تا حالا شده حس کنی توی زندگی روی یک تردمیل بیپایان میدَوی؟ 🏃♂️💭
تلاش میکنی، کلاس میری، کتاب میخونی، کلی انرژی میذاری، اما هنوز انگار سر جای اولت هستی. ⏳
انگار یک ترمز دستی نامرئی هست که نمیذاره اونطوری که لایقت هست رشد کنی و از زندگی لذت ببری. 🧱✨
خیلیها فکر میکنن مشکل از اقتصاد، شانس یا نبودِ مهارته، اما حقیقت اینه که ریشه بیشتر چالشهای ما در یک نقطه پنهانه: عزتنفس. 🌱💛
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.63 از 79 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
و خدایی که در این نزدیکیست.
منم اون اوایل کار با قوانین فکر میکردم اعتماد به نفس داشتن یا گرفتن حق و یا احساس ارزشمندی داشتن به اینه که بخوام جلوی دیگران بایستم و به اصطلاح احقاق حق کنم و این طرز تفکر باعث شده بود که من بیشتر از گذشته از همه خشمگین و عصبانی باشم ولی به مرور زمان و آشنایی بیشتر با دنیای قوانین خداوند بدون اینکه متوجه بشم و یا بخوام به این مفهوم برسم شروع کردم به دعوت کردن خودم به آرامش و اولین چیزی که در طول روز از خدا میخواستم این بود که خدایا آرامش رو وارد زندگیم کن و این طلب آرامش و کم کم وارد شدنش به زندگیم باعث شد که احساسم عالی بشه و الان با گوش دادن به این فایل بسیار ارزشمند متوجه شدم من با آرامش داشتنم تونستم احساس ارزشمندی رو توی خودم به وجود بیارم و از طرفی هم کم کم به راه درست و حقیقی رسیدن به خواسته هام برسم،خدا رو هزاران و هزاران مرتبه شکر میکنم که بهم آرامش داد و احوالم خوب و خوب تر شده،خیلی خوشحالم که تونستم به هدفی که دو سال و نیم پیش خدا به دلم انداخت نزدیک بشم و فکر میکنم که با داشتن آرامش من احساس ارزشمند بودن و لایق بودن رو توی وجودم پرورش دادم و خداوند هم به موقعش جواب حال خوبم رو داره میده،بله تقریبا سه سال پیش بود که وارد شغل فعلیم شدم و بسیار از داشتن شغلم به خودم میبالم و خدا رو هر روز و هر روز اگر شکر کنم کمه،همون اول کار که شروع کارم بود ی چیزی نمیدونم ی ندایی توی وجودم فریاد میزد که از خدا بخوام منو از فروشندگی به مدیر داخلی بودن توی محل کارم برسونه،خدا بهتر از هر کسی میدونه که براش دست و پا نزدم براش خودمو تحقیر و یا اذیت نکردم جلوی دیگران،فقط هروقت که این ایده یادم میومد چی میشد اگه من مدیر داخلی میشدم؟؟قند توی دلم آب میشد و ذهن منطقی م میگفت آخه چجوری؟؟تو با دیپلم و سن بالا در برابر این همه دختر جوون و با تحصیلات چطور میخوای بشی مدیر داخلی؟؟ولی من میگفتم به من چه؟؟به من مربوط نیست،خدا خودش بهتر از همه میتونه منو بنشونه روی صندلی مدیریت و خدا رو گواه میگیرم امروز نزدیک ظهر مدیرم که بسیار بسیار انسان شریف و مهربون و با شخصیت هست که البته من ایشون رو دستی از دستان خدا میدونم بهم گفت که دارم برات ی اتاق کار مهیا میکنم تا دیگه بیای و مدیر داخلی واحد بشی .خدا میدونه که توی دلم یه لبخند بزرگ زدم و گفتم دیدی مهدیه خانم؟؟؟!!!!دیدی این کار فقط از دستان خدا برمیآمد. درسته که هنوز حکم ش صادر نشده ولی تا همینجا هم برام خیلی ارزشمنده که خداست همه چیز رانمیدونم چطور از خدا تشکر کنم.از همون لحظه که این خبر رو بهم دادن دلم میخواست بیام اینجا و بنویسم و فریاد بزنم بگم خدایا شکرت.با این اتفاق بهم بیشتر از قبل ثابت شد که حس ارزشمند بودن فقط در داشتن آرامشه.الهی شکر.امیدوارم خداوند به دل همه مون آرامش بده تا در پرتو این آرامش به خواسته هامون برسیم.الهی شکر.
یا حق