یه جعبه شیرینی هنوز جلوی چشممه. وسط یه رژیم سخت بودم که یکی از فامیل با یه جعبه شیرینی اومد خونهمون. همین که چشمم به جعبه افتاد، ته دلم میدونستم که میخورم و بعدش هم رژیم رو کنار میذارم؛ و دقیقاً همین اتفاق افتاد. اون موقع فکر میکردم مشکل از ارادهی منه، ولی امروز میدونم خود رژیم گرفتن بود که ذهن منو برای همچین لحظهای آماده کرده بود.
من نزدیک ۳۵ سال چاق بودم و بارها رژیم گرفتم. از حدود ۸۵ کیلو شروع کردم و هر رژیم پنج تا ده کیلو ازم کم میکرد، ولی بعدش بیشتر از اون برمیگشت؛ تا جایی که به ۱۳۵ کیلو رسیدم. یعنی رژیمها نهتنها لاغرم نکردن، بلکه قدمبهقدم چاقترم کردن. برای همین امروز با صداقت و از روی تجربهی خودم میگم: رژیم گرفتن تو رو لاغر نمیکنه، ولی به احتمال زیاد چاقترت میکنه.
در این جلسه میخوام توضیح بدم چرا این اتفاق میافته؛ اینکه ذهن ما با شنیدن کلمهی رژیم چه واکنشی نشون میده، چرا هر محدودیتی به یه پرخوری بزرگتر ختم میشه، و در مسیر لاغری با ذهن بهجای رژیم گرفتن چیکار میکنیم. آخر مقاله هم یه تمرین برای مرور خاطرههای رژیمی خودت گذاشتم.
در این جلسه میآموزیم:

🥖 چاقی با طعم محدودیت
وقتی به خاطرههام از رژیم گرفتن فکر میکنم، اولین چیزی که یادم میاد یه برگهست با فهرست غذاهای مجاز، سهمیهی نون، و حس گناه بزرگ برای یه تیکه پیتزا. جایزهی نهایی هم چند کیلو کمتر روی ترازو بود که خیلی زود، با علاقه برمیگشت!
رژیمهام همیشه از شنبه شروع میشد. حتی شروع باشگاه رو طوری تنظیم میکردم که به تعطیلات نخوره تا بتونم پیوسته برم. ولی هر بار، دیر یا زود یه مهمونی، یه جعبه شیرینی یا یه روز بد پیش میومد و همهچیز رو به هم میریخت. بعد از هر بار به هم ریختن هم حس شکست و عذاب وجدان داشتم و برای شنبهی بعد برنامه میریختم.
جالبه بدونی که لاغر شدن هیچوقت برای من سخت نبود. یه بار قبل از خواستگاری، چون خانوادهی همسرم شرط گذاشته بودن که کمی وزن کم کنم، با یه رژیم و برنامهی ورزشی سخت در مدت کوتاهی کلی وزن کم کردم. ولی از روز اول منتظر بودم این برنامه تموم بشه و بعد از اینکه موافقت کردن، دو سه هفتهای همهاش برگشت. مشکل من همیشه این بود که نمیتونستم لاغر بمونم، و حالا میدونم دلیلش خود رژیم گرفتن بود.
🔁 چرا هر بار که رژیم میگیری، چاقتر میشی؟
رژیم گرفتن در ظاهر یه برنامه برای سلامتی یا نشونهی ارادهی قوی به نظر میاد. ولی برای ذهن ناخودآگاه ما، چیزی شبیه حکم زندانه؛ نه غذای دلخواه، نه آزادی، نه لذت. فقط باید تحمل کنی و صبر کنی تا تموم بشه.
ذهن ما یه ویژگی جالب داره: تا بهش بگی «اونجا نرو»، دقیقاً همونجا میخواد بره. وقتی با رژیم گرفتن آزادی خوردن رو ازش میگیری، ذهن این محدودیت رو به شکل یه خطر میبینه و پیام میده: «منو محدود کردن، باید از خودم دفاع کنم.» برای مغز فرقی نداره این محدودیت از یه قحطی واقعی باشه یا از یه برگهی رژیم؛ در هر دو حالت آمادهی دفاع میشه و دفاعش هم اینه که هر وقت فرصت پیدا کرد، بیشتر بخوره.
