شبهایی که با فشار شکم از مهمونی برمیگشتم خونه، قبل از خواب یه دادگاه کامل توی ذهنم برگزار میشد. خودم قاضی بودم، خودم متهم: «بیارادهای»، «هیچوقت درست نمیشی»، «فردا به جبران امروز هیچی نمیخورم.» سالها فکر میکردم این سرزنشها کمکم میکنه لاغر بشم. ولی بعدها فهمیدم رابطهی احساس خوب و لاغری دقیقاً برعکس چیزیه که فکر میکردم.
احتمالاً تو هم تا الان هر راهی برای لاغر شدن رو رفتی: رژیم سخت، ورزشهای طاقتفرسا، شمردن کالری تکتک لقمهها. ولی یه چیز همیشه این وسط نادیده گرفته شده: احساس تو نسبت به خودت، نسبت به بدنت و نسبت به آینهای که هر روز جلوش میایستی.
توی این مقاله تعریف میکنم چرا احساس بد نسبت به خود، پرخوری رو بیشتر میکنه و چطور احساس خوب در روند لاغری ذهن رو از منتقد به همراه تبدیل میکنه. اگه تازه با این مسیر آشنا شدی، از شروع مسیر لاغری با ذهن هم یه سر بزن.
در این جلسه میآموزیم:

💡 به جای معادلهی کالری، معادلهی احساس رو حل کن
سالها به ما گفتن: «ببین چقدر کالری خوردی، چقدر سوزوندی.» و ما هم تبدیل شدیم به ماشینحساب؛ با هر لقمه نون یه حسابوکتاب و با هر حرکت یه جدول توی ذهنمون. ولی چیزی که هیچکس بهمون نگفت این بود که لاغری فقط به حسابوکتاب نیست؛ به احساسی که نسبت به خودمون داریم هم بستگی داره.
من بارها خودم رو سرزنش کردم چون فکر میکردم زیاد خوردم. بعد با احساس گناه رفتم سراغ رژیم بعدی. به خودم گفتم بیارادهام و هیچوقت درست نمیشم. ولی نمیدونستم همین حرفها من رو بیشتر توی احساس بد فرو میبرن و احساس بد، دوباره من رو به سمت خوردن میفرسته.
یادمه بعد از هر پرخوری قول میدادم «فردا به جبران امروز هیچی نمیخورم». ولی فردا یادم میرفت و یه صدا توی ذهنم میگفت: «تو که خراب کردی، اونم بخور.» هر بار که بعد از یه شام سنگین یا یه حرف فامیل توی مهمونی عذاب وجدان میگرفتم، آخرش بیشتر میخوردم. عذاب وجدان هیچوقت من رو به کمتر خوردن نرسوند.
قانونی که توی تناسب فکری بارها دربارهاش حرف زدم اینه: احساس خوب و لاغری با هم میان. وقتی ذهن احساس خوبی داره، بدن هم باهاش همراه میشه. یه برش کیک اونقدری که فکر میکنیم وزن اضافه نمیکنه، ولی یه لحظه تحقیر خودت میتونه کل مسیرت رو خراب کنه، چون همون تحقیر بعداً به پرخوری بعدی تبدیل میشه.
پس به جای حل معادلهی کالری، بیا معادلهی احساس رو حل کنیم. به خودت بگو: «من دارم یه روش جدید رو یاد میگیرم» و «من لایق مهربونیام، حتی وقتی هنوز متناسب نشدم». این همون مهارتیه که توی دورهی اصلاح پرخوری و اشتها در مغز روش کار میکنیم: کنار گذاشتن خودسرزنشی و آموزش ذهن برای انتخابهای بهتر.

😞 دشمن صمیمی: احساس بد نسبت به خود
خیلی وقتها فکر میکنیم دشمن اصلیمون کیک شکلاتی یا هلههولهی ساعت ده شبه. ولی بزرگترین مانع لاغر شدن، یه دشمن پنهانه: احساس بد نسبت به خود.
