0

تاثیر استرس اجتماعی بر طول عمر و تناسب اندام

استرس اجتماعی
اندازه متن

شاید شما هم این تجربه رو داشتی که لباسی که دو سه هفته قبل خریدی رو برای مهمونی پوشیدی و احساس کردی به راحتی قبل نیست و استرس و نگرانی چاق‌تر شدن در وجودت شکل گرفته باشه. وقتی وارد مهمونی می‌شی یکی از اقوام که اتفاقا چند هفته پیش تو رو دیده بهت میگه «ماشالله، از اون روز که دیدمت تپل‌تر شدی!».

بقیه لبخند می‌زنن و تو هم برای اینکه چیزی نشون ندی، لبخند می‌زنی. ولی از اون لحظه به بعد، تمام فکرت درگیر همین یه جمله می‌شه و بقیه‌ی مهمونی هم اصلاً بهت خوش نمی‌گذره.

شب که برمی‌گردی خونه، با اینکه گرسنه نیستی، می‌ری سراغ یخچال و دنبال یه چیزی هستی که بخوری.

به این نوع فشاری که از حرف و نگاه دیگران روی ذهنمون میاد، استرس اجتماعی می‌گن.

درسته که من مرد هستم و حرف‌های دیگران درباره‌ی ظاهر و وزن، روی ذهن من خیلی کمتر از خانم‌ها فشار میاره. ولی تو این چند سال، نوشته‌های هزاران خانمی رو که از برنامه‌های من استفاده کردن رو خوندم و به سؤال‌هاشون جواب دادم.
همین باعث شده تا حدودی روحیات خانم‌ها و نگاهشون به خودشون رو درک کنم. و یکی از چیزهایی که بارها و بارها تو این نوشته‌ها دیدم، همین بوده: خیلی از پرخوری‌های «بی‌دلیل» بعد از یه حرف یا یه نگاه شروع شدن.

تو این مقاله می‌خوام بهت بگم استرس اجتماعی از کجا میاد، چه اثری روی ذهن و بدنت می‌ذاره، چه ربطی به اضافه وزن داره و چطور می‌تونی به مرور نسبت به اون بی‌تفاوت باشی.

🤯 استرس اجتماعی دقیقاً چیه؟

خیلی خلاصه و بدون حاشیه: استرس اجتماعی یعنی فشاری که از بودن کنار آدم‌ها به ذهنت وارد می‌شه.

البته فقط حرف و رفتار خود آدم‌ها این فشار رو ایجاد نمی‌کنه؛ خیلی وقت‌ها همین که فکر کنی دارن قضاوتت می‌کنن، یا حتی نگاهت می‌کنند کافیه که این فشار رو احساس کنی.

استرس اجتماعی

شاید تصورت این باشه که مثلاً سخنرانی جلوی صد نفر خیلی می‌تونه استرس ایجاد کنه، ولی شکل گرفتن این فشار ذهنی خیلی ساده‌تر اتفاق می‌افته. کافیه همکارت یه جوری نگاهت کنه، یا تو مهمونی حس کنی دو سه نفر دارن درباره‌ی تو حرف می‌زنن، یا یکی تو خانواده باشه که همیشه درباره‌ی چاقی‌ات حرف می‌زنه، یا مجبور باشی تو جمعی باشی که باید مدام مراقب حرف زدنت باشی. حتی نگرانی بابت بدهی به یه نفر هم می‌تونه همین استرس رو ایجاد کنه.

هیچ‌کدوم از این‌ها اتفاق بزرگی نیستن. ولی وقتی هر روز تکرار بشن، ذهن عادت می‌کنه همیشه حالت دفاعی داشته باشه و ذهنی که همیشه در حالت دفاعیه، خیلی زود خسته می‌شه.

وقتی بودن تو جمع اذیتت می‌کنه

خیلی‌ها فکر می‌کنن استرس اجتماعی یعنی خجالتی بودن، ولی معمولاً به شکل‌های دیگه‌ای خودش رو نشون می‌ده. مثلاً:

  • دعوت مهمونی رو با یه بهونه رد می‌کنی، چون حوصله‌ی نگاه‌ها و حرف‌های بقیه رو نداری.
  • وسط حرف زدن با کسی، یهو فکرت می‌ره سمت اینکه «الان داره به شکمم نگاه می‌کنه؟»
  • حرفی که تو دلته رو نمی‌زنی، چون نگرانی بقیه درباره‌ات چی فکر می‌کنن.
  • از هر جمعی که برمی‌گردی، اون‌قدر خسته‌ای که انگار چند ساعت کار سنگین انجام دادی.

یه شکل دیگه‌اش هم هست که این روزها خیلی زیاد شده و اون مقایسه کردن خودمون با بقیه تو فضای مجازیه. شب که احتمالا خسته‌ای و برای تفریح و سرگرمی داری اینستاگرام رو نگاه می‌کنی، یکی عکس باشگاهش رو گذاشته، یکی عکس قبل و بعد لاغریش رو و یکی لباسی پوشیده که تو فکر می‌کنی هیچ‌وقت نمی‌تونی بپوشی. یکی هم از رابطه‌اش با یه نفر دیگه عکص گذاشته.
هیچ‌کس هیچ حرفی به تو نزده، ولی وقتی گوشی رو کنار می‌ذاری، حس می‌کنی از همه عقب‌تری. این هم استرس اجتماعیه، فقط صدا نداره یا مخاطب انسانی حاظر وجود نداره ولی متاسفانه شکل‌گیری‌اش خیلی راحت‌تر و تاثیرش هم مخرب‌تره.

اگه چند تا از این موقعیت‌ها رو تجربه کردی دقیقا همون احساسی رو تجربه کردی که خیلی از خانم‌هایی که تو دوره‌های ورود به سرزمین لاغرها شرکت کردن، درباره اینگونه تجربه‌ها بارها در دیدگاه‌ها و تمریناتشون تعریف کردن

بدن چطور به این فشار واکنش نشون می‌ده؟

بدن ما نمی‌تونه فرق بین موقعیت‌های مختلفی که باعث ایجاد استرس میشه رو تشخیص بده، چون فقط یک نوع حالت عصبی در مغز مفهوم استرس داره و برای مغز تفاوتی نداره از نگاه فرد دیگر یا شنیدن یک جمله یا قرار گرفتن در یک موقعیت خطرناک واقعی دچار استرس شدی!

از اونجایی که استرس برای مغز برابر با خطر محسوب میشه، آماده دفاع میشه. خطر واقعی رو با یه نگاه سنگین تشخیص نمی‌ده و برای هر دو یه کار رو انجام می‌ده: آماده‌ی دفاع می‌شه. یعنی هورمون استرس (کورتیزول) بالا می‌ره، عضله‌ها سفت می‌شن و خواب سبک‌تر می‌شه.

اگه این حالت فقط گاهی پیش بیاد، مشکلی نیست. ولی وقتی هفته‌ها و ماه‌ها ادامه پیدا کنه، کم‌کم نشونه‌هاش رو تو بدنت می‌بینی؛ مثل سردردهایی که دلیلش رو نمی‌دونی، معده‌ای که همیشه یه کم ناآرومه، حواس‌پرتی و سرماخوردگی‌هایی که مدام تکرار می‌شن.

نکته‌ی مهم اینه که همه‌ی این‌ها از ذهن شروع شده، یعنی از یه جمله یا یه نگاه که تو ذهنت مونده و بارها داره به شکل مرور افکار تکرار و تکرار و تکرار میشه.

استرس اجتماعی و بیماری

🧬 وقتی بدن دربرابر استرس کم میاره

خیلی‌ها استرس اجتماعی رو جدی نمی‌گیرن و می‌گن «یه حرفی زد دیگه، بی‌خیال». ولی ذهن به این راحتی بی‌خیال نمی‌شه. ذهن اون حرف رو نگه می‌داره و بارها مرورش می‌کنه و در تمام این مدت، بدن هم درگیر می‌مونه.

بدن ما برای استرس‌های کوتاه ساخته شده. همانند سایر موجودات مثل آهو،‌ خرگوش و … که احتمالا در مستندهای حیات وحش دیدید که وقتی مورد حمله قرار می‌گرند به شدت واکنش داده و فرار می‌کنند اما دو سه دقیقه بعد که خطر رفع میشه دوباره به همون محل بر می‌گردن.

