نه گفتن یکی از سختترین مهارتهایی است که بشر در پی یادگیری آن است. بسیاری از انسانها به راحتی مهارتهای بسیار پیچیده را میآموزند اما در یادگیری مهارت نه گفتن به مشکل بر میخورند.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.58 از 67 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
بنام خداوندبخشنده مهربان
سلام به همه همراهان و استاد عطار روشن عزیز
مهارت ن گفتن
بنظر من در ایران مردم خیلی ب سختی ب هم میتونن ن بگن چون افراد از هم انتظارات بیش از حد دارن و خیلی هم تعارف دارن و فکر میکنن اگر ن بگن خیلی زشته و من خودم بارها وقتی گفتم ن احساس خجالت و شرمندگی کردم
الان ک فکر میکنم من در اون موقعیت ک بودم واقعا دلم نمیخواسته بگم بله یا اصلا شرایطش رو نداشتم ک بگم بله برای همین گفتم ن نمیتونم یا نمیخام یا…
و موقع ن گفتن خیلی احساس کمبود اعتماد به نفس کردم
اما موقع ن شنیدن من تقریبا میتونم بگم از هیچ کسی هیچ انتظاری ندارم و چون قبلا خیلی انتظار داشتم از بقیه و اذیت میشدم دیگه تصمیم گرفتم روی پای خودم بایستم و فقط ب خداوند و ب خودم تکیه کنم و میتونم بگم انتظارات رو ب صفر رسوندم
من قبلا ک ن میشنیدم خیلی ب هم میریختم و فکر میکردم طرف قلبم رو شکسته یا بهم بی احترامی کرده یا حس بی ارزشی میکردم و خیلی ناراحت میشدم
الان هم کمی این حالت هارو دارم اما یادم میاد ک خودم وقتی گفتم ن خب شرایط نداشتم و گاهی دوست نداشتم ن اینکه اون طرف رو بخوام خورد کنم یا برام بی ارزش هست
و میگم اون شخص هم مثل من حتما شرایط نداره شاید وقت نداره شاید واقعا اون وسیله رو نداره یا خرابه و رهاش میکنم و دنبال راه حل دیگه ای میگردم
من سالها پیش در شرایط خیلی سختی قرار گرفتم و خیلی نیاز ب کمک داشتم اما همه منو تنها گذاشتن توی شهر غریب ک کسی رو نمیشناسی و نمیتونی ب دیگران اعتماد کنی من با دوتا بچه کوچیک ک یکیشون خیلی گریه میکرد شب و روز تلاش کردم هر دو بچه رو بزرگ کردم اولش خیلی سختم بود حتی وقت غذا درست کردن یا یه حموم رفتن نداشتم قلبم درد میگرفت وقتی ب این فکر میکردم ک مادرهمسرم در همسایگی منه و بیکاره حتی نمیاد بپرسه تو داری چیکار میکنی چقدر در رنج بودم حتی وقتی ازش درخواست کردم ک کمی بهم کمک کنه کلی بهونه آورد و گفت ما زمان قدیم ۴ تا بچه رو خودم تنها بزرگ کردم این همه هم امکانات نداشتیم و من تنها تر شدم از اون روز تصمیم گرفتم هرگز هرگز ازش کمک نخوام و ب خداوند پناه آوردم سعی کردم غمها رو رها کنم و هرجور شده شاد باشم ک خداوند بهم بچه داده سالم و زیبا و من هر روز اونارو میبردم بیرون پارک بازی و شادی و تا الانکه ۹ سال از اون قضیه میگذره من هرگز ب ایشون نگفتم ک کمکم کن
هربار ک میبینم بچهای بقیه رو نگه میداره و برای بچهای من وقت نداره تعجب میکنم ولی میگم من ب اونا هیچ احتیاجی ندارم خودم تونستم
الانکه دارم مینویسم میفهمم چقدر برام رنج داشته من سالها پیش رها کردم ولی هنوزم انگار ازش ناراحتم
شاید تقصیر خودم بوده ک هروقت هر چیزی خواسته نتونستم ن بگم تقصیر خودم بوده ک همیشه خودمو نادیده گرفتم تا کارای اون رو انجام بدم تقصیر من بوده ک سالها از شوهر پیرش مراقبت کردم و دم نزدم
تقصیر خودم بوده ک همیشه احترام بیش از حد گذاشتم و تقصیر خودمه ک خواستم ب هر قیمتی ب چشمش بیام و نیومدم
چقدر دلم میشکست وقتی میرفتم اونجا و بهم بی محلی میکرد ک حتی یک چایی هم جلوم نمیذاشت و ازم میپرسید چایی میخوری منم میگفتم ن در صورتیکه میخواستم
کاش مهارت نگفتن رو یاد بگیرم و کاش ب خودم بیشتر ارزش میذاشتم
من میخوام زندگیم رو تغییر بدم و روی خودم اینقدر کار میکنم تا همه چیز اونطوری بشه ک من میخوام
از خداوند متعال و هدایتگر و استاد روشن بینهایت متشکرم