برای همینه که بعد از تموم شدن هر رژیم، یا وسط اون وقتی یه بار از برنامه بیرون میزنی، خوردنت از قبل از رژیم هم بیشتر میشه. ذهن داره جبران میکنه، و نتیجهاش اینه که وزن نهتنها برمیگرده، بلکه یکی دو کیلو هم روش اضافه میشه. وقتی برای درک بیشتر لاغری با ذهن مطالعه میکردم، دیدم پژوهشگرهای دانشگاه UCLA هم به همین نتیجه رسیده بودن: بیشتر کسایی که رژیم میگیرن، در عرض چند سال وزن کمشده رو برمیگردونن و خیلیهاشون حتی از قبل هم چاقتر میشن.
رژیم یعنی بازی با ذهن
یادت میاد بچه که بودیم بارها شنیدیم «نخور، چاق میشی»؟ اون جملهها و اون حس بدی که به غذا خوردن پیدا کردیم، هنوز در ذهن ما فعالن. برای ذهن ما رژیم یعنی گرسنگی کشیدن، غذا نخوردن در مهمونیها، حسرت پیتزا و بستنی، و از همه مهمتر، محرومیت. به همین دلیل هر وقت کلمهی «رژیم» رو میشنویم، ذهنمون حالت اضطراری به خودش میگیره و دنبال راهی میگرده که ثابت کنه هنوز آزاده؛ و راحتترین راه، بیشتر خوردنه.
همین اتفاق رو میشه در مورد یه غذای خاص هم دید. تا وقتی چیزی ممنوع نشده، میل عجیبی بهش نداری. ولی بهمحض اینکه به خودت میگی «از امروز دیگه نون نمیخورم»، ذهنت پر میشه از تصویر نون بربری و سنگک داغ و بوی نون تازهی صبح. اونقدر این تصویرها تکرار میشن که دیگه نمیتونی مقاومت کنی؛ رژیم میشکنه، عذاب وجدان میاد، دوباره رژیم میگیری و این چرخه همینطور ادامه پیدا میکنه.
حتی وقتی رژیم نیستی هم این ترس با توئه. خیلی از ما در مهمونیها بیشتر میخوریم، چون یه گوشهی ذهنمون نگرانه که بقیه فکر کنن «رژیم داره». من خودم بارها در مهمونی به خودم گفتم «حیفه اینجا رژیم بگیرم، امشب میخورم، از فردا». ذهنی که رژیم رو با محرومیت یکی میدونه، هر تغییر کوچیک و مثبتی رو هم شبیه یه رژیم جدید میبینه و در برابرش مقاومت میکنه.

🧠 ذهنی که محدود بشه، دنبال شورش میگرده
وقتی با رژیم گرفتن مدام به ذهنت میگی «نخور»، «نکن»، «چاق میشی»، یه باور پنهان در ناخودآگاهت ایجاد میکنی: «تو قابل اعتماد نیستی و من باید کنترلت کنم.» ذهنی که این پیام رو میگیره، منتظر یه فرصت میمونه تا شورش کنه. اون شورش همون لحظهایه که به خودت میگی «بیخیال رژیم، امروز هرچی دلم خواست میخورم!» و این شورش هم همیشه با چند کیلو اضافهوزن و یه حال روحی بد تموم میشه.
من در دوران چاقی یه قانون نانوشته داشتم که بعدها فهمیدم در دل همهی رژیمها هست: قانون «همه یا هیچ». اگه یه وعده پرخوری میکردم، کل برنامه رو کنار میذاشتم، چون فکر میکردم دیگه خراب شده. ذهن چاق من هم سریع میگفت «تو که خراب کردی، اونم بخور» و من هم گوش میدادم. بعدش هم به خودم قول میدادم «فردا به جبران امروز هیچی نمیخورم» و فردا قولم یادم میرفت.