یعنی وقتی خطری پیش میاد، بدن آماده‌ی دفاع می‌شه و وقتی خطر رفت، دوباره آروم می‌گیره. ولی در استرس اجتماعی خطر هیچ‌وقت نمی‌ره، چون این بار خطر بیرون از ما نیست بلکه تو ذهن خودمونه.

نتیجه‌اش بدنیه که همیشه یه کم خسته و تحت فشاره. پزشک‌ها هم سال‌هاست می‌گن استرس طولانی‌مدت روی فشار خون و قلب اثر می‌ذاره. ولی چیزی که بارها دیدم اینه که خیلی از این خستگی‌ها یا حتی مشکلات جسمی، وقتی آدم یاد می‌گیره ذهنش رو کمتر درگیر استرس و فشار عصبی کنه، کمتر می‌شن.

تفاوت بین ما، از ذهن ماست

ما معمولاً فکر می‌کنیم استرس رو اتفاق‌های بیرونی به ما وارد می‌کنن. ولی دو تا خانم رو در نظر بگیر که هر دو تو یه مهمونی یه حرف یکسان درباره‌ی وزنشون می‌شنون. اولی تا آخر شب می‌خنده و فردا اصلاً یادش نیست، ولی دومی تا یه هفته اون جمله رو تو ذهنش تکرار می‌کنه.

اتفاق برای هر دوشون یکی بوده و فرقشون فقط تو برداشتیه که ذهنشون از اون حرف داشته. و این یعنی سهم ما در کم کردن این فشار خیلی بیشتر از چیزیه که فکر می‌کنیم.

پس استرس اجتماعی فقط یه حس بد نیست که بیاد و بره. اگه بمونه، بدن رو هم درگیر و خسته می‌کنه و باید جدی گرفته بشه؛ نه از روی ترس، بلکه برای مراقبت از خودمون.

استرس اجتماعی و چاقی

🍔 استرس اجتماعی و چاقی؛ وقتی ذهن گرسنه‌تر از شکمه

یادته اول این مقاله درباره حرفی که خاله‌ات زد مثال زدم:

وقتی خاله‌ات اون حرف رو زد، تو جوابی ندادی و حتی لبخند زدی، ولی ذهنت همه‌چیز رو ثبت کرد. تو راه برگشت، اون جمله رو چند بار با خودت تکرار کردی و شاید حتی جواب‌هایی که می‌تونستی بدی رو هم تو ذهنت ساختی.

وقتی به خونه می‌رسی، دنبال چیزی هستی که آرومت کنه و معمولاً اولین چیزی که به ذهنت می‌رسه، یه خوراکی شیرین یا خنک یا هر چیزی خودنش مقداری آرومت می‌کنه. این خواستن به خاطر نیاز بدنت به انرژی نیست. به خاطر اینه که ذهنت دنبال یه جای امنه و غذا تنها چیزیه که اون لحظه می‌تونه از فشار ذهنی کم کنه.

تو فایل‌های مختلف بارها گفتم و باز هم می‌گم: وقتی دلیل خوردن گرسنگی نیست، این ذهنه که گرسنه‌ست. و استرس اجتماعی یکی از بزرگ‌ترین دلیل‌های گرسنگی ذهنه.

اگه دقت کنی، این اتفاق معمولاً همیشه به یه شکل پیش می‌ره:

  1. یه نگاه، یه حرف یا یه مقایسه، ذهنت رو به هم می‌ریزه.
  2. ذهنت ساعت‌ها اون موقعیت رو مرور می‌کنه.
  3. بدنت در حالت دفاعی می‌مونه و دنبال چیزی می‌گرده که آرومش کنه.
  4. دستت می‌ره سمت غذا، که معمولاً شیرین یا سنگینه.
  5. بعد از خوردن، عذاب وجدان سراغت میاد و به خودت می‌گی: «دیدی؟ حق داشتن.»
  6. و همین عذاب وجدان، خودش یه استرس تازه‌ست که چرخه رو از اول شروع می‌کنه.

خیلی از خانم‌هایی که برام نوشتن، سال‌ها تو همین چرخه بودن و فکر می‌کردن مشکلشون کمبود اراده‌ست، یا اعتمادبه‌نفس ندارند در حالی که مشکل اینا نبوده. تا وقتی ذهن یاد نگیره که غذا جواب احساسات نیست، این چرخه هر بار دوباره تکرار می‌شه.

یه موقعیت آشنا

فرض کن تو محل کار داری از راهرو رد می‌شی و یکی از همکارها یه جور خاصی نگاهت می‌کنه. شاید اصلاً حواسش به تو نبوده و داشته به چیز دیگه‌ای فکر می‌کرده، ولی ذهن تو شروع می‌کنه به سؤال پرسیدن: «لباسم بده؟ چاق‌تر شدم؟ نکنه پشت سرم حرف می‌زنن؟»

چند دقیقه بعد، بدون اینکه تصمیم گرفته باشی داری چای با کیک یا شکلات و … می‌خوری.

اون چای یا کیک و شکلات شاید برای چند دقیقه این فکرها رو ساکت کنه، ولی بعدش فکرها برمی‌گردن و این بار یه فکر تازه هم بهش اضافه میشه: «کیک و شکلات خوردی چاق میشی.»

پس چی کار کنیم؟

راه حل جنگیدن با اشتها نیست. راه حل اینه که یاد بگیری اون لحظه‌ی قبل از خوردن رو بشناسی و حواست به واکنش‌هات باشه.

تو دوره‌ی اصلاح پرخوری و اشتها در مغز دقیقاً روی همین لحظه‌ها کار می‌کنیم که اسمش ر و گذاشتم خطاهای مغز چاق.

وقتی خطاهای مغز چاق رو بشناسی قبل از اینکه دستت بره سمت یخچال، متوجه میشی چه اتفاقی داره رخ می‌ده و در تکمیل خطای مغز چاق همکاری نمی‌کنی و خیلی راحت می‌تونه آخر فرمول ذهن چاق رو تغییر بدی.

پس به طور خلاصه، استرس اجتماعی هورمون استرس رو بالا می‌بره، این هورمون میل به غذاهای هله‌هوله‌ای و لقمه‌ای رو زیاد می‌کنه، پرخوری عذاب وجدان میاره و عذاب وجدان دوباره استرس ایجاد می‌کنه. این زنجیره از ذهن شروع می‌شه و به بدن می‌رسه، و چون از ذهن شروع می‌شه، از همون‌جا هم می‌شه متوقفش کرد.

استرس اجتماعی و افسردگی

وقتی شب‌ها آرامش ذهنی نداری

شب که همه‌جا ساکت می‌شه، تازه ذهن شروع به کار می‌کنه. بدنت خسته‌ست، ولی ذهنت داره حرف‌ها و نگاه‌های امروز رو یکی‌یکی مرور می‌کنه، حتی جواب‌هایی رو که می‌خواستی بدی و ندادی.

نتیجه‌اش یا بی‌خوابیه، یا خوابیه که صبح وقتی بیدار میشی احساس خستگی می‌کنی. و ذهن خسته، فرداش خستگی رو با گرسنگی اشتباه می‌گیره و دوباره تو رو سمت غذا می‌فرسته.

اگه این فشارها برای مدت طولانی روی ذهن ما باشه و براش کاری نکنیم، آدم دنبال یه راه فرار می‌گرده. بعضی‌ها پرخوری می‌کنن و بعضی‌ها برعکس، غذا نمی‌خورن. بعضی‌ها از خانواده و دوست‌هاشون فاصله می‌گیرن و بعضی‌ها هم سراغ قرص‌های آرام‌بخش یا چیزهای دیگه‌ای می‌رن که فقط برای مدت کوتاهی حالشون رو بهتر می‌کنه.

اینو یادت باشه که این مشکل فقط برای شما نیست. تو جامعه‌ای که قضاوت و مقایسه زیاده، خیلی‌ها زیر این فشار هستن. پس اگه گاهی فکر می‌کنی فقط خودتی که این‌قدر حساسی، ولی واقعاً این‌طور نیست.

