🔸 تصور کن یه فرمانده پشت صحنه داری که بیسروصدا داره تصمیم میگیره چی بخوری، کی بخوری و چقدر بخوری!
همین مغزه! 🧠
تاثیر مغز در چاقی خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکر میکنیم. شاید بارها رژیم گرفتی، ورزش کردی، ولی یه چیزی توی ذهنت باعث شده دوباره برگردی سر نقطه اول.
ذهن ما پر از الگوهای پنهانیه که حتی خودمون هم ازشون بیخبریم.
🧠 فرماندهی پنهان: ذهن چگونه ما را به سمت چاقی میکشاند؟
تا مدتها فکر میکردم تصمیم برای خوردن از «معده» میاد. یعنی اگر گرسنهام، پس لازمه بخورم؛ اگر سیرم، پس دیگه چیزی نمیخورم.
اما خیلی وقتها دیدم که همهچیز برعکسه…
🍕 مثلا وقتی تو خیابون راه میرفتم و بوی نون تازه میاومد، یا تصویر یه فستفود خوشمزه توی اینستاگرام میدیدم،
بدون اینکه گرسنه باشم، یه صدای قوی توی ذهنم میگفت:
“بگیرش… این که همیشه دمِ دست نیست!”
“امروز بخور، از فردا رژیم میگیری!”
“حقته… این چند روز خیلی خسته بودی، یه چیز خوشمزه لازمه!”
وقتی خوب فکر میکردم، میدیدم قبل از اینکه معدهم بخواد، ذهنم خواسته بود.
یه فرماندهی پنهان که دستور خوردن میدادو این دقیقا تاثیر مغز در چاقی بود.
نه از روی نیاز، بلکه از روی عادت. نه از روی گرسنگی، بلکه از روی برنامهای که از سالها قبل توی مغزم نوشته شده بود.

🔁 بهانههایی که مغز برای چاقی میتراشد
ذهن من استاد توجیه کردن بود.
هربار یه دلیل قانعکننده داشت که چرا باید بخورم:
- «حیفه، پولش رو دادی، بخورش!»
- «مهمونی همیشه نیست، حالا بخور، بعداً جبران میکنی.»
- «الان ناراحتی، یه چیزی بخور حالت بهتر شه.»
- «این خوراکی خاصه، همیشه که نیست، حالا بخورش.»
🔸 همه این جملهها از الگوهای ذهنیِ کهنهای بودن که ذهنم یاد گرفته بود و تکرار میکرد، چون مغز، استاد تکراره.
📌 این همونجاست که باید به تأثیر مغز در چاقی توجه ویژه کنیم.
🔁 چرخه بیپایان رژیم و شکست: وقتی ذهن از تغییر فرار میکند
شاید تو هم بارها این سناریو رو تجربه کرده باشی…
🗓 یه روز با خودت میگی:
«تموم شد! از امروز دیگه جدی میگیرم. باید وزن کم کنم. دیگه بسه!»
با انگیزه میری سراغ رژیم غذایی، لیست مینویسی، مواد سالم میخری، حتی توی دفتر یا اپ، برنامهریزی دقیق میکنی.
روز اول: عالی! با انرژی و اشتیاق.
روز دوم: هنوز انگیزه داری.
روز سوم: کمکم فکرت میره سمت چیزایی که دوست داری ولی نباید بخوری.
روز چهارم: یه صدای آشنا توی ذهنت میگه:
«فقط یه کم… ضرر نداره. بعدش جبران میکنی.»
و بعد از خوردن؟ 😞
احساس شکست، عذاب وجدان، سرزنش خودت…
و دوباره، همه چی از اول.

🌀 چرا این چرخه تکرار میشود؟
برخلاف چیزی که فکر میکردم، مشکل این نبود که “من بیارادهام” یا “من نمیتونم لاغر شم”.
مشکل، ذهنم بود که آمادهی تغییر نبود. ذهنی که سالها طبق الگوهای چاقی برنامهریزی شده بود و حالا رژیم رو یه تهدید میدید.
بذار برات مثال بزنم:
😣 وقتی رژیم میگرفتم، انگار داشتم چیزی رو از خودم “محروم” میکردم.
غذا دیگه یه نیاز نبود، بلکه تبدیل میشد به وسوسه، به پاداش، به چیزی که هر لحظه دلتنگش بودم.