پس چرا باز هم رژیم میگیریم؟
چون سالها به ما یاد دادن که تنها راه لاغر شدن، رژیم گرفتنه. یاد گرفتیم با بدنمون بجنگیم، نه اینکه باهاش همراه باشیم. یاد گرفتیم گرسنگی کشیدن نشونهی موفقیته، و اگه یه روز خوب و راحت غذا خوردیم، حتماً زیادهروی کردیم و باید خودمون رو تنبیه کنیم.
در حالی که راه درست اینه که یاد بگیری چی میخوای بخوری، چرا میخوای بخوری و کی باید دست بکشی. اینها با رژیم گرفتن یاد گرفته نمیشن؛ فقط با آموزش ذهنی درست یاد گرفته میشن. پس اگه این چرخه برات آشناست، یعنی رژیم، گرسنگی، پرخوری، عذاب وجدان و دوباره رژیم، بدون که راه بیرون اومدن از اون جنگیدن با غذا نیست؛ راهش تغییر دادن ذهنیه که این چرخه رو ساخته.
وقتی ذهن، بیشتر خوردن رو آزادی میدونه
یکی از کسایی که دورهی لاغری با ذهن رو گذرونده بود، برام نوشته بود: «با آموزشها یاد گرفتم که سیر شدن واقعاً چه حسی داره. ولی تا پیغام سیری رو میگیرم، یه ندای درونی میگه وایسا، این یعنی رژیم گرفتی! یهکم بیشتر بخور که خیالت راحت باشه رژیم نیستی!» نتیجهاش هم پرخوری دوباره و احساس گناه بود.
این تجربه نشون میده که ذهنی که سالها فقط رژیمهای سخت رو تجربه کرده، آزادی رو در زیاد خوردن میبینه؛ حتی اگه آخرش به چاقی بیشتر ختم بشه. برای همین در لاغری با ذهن، کار اول ما اینه که ذهن رو مطمئن کنیم قرار نیست چیزی ازش گرفته بشه. وقتی ذهن احساس محدودیت نکنه، دیگه دلیلی برای شورش و جبران نداره.

⚖️ رژیم گرفتن یا تغییر سبک زندگی؟
رژیم گرفتن معمولاً یه برنامهی کوتاهمدت و سختگیرانهست؛ چیزی شبیه یه قرارداد موقت با بدن که از همون اول تاریخ پایانش معلومه. ولی وقتی از تغییر سبک زندگی حرف میزنیم، منظورمون یه نگاه بلندمدته که از ذهن شروع میشه.
رژیم گرفتن یعنی «یه مدت خودم رو نگه میدارم تا لاغر بشم»، ولی تغییر سبک زندگی یعنی «دارم یاد میگیرم رابطهی ذهنم با غذا و بدنم رو عوض کنم». برای همینه که خیلیها با رژیم گرفتن وزن کم میکنن، ولی فقط با تغییر ذهن و نگرش متناسب میمونن. این جدول فرق این دو رو نشون میده:
| رژیم گرفتن 🥬 | تغییر سبک زندگی 🌿 |
|---|---|
| موقتی و تاریخدار | بلندمدت و ماندگار |
| بر پایهی محدودیت و محرومیت | بر پایهی آگاهی و انتخاب |
| معمولاً احساس گناه میاره | حس مسئولیت و رضایت درونی میاره |
| تمرکز روی کاهش وزن سریع | تمرکز روی تغییر نگرش و واکنشهای ذهنی |
| غذاها رو به مجاز و ممنوع تقسیم میکنه | هیچ غذایی ممنوع نیست؛ نگاه به غذا عوض میشه |
| رابطهی پرتنش با غذا | رابطهی آروم و دوستانه با غذا |
| ذهنیت «همه یا هیچ» | ذهنیت «یاد گرفتن قدمبهقدم» |
| احتمال برگشت وزن خیلی بالا | احتمال متناسب موندن خیلی بیشتر |
کسی که ذهنش برای متناسب شدن آموزش دیده، از خوردن به اندازه لذت میبره، نه از زیاد خوردن. دوستهای متناسب من در مهمونی همون غذاهایی رو میخوردن که من با عذاب وجدان میخوردم، ولی بدون هیچ نگرانی؛ وقتی سیر میشدن دست میکشیدن و چاق هم نمیشدن. اونها رژیم نمیگرفتن، چون ذهنشون غذا رو دشمن نمیدید.
🌱 راهحل چیه؟ نگاهت رو عوض کن، نه غذات رو
اولین قدم اینه که کلمهی «رژیم گرفتن» رو از دایرهی لغاتت کنار بذاری. این فقط یه بازی با کلمهها نیست؛ کلمهی رژیم سالها در ذهن تو با گرسنگی و محرومیت و شکست گره خورده و هر بار که تکرارش کنی، همون برنامهی قدیمی فعال میشه. بهجاش بگو «دارم رابطهی ذهنم با غذا رو عوض میکنم».
قدم دوم اینه که با ذهنت آشتی کنی و یاد بگیری بفهمی کی واقعاً گرسنهای، کی سیر شدی، کی خستهای و کی ذهنت داره بهونهی خوردن میاره. من خودم کم پیش میومد از گرسنگی چیزی بخورم؛ بیشتر بعد از تموم کردن یه کار، بهعنوان جایزه میخوردم. شناختن همین فرمولها خیلی بیشتر از هر رژیمی به من کمک کرد.
قدم سوم آموزش دادن ذهنه؛ درست مثل یاد گرفتن رانندگی یا یه زبان جدید. باید حوصله داشته باشی، تمرین کنی و بارها و بارها تکرار کنی. اولین قدم من در لاغری با ذهن این بود که قبول کردم صددرصد مسئول چاقی و اشتها و پرخوری خودم هستم؛ از اون به بعد تغییر از ذهنم شروع شد و بعد به رفتار و واکنشها و عادتهام رسید.
و قدم آخر اینکه هر تغییر جدیدی رو با این سؤال بسنج: «این تغییر به من حس آرامش و آزادی میده، یا فقط یه نسخهی جدید از رژیم گرفتنه با یه اسم دیگه؟» اگه حس محدودیت داری، ذهنت دیر یا زود شورش میکنه.
🕊️ آزادی؛ نسخهی جدید لاغری
اگه تا امروز با رژیم گرفتن به بدنت سخت گرفتی، حالا وقتشه با ذهنت مهربونتر باشی. رژیم گرفتن راهحل نیست؛ راهیه برای قفل کردن ذهن در چرخهی محرومیت و پرخوری. آزادی در خوردن آگاهانه، شنیدن پیغام سیری و کنار گذاشتن وسواسهای غذایی، همون تغییریه که تو رو به تناسب واقعی میرسونه.
من هنوز هم همیشه بهترین انتخابها رو ندارم، ولی خیلی بهتر از قبل انتخاب میکنم و دیگه بعد از یه پرخوری عصبانی نمیشم یا برنامهام رو کنار نمیذارم. قبول میکنم که انتخاب خودم بوده و روی بهتر کردن واکنشهام کار میکنم. وقتی ذهنت بفهمه که متناسب بودن یعنی آزادی و نه محدودیت، دیگه لازم نیست با غذا بجنگی.
🎯 بیرون اومدن از چرخهی رژیم: اصلاح پرخوری و اشتها در مغز
اگه تا اینجای مقاله رو خوندی، احتمالاً بارها رژیم گرفتی، بارها به نقطهی اول برگشتی و از این چرخهی تکراری خسته شدی. راه بیرون اومدن از این چرخه با زور و حذف غذاها و شمردن کالری نیست؛ با اصلاح چیزیه که ریشهی پرخوری و اشتهای زیاده، یعنی ذهن.
