0

دو عامل اصلی تغییر زندگی – ۲ (گام ۹)

خودباوری
اندازه متن

بیشتر شناختی که از خودمان داریم مربوط به ضعف‌ها،‌ ناتوانی‌ها و کمبودهایی است که از مقایسه کردن خود با دیگران در وجود ما ایجاد شده اند.

این در حالی است که برای تجربه موفقیت نیاز به خودباوری داریم و برای این منظور باید توانایی‌ها و مزایای وجود خویش را شناسایی و بر آنها تایید کنیم.

🔒

ادامه این جلسه ویژه مشترکین است

برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاه‌ها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.

👥 تا امروز 34 نفر در این جلسه دیدگاه ثبت کرده‌اند

📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایل‌های صوتی کاملاً نامحدود است.

🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرین‌های عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاه‌های سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت می‌کنه

توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.25 از 53 رای

https://tanasobefekri.net/?p=46087

34 دیدگاه کاربران این جلسه منتظر خوانده شدن شماست

34 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار مژگان نوحی
      ۱۴۰۳/۱۰/۲۳ ۱۳:۲۷
      مدت عضویت: 777 روز
      امتیاز کاربر: 9480 سطح ۴: هنرجوی مبتدی

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      محتوای دیدگاه: 78 کلمه

      منیر جان همین گیر کردن ذهنت در مورد سرعت لاغری کار درستی نیست و بازی ذهنه و گولشو نخور رهاش کن آدما با هم خیلی فرق دارند 

      منم ذهنم رو از عدد وزنی و حتی سایزی رها کردم و فقط کار درست رو انجام میدم و اونم حضور در اینجا و فایل گوش دادن و حل تمریناته و دارم روز به روز متناسب تر میشم ولی تمرکزم رو میزانش نیست دیگه 

      از بازی اعداد بیا بیرون رفیق منم اومدم بیرون 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار مژگان نوحی
      ۱۴۰۳/۰۹/۱۴ ۱۷:۱۲
      مدت عضویت: 777 روز
      امتیاز کاربر: 9480 سطح ۴: هنرجوی مبتدی

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,099 کلمه

      سلام بر استاد گرامی استاد روشن عزیز و دوستان جان در بهشت لاغری و درس زندگی

      گام ۹ چله زندگی : دو عامل اصلی تغییر زندگی 

      من فهمیدم برای شناخت خودباوری اول باید توانایی و استعدادم رو کشف کنم و بعد پرورشش بدم به هر طریقی که امکانش رو دارم تا به هدفم برسم و اینجوری با انگیزه ای که دارم بر هر چالشی در مسیر غلبه میکنم چون زندگیم دیگه معنا دار شده و موفق خواهم شد 

      خودباوری مثل سایر مهارتهاست مثل مهارته بدمینتون بازی میمونه که با تمرین میشه تقویتش کرد 

      و اینجوری اعتماد بنفس مون هم به مرور بالاتر می‌ره و دیگه نگران شکست و قضاوت دیگران نیستیم 

      چون خودمون خودمون رو باور داریم و نقش بازی نمی‌کنیم که دیگران مارو دوست داشته باشند 

      اصلا نیازی به دوست داشته شدن از طرف دیگران نداریم

      همه چیز رو در درون خودمون پیدا کردیم و عشق خودمون به خودمون بسیار شیرین و لذت بخش تر از انتظار محبت و شنیدن به به و چه چه از دیگرانه

      دیگه تظاهر نمی‌کنیم نقش بازی نمی‌کنیم سادگی در پیش میگیریم  خود خودمون میشیم و این برامون آرامش بینظیری رو بهمراه داره

      و خیلی مصمم  برای رسیدن به خواسته ها و اهداف مون تصمیم میگیریم و از نتیجه نگرفتن و شکست نمی‌ترسیم و اهدافمون هم بزرگتر میشه و با پشتکار برای رسیدن بهش تلاش میکنیم 

      من خودم ریشه خود باوری نداشتن قبلنام برمیگرده به انتقاد شدید و تحقیر های گاه و بی گاه تک برادرم 

      که بعد فوت پدرم خودش رو یجورایی در نقش پدر میدید و همیشه زور می‌گفت و تحقیرم میکرد و کتکم میزدچون من تیزهوشان درس می‌خواندم و دانشگاه دولتی قبول شدم  و برادرم بعد سیکل ترک تحصیل کرد  

       و اگر حمایت‌های عاطفی مادرمهربانم  نبود قطعا من توان مقابله با اون هجم از تحقیر و ناملایمتی رو نداشتم 

      من علت موفقیتها و پیشرفتهای تحصیلی و شغلیم رو بخاطر حمایت‌های عاطفی مادر پیرم می‌دونم که با اینکه بی سواد بود و با من ۵۶ سال اختلاف سنی داشت ولی همه جوره مثل یه کوه حمایت عاطفی و احساسی و رفاقتی با من داشت 

      چه شبها که من بخاطر امتحانات تیزهوشان که خوب سخت بود مجبور بودم تا صبح بیدار بمونم و مادرم کنار من می‌نشست و با انگشتان چروکیده ش موهای سرم یا کمرم رو نوازش میکردکه یه وقت من خوابم نبره و بتونم درس بخونم و من هیچ وقت این صحنه ها یادم نمیره هنوزم واسه همین عاشق ماساژم بخاطر مادرم

      یا وقتی به مادرم گفتم مامان من عاشق شدم عاشق پسر دایی م بازم مثل کوه پشتم ایستاد و ما رو برای رسیدن بهم همه جوره حمایت کرد چون اونم عاشق برادرزاده ش بود با وجود اینهمه مخالف منجمله برادرم 