ذهن من، با دیدن غذاهای خوشمزه، شروع به چونهزدن میکرد:
- «این یکیو بخور، بعدش محکمتر ادامه میدی.»
- «الان ناراحتی، حقته یه چیزی بخوری.»
- «فقط همین یه بار!»
- «الان نخوریا، ولی بعد از رژیم میتونی بخوری!»
این مکالمات درونی، همشون نشون میدادن که تاثیر مغز در چاقی چقدر قویه.
حقیقت اینه که مغز ما برای بقا ساخته شده. و رژیم غذایی، مخصوصاً اگر سختگیرانه باشه، توسط مغز مثل یک تهدید جدی برای بقا تفسیر میشه.
📌 مغز فکر میکنه:
«اوه، غذا کمتر شده! خطر گرسنگی در راهه!»
و در نتیجه:
- متابولیسم رو کند میکنه
- احساس گرسنگی رو شدیدتر میکنه
- تمرکز ذهنی رو روی پیدا کردن غذا میذاره
- و مقاومت شدیدتر نشون میده
📚 طبق تحقیقات علمی (Stice & Yokum, 2016)، وقتی افراد رژیم میگیرن، فعالیت در نواحی پاداش مغز افزایش پیدا میکنه؛ یعنی مغز به غذاهای پرکالری حساستر میشه.
و این یعنی رژیم گرفتن بهتنهایی، نه تنها مؤثر نیست، بلکه ذهن رو به حالت هشدار و فشار بیشتر میبره.
این یعنی تاثیر مغز در چاقی دقیقاً جایی خودش رو نشون میده که ما فکر میکنیم داریم درستترین کار ممکن رو انجام میدیم: رژیم گرفتن!

✨ راهحل کجاست؟ بازنویسی ذهن، نه فقط منوی غذا
تا وقتی ذهن چاق باقی بمونه، سبک زندگی سالم پایدار نمیمونه.
من فهمیدم به جای اینکه تلاش کنم با ذهن قدیمیام زندگی جدید بسازم، باید اول ذهنم رو تغییر بدم.
یاد گرفتم:
- با ذهنم حرف بزنم
- صدای بهانهها رو بشناسم
- به جای سرزنش، گفتوگوی ذهنیام رو عوض کنم
- به خودم اجازه بدم از خوردن لذت ببرم، اما آگاهانه
- از تصویرسازی برای ساختن ذهن متناسب استفاده کنم
🌱 وقتی ذهن تغییر کنه، رفتار خودبهخود عوض میشه.
📌 حالا متوجه میشی که ریشه شکستهای مکرر رژیمی، تاثیر مغز در چاقیه نه ضعف اراده یا ژنتیک.
اگر مغز رو با آگاهی، آرامش و تکرار آموزش بدی، خودش مسیر رو تغییر میده.
📍 تاثیر مغز در چاقی یعنی وقتی در سطح مغز چیزی عوض نشه، رفتارهای قدیمی دوباره برمیگردن.
💡 تو باید اول ذهن چاق رو تغییر بدی، بعد از اون جسم خودبهخود به تناسب میرسه.

🔁 انعطافپذیری عصبی: نور امید در تاریکی ذهن چاق
🧠 مغز انسان توانایی شگفتانگیزی برای یادگیری و بازسازی داره. به این توانایی میگن «انعطافپذیری عصبی».
یعنی اگه تکرار کنی، تمرین کنی، و باورهای جدید رو بسازی، مغزت میتونه برنامهی چاقی رو پاک کنه و با برنامهی متناسب جایگزین کنه!
✍️ با تمرینهایی مثل:
- نوشتن گفتوگوی ذهنی
- تصویرسازی ذهنی لاغری
- تغییر واژگان درونی (مثل «من همیشه شکست میخورم» به «من در حال یادگیریام»)
- گوش دادن به فایلهای آموزش ذهنی
مغز کمکم مسیرهای جدید میسازه، مثل جادهای تازه وسط یک جنگل قدیمی 🌿
📌 این دقیقاً همون جاییه که تاثیر مغز در چاقی به تأثیر ذهن در لاغری تبدیل میشه!
✅ مغز نقش محوری در چاقی داره، هم از نظر ساختاری (عصبی)، هم رفتاری.