دورهی اصلاح پرخوری و اشتها در مغز دقیقاً برای همین طراحی شده. در این دوره یاد میگیری ذهنت رو از حالت هشدار و جبران بیرون بیاری، خوردنهای بیدلیل رو بشناسی و بدون رژیم گرفتن، اشتهای آرومتری داشته باشی. این دوره یه رژیم جدید نیست؛ یه تغییر در نگاه ذهن تو به غذاست.
📝 تمرین: سفری به خاطرات رژیمیات
بیا یه کم با خودمون صادق باشیم. یه دفترچه بردار و به این سؤالها با حوصله جواب بده:
- اولین بار که رژیم گرفتی چند سالت بود و چه چیزی باعث شد تصمیم بگیری؟ یه حرف، یه نگاه، یا لباسی که دیگه اندازهات نبود؟
- تا حالا چند بار رژیم گرفتی و بعد ولش کردی؟ کنار هر کدوم بنویس چقدر ادامهاش دادی و چه اتفاقی باعث شد رهاش کنی.
- وقتی رژیم داشتی، چه چیزهایی از زندگیت حذف شد؟ فقط شیرینی و نون و برنج نبود؛ شاید یه مهمونی که نرفتی یا یه سفری که ازش لذت نبردی.
- به فهرستت نگاه کن و الگوی تکراریاش رو پیدا کن؛ مثلاً اینکه همیشه بعد از یه مهمونی یا یه روز بد رژیمت شکسته. همین که الگو رو کشف کنی کافیه.
- آخر برگه بنویس از همهی این تجربهها چه درسی گرفتی، بدون اینکه خودت رو سرزنش کنی.
نوشتن این خاطرهها کمک میکنه ذهنت از حلقهی تکرار بیرون بیاد؛ چون تا وقتی یه الگو دیده نشه، هر بار با یه اسم جدید تکرار میشه.
📝 برام بنویس
تو هم مثل من رژیمهات رو همیشه از شنبه شروع میکردی؟ اولین رژیمی که گرفتی چی بود و آخرش چی شد؟ توی قسمت نظرات برام بنویس.
اگه تمرین رو انجام دادی، الگوی تکراریای که در رژیم گرفتنهات پیدا کردی رو هم بنویس. شاید حرف تو برای کسی که هنوز در این چرخه گیر کرده، یه تلنگر باشه.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
چرا رژیم گرفتن باعث چاقتر شدن میشه؟
چون ذهن هر محدودیتی رو به شکل خطر میبینه و برای دفاع، هر وقت فرصت پیدا کنه بیشتر میخوره. برای همین بعد از هر رژیم، وزن برمیگرده و معمولاً یه کم هم بیشتر میشه.
اگه رژیم نگیرم، چطور لاغر بشم؟
با تغییر نگاه ذهنت به غذا. وقتی یاد بگیری کی گرسنهای، کی سیری و کی ذهنت داره بهونه میاره، و غذاها رو به مجاز و ممنوع تقسیم نکنی، واکنشهات کمکم شبیه آدمهای متناسب میشه.
چرا وقتی یه بار از رژیم بیرون میزنم، کلش رو رها میکنم؟
این همون قانون «همه یا هیچ»ه که در دل همهی رژیمها هست. ذهن میگه «تو که خراب کردی، اونم بخور». در لاغری با ذهن یه پرخوری دلیل رها کردن نیست، دلیل بهتر کردن تمرینه.
فرق رژیم گرفتن با تغییر سبک زندگی چیه؟
رژیم موقتیه و بر پایهی محرومیته، برای همین تموم میشه و وزن برمیگرده. تغییر سبک زندگی از ذهن شروع میشه و چون چیزی رو ممنوع نمیکنه، ذهن دلیلی برای شورش نداره و نتیجه میمونه.
