0

مقصر زندگی شما کیست؟! (گام ۲)

مقصر زندگی شما کیست
اندازه متن

مقصر کردن دیگران برای شرایط و اتفاقات روزمره در زندگی یکی از پرکاربردترین عادت‌های انسان‌ها می‌باشد.

در هر شرایط و موقعیتی باشید ساده‌ترین و در دسترس‌ترین طریقه نگرش در مغز این است که فرد یا گروه یا هر چیز دیگری را مقصر زندگی خود در آن شرایط بدانید.

🔒

ادامه این جلسه ویژه مشترکین است

برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاه‌ها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.

👥 تا امروز 69 نفر در این جلسه دیدگاه ثبت کرده‌اند

📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایل‌های صوتی کاملاً نامحدود است.

🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرین‌های عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاه‌های سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت می‌کنه

توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.49 از 110 رای

https://tanasobefekri.net/?p=30960

69 دیدگاه کاربران این جلسه منتظر خوانده شدن شماست

69 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار فرشته مهربانF.s
      ۱۴۰۳/۰۹/۱۹ ۱۰:۵۱
      مدت عضویت: 2266 روز
      امتیاز کاربر: 9475 سطح ۵: هنرجوی متوسطه

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 815 کلمه

      سلام  صبح همگی بخیر استاد جان خوبید سلامتین امیدوارم همیشه خوب وسرحال وشاد وسلامت باشید دختر گلتون ماشالله چه بزرگ شده خدا حفظش کنه لپاشو محکم از طرف من ببوسید 

      نوسانات زندگی برای من دراین چند وقت اونقدر زیاد شده بود که منم خدارومقصرمیدونستم که ای خدا چرا نمیتونی رنگ خوشی ببینی به ما 

      تا میومدیم پولدار شیم ورشکسته می‌شدیم تا میومدیم به آرامش برسیم یه تنشی یه اتفاقی می افتاد تو زندگیمون 

      جوری شده بود که به خودم میگفتم اصلا این ازدواج من شاید نحس من رنگ خوشی ندیدم یه روز از شوهرمم که اینهمه با عشق به هم رسیده بودیم هم شاکی وناراضی بودم از پدرومادر که رنج مارو نمیدیدن  از پدرومادر همسر که کمکمون نمیکردن از همه از صاحب خونه از همسایه های فضول از نبود همسرم وتنهایی از بی‌پولی از چاقی از بچه نداشتنم از از از 

      اینقدر زیاد شده بود که تایمی آرزوی مرگ میکردم افسردگی شدیدی داشتم 

      رفتم پیش دکتر قرص شروع کردم پیش روانشناسم رفتم 

      رسما قاطی کرده بودم 

      تازه داشت حالم جا میومد که پولمون یه شرکتی دزدید وکلاهبرداری کرد ومارو به خاک سیاه نشوند

      دیگه میخواستم ول کنم زندگیم میگفتم دیگه نمیکشم خسته شدم این زندگی متاهلی که جز عذاب چیزی نداره خونه بابام تو سرم هم میزدن بهتر بود تا اینهمه دوییدن وآخرشم بدبختی

      خلاصه زنگ زدم پدرمو حسابی گریه کردم وشکایت از زمین وزمان بابام بابایی که براش مهم نبود تا دیروز چی بهمون میگذره وتا اون روز سرکوفت میزد بهمون گفت بیا خونه فقط گریه نکن به طلاق فعلا فکر نکن بذار ببینیم چی شده درستش میکنیم وباعجله کیفمو برداشتم ورفتم خونه بابام 

      کلی گریه کردم بابام با همسرم هم صحبت کرد اونم حسابی گریه کرد وابراز پشیمونی کرد خودش باخته بود حاضر بود پدرم هرچی بگه گوش کنه حتی اگه میگفت جداشو از زنت ودخترمو عذاب نده راضی بود که بره چون دیگه خسته شده بود بس که هرکاری کرده بود ونشده بود و من ورنج وعذاب داده بود

       ولی درکمال تعجب بابام گفت غصه نخورید بیایید پیش خودم با ما زندگی کنید وسایلتونم می‌گذاریم تو انباری 