✅ تاثیر مغز در چاقی در آزمایشهای واقعی، قابل مشاهده و اندازهگیریه.
✅ تغییر مغز ممکنه؛ اما با رژیم سخت و فشار نمیشه. با آگاهی، تکرار و آموزش ذهنی ممکنه.
🧠 ذهن، مرکز فرماندهی لاغری
همونطور که گفتیم، تاثیر مغز در چاقی فقط به اشتها یا لذت غذا خوردن محدود نمیشه.
ذهن من از بچگی طوری برنامهریزی شده بود که:
- غذا = پاداش
- پرخوری = خوشی
- رژیم = رنج و محدودیت
- چاقی = اجتنابناپذیر
🔄 این برنامهها توی ناخودآگاه ذخیره شده بودن و مثل یه اپلیکیشن قدیمی، هر بار بدون اینکه بفهمم فعال میشدن.
🔍 وقتی احساس خستگی، ناراحتی، بیحوصلگی یا تنهایی داشتم، ذهنم بلافاصله دنبال «غذا» میگشت.
نه چون بدنم گرسنه بود، بلکه چون یاد گرفته بود که خوردن راه حل احساساته.
🎯 دقیقاً همونجا بود که فهمیدم اگر مغزم باعث چاقی شده، خودش هم میتونه باعث لاغری پایدار بشه…
به شرطی که من یاد بگیرم باهاش حرف بزنم، آموزشش بدم، و کمکم کدهای ذهنی جدید رو جایگزین کنم.
📌 یعنی تغییر واقعی از درون شروع میشه؛ چون تاثیر مغز در چاقی عمیقتر از اونیه که بشه با بیرون کنترلش کرد.
🔁 تمرینهای کوچک، تغییرات بزرگ
یاد گرفتم برای تغییر ذهن، نیازی نیست همهچی رو یکشبه عوض کنم.
بلکه باید هر روز تمرینهای کوچیک ذهنی رو انجام بدم:
📝 تمرین نوشتاری:
هر روز چند دقیقه بنویسم “من چرا میخوام لاغر بشم؟” و “امروز ذهنم کِی وسوسه شد؟ چه صدایی شنیدم؟”
🎧 شنیدن فایلهای آموزشی ذهنی:
هر روز ذهنم رو با پیامهای درست تغذیه کنم، نه فقط بدنم رو.
📌 با همین تمرینها، آرومآروم تاثیر مغز در چاقی تبدیل میشه به تأثیر ذهن در تناسب.

🎯 دعوت به تغییر: سفر ذهنی برای رسیدن به تناسب پایدار
خب، حالا که تا اینجا با من همراه بودی، احتمالاً یه چیزی ته دلت داره میگه:
«من هم میخوام از این مسیر برم… من هم میخوام یه بار برای همیشه خلاص شم از این چرخهی خستهکنندهی رژیم و پرخوری.»
💬 و بذار بهت بگم: کاملاً حق داری!
سالهاست که بدنمون رو برای لاغری محدود کردیم، اما ذهنمون رو آزاد گذاشتیم تا با هر فکر و وسوسهای مسیرمون رو منحرف کنه.
📌 ما سعی کردیم با رژیم و اجبار تغییر کنیم، در حالی که تاثیر مغز در چاقی عمیقتر از اون چیزی بود که فکر میکردیم.
🧠 وقتی ذهن تغییر کنه، رفتار هم تغییر میکنه
🌟 این همون نقطهی طلاییه که مسیر من از رژیمهای بینتیجه جدا شد و به «یادگیری تاثیر مغز در چاقی» رسید.
وقتی فهمیدم باید اول ذهنم رو لاغر کنم، نه فقط جسمم.
✅ وقتی ذهن چاق نباشه، دیگه نیازی نیست هر بار با اراده و زور جلو پرخوری رو بگیری.
✅ دیگه غذا برات تبدیل به دشمن نمیشه.
✅ دیگه لازم نیست مدام بین عذاب وجدان و پاداش خوردن دستوپا بزنی.