امتیاز 4.69 از 32 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
سلام خدمت دوستان و هم مسیران عزیز
سال ۸۲ هنوز ۳۰ سالم نشده بود که بیکباره از عکسهایم متوجه شدم چقدر چاق شده ام به مذاقم خوش نیامد واصلا با هیکل جدیدم حال نمیکردم اگرچه سالها بود پرخوری میکردم ورفتار مناسب غذایی نداشتم اما کاملا متناسب بودم ولی ناگهان پس ازازدواج بخاطر باور چاقی پس از ازدواج چاق شدم
ازآنجا اولین رژیم های کوتاه مدت ومقطعی ومحدودیت ها شروع شد ورزش کردن وعرق ریختن شام نخوردن نون
نخوردن اما زمانی نمیگذشت که همان آش وهمان کاسه روز از نو وروزی از نو دوباره خوردنهای زیاد وچاقی های بیشتر
حتی بارها گفته ام سال ۸۴ با دوره یی بیش از۱۵ کیلو کم کردم ولی چون محدودیت داشت پس از ۹ ماه دیگر دوام نیاوردم و دوباره مثل کسی که از بند رها شده خودم رو رها کردم وشروع کردم به تلافیه روزهای محدویت
اما هرگز از بدنم راضی نبودم و اعتراف کنم که پرخوری برایم لذت بخش بود حداقل درهنگام خوردن اما پس از خوردن طبق معمول احساس بد بودوتحقیروسرزنش حودم
تین روند ادامه داشت تا اوایل سال ۹۹ که با دوره آشنا شدم اما باور نمیکردم وذهنم مقاومت میکرد یادش بخیر اوج کرونا بود
ولی بلطف خدا اوایل ۱۴۰۰ بطور جدی شروع کردم آمدم که لاغربشم اما جهانی دیگر بسویم بازشد دیگر شیفته وعاشق مسیر شدم وآگاهیها را میبلعیدم
راستش آمدم که لاغربشم وبرم اما درک کردم رفتنی درکار نیست اینجا خودزندگیست نوعی دیگر از زندگی رفتار های جدید ارتباط جدید با خدا و احساس خوب را درک کردن وزندگی کردن اینجا شد خانه امن من اگرچه بالا وپایین داشته ولی ماندم راستش دیگه دست خودم نیست عاشق اینجا بودن شدم
سپاس از خدای مهربان واستادعزیز که بعنوان سردمدار و مبدع این روش معلم وراهنمای من شد
واما جمله و آگاهیه ناب وعالی و جدیدی که اخیرا استاد خیلی به آن اشاره میکنند
تفاوت رژیم و سبک زندگیست
حالا که خوب نگاه میکنم افرادی را پیدا میکنم که سالهاست درست رفتار میکنند اگرچه حتی پبشینه ی ژنتیکی چاقی دارند
اما خوب که دقت میکنم وازنزدیک مشاهده میکنم آنها منع ومحدودیت غذایی دارند نه ازروی اجبار و ترس وهمراه با عدم آرامش بلکه از روی احترام بخود وبدن خود گذاشتن
وخود را دوست داشتن و در یک سبک بالا وسطحی دیگر رفتارهایشان را کنترل میکنند وقتی چیزی را نمیخورند کاملا پیداست که برای خودشان ارزش قائلند واصطلاحا روی ذهنشان کاملادتسلط دارند دیگر پشت این محدودیت حرص وجوش وطمع و خودازاری نیست بلکه عشق است و وقار و سبکی نو از زندگی واین واقعا لذت بخش است دست یابی به این نوع رفتار وافکار بسیار اگرچه خیلی آسان نیست اما دورازدسترس نیست
بنظرا اخیرا تمام تلاش استاد ودست نوشته هایشان دستیابی ورسیدن به این نوع رفتار وافکار میباشد
ودرک درست آن و تشخیص و تمایز آن بارژیم میباشد
درواقع درک تفاوت این سبک درست زندگی ورفتاروافکار صحیح غذایی با رژیم ومحدویت بسیار مهم است
اختلاف وخط و مرزشانرمانند مویی نازک است که کمی عدم آگاهی انسان را به بیراهه میبرد
خوب بخوانید تا در اعماق وجودتان رخنه کندو عمل کنید