رهایی از استرس اجتماعی

🌿 چطور با استرس اجتماعی کنار بیایم؟

خوشبختانه راه برگشت از این حال وجود داره و من این برگشت رو بارها تو تجربه‌ی خانم‌هایی که از دوره‌های آموزشی استفاده کردن دیدم.

لازم نیست یه‌شبه آدم دیگه‌ای بشی. کافیه چند کار ساده رو یاد بگیری تا هر وقت ذهنت شلوغ شد، ازشون استفاده کنی:

  • چند دقیقه سکوت. چشم‌هات رو ببند، سعی کن همه چی رو در ذهنت سفید ببینی، اینجوری ذهنت کمی آروم می‌شه.
  • قدم زدن. یه پیاده‌روی مؤثر، نه برای سوزوندن کالری، بلکه برای خالی کردن ذهن از شلوغی‌های بی‌خودی.
  • حرف زدن. با یه دوست که کنارش احساس امنیت داری، یا اگه لازم بود با یه مشاور.
  • نوشتن. هر شب چند خط درباره‌ی چیزی که اون روز اذیتت کرده بنویس. قرار نیست کسی این نوشته‌ها رو بخونه؛ بعد دورش یه خط پررنگ بکش و در نهایت روش یه ضربدر بزرگ بکش. اینجوری ذهنت سبک‌تر می‌شه.

هیچ‌کدوم از این کارها معجزه نمی‌کنن، ولی وقتی برای چند وقت انجامشون بدی، کم‌کم می‌بینی که دیگه مثل گذشته درگیر گفتگوهای ذهنی خسته کننده نیستی و بودن تو جمع مثل گذشته برات سخت نیست.

فرقی نمی‌کنه این فشار از محل کارت باشه، از جمع‌های خانوادگی یا از فضای مجازی. یکی دو تا از این کارها رو انتخاب کن و از همین هفته شروع کن.

🎯 حرف آخر

استرس اجتماعی از یه نگاه یا یه جمله شروع می‌شه. ولی اگه اجازه بدی تو ذهنت بمونه، کم‌کم روی خوابت، اشتهات، وزنت و حال روزانه‌ات هم اثر می‌ذاره.

یادت باشه که اون جمله‌ای که خاله‌ات تو مهمونی گفت، فقط یه جمله بود. اینکه چقدر تو ذهنت بمونه و چقدر بزرگ بشه، دست خودته.

از امروز، هر وقت بخاطر فشار ذهنی یا استرس رفتی سمت یخچال، یه لحظه صبر کن و از خودت بپرس: «من الان واقعاً به چی نیاز دارم؟» شاید جوابش صحبت با یه دوست باشه، شاید یه دوش آب گرم یا حتی گوش دادن به یک موزیک آرامبخش. هر چی که باشه، احتمالاً یه خوراکی شیرین نیست.

آرامش یه‌روزه به دست نمیاد، ولی هر بار که این مکث کوتاه رو تمرین کنی، یه قدم بهش نزدیک‌تر می‌شی. 🌱

🧘‍♀️ تمرین این هفته

فقط خوندن این مقاله کافی نیست، چون ذهن با تمرین تغییر می‌کنه. به این سه سؤال جواب بده و اگه می‌تونی جواب‌هات رو روی کاغذ بنویس:

  1. تو چه جمع‌هایی بیشتر از همه استرس اجتماعی رو حس می‌کنی؟ و اون لحظه بدنت چه حالی داره؟
  2. بعد از اون جمع‌ها معمولاً سراغ چی می‌ری؟ غذا، گوشی یا تنها موندن؟
  3. از کارهایی که تو این مقاله گفتم، کدومش برات راحت‌تره که از همین امروز شروعش کنی؟

اگه دوست داشتی، جواب‌هات رو همین پایین در قسمت نظرات بنویس. من نظرات رو می‌خونم و شاید تجربه‌ی تو به خانم دیگه‌ای کمک کنه که بفهمه تنها نیست.

منتظر کامنت‌های شما هستیم! 💬👇

همراه همشگی شما: رضا عطارروشن

افزودن به علاقه‌مندی‌هادریافت اعلان دیدگاه جدید
با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.76 از 25 رای

https://tanasobefekri.net/?p=49077
7 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار آرام
      ۱۴۰۴/۰۹/۰۴ ۱۸:۵۷
      مدت عضویت: 711 روز
      امتیاز کاربر: 6720 سطح ۳: کاربر پیشرفته
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 2,030 کلمه

      تاثیر استرس بر تناسب اندام 

      حس می‌کنم سال‌هاست دارم با خودم دعوا می‌کنم. با همون ترس‌ها، نگرانی‌ها و استرس‌های همیشه حاضر. انگار یه مهمون ناخوانده هستن که همه جا هستن، تو ذهنم، تو قلبم، تو بدنم. و بدنم هم جوابشون رو داده، با سنگینی، با چربی‌هایی که حس می‌کنم نه فقط روی بدنم، بلکه روی روح و انرژی‌م هم نشستن.

      ولی یه چیزی توی وجودم داره صدا می‌کنه که «این فقط یه مرحله‌ست، تو می‌تونی ازش رد بشی.» هر بار که این صدا رو می‌شنوم، یه کمی سبک‌تر می‌شم، یه کمی می‌تونم نفس بکشم، حتی اگه فقط چند ثانیه باشه. این نفس‌ها مهمن، چون یادم میارن که بدنم فقط محصول ترس‌ها و استرس‌ها نیست، من هم سهم دارم، من هم می‌تونم کاری بکنم.

      وقتی به بدنم نگاه می‌کنم، دیگه با خشم نگاه نمی‌کنم. دیگه نمی‌گم «چرا اینجوری شدی؟ چرا اینقد سنگین شدی؟» بلکه می‌گم «می‌فهمم، تحمل کردی، نگه‌مون داشتی، کار سختی بود.» بدنم فقط داره جواب می‌ده به شرایطی که سال‌ها توش بودم.

      وقتی آب داخل فریزر باشه یخ میزنه و وقتی روی آتش باشه بخار میشه این طبیعت بدنه . بدن وقتی مملو بشه از استرس و نگرانی و حسهای منفی مرییض میشه چاق میشه واکنش منفی میده حالا در هر کسی به شکل ظرف خودش اما منجمد میشه یخ میزنه از حالت روان بودن خارج میشه چون جاش اشتباهه . اگه میخوایم بدن جاری بشه باید از محیط ترس آفرین استرس زا ناامید کننده که بزرگترینش ذهن خودمونه بیاییم بیرون . 

      البته که استرس فقط تو ذهنم نیست، فیزیکی هم هست، تو هورمون‌ها، تو التهاب‌ها، تو ذخیره‌ی چربی‌ها… حتی تو انرژی و حس روزمره‌م هم تاثیر می‌ذاره. این یعنی وقتی می‌خوام سبک بشم، فقط کم کردن وزن نیست، فقط تمرکز روی بدن نیست، باید آرامش واقعی بسازم. باید اون حس‌ها رو بشناسم، ببینم چی باعث شدن و کم‌کم راهشون رو باز کنم.

      می‌خوام این کار رو قدم به قدم انجام بدم. نه با فشار، نه با زور. فقط با نگاه کردن، با فهمیدن، با پذیرفتن و مهربونی. هر روز یه چند دقیقه با خودم می‌نشینم و می‌گم: «می‌دونم ترس داری، می‌دونم نگرانی داری، می‌دونم دلت می‌خواد همه چیز سریع درست بشه. ولی الان همین‌جا، من کنارت هستم، امن هستی.»

      بله من دوست دارم همه چی یهو درست بشه شب بخوابم و صبح بیدار شم و دیگه در زندگی دیروزم نباشم . چاق نباشم بیمار نباشم درد نداشته باشم رکود نداشته باشم 

      اما میدونم اینم یه حس عجله است دارم و غیر ممکنه همه چی زود درست بشه ولی آخه دیگه به این دیری هم نباید باشه . 

      دلم نتیجه می خواد . خودمو لایقش می دونم اما حسم منفیه امید ندارم . میگم این همه سال نشده بازم نمیشه و هر روز با ناامیدی دست و پنجه نرم می کنم . 