🛤 یک مسیر مطمئن برای شروع یادگیری تاثیر مغز در چاقی
🎁 به لطف خدا و تجربهی ۳۵ سال چاقی و سالها آموزش ذهنی، دورهای آماده شده به نام:
🎓 «ورود به سرزمین لاغرها» یه دورهی شگفتانگیز برای یادگیری تاثیر مغز در چاقی که در اون:
- یاد میگیری چطور ذهن چاقت رو شناسایی کنی
- چطور صدای وسوسه رو خاموش کنی
- چطور ذهن جدیدی بسازی که تو رو به سمت غذا نکشه
- و چطور برای همیشه با آرامش به بدن ایدهآلت برسی
این دوره نه رژیم داره، نه ورزش اجباری، نه کالریشماری.
📌 چون وقتی تاثیر مغز در چاقی رو جدی بگیری، دیگه دنبال راهحل بیرونی نمیگردی.
💚 با عشق، از طرف کسی که چاقی رو زندگی کرده… و حالا ذهنش، متناسب فکر میکنه.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.15 از 74 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!



نشان های دریافت شده
جلسه ۳۷
سلام دوستان گرامی و استاد عزیز
اون زمان ها که من بچه بودم،خیلی رفتن پیش متخصص تغذیه باب نبود و رژیم های من توسط پدرم نوشته میشد و ایشونم فقط روی شام خوردن من حساس بودن ،اگر میدیدن من دارم شام میخورم هم منو بشدت دعوا و سرزنش میکرد هم مادرم یا شخصی که اجازه داده بود من غذا بخورمو ،منم گاهی که گرسنه میشدم یواشکی خوراکی میخوردم ،یا در وعده نهار انقدر میخوردم که تا شب جواب باشه و دیرتر گرسنه بشم ،ولی در انتها من شبها حریص تر بودم ،پس اولین مین در ذهن من کار گذاشته شد ،شام خوردن = وحشتناک چاق شدن ،بعد از اون خودم برای خودم نسخه مینوشتم،در سن ۱۷ سالگی ازدواج کرده بودم و دیگه پدری نبود که مراقبم باشه ولی یک منتقد درونی داشتم که بجای پدرم منو از هر خوراکی و عملی میترسوند و من برای خودم نگهبانی شدم که بقیه ماموریت پدرمو مو به مو انجام میدادم ،بازم شبا شام نمیخوردم،دیگه یاد گرفته بودم در وعده های نهار هم روغن و برنج و خوراکی های ممنوعه یا نمیخوردم یا کم میخوردم،ورزش جزء روتین زندگیم شد و با اونهمه دوراندیشی تونستم خودمو روی وزن ۷۵ تا ۸۰ نگه دارم ،بعد از اولین زایمانم که ۹۵ کیلو شده بودم و میدونستم کار راحتی نیست اونهمه وزنو کم کنم ،برای اولین بار پیش یه متخصص تغذیه رفتم که کارشو خیلی دوست داشتم ،وعده صبحانه نهار شام داشت ولی روی پیمونه ،مثلا ۱۵ تا قاشق برنج داشتم که این خیال منو راحت میکرد ،چونکه تا قبل از اون میترسیدم برنج بخورم ولی چونکه خیالم راحت بود ،کار اون متخصص درسته ،اعتماد کردم و در عرض چند ماه ۳۰ کیلو کم کردم ،بدلیل بودن زیادم در رژیم ها بدنم به کم خوری عادت کرده بود و دیگه میدونستم چقدر و چه اندازه مجازم بخورم ،ورزش هم در کنارش داشتم و چاقی مجدد من زمانی بود که فرزند دومم باردار شدم و همون پروسه شروع شد ،چاقی ،زایمان،رژیم و لاغر شدن مجدد و اینبار یکمی سختر لاغر شدم ،چندین سال به این منوال گذشت ،من چاقتر میشدم ،ترس های زیادی داشتم ،متخصص میرفتم ،رژیم میگرفتم ،ورزش میکردم ،تا اینکه بدلیل تغییراتی در مسیر زندگیم و شهرم وووووو دوباره از ریتم زندگی عادی خارج شدم و از اون به بعد لاغر شدن برای من سختر و ناراحت کننده تر بود ،خسته شده بودم،بهم گفته