این احساس خیلی بیصدا میاد. وقتی جلوی آینه چشمهات دنبال ایراد میگردن. وقتی لباست رو میپوشی و به خودت میگی «اه، چقدر زشت شدم». وقتی به بدن یه نفر دیگه نگاه میکنی و ته دلت میگی «تو هیچوقت مثل اون نمیشی».
درسته که من مردم و حرف دیگران روی ذهن من خیلی کمتر از خانمها فشار میاره، ولی خوندن نوشتهها و جواب دادن به سؤالهای هزاران خانمی که از برنامههام استفاده کردن، باعث شده تا حدودی بفهمم این نگاههای جلوی آینه چقدر سنگینه. خودم هم توی مهمونیها همیشه حس میکردم همه دارن غذا خوردنم رو نگاه میکنن.
اینها فقط فکر نیستن؛ احساس میسازن. و ذهن بیشتر با احساس تصمیم میگیره تا با منطق. وقتی احساست نسبت به خودت منفی باشه، ذهنت بهت میگه: «تو که خوب نیستی، چرا تلاش کنی؟» یا «حالا که حالت بده، یه چیزی بخور تا بهتر بشی.»
اینطوری یه چرخه ساخته میشه: احساس بد، خوردن برای آروم شدن، احساس بدتر، رها کردن تلاش و اضافهوزن بیشتر. تا وقتی این احساس بد اصلاح نشه، بهترین رژیم دنیا هم کمکی نمیکنه، چون ذهن از همون اول منتظره شکست بخوری.
احساس بد از کجا میاد؟
خیلی از احساسهای بدی که نسبت به بدنمون داریم، از جملههایی میان که از بچگی شنیدیم. من از نوجوونی مسخره شدن و اسمهایی که همکلاسیها روم میذاشتن رو تجربه کردم. توی مهمونیها هم همیشه یکی بود که دربارهی وزنم «نصیحت» کنه.
حتی توی خونه هم این پیامها بود، با اینکه از سر دلسوزی بود. مادرم خیاط بود و همیشه بهم توصیه میکرد رنگهای تیره بپوشم که لاغرتر نشون بدم، در حالی که من عاشق رنگ زرشکی و سبز بودم. وقتی بعد از یه رژیم لباسهام گشاد میشد و ازش میخواستم تنگشون کنه، میگفت: «صبر کن ببینیم میمونی یا نه.» هیچکدوم از این حرفها بد نبودن، ولی همهشون یه حس رو توی من تقویت میکردن: «تو مشکل داری و لاغریت موقتیه.»
این جملهها از راه شنیدن وارد ذهن میشن و از راه تکرار تثبیت میشن. بعد از یه مدت دیگه لازم نیست کسی بگه؛ خودمون هر روز جلوی آینه تکرارشون میکنیم. برای همین اولین قدم برای ساختن احساس خوب، دیدن همین جملههاست؛ جملههایی که سالها فکر میکردیم صدای خودمونه، ولی در واقع از بیرون اومدن.
نشونههایی که با احساس بد داری جلو میری
شاید فکر کنی تو اینطوری نیستی. من هم سالها فکر میکردم فقط دارم برای لاغر شدنم جدی تلاش میکنم. ولی وقتی به اون دوران نگاه میکنم، این نشونهها رو توی رفتار خودم میبینم:
- رژیمهام همیشه بعد از یه اتفاق ناراحتکننده شروع میشد؛ یه حرف ناخوشایند، یه لباس که تنم نرفت، یا یه مهمونی که نزدیک بود. هیچوقت از علاقهی خودم شروع نمیشد.
- شروع رژیم رو همیشه میذاشتم برای شنبه و حتی شروع باشگاه رو طوری تنظیم میکردم که به تعطیلات نخوره؛ انگار از قبل میدونستم تحملش سخته.
- با یه وعده پرخوری کل برنامه رو کنار میذاشتم؛ برای من یا همهچیز بود یا هیچچیز.
- وقتی چند کیلو کم میکردم، به جای خوشحالی یه ترس دائمی داشتم که نکنه دوباره برگرده.
