قدرت ذهن و خلق واقعیت! یک راز کیهانی نیست، بلکه قانون بنیادین جهان هستی است.
ذهن ما یک زمین کشاورزی حاصلخیز است که شرایط زندگی ما را تعیین میکند. 🌱 زمین تصمیم نمیگیرد، فقط بذر کاشته شده را رشد میدهد. پس، اگر میخواهید محصول بهتری برداشت کنید، باید انتخاب بذر (افکار و باورها) را تغییر دهید. 🧑🌾
بیایید با هم این قانون ساده اما قدرتمند را کشف کنیم و آگاهانه، کنترل این زمین ارزشمند را به دست بگیریم تا زندگی رؤیاییمان را بسازیم. ✨🔑
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.64 از 36 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
ماقب بذرهای ذهن خودمان باشیم ،عنوان خیلی قشنگیه ،درک این مسئله که در ذهن ما بستر مناسبی هست برای رشد وپرورش هر بذری که خودمون دوست داریم ومی خوایم حس خوبی به من میده اینکه خودم باافکار خودم وفرمولهای ذهنیم زندگی آینده ام رو می سازم خیلی خوبه وباید درساختنش سعی وتلاش کرد چون من یه عمره یادگرفتم که یه جوره دیگه فکر کنم وعمل کنم همیشه اتفاقاتی که باب میلم نیست رو گردن یکی دیگه بندازم واگه کسی رو مقصر ندیدم ودلیلش رو نفهمیدم می گم که حتما خدا خواسته ،آخه خدایی که سراسر آرامش ،رحمت وصفات عالیه چراباید بد من رو بخواد؟این نتیجه ی گفته ها وشنیدهایی که از بچه گی هی بهمون گفتن وما بودن مقاومت پذیرفتیم الان که خیلی چیزهای جدیدی در زمینه خدا وذهن وکلا قدرت انسان به عنوان اشرف مخلوقات رو یاد گرفتم خیلی چیزها واتفاقات رو می تونم تحلیل کنم ومی بینم تنها دلیلش طرز فکر خودم بوده مثلا چند روز پیش با بچه هام رفتم خونه مادرم که بهشون سر بزنم چون بخاطر وضعیت حاکم برجهان من باکسی رفت وآمد ندارم ومادرم که خیلی دلش برای نوهاش تنگ شده بود همش اظهار دل تنگی می کرد ومن هم به همسرم گفتم که حالا که خودت داری می ری بیرون من بابچه ها حوصلم سر می ره توخونه تنهایی مارو ببر پیش مامانم اینا،همسرم هم در حالی دوست نداشت چون می ترسه بچه ها مریض بشن مارو برد خلاصه خونه ی مادرم فقط توحالش نشستیم وهمش می گفتم بچه هارو نذارید برن جای سرد حوصله ی قر زدنهای باباشون رو ندارم که بگه ببین توسرما بچه هارو بیرون بردی سرما خوردن ومریض شدن ،بااینکه خیلی مواظبشون بودم ولی روز بعدش هر سه تامون سرما خوردم هرچند خیلی کم بد ودخترم فقط سرفه می کرد وهمسرم هم می گفت دیدی بچه ها سرما خوردن واین نتیجه ی طرز فکر خودم وتوقعم از همسرم در این زمینه بود پس خیلی باید ماقب بذرهای ذن خودمن باشیم وکار آسونی هم نیست چون عادت کردیم به له کردنشون وخیلی زمان میبره تاموفق بشیم ولی کار نشدنی نیست وشدنیه فثط پشتکار می خواد