بودن سنت داره نزدیک ۳۰ میشه ،دیگه براحتی لاغر نمیشی و این لوپ تکراری، سالها با من بود ،چشمم و گوشم فقط دنبال دکترها و متدها بود که امتحانشون کنم ،از این متخصص به اون دکتر در راه بودم ،کلافه شده بودم ،هر متخصصی بنا به سلیقه و اموزشی که دیده بود منو هندل میکرد ،عروسک خیمه شب بازیشون شده بودم ،تمام خودم و محتویات علاقمندی هامو فراموش کرده بودم ،خودی دیگه وجود نداشت، فقط وفقط بدنبال لاغر شدن بودم
انقدر گرسنگی رژیمی کشیده بودم که در درونم ولع سیری ناپذیر ذهنی داشتم ،دلم آزادی میخواست ،انگار جایی زندانی بودم و احساس خفگی میکردم، اون نوع رژیم هایو دوست داشتم که در هفته ۱ روز آزاد بودم و میتونستم هر چی دلم خواست بخورم ،واسه خودم جشن میگرفتم و هر چی دلم میخواست میخوردم ولی ولی با
**ترس**👉
برای همین از کلمه سیرم بدم میومد چونکه سالها سیر نبودم ولی مقاومت نخوردن داشتم و به خودم دروغ میگفتم
الان خدارو شکر ۱ ساله دارم لذت میبرم ،حس سیر بودن و نخواستن خوراکی ،لذت بخشه ،اینکه خودم انتخاب کنم که نخوام بخورم تا اینکه به اجبار میگفتم نمیخورم ،خیلی فرق داره ،حس قدرت بهم میده
چند روز پیش که دوستم یه قرمه سبزی خوشمزه پر گوشت پخته بود،میدونه من عاشق گوشت غذا هستم ،و من فقط به اندازه نیازم خوردم ،گفت همین قدر خوردی ؟ البته خودشم تو دوره است و میدونه وقتی سیر میشیم دیگه ادامه نمیدیم
بهش گفتم خیلی غذات خوشمزه بود ولی دیگه جا ندارم و ازش گذشتم
من ۱۴ ماهه در حال انجام کاری هستم که سالها از انجام دادنش وحشت داشتم ،( یعنی : خوردن هر غذایی که دلم خواسته هر زمانی که دلم خواسته و میل داشتم و گرسنه بودم ، خوردن شام اونم بیشتر اوقات در رستوران هایی که دلم خواسته ،خوردن شیرینی های مورد علاقم ،خوردن فست فودها اونم به کرات)
تمام این کارهارو ممکنه ۶ سال اخیر که در رژیم نبودم هم انجام میدادم ولی اون زمانها با ترس از چاق شدن بود و
الان بدون ترس با خیال راحت و آسودگی و این یعنی تغییر و تحول بزرگی در من و رفتارهای من ،قبلا چیزی میخوردم نجواهای منفی دیونه م میکرد که در انتها به خودم وبدنم فحش میدادم و به مرور که در دوره ها بودم این نجواها کم و کمتر شدن ،الان هم گاهی منفی بافم هنرنمایی میکنه ولی من به موقع با آموزش هاییکه دیدم جواب منطقی بهش میدم ،
خیلی خوبه که دارم به ثبات درونی میرسم ،البته که بالا وپایین هم شدم ،من این آموزش هارو مثل ،هدایت هواپیما از طریق برج مراقبت تصور میکنم ،اگر برج مراقبت با هواپیما ارتباط نداشته باشه حتما سقوط میکنه ،برج مراقبت مرتب به خلبان میگه ،چند درجه به چپ و راست ،بالا وپایین بره
وگرنه هواپیما مرتب از مدار خارج میشه و با هر بار گفتن برمیگرده به مسیر صحیح و در انتها به مقصد میرسه
ما هم با این اموزش ها به مسیر صحیح برمیگردیم،،
عذاب وجدان که جزء زندگی روتین من بود،از خوردن عذاب وجدان میگرفتم ،از رفتارم با مادرم و اطرافیانم عذاب وجدان داشتم ،در کل این عذاب وجدانو خانواده در وجود من دانلود کردن و تا همین الان هم گاهی با عذاب وجدان درگیر هستم،،