همهی اینها از یه جا میومدن: من از روی احساس بد و ترس تصمیم میگرفتم. و تصمیمی که از احساس بد بیاد، با گذشتن اون احساس هم تموم میشه.
وقتی با خودت مهربون میشی
وقتی به جای تحقیر، به خودت توجه میکنی و میگی «من لایق مراقبتم، حتی قبل از اینکه لاغر بشم»، ذهنت به جای مقاومت همکاری میکنه. احساس خوب پایهی تصمیمهای درسته و مهربونی با خود، قفل پرخوری و ناامیدی رو باز میکنه.
من امروز وقتی زیادهروی میکنم، دیگه به خودم عصبانی نمیشم. قبول میکنم که انتخاب خودم بوده و روی بهتر کردن واکنشهام کار میکنم. هنوز توی این مسیر بارها لغزش دارم، ولی هر لغزش برام دلیلیه برای اینکه بهتر تمرین کنم، نه اینکه کل مسیر رو رها کنم. همین تغییر کوچیک، از هر رژیمی برای من مؤثرتر بود.

🌿 لاغری در سایهی احساس خوب
در لاغری با ذهن، یکی از مهمترین تفاوتها با رژیم اینه که احساس خوب به نیروی اصلی حرکت تبدیل میشه. اینجا قرار نیست با تنبیه و سرزنش جلو بری؛ قراره با احساس خوب، مسیر تغییر رو شروع کنی.
رژیمهای محدودکننده و ورزشهای اجباری معمولاً با قضاوت و نگرانی همراهن. ولی احساس خوب در روند لاغری یعنی بدون فشار و ترس، و با علاقه به خودت پیش بری. جلوی آینه به جای اینکه بپرسی «چرا هنوز لاغر نشدم؟»، به خودت بگی: «دارم یاد میگیرم با احساس خوب مسیرم رو ادامه بدم.»
یعنی ذهنت از یه منتقد سختگیر به یه همراه تبدیل بشه؛ حتی قبل از اینکه عدد روی ترازو تغییر کنه. شرکتکنندههای دورهی ورود به سرزمین لاغرها هم توی دیدگاهها و تمرینهاشون بارها نوشتن که وقتی جنگیدن با غذا و بدنشون رو کنار گذاشتن، ادامه دادن براشون راحتتر شد.
یه بچه رو تصور کن که مدام دعواش میکنی و میگی «تو همیشه خرابکاری میکنی». معلومه که بیشتر به هم میریزه. ولی اگه همون بچه رو بغل کنی و بهش بگی «اشکال نداره، کمکت میکنم»، آروم میشه و دوباره امتحان میکنه. ذهن ما هم همینطوره. اگه به بدنت بگی «با این شکم کی دوستت داره؟»، ذهن حالت دفاعی میگیره. ولی اگه بگی «میدونم تا اینجا اومدیم، ولی با هم تغییر میکنیم»، ذهن آمادهی همکاری میشه.
من سالها از «باید» استفاده میکردم: «باید لاغر بشم». برای من این کلمه یعنی جنگیدن و سختی. وقتی جاش رو دادم به «دوست دارم لاغری رو تجربه کنم»، حس کردم یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شد. همین تغییر کلمه، احساس من رو نسبت به کل مسیر عوض کرد.
احساس خوب یعنی چی و یعنی چی نیست؟
بعضیها وقتی این حرفها رو میشنون فکر میکنن احساس خوب یعنی بیخیال شدن و هر چی دلت خواست خوردن. نه، منظورم این نیست. احساس خوب یعنی مسئولیت انتخابهات رو بپذیری، ولی خودت رو به خاطرشون تنبیه نکنی.
مثلاً وقتی بعد از یه شام زیادهروی کردی، به جای اینکه بگی «باز خراب کردم، من درست بشو نیستم»، بگی «امشب زیاد خوردم، انتخاب خودم بود. دفعهی بعد سعی میکنم زودتر متوجه سیر شدنم بشم». جملهی اول ذهن رو به حالت دفاعی میبره و احتمال پرخوری بعدی رو بیشتر میکنه. جملهی دوم ذهن رو آروم نگه میداره و بهش یه کار مشخص برای دفعهی بعد میده.
