خشم، احساسی طبیعی و ذاتی در وجود انسان است که در موقعیتهای مختلف بروز میکند. گاه ریشه در ناکامیها، بیعدالتیها یا احساس خطر دارد و گاه ناشی از ناملایمات زندگی روزمره است.
عصبانی شدن واکنشی عاطفی به تهدیدات، ناکامیها یا بیعدالتیهای است که تصور میکنیم در حق ما شکل گرفته است.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.60 از 60 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
به نام خداوند مهربانی ها
سلام استاد جان امیدوارم حال دلتون خوب وچطورتون عالی باشه
امروز موضوع خشم رو مطرح کردین ،خشم به نظر من چیزیه که دلایل زیادیداره
به نظر من خشم ناشی از احساسات فروخورده وسرکوب شده ایه که از زمان به دنیا آمدن ما تا به امروز زندگیمان دچارش شدیم مثلا زمان کودکی شیر خواستیم ومادرمون متوجه نیازمون نشده یا دیر شده محبت خواستیم ونگرفتیم خواستیم ابراز وجود کنیم نگذاشتن
خود من بارها سرکوب شدم ،از آنجای که درخانواده پدری مومن ومتعصبی بزرگ شدم خیلی چیزا بد ونابه جا بوده
مثلا آرایش ممنوع بود لباس قشنگپوشیدن مو آراستن عطر زدن رقصیدن خندیدن درجمع رانندگی خانم ها یادگیری موسیقی ونواختن درعوض باید دعا ونماز وحجاب وگریه خیلی پسندیده بود
خداروشکر خانواده مادری من با اینکه مذهبی بودن ولی به هیچ وجه متعصب نبودن واین موضوع باعث شد که کمی از این چیزا رو من با جنگیدن خودم ومادرم بدست بیارم
وبعد ازدواجم هم کامل آزادیم بدست آوردم
اما بازم مورد شماتت پدرم واطرافیانم قرار میگیرم
حتی چند روز پیش پدرم میگفت من نباید میگذاشتم دامادم دختر چادریمو بیحجاب کنه
درصورتی که من بیحجاب نیستم فقط کمی موهام پیداست وامروزی رفتار میکنم وبه خودم میرسم
ولی خب چون چادر نمیپوشم به نظر پدرم من یک کافر بیحجاب هستم
من نمیگم حجاب بده نماز بده اتفاقا خیلیم خوبه
ولی برای کسی که خودش به این درک برسه وانتخاب خودش باشه خیلی هم عالیه
یعنی اگه منم داخل خونه آزادی داشتم هر لباسی بپوشم هرآرایشی کنم برقصم تیپ بزنم عمرا دلم نمیخواست بیرون خونه تیپ بزنم وترجیح منم چادر بود
یا اگه میتونستم هم زمان چادری باشم ولی درعروسی ها لباس قشنگ وباز بپوشم وآرایش ویرایش کامل باشم خب بیرونم چادر میپوشیدم اگه از رقصیدن احساس گناه بهم نمیدادن
اگه از خندیدن شادی کردن منم ترجیه میدادم چادری باشم وانسان مذهبی تری باشم ولی از یه جایی به بعد دیدم دست وپای منو بستن با مذهب دلخوشی وزندگی کردن بهم حرام کردن تفریح وشادی محرومم
منم گفتم ولش کن نخواستیم صواب بذار فکر کنن من کافرم
درحالیکه دردل به شدت خدا دوست وخدا پرستم
اصلا خشمم فروکش کرد سالها با پدرم حس خشم ودشمنی داشتم از مادرم بیزار بودم
از اطرافیانم دلگیر واز جامعه متنفر
ولی به لطف خدا از وقتی که متوجه شدم که بیخودی خشم دارم باید خشمم بذارم کنار باهمه خوب باشم همه رو ببخشم هرکسی به من بد کرده احساساتمو سرکوب کرده اصلا خوب کرده من باید یاد بگیرم به حرف وروش بقیه زندگی نکنم که حالا بخوام ناراحت بشم وبعد خشمگین بشم
مثلا یادم یکی از دوستان نوشته بودن رفته بودن پارک یه آقایی مسخرشون کرده بودن که خانم باسن شما چطور خجالت نکشیده لاک قرمز زده به دستاش وباعث ناراحتی ایشون شده بود
من متوجه شدم که اصلا حرف زدن ورو دادن بهآدمهایی که نمیشناسی اولا اشتباه بعدم حالا صحبتی پیش آمد باید قاطع وآرام ومهربان به انسان ها بفهمانی که کارم درسته وبه کسی ربط نداره