      یه وقت‌ها یادم می‌ره که همه چیز مرحله‌ایه. فکر می‌کنم چون یه روز سنگین بودم، همیشه سنگین می‌مونم. یا چون یه لحظه استرس داشتم، همیشه استرس خواهم داشت. ولی نه… زندگی همین لحظه‌هاست. همین نفس‌های عمیق، همین نگاه کردن مهربونانه به خودم، همین انتخاب‌هایی که امروز می‌کنم.

      و با خودم می‌گم: «من حق دارم سبک باشم، حق دارم شاد باشم، حق دارم امیدوار باشم.» این جمله ساده، اما وقتی واقعا حسش می‌کنم، یه چیزی توی وجودم تکون می‌خوره. انگار  زنجیرهایی که سال‌ها دورم بود، کم‌کم باز می‌شه.

      استرس هنوز هست، ترس هنوز هست، ولی حالا قدرتش کمتره. من قدرت بیشتری دارم. قدرت درک خودم، مهربونی با خودم، ایجاد فضای امن برای بدنم و ذهنم. و وقتی این حس ایجاد می‌شه، می‌فهمم که چاقی هم دیگه دشمنم نیست. چاقی فقط یه پیام بوده، یه نشونه از حس‌هایی که درونم بودن. حالا می‌تونم پیامش رو بشنوم، تشخیص بدم، و بدون قضاوت به خوب کردن احساسم بپردازم ‌. 

      هر روز یه فرصت جدیده. فرصت برای دوست داشتن خودم، فرصت برای رهایی از ترس‌ها، فرصت برای آرام شدن. وقتی این کارو می‌کنم، می‌بینم که حتی بدون رژیم سخت، بدون ورزش اجباری، بدنم شروع می‌کنه با من هماهنگ شدن. سبک‌تر شدن واقعی از درون شروع می‌شه، نه از بیرون.

      و این مسیر، مسیر امیدوار کننده‌ایه. مسیر آرامش و شادی واقعی، نه اون شادی موقت که از بیرون قرض گرفته می‌شه. هر قدم کوچیک، هر نفس عمیق، هر نگاه مهربون به بدنم، یه گام به سمت خود واقعی و سبک شدن منه.

      می‌خوام بدونم که شکست‌ها و ترس‌ها هم بخشی از مسیر هستن، نه پایان مسیر. حتی اگه یه روز دوباره استرس بیاد سراغم، بدونم که من حالا ابزار و درک دارم که باهاش روبه‌رو بشم، بدون اینکه بهم فشار بیاره یا منو عقب بندازه.

      و هر روز، وقتی نفس عمیق می‌کشم، وقتی با بدنم مهربونم، وقتی با خودم صادقم، یه جوری حس می‌کنم که انگار در طول زمان، بدنم، ذهنم و روحم با هم همسو می‌شن. انگار چرخه‌ی خراب سال‌ها کم‌کم داره عوض می‌شه و یه چرخه‌ی تازه، سبک و امیدوار، داره شکل می‌گیره.

      میخوام خودمو تشویق کنم هر قدم کوچیکی که بر میدارم ببینم . میخوام احساسمو خوب کنم .

      حسم زخمیه . میخوام با خودم مهربون باشم . 

      بدنم میفهمه . وقتی واقعا باهاش مهربونم . وقتی اون رو مسبب چاقیم نمیدونم . وقتی میفهمم حتی این بدن شریف خودش داره بار منو می کشه . 

      بار ناامیدیهامو . ترسهامو . 

      میخوام نگرشم رو مثبت کنم . کم کم  تا حس خوبمو دوباره بیدار کنم تا امید واقعی سراسر وجودمو بگیره مگه من از دیگران چی کم دارم . چرا من باید چاق باشم . 

      چذا من باید درد داشته باشم . چرا من باید زندگی در رکود رو تجربه کنم . 

      من لیاقتم خیلی  زیاده چون انسان با استعدادی هستم . تواناییهام خیلی زیاده . اما اونقدر در حصار  ناامیدی خودمو گرفتار کردم که روز به روز دارم این حلقه رو تنگتر می کنم . 

      میخوام یواش یواش بلند شم . میخوام گرد و غبار اندوه و غم و غصه رو از دلم پاک کنم . میخوام به خودم اعتماد به نفس بدم . به خودم آرامش بدم . 

      و این حس… این حس که از درون می‌جوشه و نه از بیرون، یه چیزیه که می‌خوام نگهش دارم. می‌خوام هر روزش رو مرور کنم، هر روزش رو تمرین کنم، تا وقتی بدنم و ذهنم واقعی سبک شدن و آرام شدن، حس کنم که این زندگی، زندگی من واقعیه… نه اون زندگی که استرس و ترس برام ساختن. 

       دلم میخواد تعهد ببندم با احساسات خوب . جهان من پر از چیزهاییه که امیدوارم کنه شادم کنه آرامم کنه بهم حس امنیت بده .

      یه حسی که میگه وقتشه یه تعهد تازه ببندم. نه تعهد به رژیم، نه تعهد به سخت‌گیری، نه تعهد به جنگیدن با خودم.می‌خوام یه تعهد عمیق ببندم با احساسات خوب.با همون حس‌هایی که وقتی میان، انگار یه نسیم سبک می‌وزه توی وجودم.

      می‌خوام تعهد ببندم با آرامش… با امید… با اون لحظه‌هایی که یه‌هو از درون لبخندم می‌گیره بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشم.می‌خوام متعهد بشم به احساس امنیت، همون حسی که بدنم رو آروم می‌کنه، ضربانم رو پایین میاره، و بهم میگه «تو امنی، تو کافی‌ای، تو می‌تونی سبک بشی بدون جنگیدن.»

      راستش رو بخوام بگم، جهان من پر از چیزهاییه که می‌تونن امیدم رو روشن کنن. پر از چیزهایی که می‌تونن شادم کنن، آرامم کنن، دستم رو بگیرن و بهم بگن: «ببین، هنوز چیزهای خوب هست.»من سال‌ها فقط نیمه تاریک رو دیدم… فقط فشار، ترس، نگرانی.ولی حالا حواسم هست که همون‌قدر که ترس‌ها هستن، چیزهای خوب هم هستن. فقط باید اجازه بدم بیان جلو، اجازه بدم توی فضای ذهنم جا باز کنن.

      می‌خوام با خودم قرار بذارم که هر روز—even اگر فقط چند دقیقه—چشم‌هامو ببندم و یاد خودم بیارم که:«من لایق احساسات خوبم.لایق آرامش، لایق شادی، لایق امید.»

      می‌خوام توی جهانم دنبال اون نشونه‌های کوچیک خوبی بگردم. همون چیزهای ریزی که همیشه بودن ولی چشم‌هام بسته بود.یه نور کوچیک، یه کلمه‌ی آروم، یه لحظه‌ی بی‌دلیلِ خوب… همون چیزهایی که وقتی دنبالشون بگردم، کم‌کم جهانم رو پر می‌کنن.

      من می‌خوام از امروز به بعد، بدنم رو توی فضای امن نگه دارم.بهش امنیت بدم، نه ترس.بهش عشق بدم، نه فشار.بهش امید بدم، نه تهدید.

      این تعهدی که دارم می‌بندم، نه برای اینکه «باید» بهتر بشم،نه برای اینکه «باید» لاغرتر بشم،بلکه چون می‌خوام با خودم توی یه فضای روشن‌تر زندگی کنم. توی جهانی کهش پرِ چیزهایی باشه که منو بالا می‌برن، نه پایین می‌کشن.

      این روزها حس می‌کنم دنیا وقتی آروم باشه، وقتی ذهنم نرم و پذیرا باشه، خودش شروع می‌کنه کمک کردن. انگار انرژی‌های خوب همون لحظه میان جلو و کم‌کم همه‌چیزو می‌سازن.

      می‌خوام این تعهد رو هر روز توی ذهنم یادآوری کنم:من انتخاب می‌کنم با احساسات خوب قدم بزنم.من انتخاب می‌کنم جهانم رو پر از امید ببینم.پر از شادی‌های کوچیک و آرامش‌هایی که از وسط شلوغی پیدا می‌شن.پر از امنیتی که با دست خودم می‌سازم.