      و این حمایت‌های عاطفی کم کم بمن قدرت مقابله با زورگویی های برادرم و بقیه چالشهای بی‌پدر بزرگ شدن رو داد

      من می‌دیدم که مادر پیرم برای گذران زندگیمون شکسته بندی میکرد و من رو به دانشگاه دولتی فرستاد ما وضع مالی خوبی نداشتیم و در جنوب شهر تهران شهرری زندگی میکردیم 

      و من کم کم بر استعداد ها ی خودم باور پیدا کردم اینکه توانمندم و یهو چندین مدال و مقام اولی در المپیاد ریاضی مسابقات علمی شطرنج بدمینتون بسکتبال و بدمینتون گرفتم 

      کلاس سنتور آرایشگری رانندگی و تایپ و مکرومه بافی رفتم 

      همزمان بعد دانشگاه سه جا مشغول کار شدم مدیر بازرگانی خارجی نوشان طب ،دبیر زبان و کارهای بازرگانی و ثبت سفارش و واردات یه شرکت واردکننده لامپ و لوازم برقی

      اونقدر از خودم پشتکار نشون دادم که مدیر شرکت با هزینه خودش منو کلاسهای بازرگانی دانشگاه شریف فرستاد تا دوره های تخصصی رو بگذرونم 

      در مدت هفت سال تونستم یه خونه تو کرج با وام مسکن بخرم و از نگرانی مادرم از آینده ی من کاسته شد 

      یادمه اوایل ازدواج مادرم تمام لوازم برقی دست دوم خودش رو بمن داده بود تا ما یکم وضعمون بهتر بشه و بتونیم بعدها لوازم نو بخریم چون من تمام پولمو برای خرید خونه داده بودم روحش شاد هنوز چرخ خیاطی قدیمی مادرم رو دارم 

      من قوی بودن رو از مادرم یاد گرفتم 

      حتی بعد ازدواجم از همسرم مهریه نخواستم و محضر دار بزور ۱۴ تا سکه بنام زد گفت هیچی نمیشه 

      چون من به خودم ایمان داشتم که هر اتفاقی بیفته من میتونم سرپا شم و دلخوش به تعداد زیاد سکه برای پشتوانه نبودم اما هر چیزی رو که تا الان خودم خریدم همش بنام خودمه از ماشین و خونه و ویلای شمال 

      البته طفلک همسرم هم تمام قسط‌های خونه رو با جون و دل داد که اگر نبود مجبور به اجاره نشینی بودیم 

      من اونقدر اعتماد بنفسم بالا بود که حرف و نظر دیگران برام بی اهمیت بود 

      اینکه میگفتند عه چرا تخت و وسایل چوبی نداری چرا بوفه و ظروف کریستال نداری ….

      برای من اون زمان با همون عقل جوانی ،داشتن یه سرپناه مهمتر از داشتن خورده ریزا که بعضیاشم مثل بوفه و کریستال هیچ وقت دوست نداشتم داشته باشم بود 

      من کار خودمو میکردم اون کاری که عقلم می‌گفت درست تره انجام میدادم و به مرور زمان هم تمام اون کمبود وسایل رو بهترین هاش رو از مارک بوش آلمان و… خریدیم 

      تو زندگی من همزمان برادرم میزد تو سرم و مادرم برعکس به من پروبال میداد و زور مادرم برای رشد من بیشتر بود 

      همیشه تو زندگیم کمبود یه برادر خوب  رو احساس میکردم همیشه دوست داشتم به برادر خوب داشته باشم تا اینکه خدا بعد ازدواجم یکی از دوستای کورد همسرم رو از دیار کرمانشاه  که مدرس آوازه سنتی هستش رو وارد زندگیمون کرد و شد برادر عزیز من و من در مسیر رشد آگاهی ومعنوی خیلی ازش یاد میگیرم و حتما از آوازهاش تو گروه تلگرام میفرستم 

      بعد خدا استاد روشن عزیز  رو وارد زندگیم کرد و الان هر سوالی تو ذهن من ایجاد میشه فرداش میبینم خدا از زبان استاد روشن دقیقا همون موضوع رو بررسی می‌کنه و من جواب سوالهام رو میگیرم شاید باورش سخت باشه ولی دقیقا این حال این روزهای منه 

      من این روزها قدم تو راهی گذاشتم و حالی رو در تنهایی خودم تجربه میکنم که سرمست وجود الهی در درونم میشم که با هیچ کسم نمیتونم درموردش حرف بزنم انگار زبون من قفل میشه که باید تو سکوت برم جلوو‌

      فقط بگم که حال خوبی دارم آرامش عجیبی دارم لذتی وصف ناشدنی رو تجربه میکنم که تو این ۴۳ سال زندگی نچشیده بودم  امیدوارم کسانی که این حال رو تجربه کردند منو درک کنند 

      دیگه از مرگ هراسی ندارم دنبال بهشت نمی‌گردم در بهشت دارم زندگی میکنم 

      دیگه دارایی هام برام بی اهمیت شدند شکرشون رو بجا میارم ولی در طلب چیز بیشتری نیستم خدا رو شکر از همه چیز به حد نیازم دارم 

      فقط میخوام تو این حالی که واردش شدم و چشمانم باز شده آگاهی های بیشتری نصیبم بشه که بازم همونم به خود خدا سپرده م که به بهترین شکلش خودش منو هدایت کنه 

      دوستتون دارم 

      مژگان مادری اهل رقص شاد خنده رو اهل طبیعتگردی و کوه نوردی و بسیار شوخ 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 50 از 10 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم