«چاقی من ارثیه و هر کاری کنم لاغر بشو نیستم.» این جمله رو سالها به همه میگفتم. هر بار که رژیمم شکست میخورد یا عدد ترازو تکون نمیخورد، این جمله آماده بود تا همه چیز رو توضیح بده. ولی آیا واقعاً ژنها همه چیز رو تعیین میکنن؟ توی این مقاله میخوام از رابطهی ژنتیک و رفتارهای انسانی با تو حرف بزنم و بگم چرا چیزی که سالها فکر میکردم ارثیه، در واقع یه باور یادگرفته بود.
این جمله رو از خانواده شنیده بودم و کمکم صدای درونی خودم شده بود. جالب اینکه ته دلم هنوز امید داشتم لاغر بشم؛ یعنی خودم هم کاملاً باورش نداشتم، فقط خیالم رو راحت میکرد. اگه تازه با این مسیر آشنا شدی، از شروع مسیر لاغری با ذهن هم یه سر بزن.
در این جلسه میآموزیم:

🧬 «اینو از مامانم دارم!»
تا حالا برات پیش اومده یه رفتار از خودت ببینی و بگی «اینو از مامانم دارم» یا «این اخلاق دقیقاً مثل باباست»؟ من هم سالها همین رو دربارهی خودم میگفتم. ولی یه روز از خودم پرسیدم: این رفتار واقعاً توی ژنهام نوشته شده، یا من از بچگی دیدمش، شنیدمش و باورش کردم؟
خیلی وقتها وقتی از ژنتیک و رفتارهای انسانی حرف میزنیم، چیزی که فکر میکنیم ارثیه، در واقع یه الگوی ذهنیه که یاد گرفتیم. ما از پدر و مادرمون فقط رنگ چشم و قد رو نگرفتیم؛ نگاهشون به غذا، به بدن، به آرامش و به سختیها رو هم سالها تماشا کردیم، تا جایی که شد صدای ذهن خودمون.
شاید توی خونهای بزرگ شدی که هر وقت ناراحتیای پیش میومد، اعضای خانواده با یه بشقاب غذا خودشون رو آروم میکردن. یا وقتی میرفتین مهمونی، قانون این بود که «تا جا داری بخور، تعارف نکن!» چیزی که از این فضا بهت رسیده، یه ژن پرخوری نیست؛ یه باوره: «غذا یعنی آرامش»، «غذا یعنی محبت»، «غذا یعنی احترام». و باوری که یاد گرفته شده، میتونه عوض بشه.
🍽️ سفرهی خونهی ما
مادر من سر سفره همیشه اصرار داشت بیشتر بخورم و من هیچوقت مرز سیر شدن رو نفهمیدم؛ همیشه اشتها داشتم. مادرم خودش هم همیشه به لاغری فکر میکرد. خیاط بود و بهم توصیه میکرد لباس تیره بپوشم که لاغرتر نشون بدم؛ در حالی که من عاشق رنگ زرشکی و سبز بودم. یعنی توی خونهی ما هم «بیشتر بخور» بود و هم «نگران چاقی باش».
از نوجوونی هم یه صدا توی ذهنم بود که بعد از تموم شدن هر کاری دعوتم میکرد چیزی بخورم: بعد از مشق، بعد از فوتبال، وقتی از مدرسه برمیگشتم، بعد از کمک به مادرم یا خریدن نون. سالها فکر میکردم اینها بخشی از «ذات» منه. ولی هیچکدوم ژن نبودن؛ عادتهایی بودن که توی همون فضا یاد گرفته بودم.
🔍 ژنتیک چه نقشی در رفتار و وزن ما داره؟
بررسیهای علمی نشون میدن ژنها ممکنه در بعضی گرایشها سهمی داشته باشن. ولی «سهم داشتن» با «تعیین کردن» خیلی فرق داره. ژنها مثل خاکن و تو باغبونی. خاک شاید یه کم سفت یا کمآب باشه، ولی اینکه چه بذری توش بکاری و چطور ازش مراقبت کنی، دست خودته.
یه خونه رو تصور کن که هر وقت کسی ناراحت میشد، اولین کارش رفتن سراغ یخچال بود. بچهای که اونجا بزرگ میشه، لازم نیست ژن خاصی داشته باشه. کافیه سالها این صحنه رو ببینه تا ذهنش یاد بگیره: «ناراحتی؟ یه چیزی بخور، آروم میشی.» این یه باوره که یاد گرفته شده؛ و هر چیزی که یاد گرفته بشه، میشه دوباره یادش گرفت، این بار به شکل تازه.
ذهن ما ثابت و قفلشده نیست. هر بار که یه فکر تازه رو تکرار میکنی یا نگاهت به غذا رو یه کم عوض میکنی، داری یه مسیر تازه توی ذهنت باز میکنی. اولش کمرنگه، ولی با تکرار پررنگ و پررنگتر میشه، تا جایی که اون رفتار قدیمی دیگه «خود تو» نیست.

💡 ژن یا ذهن؟ انتخاب با توئه
ژنتیک نهایتاً یه زمینهست؛ مثل زمینی که توش به دنیا اومدی. ولی اینکه روی این زمین چی بکاری و چی ازش دربیاری، دست ذهن توئه. تو هر روز داری انتخاب میکنی، حتی وقتی حواست نیست. انتخاب میکنی وقتی خستهای، غذا رو جواب خستگیت بدونی یا نه. انتخاب میکنی وقتی جلوی آینه ایستادی، به خودت بگی «باز هم چاقتر شدی» یا «دارم یاد میگیرم با خودم مهربونتر باشم».
همین جملههای کوچیک، کمکم میشن تصویری که ذهنت از تو داره. و رفتارهای ما معمولاً همون تصویری رو دنبال میکنن که ذهن باورش کرده.
برای همینه که وقتی کسی بهم میگه «چاقی من ژنتیکیه، کاریش نمیشه کرد»، اول ازش میپرسم: «مطمئنی این ژنته؟ یا جملهایه که از بچگی اونقدر شنیدی که شده باورت؟» خیلی وقتها اگه یه کم عمیقتر بشیم، پشتش یه صدای قدیمی پیدا میشه؛ مادری که میگفت «ما خانوادگی درشتیم»، یا فامیلی که هر بار میدیدت میگفت «به باباش رفته دیگه». این جملهها توی ذهن تهنشین میشن و آدم ناخودآگاه طبقشون زندگی میکنه.
🪪 وقتی «ارثیه» به هویت تبدیل میشه
وقتی کسی سالها به خودش گفته «من خانوادگی چاقم»، این دیگه فقط یه توضیح نیست؛ شده یه هویت. و ذهن دوست داره به هویتش وفادار بمونه. پس ناخودآگاه همونطوری غذا میخوره، همونطوری به بدنش نگاه میکنه و همون نتیجهای رو میگیره که از اول انتظارش رو داشت.
من این رو با تمام وجود تجربه کردم. رژیم رو از حدود ۸۵ کیلو شروع کردم. هر رژیم پنج تا ده کیلو کمم میکرد و بعد وزنم بیشتر از قبل برمیگشت، تا جایی که حدود ۳۳ سالگی به ۱۳۵ کیلو رسیدم. و هر بار که وزنم برمیگشت، جملهی «ارثیه» محکمتر میشد؛ انگار هر شکست یه سند تازه بود برای اینکه بدن من با بقیه فرق داره.
ولی یه تجربه کمکم این سند رو زیر سؤال برد. وقتی به همسرم پیشنهاد ازدواج دادم، خانوادهاش که همه لاغر بودن، شرط گذاشتن کمی وزن کم کنم. همون بدنی که به قول خودم «ارثی چاق» بود، با یه انگیزهی قوی وزن کم کرد. دو سه هفته بعد از اینکه موافقت کردن، وزنم برگشت؛ ولی دیگه خانوادهی همسرم راهی برای مخالفت کردن نداشتن😄. اون موقع نفهمیدم، ولی بعدها برام روشن شد: مشکل من ژن نبود؛ ذهنی بود که فقط منتظر تموم شدن رژیم بود.

👯 دوقلوها چه چیزی بهمون یاد میدن؟
یکی از راههایی که پژوهشگرها برای فهمیدن رابطهی ژنتیک و رفتارهای انسانی استفاده میکنن، مطالعه روی دوقلوهاست. دوقلوهای همسان از نظر ژنتیکی تقریباً یکسانان، ولی با این حال رفتارها و زندگیشون میتونه تفاوتهای زیادی داشته باشه.
پیامی که این مطالعهها برای من دارن سادهست: ژنها یه پایهان، ولی محیط، تجربهها و نگاهی که هر کس به خودش داره، جهت رشد اون پایه رو مشخص میکنن. دو نفر با ژنهای مشابه، اگه دو جور متفاوت به غذا و بدنشون نگاه کنن، میتونن دو مسیر کاملاً متفاوت داشته باشن.
دوستهای لاغرم توی همون مهمونیهایی که من میرفتم، بدون نگرانی غذا میخوردن و وقتی سیر میشدن، دست میکشیدن. اون موقع فکر میکردم اونها ژن بهتری دارن. امروز میدونم فرق اصلی ما توی رابطهمون با غذا بود؛ و رابطه با غذا چیزیه که میشه یادش گرفت.
🌍 محیط و فشار؛ وقتی ذهن دنبال آرامشه
محیطی که توش زندگی میکنیم هم نقش بزرگی داره. سالها کار اداری دولتی داشتم با فشار زیاد و درگیریهای مداوم. اون دوره خیلی سریعتر وزن اضافه کردم. ژنهای من توی اون سالها عوض نشده بودن؛ چیزی که عوض شده بود، فشاری بود که ذهنم زیرش بود و راهی که برای آروم شدن پیدا کرده بود: غذا.
ذهنی که زیر فشاره، دنبال سریعترین راه آروم شدن میگرده. اگه از بچگی یاد گرفته باشه که غذا یعنی آرامش، همون راه رو انتخاب میکنه؛ نه چون گرسنهست، بلکه چون این تنها راهیه که بلده. و این رفتار اونقدر آشناست که آدم فکر میکنه ارثیه.
😔 چرخهای که از نسلی به نسل دیگه میرسه
یه چیز دیگه هم هست که از خانواده یاد میگیریم: واکنش ما به خوردن. بعد از هر پرخوری حس شکست داشتم و قول میدادم «فردا به جبران امروز هیچی نمیخورم». ولی فردا یادم میرفت و ذهن چاقم میگفت: «تو که خراب کردی، اونم بخور.» این چرخهی خوردن، احساس گناه و جبران، چیزی بود که سالها اطرافم دیده بودم؛ آدمهایی که همیشه دربارهی رژیم حرف میزدن و همیشه هم دوباره سراغ غذا میرفتن.
همه یا هیچ فکر کردن هم بخشی از همین میراث بود. اگه یه وعده پرخوری میکردم، کل برنامه رو کنار میذاشتم. رژیمهام رو همیشه از شنبه شروع میکردم. هیچکدوم از اینها توی ژنهای من نوشته نشده بود؛ همهشون الگوهایی بودن که یاد گرفته بودم و تکرارشون میکردم.
امروز وقتی زیادهروی میکنم، به خودم عصبانی نمیشم و قول جبرانی نمیدم. قبول میکنم انتخاب خودم بوده و روی بهتر کردن واکنشهام کار میکنم. این واکنش تازه رو از هیچکس به ارث نبردم؛ خودم یادش گرفتم. و این یعنی هر کسی میتونه یادش بگیره.