      و باور دارم وقتی این تعهد در من جا می‌افته، بدنم هم خودش مسیرشو پیدا می‌کنه… سبک، آرام، هماهنگ.چون بدن همیشه پاسخ احساسات رو می‌ده.وقتی من با احساسات خوب پیوند می‌بندم، بدنم هم کم‌کم شکل همون حس‌ها رو می‌گیره.

      این مسیر من از این‌جاست…تعهد به خوب بودن.تعهد به احساساتی که واقعاً لیاقتشون رو دارم.تعهد به جهانی که به جای ترس، منو آرام می‌کنه.

      یه چیز دیگه هم فهمیدم اینکه دیگه توقع از خودم رو کنار بزارم 

      انگار هر چی از خودم بیشتر توقع داشتم، بیشتر فشار روی خودم آوردم، بیشتر استرس، نگرانی، ترس بیشتر و بیشتر شد … و نتیجه‌ش چی شد؟ زندگی سخت‌تر شد، مشکلات کوچیک بزرگ شدن، نگاه من به زندگی منفی شد، حال خودم بدتر شد. انگار توقعاتم مثل یه وزنه بودن که هر روز روی شونه‌هام می‌ذاشتم و همین وزنه باعث می‌شد نتونم نفس راحت بکشم.

      حالا دارم یاد می‌گیرم که می‌تونم توقع‌ها رو کنار بذارم. نه اینکه بی‌خیال بشم، نه اینکه اهمیتی ندم، ولی می‌تونم با آرامش بیشتر زندگی کنم و اجازه بدم اتفاقات مسیر خودشون رو طی کنن. وقتی توقع کم می‌کنم، انگار ذهنم بازتر می‌شه، دیدم به زندگی روشن‌تر می‌شه، حالم بهتر می‌شه، حتی بدنم هم سبک‌تر حس می‌کنه.

      می‌خوام با خودم قرار بذارم که دیگه دنبال کامل بودن نباشم، دیگه دنبال این نباشم که همیشه باید درست باشه، همیشه باید همه چیز کنترل من باشه. فقط می‌خوام با خودم مهربون باشم، اجازه بدم چیزها خودشون شکل بگیرن و من هم بخشی از مسیر باشم، نه اینکه با زور بخوام همه چیزو هدایت کنم.

      این درک تازه یه حس آزادی می‌ده. حس اینکه می‌تونم با خودم راحت باشم، بدون اینکه هر لحظه به خودم ایراد بگیرم. بدون اینکه همیشه نگران باشم که چیزی درست نیست یا باید بهتر باشه.و همین حس آزادی باعث می‌شه دنیا هم برام آرام‌تر و مهربون‌تر باشه. وقتی توقعاتم کمتره، می‌تونم چیزهای خوب اطرافم رو ببینم، می‌تونم کوچک‌ترین شادی‌ها رو احساس کنم، می‌تونم اجازه بدم امید توی وجودم جاری بشه.

      پس از امروز، تصمیم می‌گیرم: توقع کم، مهربونی زیاد.توقع کم، آرامش بیشتر.توقع کم، شادی واقعی و حس امنیت واقعی.

      این یه تعهد جدیده که با تعهد قبلی به احساسات خوب هم پیوند می‌خوره.هر روز که با خودم حرف می‌زنم، نفس می‌کشم و سلول‌هام رو آرام می‌کنم، یادم میاد:من لایق آرامش هستم، لایق سبک شدن هستم، لایق شادی و امید هستم، حتی وقتی هیچ چیز کامل نیست.و این درک، همون چیزی هست که سال‌ها دنبالش بودم.

      انگار همین که نشستم با خودم رک و راست حرف زدم، یکهو یه چیزی تو دلم جابه‌جا شد…انگار یه فشار قدیمی که همیشه رو قفسه سینم نشسته بود، یک ذره کنار رفت. حس می‌کنم حالم بهتره… نه اینکه همه چی حل شده باشه، نه…ولی انگار یه روشنایی کوچیک، مثل یه چراغ ریز، یه گوشه‌ی وجودم روشن شده.

      انگار فهمیدم لازم نیست همین الان کامل بشم.لازم نیست یه‌هو همه‌ی استرس‌هام قطع بشه، همه‌ی ترس‌هام بره، همه‌ی فکرم آروم بشه.فقط کافی بود صادقانه ببینمشون… و توی همون دیدن، یه جور رهایی هست.

      یه حسی مثل اینکه:”خب… من هنوزم می‌ترسم، هنوزم گاهی گم میشم، هنوزم قوی نیستم… ولی دارم دیده میشم، دارم شنیده میشم، دارم پذیرفته میشم.”

      و همین، خودش یه حال خوبه.

      انگار بدنم یه نفس عمیق کشید.انگار این دفعه دعوا نکردم با خودم، زور نزدم.فقط درست نگاه کردم.

      همین نگاهِ بدون قضاوت، یه لطافت توی من ساخت. یه حس سبک شدن… یه جور آشتی کوچیک با خودم.

      الان که دارم بهش فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر بیخودی فشار روی شونه‌هام گذاشته بودم.چقدر از خودم توقع داشتم سریع عوض بشم، سریع لاغر بشم، سریع آروم بشم، سریع خوب بشم…و هر بار که نمی‌شد، همون توقع‌ها تبدیل می‌شدن به سنگینی بیشتر.

      ولی الان؟حالا حس می‌کنم انگار اون توقع‌ها دارن کم‌کم دست از سرم برمی‌دارن.انگار یه صدای آروم توی وجودم میگه:”باش… به اندازه‌ی خودت… با ریتم خودت… با حال خودت… راهتو برو.”

      این صدا، آرومه ولی قدرتمنده.و دقیقاً همون چیزیه که انقدر دنبالش بودم.

      حالا حس می‌کنم حالم بهتره چون برای اولین بار بعد از مدت‌ها، به خودم فرصت دادم.نه حکم.نه قضاوت.نه عجله.فقط یه فرصت کوچیک برای اینکه ببینم، بفهمم، و کم‌کم رشد کنم.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار زهرا
      ۱۴۰۴/۰۸/۲۷ ۰۹:۵۴
      مدت عضویت: 1277 روز
      امتیاز کاربر: 12495 سطح ۴: هنرجوی مبتدی
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 644 کلمه

      سلام 

      استرس اجتماعی چیه ؟ همان فشاری که ما به خاطر بودن درجمع و ناچار به تحمل کردن ان شرایط هستیم را استرس اجتماعی میگویند و این استرس به بدن باعث میشود بدن یک حالت دفاعی  به خود بگیره چون این استرس یک فشار مضاعفی به بدن وارد میکنه و چون بدن برای بقاء خود تلاش میکنه این استرس را یک نوع مبارزه به حساب میاورد و حالت دفاعی به خود میگیردو درشرایط استرس احساس انسان اصلا خوب نیست و ناراحت است و برای برطرف کردن این استرس به دنبال راهی است که این استرس را کمتر کند و چون افراد چاق با خوردن بیشترین لذت را میبرند ذهن به ان دستور میدهد که شروع کند به خوردن چیزی و احساس گرسنگی کاذب درذهن و بدن به وجود میاید و افراد چاق سریع شروع به خوردن هرنوع غذایی میکنند حتی غذاهایی که شاید زیاد هم دوست نداشته باشند و با این کار استرس خود را کم میکنند و بعد از برطرف شدن استرس متوجه میشوند که پرخوری کردند و بسیار ناراحت میشوند و به خود برچسب من درمقابل غذا خوردن از خود هیچ اراده ای ندارم را میزنند و یا میگویند من وقتی عصبانی شوم زیاد غذا میخورم چون این نوع رفتاررا بارها تجربه کردند 

      استرس و التهاب پنهان یک دشمن خاموش در بدن انسان است که به بدن اسیب میزند و افراد چاق درموقع استرس برای ارام کردن استرس خود بیشتر به خوردن غذا رو میاورند درحالی که گرسنگی انها اصلا فیزیکی نیست و واقعا دران لحظه گرسنه نیستند و ذهن انها گرسنه است و به دنبال ارام کردن خودش و رفع استرس در ذهن است تا به ارامش برگردد 

      ما باید یاد بگیریم درموقع استرس داشتن به دنبال راه حل درست و ماندگار باشیم و بدانیم که برای برگشتن به احساس خوب خوردن یک راه حل خوبی نیست چون وقتی ارامش و احساس خوب درذهن ما شکل بگیرد کم کم بدن ما متناسب تر میشود و اصلا احساس گرسنگی کاذب نداریم وچون بدن استرس ندارد و حالت دفاعی به خود نمی گیرد پس ما باید یاد بگیریم که استرس یکی از عواملی است که ذهن را فریب میدهد تا بدن را چاق کند و ما میتوانیم با اگاهی ذهن و بدن  از این چالش بزرگ نجات یابیم .

      چرخه ی استرس دقیقا برای همه ی ما روشن است  ما وقتی استرس بگیریم مغز برای رسیدن به ارامش ماده ای بنام کورتیزول در بدن ترشح میکند که این ماده میل به خوردن غذای بیشتر را دربدن ما افزایش میدهد و با پرخوری ما کم کم دچار اضافه وزن میشویم و بعد از هر بار پرخوری احساس گناه و کاهش اعتماد به نفس درما زیاد میشود و با داشتن احساس بد و افزایش وزن به انواع بیماریها مبتلا میشویم و از هیچ کدام از جنبه های زندگی لذت نمیبریم 

      راههای کاهش استرس چیست ؟ 

      ۱- فکر نکردن به افکار منفی که باعث ایجاداسترس درما شده و پیاده روی منظم و سالم 

      ۲- صحبت کردن با دوستانی که به انها اعتماد داریم و احساس خوبی درما ایجاد میکنند 

      ۳- نوشتن احساسات یا خاطرات روزانه با احساس خوب 

      ۴- روزانه ۱۰ دقیقه نفس عمیق بکشیم 

      ۵- نه گفتن را برای داشتن احساس خوب تمرین کنیم 

      ۶-وقت گذرانی و گفتگو با عزیزانی که دوستشان داریم 

      ۷- تغذیه ی سالم داشته باشیم 

      ۸- خواب خود را تنظیم کنیم تا بدن انرژی کافی داشته باشد 

      ۹-  وقت گذرانی در طبیعت 

      ۱۰- هنر و سرگرمی و مطالعه کتاب و دیدن فیلم هاو گوش دادن به اهنگهایی  که احساس مارا خوب میکنند 

      ما باید به این اگاهی برسیم که ابتدا ورودیهای ذهن خود را کنترل کنیم تا استرس و ناراحتی را وارد ذهن خود نکنیم و همین استرس در ذهن باعث گرسنگی زیاد درذهن میشود و ما پرخوری میکنیم و باید تا میتوانیم سعی کنیم در هر شرایطی احساس خود را نسبت به خود و اتفاقات اطراف خود خوب کنیم و اگر یک زمانی احساس ما بد شد بتوانیم با راه حلهایی که استاد گفتند احساس خود را خوب نگه داریم که بی مورد غذایی را نخوریم 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار مریم نیکروان
      ۱۴۰۴/۰۸/۲۶ ۰۱:۲۳
      مدت عضویت: 808 روز
      امتیاز کاربر: 30155 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 421 کلمه

      سلام ،تاثیراسترس های اجتماعی برطول عمروتناسب اندام:همه ما دردنیای پرحیاهو امروز دچارچنین استرس هایی میشیم هرکدوم ازماها به نوعی وما بخوایم برگردیم به گذشته وقتی چاق بودیم ومیخواستیم رژیم بگیریم چقدر استرس داشتیم اگرلاغرنشم وای رفتم روترازو عددترازوالان زیادنشون میده نرم توجمع فامیل ودوست نگاهشون بسمتم یجوریه استرس میگیرم الان نگن توکه رژیم میگیری چرا هیچ تغییری نکردی همیشه براهرکاری دچاراسترس شدیم من خودم گاهی شده ازیک مریضی استرس گرفتم یا براانجام چکابی یجورایی ترس داشتم وچقدرهمین استرس به بدن ضربه میزنه یا گاهی افرادبراحضوردریک جمع وصحبت کردن یجورایی استرس میگیرن من خودم بایکی ازدوستان رفت وامدمیکردم دیدم چقدرازافکارخرافیش دچاراسترس میشدم نه من هرکسی میرفت خونش میگفت چشاش شوربود من مریض شدم بچه حالش بدشد باشوهرم بحثم شد یک ادمی که اصلا نمیشه باهاش ارتباط درستی گرفت ومن ازش دوری میکنم چون بدم میادازاین طرزفکرش ،یا یک سری هستن دنبال حرفن وایرادگرفتن ازاین واون من اززمان ورودباسایت وشروع روش ذهنی رابطموباخیلی ازادماهای حاشیه داروپراسترس کمرنگ کردم چون دوست دارم ذهنم ارام باشه واین ارامش چقدر خوبه برایک زندگی ،همین فضای مجازی چقدر بماها استرس میده خیلی ازافرادهستن باخوندن خبرها حالشون بدمیشه من خبرهاشوتوجه نمیکنم ببینم مطالبی مفیدبودمیخونم وکاری به حوادث ندارم امروزدیدم یک خانومی میگفت تامیریم اینستا خبرهای بدمیخونیم وچقدرحال مابدمیشه من طبق روش ذهنی یادگرفتم دورباشم ازاخباروافکارمنفی چون خودش یجورایی نمیزاره ذهن ارام باشه ،من انسان چرانباید خودم باعث حال خوب خودم باشم بفکرسلامت وروانم باشم شرایط باشه بریم یه پیاده روی ،خوردن اب براسلامتی ،یه مدیتیشن ،بایدببینیم چه چیزی حال ماروخوب میکنه من خودم ازمرتب بودن خونه واشپزی ومطالب سایت روخوندن حالموخوب میکنه من یک زن قدرتمندم میتونم استرس روکنترل کنم من درمسیراموزش لاغری باقدرت ذهنم هستم وهرروز دارم کلی اگاهای کسب میکنم سوال ۱،من زمانی دچاراسترس میشم باافرادکه خودشون استرسی هستن حالموبدمیکنن یاخرافاتی ،چندروزپیش یکی ازبستگانم گفت تودنبال چشم زخم ازاین حرفها هستی گفتم نه راحت زندگی کن مادرم خدابیامرز اول هرماه معتقدبودکسی که خوش قدم هست بیادخونه ماتااخرماه براماخیرخوبی بیاد من میگم اول ماه واخرماه نداره هرروزروزخداست همه مابنده خداییم خودش هرجورصلاح بدونه همون میشه اینا همش یجورخرافات ذهن ادماست یا نفس کسی بده یاچشمش شوره همه این افکاریجورایی استرس میاره نبایدبهش توجه کرد خداروشکر کنارهمسرم ارامم چون ایشون اهل این حرفهانیستن میگه فقط خدا ، من یه زمانی اهل این خرافات بودم دیدم واقعا دارم بدجوراسیب میبینم گذاشتم کنار خوداسترس برامن که تیرویددارم سم هست چرا راحت زندگی نکنم ۲،من اگرتحت فشاراجتماعی قرامیگرفتم بیشترعصبی میشدم به غذاپناه نمیبردم چون غذامسکن موقته دوای دردنیست ،عصبانیت هم عامل ضربه زدن به بدن هست بهتره ارام بود ودرست زندگی کرد۳،همه راهکارهاش عالی بودن به نظرمن همش مفیدهستن واجراش کرد

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار اکبر ملکوتی
      ۱۴۰۴/۰۸/۲۴ ۲۲:۱۵
      مدت عضویت: 1160 روز
      امتیاز کاربر: 8085 سطح ۴: هنرجوی مبتدی

      نشان های دریافت شده

      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      محتوای دیدگاه: 149 کلمه

      سلام براستاد عزیز وهم مسیران گرامی 

      مقاله ی جالبی بود وحتی آن را در گروهی به اشتراک گذاشتم 

      کامل وعلمی 

      چه بخواهیم چه نخواهیم دچار استرس های اجتماعی میشویم که البته تعریف و شاخصه های جالبی هم ارائه داده بودید مثل اینکه ترسیدن از مقایسه  بادیگران یا اینکه درموردم مردم  چی فکر میکنن 