اوایل مسیر، ذهن من بارها مسخرهام میکرد و میگفت «تو لاغر بشو نیستی». به جای دعوا کردن باهاش، جوابش رو اینطوری میدادم: «درسته، ولی دارم لاغر شدن رو یاد میگیرم و وقتی به اندازهی کافی یاد بگیرم، روی جسمم هم اثر میذاره.» این جواب نه انکار بود، نه سرزنش؛ فقط یه احساس خوب و واقعی بود که اجازه میداد ادامه بدم.

🌀 احساس بد، استرس و حالت دفاعی ذهن
وقتی احساس بد داری، ذهن وارد حالت دفاعی میشه. برای ذهن فرقی نداره استرس از یه خطر واقعی اومده یا از نگاه خودت جلوی آینه؛ استرس برای ذهن یعنی خطر، و ذهن در خطر دنبال سریعترین راه آروم شدن میگرده. برای خیلی از ما این سریعترین راه، خوردنه.
حالا فکر کن هر روز با احساس بد و استرس بری سراغ رژیم و باشگاه، با این فکر که «اگه امروز هم خراب کنم، بازم شکست خوردم». ذهن تمام روز در حالت آمادهباشه و منتظر لحظهایه که با یه خوراکی خودش رو آروم کنه. بعد تعجب میکنیم چرا هر بار یه جایی کم میاریم.
من این رو توی دوران کار دولتیام خیلی واضح تجربه کردم. فشار کار و درگیریها زیاد بود و توی همون سالها وزنم سریعتر از همیشه بالا رفت. هر روز که از سر کار برمیگشتم، اولین کاری که میکردم سر زدن به آشپزخونه بود.
ولی وقتی احساس خوبی داری، ذهن دیگه دلیلی برای دفاع کردن نمیبینه. وقتی ذهن آرومه، دیگه لازم نیست برای آروم شدن به خوردن پناه ببره و تصمیمهات هم راحتتر میشن.

🏝️ وقتی حالت خوبه، مسیر لاغری هموارتر میشه
وقتی واقعاً حالت خوبه، وقتی با آرامش غذا میخوری نه با عذاب وجدان، وقتی حرکت میکنی چون دلت میخواد نه از روی اجبار، ذهن هم با تو همراه میشه. دیگه هر لقمه یه امتحان نیست و هر وعده یه دادگاه.
حالا برعکسش رو تصور کن: وقتی با احساس گناه غذا میخوری یا با نگاه تنبیهی جلوی آینه میایستی، ذهن احساس خطر میکنه. نتیجهاش میل بیشتر به خوردن و رها کردن مسیره.
برای همین میگم احساس خوب در روند لاغری مسیر رو هموار میکنه. حتی اگه هنوز به وزن دلخواهت نرسیدی، ولی داری با خودت مهربونتر رفتار میکنی، همین حالا هم در مسیر لاغری هستی.
رژیم شاید بتونه عدد روی ترازو رو کم کنه، ولی چیزی که آدم رو متناسب نگه میداره، نگاه و احساسش نسبت به خودشه. من با رژیم بارها چند کیلو کم کردم، ولی هیچوقت نتونستم لاغر بمونم. با تغییر نگاهم حدود ۳۰ کیلو کم کردم و از اون موقع متناسب موندم.
شاید عجیب باشه، ولی بیا لاغری رو تنها هدف ندونیم و احساس خوب رو هم هدف قرار بدیم. وقتی با خودت احساس خوبی داری، غذا رو به اندازه میخوری، نه برای خالی کردن یه ناراحتی. حرکت میکنی چون از بدنت خوشت میاد، نه برای تنبیه کردنش. و یه روز به خودت میای و میبینی که بدون زجر کشیدن، داری متناسب میشی.