🔑 از «ارثیه» تا «مسئولم»
اولین قدم من در مسیر لاغری با ذهن این بود که بپذیرم صددرصد مسئول چاقی، اشتها و پرخوری خودم هستم. از اون روز غذاها، متابولیسم و ژنتیک از فهرست مقصرهای من خط خوردن. این پذیرش اول ترسناک بود، ولی بعد خیلی آزادکننده شد؛ چون اگه چاقی من ارثی و غیرقابل تغییر نبود، پس تغییر هم دست خودم بود.
اوایل مسیر، ذهنم بارها مسخرهام میکرد و میگفت «تو لاغر بشو نیستی». جوابش رو اینطوری میدادم: «درسته، ولی دارم لاغر شدن رو یاد میگیرم و وقتی به اندازهی کافی یاد بگیرم، روی جسمم هم اثر میذاره.» با همین نگاه، بدون رژیم و باشگاه و قرص، حدود ۳۰ کیلو کم کردم و از اون موقع متناسب موندم. همون آدمی که سالها میگفت «ارثیه».
هنوز هم گاهی بعد از تموم کردن یه کار، اون صدای قدیمی دعوتم میکنه چیزی بخورم. گاهی بهش گوش میدم و گاهی نه. ژنهای من عوض نشدن؛ فقط دیگه فرمون دست اونها نیست.
🗝️ بازنویسی قصهای که باورش کردی
سال ۱۳۹۳ با قانون جذب آشنا شدم و یاد گرفتم «باید» رو که برای من معنای جنگیدن داشت، با «دوست دارم … رو تجربه کنم» عوض کنم. همین کار رو با جملهی «ارثیه» هم کردم. به جای «من خانوادگی چاقم»، کمکم یاد گرفتم بگم «من خیلی چیزها رو از خانوادهام یاد گرفتم و میتونم بعضیهاش رو از نو یاد بگیرم».
اگه میخوای این مسیر رو قدمبهقدم جلو بری، دورهی ورود به سرزمین لاغرها برای بازنویسی باورهایی مثل «چاقی ما ارثیه» و ساختن تصویر ذهنی تازه از خودت ساخته شده. و اگه عادتهای خوردنت بیشتر از همه اذیتت میکنه، دورهی اصلاح پرخوری و اشتها در مغز رو ببین.

🌱 جمعبندی
ژنتیک و رفتارهای انسانی رابطه دارن، ولی این رابطه یه حکم قطعی نیست. خیلی از چیزهایی که اسمش رو «ارثی» میذاریم، در واقع جملهها، عادتها و باورهاییان که از خانواده و محیط یاد گرفتیم. و هر چیزی که یاد گرفته شده، میتونه از نو یاد گرفته بشه.
دو راه جلوته: اینکه بمونی توی نقش کسی که ژنهاش براش تصمیم گرفتن و هر بار بگی «چی کار کنم، ارثیه»، یا اینکه قصهات رو از نو بنویسی؛ با آگاهی، با یه تصویر تازه از خودت و با این باور که تو بیشتر از ژنهاتی.
✍️ تمرین: میراث ذهنی خانوادهات
همونقدر که دست به غذا بودن ما رو چاق میکنه، دست به قلم بودن ما رو لاغر میکنه. یه برگه بردار و اینها رو بنویس:
- سه جملهای که دربارهی غذا یا وزن از خانوادهات زیاد شنیدی رو بنویس.
- جلوی هر کدوم بنویس هنوز چقدر طبقش زندگی میکنی.
- یه رفتار غذایی که فکر میکنی «ارثیه» رو پیدا کن و بنویس اولین بار کجا دیدیش.
- برای جملهی «ما خانوادگی چاقیم» یه جواب باورپذیر بنویس.