      اما من قصد دارم برداشت وتجربه ی  خودم را بگویم 

      واینکه در فایل اشتها هم اشاره کردم که وقتی دچار چالشها واسترس های مالی روزمرگی میشوم ومخصوصا زیاد اگر طولانی شود ناخواسته من از مسیر تناسب دورمیشوم و به مرور دچار ناامیدی میشوم و باعث میشود که عادتهای نامناسب غذایی و نوعی سرخوردگی از طی کردن مسیر تناسب بوجودمیاید 

      اما ۱۰ راهکار فوق العاده یی بود که هرکدامش برای رهایی از بسیاری ازچالشها عالی هستند 

      طبیعت گردی    پیاده روی      وقت گذاشتن باعزیزان 

      ورزش      غذای سالم     خواب منظم   مهارت  نه گفتن   هنروسرگرمی  نفس عمیق    مدیتیشن 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار مهين خليلى
      ۱۴۰۴/۰۸/۲۴ ۰۸:۴۴
      مدت عضویت: 1352 روز
      امتیاز کاربر: 13653 سطح ۴: هنرجوی مبتدی

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      سطح مبتدی
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      محتوای دیدگاه: 216 کلمه

      سلام به به دوستان واستاد عزیز وجهان هستی

      بسیار راهکارهای خوبی توصیه کردید هرکدوم به تنهایی خیلی کارساز هستند

      من خودم وقتی استرس اجتماعی به سراغم میاد

      سریع میرم پیاده روی تومسیر به پرنده ها وگربه ها وفضای سبز مسیر دقت میکنم نفس های عمیق میکشم 

      دیدن موش های بدو بدو میان تو باغچه ها وبا دیدن ادم سریع برمیگردند تو جوب های بزرگ برام جالبه برای زنده بودنش چه تلاشی میکنه وقتی اینجوری توجه ام به اطراف جذب میشه اون استرس اجتماعی خود به خود ازبین میره برمیگردم خونه یه دوش اب ولرم م میگیرم ونفس های عمیق یوگای میکشم کلی سبک میشم واز حموم میام بیرون به یکی ازدوستام رنگ میزنم بیا باهم یه چای یا فهوه ای بخوریم وادامه اهنگی گوش میدیم کمی میرقصیم حرف میزنم 

      وادامه یه حال خوب به خودم تقدیم  میکنم واقعا ما درقبال خودمون مسئول هستیم

      نباید به ذهنمون اجازه بدیم مارو به انزوای درون ببره

      وهرلحظه حالمون بد بدتر کنه ماهرچی شناختمون به خودمون بیشتر بشه کمتر به خودمون اسیب میزنیم ما باید یاد بگیریم شادی کردن نو 

      واصلا به ذهنمون اجازه ندیم در غم وغصه ماندگار بشه وسعی کنیم فیلم های کمدی وجوک های بشنویم ویا ببینیم خیلی کمک دهنده خوبی برای استرس اجتماعی درکل هرچی اگاهی به بدنت پیدا کن همون راهکارهای 

      برای کنترل استرس انجام میدهی

      امیدوارم تونسته باشم کمک کوچکی به دوستانم داده باشم

      🥰🥰😘😘😘

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار صالحه
      ۱۴۰۴/۰۸/۲۲ ۰۸:۲۵
      مدت عضویت: 1359 روز
      امتیاز کاربر: 86921 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      سطح مبتدی
      سطح متوسطه
      سطح پیشرفته
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,298 کلمه

      به نام خدای مهربان

      سلام خدمت استاد عطار روشن وهمه دوستان هم مسیر 

      ذهن گرسنه یا استرس اجتماعی 

      وفتی ذهن کرسنه محبت هست وحس دوست داشتن دورنش کم میشه و دائم در حال مقایسه شدن باشی  بهت گفته بشه دیگران از کلی جهات از تو بهتر هستن  و تلاش کنی به شکلی این بخش،پوشش بدی این حس درد اور هست که کافی نیستی یی جیزی کم هست چاق هم که باشی کار بسیار سختر میشه جون جیزی که بهت کفته میشه  شاهدش تو جسم هست و هرجی  تلاش کردی که انواع مختلف این اشکال برطرف  کنی که کمتر تو بخش جسم مقایسه بشی و شکست لاغرنشدن تو  برنامه های اجراش کردی داشته باشی یی چرخه خراب  میشه برای اینکه دائم تو حالت استرس باشی که که کاری انجام بدم جی حرفی نزنی یا دیکران چطور برخودر کن که باعث تنش تو ارتباط تو نشه وکاری سختی هست که بخوایی هی کنترال کنی و سعی کنی اطرافم تو ارامش نگه دارای که برخوردی صورت نکیره ارامش آدم به شکل واقعی میگیره  چطور خودم نشون بدم واپن حالت خود واقعی مهو شد تلاش جندین برابر شده و نگرانی که ایا این بار چه خواهد شد ایا با سکوت حال خوب خواهد بود و مرور صحنه های فبلی برخودر و تکرار این مرورها کار بازم بیشتر کرده حال روحی خرابتر میشه 

      دعوا  کشمکش‌ ها وسر صدای که بین باشه تپش قلب رو بی حد میشه و رفتاری ازت سر میزنه که برای دیکران جای سوال هست و بهت گفته بشه که چرا انقدر این بین ترس دارای شجاع باش هر جی تلاش کردی که شاید با لاغر شدن این مشکل جسم برطرف کنی وضعیت کمی بهبود پیدا کنه  و اطرافم بهت  فشار بیارن بیا دوتا عمل انجام بدم که شاید شرایط بهتر بشه معده ات عمل کن که لاغر بشی مفصل زانوی عمل کن که بتوانی راه بری  فبل ازورد به سایت کامل تو این شرایط داشتم زندگی می کردم زمانی که مشکل زانوی امد سراغم شرایط به مراتب سختر مشکل‌ بیشتر شد  

      یی خبر خوب این شرایط ۳۰۰درجه تغیبر پیدا کرده  موند اون ۶۰ درجه اخر همه از تناسب فکری کاری روی خودم  تمرین کردن تکرار کردن امید بیشتر شدن و هدایت و حمایت خالقم و همسو شدن خودم با اراده خداوند دارم  وار همه دورهای خوب استاد عطار روشن دارم خدا  به شما خیر دنبا و آخرت عنایت کن که روش شما و مسیر شمامن  از  این بین بیرون کشید و خالقم  چنان کمک بزرگی برام من انجام دادم که هرجی شکر گزار باشم اصلا کافی نیست 

      وفتی وارد سایت شدم متوجه شدم باید اول خودم و  ذهنم فشاری که دورنش بود تو ارامش قرار بدم و که بتوانم کار وحرکت تو مسیر به شثل خوب به پیش ببرم ارامش  خوبی دریافت کردم اکه ارامش نداشته باشم عجله کنم نتواستم  برای خودم اون آدم واقعی وجودم بازم پرورش بدم وفتی دارم به کاری که تواین مسبر ازاین زاویه نکاه میکنم که من خودم واقعی وجودم ارام ارام پرورش دادم واز اپن وضعیت اول جدا شدم فاصله به مرور زمان بیشتر کردم تمرین انجام دادن تمرنهای که تو هر دوره بود زیاد بود ولی اونهای که حس کردم به کار من میاد ازشون استفاده کردم 

      با حال خوب و امید وانگیزه بدون شک  استفاده کردم تکرار داشتم هر روز زمانی به این کار اختصاص دادم از کارهای بیهوده چشم پوشی کردم سعی ام گزارشتم برای اولین بار روی اکاهی درست وپرورش وجودم کاری  انجام بدم کار برای من سخت بود چون اشکالاتی که داشتم زیاد بود پس تا این بخش های اون ترمیم درست انجام نمیشد لاغری با ذهن  هدبه مسبر نبود 

      وفتی رسیدم به دوره خدا هرگز دیر نمیکند اپن بخش ایمان به خداوند افزایش دادم ویقین به هدایت حمایت افزایش بیشتر پیدا کرد ارتباط با خدای مهربان هم بهتر شد پس بازم کار بیشتر شد 