مقایسه با آدمهای متناسب
توی مهمونیها بارها دیدم دوستهای متناسبم همون غذاهایی رو که من «چاقکننده» میدونستم، بدون هیچ نگرانی میخوردن و وقتی سیر میشدن دست میکشیدن. من همون غذاها رو با عذاب وجدان، سریع و زیاد میخوردم و بعدش هم کلی به خودم بد و بیراه میگفتم.
فرق ما توی غذا نبود؛ توی احساسی بود که موقع خوردن داشتیم. اونها با آرامش میخوردن و برای همین متوجه سیر شدنشون میشدن. من با نگرانی میخوردم و اصلاً مرز سیر شدن رو نمیفهمیدم. برای آدم متناسب، غذا خوردن یه کار معمولیه؛ برای من یه امتحان بود که همیشه ازش رد میشدم.
✍️ تمرین: دادگاه شبانه رو تعطیل کن
این تمرین رو یه هفته انجام بده. همونقدر که دست به غذا بودن ما رو چاق میکنه، دست به قلم بودن ما رو لاغر میکنه.
- هر شب قبل از خواب، جملههایی که اون روز دربارهی غذا خوردن یا بدنت به خودت گفتی رو بنویس؛ مثلاً «باز زیاد خوردم، بیارادهام».
- دور هر جملهای که سرزنش یا تحقیر توشه یه خط پررنگ بکش.
- جلوی هر کدوم، یه جملهی واقعی و مهربون بنویس؛ مثلاً «امروز زیاد خوردم، انتخاب خودم بود و فردا بهتر عمل میکنم».
- بنویس امروز یه لحظه که با احساس خوب غذا خوردی یا کاری برای خودت کردی کی بوده.
- آخر هفته برگهها رو کنار هم بذار و ببین تعداد جملههای خطخورده کمتر شده یا نه.
همین که الگوی سرزنشهای تکراری ذهنت رو کشف کنی، یه قدم بزرگ برداشتی.
📝 برام بنویس
تو هم مثل من بعد از پرخوری خودت رو سرزنش میکردی؟ آخرین باری که با احساس خوب غذا خوردی کی بود و چه فرقی با وقتی داشت که با عذاب وجدان میخوردی؟ توی قسمت نظرات برام بنویس.
اگه از دورهی اصلاح پرخوری و اشتها در مغز استفاده کردی، تجربهات رو دربارهی رابطهی احساس خوب و لاغری هم بنویس. شاید به یه نفر دیگه کمک کنه.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
احساس خوب و لاغری چه ربطی به هم دارن؟
احساس بد نسبت به خود ذهن رو به حالت دفاعی میبره و ذهن برای آروم شدن سراغ خوردن میره. وقتی با خودت مهربونتری، ذهن همکاری میکنه و تصمیمها راحتتر میشن.
چرا بعد از سرزنش خودم بیشتر میخورم؟
چون سرزنش احساس بد میسازه و ذهن برای فرار از این احساس، دنبال سریعترین راه آرامشه که برای خیلی از ما خوردنه. اینطوری یه چرخهی تکراری ساخته میشه.
احساس خوب در روند لاغری یعنی بیخیال بودن؟
نه. یعنی به جای تنبیه و قضاوت، مسئولیت انتخابهات رو بپذیری و با مهربونی برای بهتر کردنشون تمرین کنی.
از کجا شروع کنم؟
از دیدن جملههایی که هر روز به خودت میگی. بنویسشون و برای هر جملهی سرزنشآمیز یه جملهی واقعی و مهربون جایگزین کن.