- یه عادت کوچیک که دوست داری از نو یاد بگیری رو بنویس، با جملهی «دوست دارم … رو تجربه کنم».
📝 برام بنویس
تو هم فکر میکنی چاقیت ارثیه؟ کدوم جمله یا عادت رو از خانوادهات به ارث بردی که هنوز همراهته؟ توی قسمت نظرات برام بنویس.
اگه تمرین رو انجام دادی، جوابی که برای «ما خانوادگی چاقیم» نوشتی رو هم بنویس. شاید به یه نفر دیگه کمک کنه.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
آیا چاقی واقعاً ارثیه؟
ژنها ممکنه در بعضی گرایشها سهم داشته باشن، ولی تعیینکننده نیستن. خیلی از چیزهایی که ارثی به نظر میرسن، عادتها و باورهاییان که از خانواده یاد گرفتیم.
رابطهی ژنتیک و رفتارهای انسانی چیه؟
ژنها یه زمینهان و محیط، تجربهها و نگاه هر کس به خودش، جهت رشد اون زمینه رو مشخص میکنن. مطالعات دوقلوها هم نشون میده ژنهای مشابه میتونن به زندگیهای متفاوت برسن.
چطور باور «چاقی ما خانوادگیه» رو عوض کنم؟
اول ببین این جمله رو از کی شنیدی، بعد مسئولیت انتخابهات رو بدون سرزنش بپذیر و یه جملهی تازه و باورپذیر جایگزینش کن. با تکرار، این باور تازه جا میافته.
اگه تو خانوادهام همه چاقن، من هم چاق میمونم؟
نه لزوماً. چیزی که از خانواده به ارث میبریم فقط ژن نیست؛ عادتها و نگاه به غذا هم هست، و اینها قابل تغییرن.
امتیاز 4.52 از 24 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
سلام بر استاد و هم مسیران عزیز
بی شک مهمترین باورچاقی من ژنتیک بود و توجیه خیلی راحتی برای رفتارهاو افکار نادرست چاق کننده
و باعث عادت کردن به چاقی شده بود وحتی رها کردن همان رژیم ها وتلاشها وورزشهای سخت واشتباه وکم تاثیربود
یک درصدهم نمیپذیرفتم که من هم هستم قدرت بی انتهای من وذهن من نیز وجود دارد وخود راتسلیم بی چون وچرای باورژنتیک کرده بود اگرچه با حال واحساس بدو داغون ولی بهرحال همین باعث درخواست من از خداوند برای رهایی همیشگی از چاقی درخواست کردم وهدایت شدم به سمت لاغری وتناسب ذهنی خدایا شکرت
واما موضوعات مهم وکاربردی این فایل که
پرده از راز بزرگی برداشته اینکه اگرچه نمیشود اهمیت dna را کتمان کرد اما محیط اطراف تجربیات تربیت آموزش وانتخاب هم از عواملهای بسیار پراهمیتی است که علاوه بر ژن بر انسان تاثیر میگذارد
واینکه میبایست تصمیم گرفت وانتخاب کرد که تسلیم ژن شد یا انتخاب درست ذهنی کرد ودر مسیر سلامتی وتناسب ذهنی پای گذاشت
سالیان طولانی من تجربه ی این رو داشتم ومیدیدم که من پرخوری هایم ورفتارهای نادرست غذایی ام را به اطرافیان و نزدیکانم ربط میدادم که اونا پرخورن ومن تحت تاثیر جو آنها پرخوری میکنم مخصوصا درمسافرتها ومهمانیها
اما چه بسا چه کسانی که در همان جمعها درست رفتار میکردن وبه اندازه میخوردن
بهرحال خلاصه اگرچه اهمیت ژنتیک علمی و ثابت شده اما میبایست نسبت به ژن وژنتیک بازی راعوض کرد و قدرت مطلق آن را ازبین برد وخودمان وانتخاب های درست خودمان راتبدیل به قهرمان این موضوع بکنیم