      چون این  بخش تمام خصوصیات که من تو قلک دورن مخفی کرده بودم حالا باید این قلک دورن رومی شکستم باهش روبرو میشدم وفبولش میکردم که این خصوصیت مال من هست ومیشه من این خصوصیت داشته باشم  باهش رو برو شدم و کلی تغیبرات تواین بخش لمس درک تمرین کردم امید به زندگی وزنده بودن که نداشتم بسیار تقویت‌ شد جون وفتی دراون حالت روحی بودن اصلا امید به همون روزم نداشتم اینده که بسیار خراب توذهنم داشتم امید به زنده بودن زندکی کردن بسیار کاهش پیدا کرده بود ولی حالا این بخش تغیبر خوب کرده هرصبح که دارم تمربن تجسم با جس خوب انجام میدم شبها هم این تمرین اخر شب انجام میدم حسی متفاوت از فبل تجربه میکنم و خیلی تمایل دارم تواین تحسم های زیبا باشم لمس و حسش کنم پس امید انکیزه به زنده بودن دارم که دوست دارم تحربه کنم فبلا اصلا بعضی زمان دیکه حتی دوست نداشتم زنده باشم وحس افسردگی زیاد تنهایی زبادبا اینکه تو جمع خانوداه  بود ولی تنها بود وسعی می کردم بیشتر تو این خلوت فرور برم دیگران با من کاری نداشته باشن بزارن تواین حال خودم فرور برم 

      ولی حال تمایل دارم با دیکران باسم  تو جمع  شلوغ باشن با دیکرا ن تو وارتباط باشم تجربه ارتباط مغزها به جسم هدیه بدم وفتی دارم نتیجه این همه تغیبر برای خپدم واضح مینویسم وشجاعت ابرازش دارم خودش یعنی دنیایی تغیبر اگه تغیبر انجام نشده بود من اون فرد شجاع نبود که ابزارش،کنم بنویسم   به هیچ عنوان این شجاعت به خرج نمیدادم بازم این وضعیت توقلبم  دورنم مخفی می کردم ولی من سعی بازسازی قلک شکسته دورنم نیست  که بازم بخوام چیزی توش مخفی کنم چون به این قلک نیاز ندارم می خوام خود واقعی باشم خودو اقعی که دوستش دارم خودم واقعی چاقی که داره تلاش میکنه لاغری وتناسب فکری وسلامتی به وجودش برکشت بده  پس نیاز ندارم مخفی کاری رو بازم بیارم تو این مسیر هر جی بود درست نبود اکه بود که چرا به من کمک نکردم بیشتر به من اسیب زد

      این تجربه خودم نوشتم که اکه فردی تو شرایط من تواین مسیر وارد شد اول به هدایتش و حمایت توسط،خدایی عزیز شک نکنه  دل کرم باشه که با فبول بدون شک این مسبرو هدایت و حمایت خدای از قضاوت کردن خودش ودیگران خودری کنه همه به همون شمل فقط،فبول کنه فقط،روی خودش کاره کنه تغیبرات به شکل مدل وجودی اون فرد انجام میشه وزندگی وجهان هستی وخدای خالق این سیستم به شکل زندکی اون فرد تجربه عای خوب مسبر براش مهیا میکنه

      برای من که مهیا کرده هی دریافت خوب  کنارش زیاد داشتم زمانی که کمی  هواسم رفت به بیرون از خودم متوقف شد با برکشت خودم بازم به مسبر  این دریافت با سطح بیشتر شد احساسی بهتر برام مهیا شد همین روز کذشته یی هیجانی عجبی با شادی فراوان تجربه کردم که از شادی زیاد و هیجان سرم کیج می‌رفت چون شادی متفاوتی تجربه کردم ازبه یاداوری حال ❤️ ❤️ بی اندازه خوب شد پس استرس ونگرانی جهان من نابود کرده بود من با برکست درست این جهان 🌎 دورنم اول وجهان بیرونم آبادش کردم از صحرایی بی اب علف به دشتی پرازگل  🌳 🎄  تبدیل کردم ودارن توش لذت واقعی زنده بودن حس درک لمس میکنم فراوان اشتباه داشتتم دارم  ولی تغیبرات درستم همه پوشش میده باعث میشه کمتر نا امیدی به سراغم بیاد اکه بیاد یادگرفتم  که چطور کنترالش کنم چه تمرین اون زمان به کارببریم که سریع برکشت کنم به حال هوایی خوبم  همه این پادزهر از مسبرم‌ دوره ام دارم  به  خودم اعتماد پیدا کردم وخودم وبه کارم اطمیان خوب پیدا کردم واز کمکش های خدای خودم بیشترین بهر بردم همه به خالقم نسپرده که برام انجام بده خودم تپاین نقش خوب نشون دادم بازیکر زندکیم شدم نه بازیچه زندگیم از خدای خودم نهایت سپاس گزاری دارام که عالترین وبهترین کمکش برام انجام دادم حمد ستایش از ان توست که خدای بی حد نعمت خوب هستی و مهربانی بخشندگی فرا وانی به همه عنایت میکنی بی نهایت سپاس گزار هستم 

      زیبا هدایت میکنی عشق ورزی میکنی  کسترش میدی ومی پزیری  ازهر بنده ازپناه  امنت واز دوش به دور نباشیم  

      در ارامش امن خداوند باشیم امین 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار مژگان نوحی
      ۱۴۰۴/۰۸/۲۱ ۱۵:۵۲
      مدت عضویت: 771 روز
      امتیاز کاربر: 9480 سطح ۴: هنرجوی مبتدی

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 335 کلمه

      من وقتی خونه مادر همسرم میرم دچار استرس اجتماعی میشم و کلا از لحظه ی ورود به اونجا منتظرم کی تموم میشه و از اون محیط دور میشم 

      طرز فکر و مدل حرف زدن و غیبت کردناشون و دنیاشون با من فرق می‌کنه 

      دایم تو صحبتهاشون میشنوم که دارن یکی رو قضاوت و پشت سرش حرف میزنند 

      من راه کارم اینه که کمتر این جور جاها میرم و یا اگر مجبور شم برم در دورترین فاصله ممکن می‌شینم تا نشونم

      برخورد با آدمای وسواسی و معاشرت با اونها هم بهم استرس وارد می‌کنه چون خودم ازونایی هستم که سخت نمی‌گیرم و وقتی یه آدم وسواسی میخواد خونه ی من مهمون بیاد استرس میگیرم جدیدا با اینا هم رابطه مو محدود کردم 

      چون گفتم داروهای هورمونی که این روزا میخورم منو به مواد شوینده شدیدا حساس کرده و نمیتونم مثل قبل ازشون استفاده کنم 

      در کل با ورود به چهل سالگی به بعد اکثر آدما قلق خودشون و برخورد با دیگران دستشون میاد 

      و اونقدر آرامش خودشون مهم میشه که به هر قیمتی و حضور در هر جمعی حاضر نیستند آرامش شون رو حتی برای یک ساعت بهم بریزند 

      آدما بدون دونستن سختی ها و دردها و مشکلات افراد فقط قضاوتشون میکنند و می‌خوان اونا رو تو چارچوب خودشون بزور و طعنه بیارن 

      اولویت زندگی افراد با توجه به رشد فکری شون فرق می‌کنه یکی از بشور بساب و تو خونه موندن و هر روز گردگیری و نظافت حالش خوب میشه یکی هم مثل من با طبیعتگردی و بدمینتون و بودن کنار دوستاش حالش خوب میشه و می‌تونه دووم بیاره و چالش های زندگی شو بگذرونه

      جدیدا سطح انرژی جهانی یه طوری شده انگار کلی می‌گما دنیا داره تغییر می‌کنه 

      زنده بودن و روز و شب کردن و شکم زن و بچه رو سیر نگه داشتن خودش یه هنر شده  و  کار آسونی نیست 

      پس باید خدارو با هر چی که داریم و نداریم شکر کنیم و از درون به آرامش برسیم با آدمایی که حالمون رو خوب میکنند رفت و آمد بیشتری داشته باشیم و کسایی که میشه باهاشون دو کلمه حرف حساب دلی و الهی زد 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
از دکمه‌های گوشی صدا رو تنظیم کنید