جریان نداشتن ولع در خوردن افراد متناسب برمیگرده به بودن اونها در حالت تناسبشون و نداشتن تجربه رژیم و گرسنگی و سختیه ،اونها حرف مارو نمیفهمن ،برای اونها طبیعیه که گرسنه باشن بخورن و سیر بشن تموم کنن ،ما هم اگر در اون شرایط بودیم برامون طبیعی میشد و همینطور که الان داره یواش یواش برامون طبیعی میشه که ما هم فرمان های متفاوت متناسب کننده رو دریافت کنیم ،مثلا داشتن دست و پا برای ما طبیعیه ،هر روز باهاشون کلی کارامونو انجام میدیم ،اگر کسی بهمون بگه، وای دستت چه کارهایو انجام میده ،وای با پاهات راه میری ؟ خب جواب ما اینه که ،این طبیعیه ،دست و پا مال راه رفتن و انجام کارهاست ،اگر داشتن دست وپا برامون عادی شد ،باید رفتارهای خوردن های غذایی و تناسب اندام دائمی ،،هم طبیعی و بدیهی بشه،،
یادمه ۶ یا ۷ سال پیش که یه رژیم ۹ ماهه گرفتم که بر اساس گروه خونی بود ،البته در کنارش قرص های چربی سوز با روزی ۲ بار ورزش کردن داشتم ،مثلا من ۹ ماه یک قطره روغن نخوردم،گوجه،رب،ادویه،مرغ،نون آرد سفید ووووو نخوردم ،شیرینی وشکلات و همه چیز تعطیل بود ،زمان هاییکه میرفتم جایی بهم شکلات تعارف میشد،مخصوصا اگر اون شکلات ها وپاستیل ها از خارج از ایران آورده شده بودن منم دلم میخواست ،،،تمام اون شکلات هاییکه در اون ۹ ماه در تعارف کردن ها برداشته بودمو جمع کرده بودم و وقتیکه اون ۹ ماه گذشت و من بر اثر خوردن اون قرص ها و نخوردن نمک و روغن وووووو،آسیب های جدی به بدنم زده بودم و مجبور شدم اون رژیمو رها کنم ،وقتی خواستم اون شکلات و پاستیل هارو بخورم ،متوجه شدم همشون خشک و مونده و بدمزه شده بودن و یادمه اون زمان خیلی ناراحت شدم😄
اونهمه فرمان خوردن در من فعال بود و من سرپیچی میکردم از خوردن
من هر روز نهار دخترانمو میپزم و اونها میبرن سر کار ،دیشب دختر دومم گفت مامان انقدر کتلتی که درست کرده بودی خوشمزه بود که نتونستم صبر کنم وقت نهار بشه که بخورمش،با اینکه صبحانه املت خورده بودم و خیلی گرسنم نبود ولی طاقت نیوردمو خوردمش ،بهش گفتم اجازه میدادی گرسنه بشی دخترم ،،گفت مامان خیلی فکرم درگیرش بود ،
بهش گفتم آفرین که خوردیشو فکرتو آزاد کردی ،یاد آموزش هام افتادم که استاد میگن وقتی داری مدام به غذا فکر میکنی ذهنت فکر میکنه داری میخوری ،پس یکبار اون خوراکیو بخور و خودتو راحت کن و فکرتو آزاد کن ،،کاری که خود من سالها ناآگاهانه انجام دادم و از صبح تا شب تو فکر غذاها بودم
استاد ممنونم برای این فایلهای بینظیر که هر کدومشون قفلی از ذهن من باز میکنه و طلسم های ذهنی من در اون قسمتها باز میشه و من رهاتر از قبل میشم ،که هر چقدر اون قفلها باز بشه و ما رهاتر بشیم میتونیم به تناسب اندام ریشه ای خودمون نزدیکتر بشیم
نشان های دریافت شده
روز ۵۷ تکرار
تاثیر مغز در چاقی و راهکار تغییر آن
سلام و درود به همه همراهانم و استاد گرامی ، خدارو شکر میکنم برای تجربه امروز
قبل از اینکه در مورد فایل امروز بنویسم میخوام از تجربه دیشبم بگم ، دیروز نوه خواهرم به دنیا اومد و من شب یه جعبه شیرینی گرفتم رفتم خونشون ، خواهرم کاچی درست کرده بود و برای منم یه بشقاب کاچی کشید خب منم دوست داشتم خوردم بعدش همون شیرینی خامه ای که خودم خریده بودمو آورد با چایی و جالب بود که من فقط ۱ دونه نون خامه ای کوچیک برداشتم با چای خوردم اونم خیلی با رقبت نخوردم