مثلا خودم جای اون خانم گذاشتم اولا که با اون آقا صحبت نمیکردم درپارک ولی حالا به هردلیلی صحبت شد خیلی بیتفاوت وبدون ناراحتی میگفتم زندگی باید کرد مگه چند سال آدم زندگی میکنه که نگران نظر وقضاوت بقیه باشه منکه برا خودم زندگی میکنم ولبخند ی از روی رضایت میزدم ومحیط ترک میکردم واون شخص با حماقت فوضولی خودش تنها میگذاشتم
بدون ذره ای ناراحتی
خوب یادمه که رفته بودیم بازار روز نشسته بودم روی صندلی آقای مسنی اومد نشست کنارم منم حوصله نداشتم وفشار مم افتاده بود تازه باردار شده بودم ومیخواستم فقط بشینم که یکم حالم جا بیاد هنوز ننشسته شروع کرد به فحش دادن به مملکت وجامعه ودنیا وفلان بعدم گفت دخترم درست نمیگم
برگشتم نگاهش کردم گفتم پدر جان من باردارم فشارم افتاده حالمم خوش نیست اعصابم ندارم لطفا بابت صحبت نکنید ،معذرت میخوام من حوصله ندارم
گفت عه حوصله نداری گفتم بله پاشد رفت بنده خدا
با اینکه حس کردم یکم تند رفتم
ولی اونقدر راحت شدم
به خودم گفتم بعضیا فکر میکنن چون پیرن احترامشان واجب میتونن هر حرف زشت وهرکار بدیو بدون اینکه فکر کنن انجام بدن برو آقای محترم مخ بقیه رو بذار داخل فرغون بکوب به دیوار من شرمنده ام من جونم از سر راه نیاوردم بعد نیم ساعت بعد یکی دیگه اومد نشست بازم همین گفتم که من نمیدونم ولطفا با من صحبت نکنید حالم خوش نیست
به خودم گفتم آفرین
به رفتارت
اجازه ندادی دیوانه ات کنن
یه وقتایی آدم مجبور مثلا پدرت داره دردو دل میکنه هرچیم دعوت به آرامشش میکنی وبحث عوص میکنی دست خودش نیست
مجبوری پیشش بمونی
حتی اون زمانم حصور فیزیکی من دلیل بر حضور واقعی من نیست خیلی وقتا اصلا گوش نمیدم چی میگه والکی تایید میکنم
ولی دیگه آدمهای غریبه رو خیلی راحت میشه دیلیت کرد
وترکشون کرد
وگوش نداد
خشم از همین مراعات های الکی اذیت شدن های الکی وناراحتی های بیخودی میاد
وقتی جمع میشه جمع میشه یهو میبینی میخوای منفجر بشی
به قول استاد میگفتن به مراجعانم میگم مشکلت چیه ده سالم میتونه تعریف کنه بعد ۲۰ دقیقه میگم حالا ۲۰دقیقه هم راجب خوبی های زندگی وهمسرت بگو میگه خب حالا اونقدرام یزید نیست
یه جاهایی بهم احترام میگذاره یه کارایی هم میکنه ،ولی ده دقیقه بعد کم میاره از تعریف
یعنی واقعا همسرش یه ساعت تعریف نداره
نهههه اونقدر احساسات فروخورده داره نسبت بهش اونقدر از دستش عصبانی شده ونتونسته بگه اونقدر مشکلاتشون حل نکردن که تبدیل شده به خشم اصلا نمیتونه خوبی هاش ببینه امکانات وکارهایی که همسرش براش انجام میده رو ببینه
مثلا بارها شده به دوستام گفتم همسرم بهم محبت میکنه وبهمان وفلان ،بهم گفتن همسر تو باشعور برای ما بیشعور اصلانمیفهمه زن چیه زندگی چیه هزار دفعه بهش میگیم یه کاری کنه هم نمیکنه
تو خوش شانسی ویه درصد مردا اینجورن وفلان وبهمان
بعد من میگم نه بابا اینطورم نیست
خودم دیدم همسرت بردتون فلان مسافرت اینهمه هم هزینه کرد چقدر سوعاتی خریدین چقدر لاکچری بود میگن اون یدونه رو آره وظیفش بود البته فقط همون کار کرد
میگم نه بابا فلان روز مریض بودی بدو از سرکار اومد بردت دکتر داشت سکته میکرد بیچاره ویا فلان روز بچه رو برد مدرسه یا همیشه دست پر میاد و….همینجور خوبی هاش میگم یهو میگه خب حالا مگه داداشته اینقدر طرفداری میکنی عجبا دوست ماهم طرفدار اون شده حالا اونقدرام بچه بدی نیست ولی لجمو درمیاره دلم میخواد بدجوری بزنمش
میگم همشون همینن منم بعصی وقتا همسرم لجمو درمیاره ولی خوبیاش میاد جلو چشمم یادش میوفتم بیخیال کارش ورفتارش میشم
یعنی تفاوت دراینه که نگذاری بدی ها احساسات بد مشکلات سختی ها روی هم تلنبار بشن درزندگی رو سرت حلشون کنی پاکشون کنی وبا خوبیها سریع پرشون کنی اینجوری خشم برای همیشه میره پی کارش
موفق وپیروز باشید