امتیاز 4.56 از 27 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
من فرزانه ابوالحسنی هستم هدفم بهتر زندگی کردن خلق کردن و تغییر کردن
با عرض سلام خدمت شما استاد عزیزم و دوستان گرامیم
استاد من الان رفتم تلگرام چک کردم دیدگاه آقای اکبر بود خوندم و اومدم که این دل نوشته رو بخونم آقای اکبر خیلی به دلنشین نشسته بود
من هم استاد یه جرقه ای تو ذهنم اومد که هدف لاغری قرار ندیم بیایم هدفمون احساس خوب قرار بدیم یادم افتاد به اوایل دوره گام اول که این تمرین داشتیم
منم درک کردم که هدف احساس خوب قرار بدیم خیلی بهتره احساس ما رو هم خوبتر میکنه اینجوری احساس خوب پایدار رو زندگی میکنیم و هر روز به هدفمون نزدیک ونزدیک میشیم خدایا شکرت
میدونید استاد من دوره پرخوری رو پاس کردم و خدا رو شکر دیگه خودم سرزنش نمیکنم چون عقیده دارم به اندازه نیاز بدنم غذا میخورم
من همیشه میگم به خودم که من لایق بهترینها هستم حقم هست که بهترینها رو تجربه کنم چون من موجود روحانی هستم اومدم تجربیات انسانی کسب کنم
استاد منم عقیده دارم که باید باورهام تغییر بدم تا نتیجه من تغییر کنه چون میدونم که تصمیم نهایی همون باورها میگیرن
منم اینو درک میکنم احساس خوب داشتن باعث آرامش میشه من هر کاری با خیال راحت انجام نمیدم اصلا عجله نمیکنم و گاهی هم میشه که احساسم خوب نیست انگار همه چیز درهم برهم شده همه چیز با هم تداخل پیدا میکنن من گیج میشم که کدوم باید زودتر انجام بدم در نتیجه اعصابم خورد میشه یا کاری رو انجام نمیدم یا نصفه و نیمه انجام میدم خلاصه حس بدی رو تجربه میکنم
م
من حس خوبی به خودم دارم موقع غذا خوردن فکری ندارم سعی میکنم از خوردنم لذت ببرم و عذاب وجدان هم نمیگیرم خودم سرزنش نمیکنم
یادم میاد اون روزا من کلا زندگیم با سرزنش تحقیر کردم خودم میگذشت اما خدا رو شکر الان با خودم دوست هستم خودم دوست دارم خودم بغل میکنم میبوسم دستهام و ازشون تشکر میکنم که با ذهنم هماهنگ منو در مسیر تجربه کردن هدفم هدایت و حمایت میکنه خدایا شکرت
استاد میدونید من اون روزا وقتی پاهام میدیدم کلی شکایت میکردم ناراحت میشدم حالم بد میشد که ای بابا پس تو کی میخوای لاغر بشی
اما چند وقت تصمیم گرفتم عدد اضافه وزنم به قسمتهای کوچکتر تقسیم کنم الان میگم من میخوام روزی ۵۰ گرم از وزنم کم بشه ماهی ۱ سانت به قدم اضافه بشه و الان هر وقت چشمم میافته به پاهام دیگه حسم بد نمیشه
میگم خدارو شکر داره روزی ۵۰ گرم از وزنم کم میشه چون مقدارش کم من خیلی نمیتونم با چشمم ببینم هر چند وقت یک دفعه من میتونم تغییر در پاهام مشاهده لمس حس کنم و سپاسگزار خداوندم باشم خدایا شکرت
استاد من رژیمهای متعددی رو گرفتم مینویسم برای دوستانی که تازه به جمع ما اضافه شدن
من بسیار رژیم گرفتم از قرصهای دست ساز زنجبیل فلفل سیاه و قرمز دارچین زیره گرفته تا رژیمهای که دکترها به من دادن تا ورزش های سخت در نهایت دیدم هیچ کدومش کارساز نیست نتیجه دلخواه منو به من نمیده تصمیم گرفتم دائم الرژیم بشم یعنی بعضی چیزها ممنون مثل سس نوشابه و…بعضی چیزها کم و بعضی چیزها آزاد مثل خیار و گوجه