چیزی که برام جالب بود این بود که زور و فشار و اجباری برای نخوردن نداشتم ناخوداگاه نخواسته بودم که چندتا شیرینی بخورم ،اگر گرسنه بودم شاید ۲ تا هم میخوردم ولی چونکه سیر بودم ناخوداگاه بیشتر نخورده بودم ،بعدش که بهش فکر کردم به خودم گفتم دیدی فریده فکر نکرده اون حرکتو انجام دادی و دیگه چیزی نخوردم تا ۱۱ شب که اومدم خونه و گرسنه شده بودم با دخترم سالاد درست کردیم خوردیم ،اتفاقا دلم برنج میخواست چند قاشق هم برنج خوردم
و این برام لذت بخشه که هر مدلی که دلم بخواد میتونم زندگی کنم و خوشحالم که میتونم حق انتخاب و آزادی داشته باشم و از خوراکی که انقدر میترسیدم الان براحتی باهاش آشتی کردم و میتونم با لذت ازش مصرف کنم ،خدایا شکرت که همه چیز انقدر عالیه
اینکه از شیرینی خوردنم نوشتم نه به دلیل اینکه شیرینی ها چاق کننده هستن ،بخاطر رفتار خودم که قبلش بهش فکر نکردم نوشتم که متوجه شدم فرمان های مغزم تغییر کرده و من ۹۰ درصد به فرمانها عمل میکنم
در تمام سالهاییکه چاق بودم رفتارهایی متناسب با افراد چاق رو انجام میدادم و زمان هایی مجبورن وارد رژیمی میشدم مجبور بودم بر خلاف دستورات مغزم که ولع و کمبود و ترس خوردن رو داشت و مدام دستور خوردن رو صادر میکرد، عمل کنم
انقدر فرمول های مغزی من مخرب و در هم تنیده بود که خود مغزم هم گیج شده بود ،من گرسنه بودم ولی نمیخوردم و وقتی سیر بودم اضافه بر نیازم میخوردم ،یعنی وقتی در رژیم بودم دائم الگرسنه بودم و وقتی که از رژیم خارج میشدم از ترس و ولع انقدر میخوردم که احساس خفگی میکردم
بنده خدا تمام سیم پیچی های مغزم بهم ریخته بود ،نمیدونست کی باید بخوره کی نخوره ،یعنی همین یک کار ساده رو من انجام نمیدادم
به دنبال لاغری باشیم نه تحمیل لاغری نه مبارزه کردن برای لاغری ،به دنبال یادگیری لاغری باشیم ،کاری که تا به حال برای خودمون انجام ندادیم و تنها راهی که همیشه رفتیم درگیر شدنمون با جسم و بدن و فرار از چاقی بوده
در لاغری با ذهن محتویات ذهن تغییر میکنه و دستورات بسمت لاغری حرکت خواهد کرد ،قبلا دستور خوردن صادر میشد ولی ما ممانعت میکردیم الان دستور متناسب بودن و خوردن صادر میشه ما هم رفتارهای متناسب انجام خواهیم داد ،نتیجه رفتارهای متناسب جسم متناسب خواهد بود به همین سادگی با جابجایی فرمول ها ، که در این روش نه پرخوری وجود داره و نه عذاب وجدانی
منم در قبل به یک فرد خوش خوراک معروف بودم هر چیزو میخوردم ،انتخابی نداشتم چونکه همیشه یا در رژیم بودم یا ولع و کمبود دوران رژیمو میخواستم تلافی کنم ،تازه گاهی که در رژیم بودم یواشکی خوری هم داشتم یعنی من خودمم گول میزدم و به روی خودم نمیوردم و به همه مدام میگفتم و شکایت میکردم که ببینید من تو رژیمم ولی خیلی موفق به نگهداری جسمم نیستم
