازم هست رو توی مسیرم بذاری،یادمه وقت با قانون آشنا شدم سعی میکردم که به راههای پزشکی فک کنم سعی میکردم به زور توی مسیر بمونم ولی از اونجایی که هنوز توی مدار بالاتر قرار نگرفته بودم نمیتونستم تمرکز کنم برای رسیدن به خواسته م ولی الان متوجه شدم باید فقط ایمان و استمرار داشته باشم.الهی شکر
یا حق