ولی بازم نتیجه نداد شاید فقط نمیذاشت من چاقتر بشم یا سرعت چاقتر شدن منو کم میکرد ولی نتیجهای برای من نداشت
تا روزی که وارد این دنیای شگفت انگیز و خارق العاده و معجزه آسا شدم خدایا شکرت
من اولین قدم برمیدارم و بجای اینکه هدفم تناسب اندام ایده الم قرا ر بدم هدفم تغییر میدم بهتر شدن احساسم قرار میدم احساس خوب داشتن قرار میدم
من گفتم الان چند وقت با احساس خوب غذا میخورم چون اول با احساس بد غذا میخوردم چون چاق بودم بعد با احساس بد غذا میخوردم چون بیمار بودم
الان خدارو شکر سلامت هستم با احساس خوب غذا میخورم دیگه هیچ فکری در ذهن من مرور نمیشه که زیاد خوردی ها یا فشار شکم بگیرم نه خدارو شکر به اندازه نیاز بدنم غذا میخورم
من وقتی با استرس غذا میخوردم یه جورایی غذا کوفتم میشد ای بابا پیتزا خوردی حالا این یه برش نمیخوردی تو که نخوردی نمیمردی که
کلی هم سرزنش خودتخریبی داشتم اگر نمیخوردم پشیمون میشدم که چرا نخوردم میخوردم که اینجوری میشد و کلا کم میخوردم که عذاب وجدان نداشته باشم اگر بچه ها ۵ بار پیتزا میخوردن من یکبار اونم فقط یک برش میخوردم اونم با عذاب وجدان سرزنش احساس بد
امروز من میخوام با احساس خوب غذا بخورم من به خودم میگم عزیزم بدن تو به غذا نیاز داره که تو زنده بمونی پس باید غذا بخوری و میدونم که من زیاد غذا نمیخورم چون احساس بد دارم فکر میکنم خیلی خوردم و زیاده روی کردم در صورتی از همه کمتر میخورم
و امروز هم یاد گرفتم هدفم از لاغر شدن بردارم روی احساس خوب پایدار بذارم اینجوری روند لاغری من با احساس خوب میشه و در ضمن کمک میکنه که من زودتر هدفم تجربه کنم خدایا شکرت
من از دوره اصلاح پرخوری استفاده کردم بینهایت لذت بردم و بینهایت در رفتار غذایی من تاثیر داشت و کلی آگاهی کسب کردم نسبت به بدنم که بدنم چطور کار میکنه چطور غذا یی که من میخورم به انرژی تبدیل میشه
و تازه کلی قوانین خطاهای ذهن چاق هم یاد گرفتم که مثلا اون روزا که اگر کسی چیزی میخورد من سیر هم بودم میومدم میخوردم الان من اگر بگم همیشه نه ۹۹ درصد اوقات تنهایی غذا میخورم چون زمانی که من گرسنه هستم بچه ها چند ساعت پیشش غذا خوردن و یاد گرفتم وقتی سیر هستم چیزی نخورم
بینهایت دوره عالی و نتیجه بخش و من هم بینهایت از شما استاد عزیزم سپاسگزاری میکنم برای تهیه این دوره ارزشمند
یعنی من با پاس کردن این دوره کلی از رفتارهای اشتباه غذایی کلا از بین رفت و من دیگه اونها رو حتی یکبار هم تکرار نکردم مثلا الان خدارو شکر چند ساله که دیگه فشار شکم ندارم پیغام سیری رو که دریافت کنم دیگه نمیخورم یا علائم اونو دریافت کنم دیگه نمیخورم حتی اگر یک قاشق فقط از غذای من موندم باشه
و معمولا به اندازهای غذا تو بشقابم میریزم که همون بخورم سیر میشم گاهی هم خیای گرسنه ام مثل الان زیادتر میکشم ولی همون اندازه قبای رو میخورم سیر میشم دیگه بقیه غذا تو بشقاب من میمونه و من میریزم دور یا اگر همسرم باشه میریزم تو قابلمه دست نخورده است
و بینهایت سپاسگزارم برای این دلنوشته ارزشمند و گرانبها به منکه خیلی کمک کرد بینهایت سپاسگزارم
پس من هدفم بهتر کردن احساسم قرار میدم ک به مسیر الهی که در اون هستم ادامه میدم خدایا به امید تو پیش میرم در پناه خداوند باشید