امشب داشتیم با دوستم در مورد گفتگوهای منفی صحبت میکردیم ،دوستم گفت این ذهن منفی ما چقدر اذیت میکنه ،بهش گفتم درسته که حرف هاییکه به ما میزنه منفیه ،ترسناکه و پر از اضطرابه ولی دونه دونه اون اطلاعاتو از اطرافمون گرفتیم و در مغزمون سیو کردیم ،محتویات درون ما همون شنیده ها و دیده ها هستن که متاسفانه مخرب ضبط شدن
پس حالا که متوجه شدیم ، تلاش کنیم صدای ذهنمونو نشنویم و ازش تاثیر منفی نگیریم که اینم به تمرین نیاز داره
ما سالها عادت کردیم کارهای تکراری انجام بدیم ،به محض بیدار شدن صدای ضبط شده ناخوداگاهمونو روشن میکنیم و باهاش راه میفتیم میریم تو زندگی ،همون کارهای تکراری ،حرف های تکراری ، رفتارهای تکراری ،عادت های تکراریو انجام میدیم و به جاهای تکراری تردد داریم
پس بر اساس برنامه دانلود شده مغزمون زندگی میکنیم که اون برنامه پر از ویروسه که هر روز بصورت صداهایی در ما و در حکم مشاوره های با ما حرف میزنن البته بیشتر میترسونن و نگرانمون میکنن و ما هم دقیقا بهشون گوش میکنیم
و جدیدا اینو متوجه شدم که من هر لحظه به پیش بینی های منفی هویت های درونیم توجه میکنم و ازشون تاثیر میگیرم ،ذهنم یجوری وانمود کرده و به ما اصرار میکنه که حتما باید به حرف هاش گوش کنیم و بهمون میگه بهتره همیشه در نگرانی اتفاقات باشیم و ما هم باور کردیم که اضطراب برامون حفاظت میاره
و آگاه نبودیم که توجه به پیش بینی های منفی بافمون دقیقا یک کار بینهایت اشتباهیه که ما بهش اعتیاد داریم ،مگه نه اینکه سالها مارو از چاقی ترسوند، همین حالا هم میترسونه ،بلخره یه موضوعی گیر میاره که بخواد اذیت کنه و همون نجواهای منفیه که نمیذارن ما زودتر به هدفمون برسیم
هر چقدر آگاهی ها بیشتر در ما نفوذ کنه و اطلاعات جدید اتوماتیک بشه ، صداهای درون ما هم ملایمتر خواهند شد
خدارو شکر میکنم برای آگاهی های ناب
نشان های دریافت شده
سلام دوست همراهم
ممنونم برای انرژی عالیتون 😊 خدارو شکر با هم در مسیر تغییر و تناسب هستیم ،خدارو شکر میکنم برای این مسیر عالی🌹
نشان های دریافت شده
عالی و روان نوشتید دوست عزیز ،لذت بردم
موفق باشی
نشان های دریافت شده
روز ۵۶تکرار
سلام وقت بخیر
اون زمان هاییکه تو دوران رژیم بودم یا حتی بعد از اتمام رژیمم که همیشه مراقب بودم که مبادا چیزیو اضافه نخورم ،همیشه تو اضطراب وترس بودم ،یادمه یه رژیم سخت داشتم ،منم هر جایی میرفتم که کسی شکلات یا پاستیل تعارف میکرد میذاشتم توی کیفم واسه بعد از رژیمم نگه میداشتم،مثلا رژیمم ۹ماه طول میکشید ،بعد از رژیم میخواستم شکلات بخورم دیگه یا سفت شده بود یا تاریخش گذشته بود،یادمه اوایل ازدواجم که فامیل دعوتمون میکردن ومهمونی بخاطر من گرفته شده بود،من حتی جلوی سفره هم نمیرفتم،انقدر دلم میخواست از اون غذاها امتحان کنم،ولم تا صبح تو خواب ضعف میرفت،محال بود دوران رژیمم تقلب کنم،فرقی نمیکرد عروسی بودم،مهمونی بودم یا خونه خودم ،همیشه در حال رعایت بودم،الان میفهمم اون زمان ها که مغزم فرمان به خوردن میداده ،ومن اطاعت نکردم چه به روز بدنم واعصاب و روانم اوردم،بنظر خودم چه خانم با اراده ای بودم ،چقدر سخت رژیم میگیرم،اصلا واسه فامیل مثال زدنی بودم
خوشحالم تو این مسیر هستم ،الان مراقب رفتار خودم هستم
اگر گرسنه باشم غذا میخورم اگر میل نداشته باشم نمیخورم