      به طلاق فکر نکنید شما ۶ سال باهم زندگی می‌کنید گناه به جداشدن فکر کنید 

      دعوامون کرد نصیحتمونم کرد ولی پناهمون داد 

      اونقدر حالمون بد بود وجیبمون خالی بود که کم مونده بود کارتن خواب شیم وتو کوچه بمونیم با کوهی قسط وبدهی   واعصاب خراب واحساس پوچی وناامیدی

      خلاصه که همینکه پناهمون دادن دوباره تونستیم سرپاشیم البته من هنوزم خیلی خیلی حالم بد بود 

      یه زندگی ۶ ساله گند خورده بود توش

      یادمه که دوست خیلی خوبم خیلی نگرانم بود تو این شرایط تنهام نگذاشت

      یه روز که مجبورم کرد باهاش برم استخر  حسابی باهام حرف زد ومن کلی گریه کردم بهم گفت باید بری سرکار 

      اون لحظه حرفش خیلی خنده دار بود 

      ولی بعد فهمیدم جدیه 

      دستمو گرفت وتوی خیابون از این مغازه به اون مغازه برد 

      وآخرین مغازه صاحب مغازه از من خوشش اومد وبهم یه کار خوب داد که فروشندگی بود دستمزدش خیلی خوب بود

      توی کار اصلا حواسم سرجاش نبود ومدام سوتی میدادم ولی نمیفهمیدم وبقیه فهمیده بودن که حالم خوش نیست وبه طرز عجیبی مراعات حالمو میکردن 

      چند ماهی کار کردم کم کم حالم جا اومد یکم بدهی هامون دادیم اعتماد به نفسم برگشت وقت فکر وخیال نداشتم فقط به پول جمع کردن ونجات پیدا کردنمون فکر میکردم که چطور پول رهن خونمون جور کنیم تا مستاجرمون بیرون کنیم 

      راستی نگفتم که یه خونه ۵۳ متری وسط شهر ۳ سال پیش خریدیم که دادیم مستاجر که پولمون جور شه ووامم داره وخلاصه خودمون چلوندیم تا بخریم ش وپول رهنمون بعد دوسال مستاجر ی تو یه لونه موش با شرایط خیلی بد آزمون کلاهبرداری کردن واز دست دادیم ۳۳۰ ملیون تومن

      این شد که بیچاره شدیم 

      خلاصه که بعد چند ماه تازه داشتیم رو قلتک  می‌افتادم 

      که متوجه شدم باردارم 

      دوماه ونیمه به صلاح دید همسرم ودکتروخودم از کارم استعفا دادم وخلاصه اومدم نشستم خونه 

      اولش حالم گرفته شد اما کم کم متوجه شدم که خودمون مقصر کارامون بودیم اصلا تقصیر خود من بود که سرمون  کلاه رفت بس که عجله داشتیم زودتر برسم خونه خودمون به آب وآتش زدیم خودمون که بریم طمع کردیم پولمون چند برابر کنیم که بتونیم بازسازی کنیم خونه رو بعد بریم

      این شد که نشد درست فکر کنیم

      الان که فکرش میکنم خیلی خوب متوجه میشم که نباید شرایط زندگی رو پراز تنش واسترس کنیم تا پیشرفت کنیم ارزشش نداره وآخرش هم چی خراب میشه

      پس متوجه شدم که الان فقط باید آرامش خودمو حفظ کنم وهر مشکلی پیش میاد خودمو اصلاح کنم حالا ارتباطم با اون مساله است یا راهکار پیدا کردن خلاصه که متوجه شدم هر تنشی هر اتفاقی درزندگی من رخ نمیده مگر به مصلحت خدا

      خدا میگه بنده من ببین اینجا هم ضعف داری درستش کن 

      آفرین میخوام هر روز بهتر شی اونقدر بهت از این مسائل میارم تا مثل الماس بدرخشی سیقل بگیری سفت بشی با ارزش بشی یاد بگیری چطور باید با اتفاقات برخورد کنی بید نباشی که بادها بلرزونتت تکون ت بده بلکه سرو باشی محکم واستوار ونهایتا با طوفان ها برگ هاتو برقصانی وشاد وسرنوشت ادامه بدی سرو باش محکم وآرام ورقهای وشادان

      همچین حال خوشی رو برای تک تکتون آرزو مندم 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 15 از 3 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم