0

به طرح الهی ام نزد خداوند ایمان دارم (قدم ۷)

طرح الهی
اندازه متن

بسیاری از انسانها در جستجوی کشف رسالت و طرح الهی خود در دنیای مادی هستند. سالهاست منتظر آشکار شدن طرح الهی خود هستند درحالی که برای همچنان برای آنها واضح نشده است.

طرح الهی زندگی چیزی جدا از شرایط فعلی تان نیست. در هر شرایط و موقعیتی هستد در مسیر اراده الهی خود قرار دارید فقط کافی است به خداوند ایمان داشته باشید.

🔒

ادامه این جلسه ویژه مشترکین است

برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاه‌ها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.

👥 تا امروز 67 نفر در این جلسه دیدگاه ثبت کرده‌اند

📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایل‌های صوتی کاملاً نامحدود است.

🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرین‌های عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاه‌های سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت می‌کنه

توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.53 از 75 رای

https://tanasobefekri.net/?p=42352

67 دیدگاه کاربران این جلسه منتظر خوانده شدن شماست

67 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار فهيمه
      ۱۴۰۳/۱۰/۲۶ ۰۹:۴۱
      مدت عضویت: 1336 روز
      امتیاز کاربر: 13170 سطح ۴: هنرجوی مبتدی

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,286 کلمه

      به نام خداي هدايتگرم 

      سلامي گرم خدمت استاد عطار روشن گرامي و بقيه اعضاء

      ديگ حق از جوش نمي افته

      روي تمام سلول هاي بدن، {غير از گلبول هاي قرمز } بقيه سلول هاي بدن ، روي همه شون يه سري شاخك پروتئيني وجود داره ..اين شاخك ها بيرون زده است از سلول ها كه اسم اين شاخك ها هست HLA

      از طرفي سلول هاي مربوط به سيستم ايمني بدن ما مدام در تمام بخش بدن ما در حال گردش هستن تا ببينن چه بخشي يا سلولي براش مشكلي پيش اومده تا اون مشكل رو رفع كنن…در اين بين سلول هاي سيستم ايمني كه با اين HLA ها برخورد ميكنن ، دو تا مورد رو متوجه ميشن…HLA ها با شاخك هايي كه دارن به سلول سيستم ايمني ميگن اولا ما براي اين بدن هستيم(چون اگر سلولي وارد بدن ما بشه اون شاخك ها رو نخواهد داشت و سيستم ايمني ميفهمه كه اين سلول غريبه ست و بررسيش ميكنه و بقيه موارد) دوما اگر سلولي مريض شده باشه با اون شاخك هايي كه دارن به اون سلول هاي سيستم ايمني ميگن كه من مريض شدم بيا كمك…مثل اينكه يك پرچم نشون ميدن تا سيستم ايمني ببينه كدوم بخش نياز به كمك داره و بره كمكش…

      حالا نكته عجيب چيه ؟ هيچ دو آدمي اين HLA هاش شبيه هم نيست…

      اينا رو گفتم كه به اين برسم …خدايي كه انقدر دقيق كار كرده كه من يك هزارم اونا رو نميدونم كه چي داره توي بدنم ميگذره ،مگه ميشه طرحي براي زندگي من نداشته باشه…

      حالا از يك طرف ديگه وقتي نظم اين بدن رو ميبينم بيشتر ميفهمم كه چرا قران اصراف رو نحي كرده ..چون ما داريم در بحث غذا كه اصراف ميكنيم به هر نحوي كه بدن دچار مشكل بشه ، داريم اين همه نظم رو مختل مي كنيم در بدن…

      حالا ميفهمم كه چرا قران ميگه” بی تردید انسان در زیان کاری بزرگی است(عصر 2) چون من به عنوان انسان به جاي تامل كردن در اينكه همون خدايي كه براي هر سلول طرحي در نظر گرفته ، آيا براي من طرحي در نظر نگرفته

      و هميشه با ناشكري و غر زدن حال خودمو بد ميكنم

      من در اين متن جواب يكي از سوالاتم رو گرفتم..و اون اين بودش كه متوقف نشم…اگر در بخشي از زندگي دچار مشكلي شدم ازش بگذرم و به اميد روزهاي روشن ادامه بدم چون شايد اين لحظه از زندگيم بعدا به عنوان پازل ديگر قسمت هاي زندگيم كامل كننده باشه…

      با ديدن مثال هاي مثل خود استاد عطار روشن و بقيه مثال هاي ديگر ميتونم ايمانم قوي بشه به اينكه خداوند حتما براي من هم طرحي در نظر گرفته و فقط وقتي بهش ايمان داشته باشم و هر روز در جهت بهبود خودم و زندگيم قدم بردارم حتما به زودي با طرح زندگيم ملاقات ميكنم و ميفهمم براي چي توي اين دنيا هستم…

      يه وقتايي مضطر ميشم و اين سوال رو ميپرسم از خدا و ميگم خدايا حتما هدفت از به دنيا آوردن من اين زندگي معمولي نبوده …بگو كجاي دنيا رو برام در نظر گرفتي تا كاملش كنم…دارم به خدا اعلام ميكنم هر روز ، كه من آماده دريافت طرح الهي ام هستم …

      در پايان شعري از پروين اعتصامي ميارم كه كامل طرح الهي رو توضيح ميده

      پیرمردی، مفلس و برگشته بخت       روزگاری داشت ناهموار و سخت

      هم پسر، هم دخترش بیمار بود          هم بلای فقر و هم تیمار بود

      این، دوا میخواستی، آن یک پزشک        این، غذایش آه بودی، آن سرشک

      این، عسل میخواست، آن یک شوربا          این، لحافش پاره بود، آن یک قبا

      روزها میرفت بر بازار و کوی              نان طلب میکرد و میبرد آبروی

      دست بر هر خودپرستی میگشود           تا پشیزی بر پشیزی میفزود

      هر امیری را، روان میشد ز پی            تا مگر پیراهنی، بخشد به وی

      شب، بسوی خانه می آمد زبون         قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون

      روز، سائل بود و شب بیمار دار          روز از مردم، شب از خود شرمسار

      صبحگاهی رفت و از اهل کرم         کس ندادش نه پشیز و نه درم

      از دری میرفت حیران بر دری        رهنورد، اما نه پائی، نه سری

      ناشمرده، برزن و کوئی نماند         دیگرش پای تکاپوئی نماند

      درهمی در دست و در دامن نداشت       ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

      رفت سوی آسیا هنگام شام       گندمش بخشید دهقان یک دو جام

      زد گره در دامن آن گندم، فقیر         شد روان و گفت کای حی قدیر

      گر تو پیش آری بفضل خویش دست         برگشائی هر گره کایام بست

      چون کنم، یارب، در این فصل شتا           من علیل و کودکانم ناشتا

      میخرید این گندم ار یک جای کس        هم عسل زان میخریدم، هم عدس

      آن عدس، در شوربا میریختم         وان عسل، با آب می‌آمیختم

      درد اگر باشد یکی، دارو یکی است       جان فدای آنکه درد او یکی است

      بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل        این گره را نیز بگشا، ای جلیل

      این دعا میکرد و می‌پیمود راه       ناگه افتادش به پیش پا، نگاه

      دید گفتارش فساد انگیخته          وان گره بگشوده، گندم ریخته

      بانگ بر زد، کای خدای دادگر         چون تو دانائی، نمیداند مگر

      سالها نرد خدائی باختی             این گره را زان گره نشناختی

      این چه کار است، ای خدای شهر و ده              فرقها بود این گره را زان گره

      چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای            کاین گره را برگشاید، بنده‌ای

      تا که بر دست تو دادم کار را          ناشتا بگذاشتی بیمار را

      هر چه در غربال دیدی، بیختی         هم عسل، هم شوربا را ریختی

      من ترا کی گفتم، ای یار عزیز         کاین گره بگشای و گندم را بریز

      ابلهی کردم که گفتم، ای خدای          گر توانی این گره را برگشای

      آن گره را چون نیارستی گشود          این گره بگشودنت، دیگر چه بود

      من خداوندی ندیدم زین نمط       یک گره بگشودی و آنهم غلط

      الغرض، برگشت مسکین دردناک      تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

      چون برای جستجو خم کرد سر        دید افتاده یکی همیان زر

      سجده کرد و گفت کای رب ودود         من چه دانستم ترا حکمت چه بود

      هر بلائی کز تو آید، رحمتی است       هر که را فقری دهی، آن دولتی است

      تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای       هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای

      زان بتاریکی گذاری بنده را        تا ببیند آن رخ تابنده را

      تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند      تا که با لطف تو، پیوندم زنند

      گر کسی را از تو دردی شد نصیب       هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب

      هر که مسکین و پریشان تو بود     خود نمیدانست و مهمان تو بود

      رزق زان معنی ندادندم خسان         تا ترا دانم پناه بیکسان

      ناتوانی زان دهی بر تندرست           تا بداند کآنچه دارد زان تست

      زان به درها بردی این درویش را          تا که بشناسد خدای خویش را

      اندرین پستی، قضایم زان فکند          تا تو را جویم، تو را خوانم بلند

      من به مردم داشتم روی نیاز      گرچه روز و شب “در” حق بود باز

      من بسی دیدم خداوندان مال       تو کریمی، ای خدای ذوالجلال

      بر در دونان، چو افتادم ز پای       هم تو دستم را گرفتی، ای خدای

      گندمم را ریختی، تا زر دهی        رشته‌ام بردی، که تا گوهر دهی

      در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش       ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش

      .

      سپاس به خاطر اين فايل عالي

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 15 از 3 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
از دکمه‌های گوشی صدا رو تنظیم کنید