0

به هموار شدن مسیر زندگی ام ایمان دارم (قدم ۲۱)

مسیر زندگی
اندازه متن

بسیاری از انسانها هرگز به برای تحقق آروزهای خود حرکت نمی‌کنند چون تصور می‌کنند مسیری پر پیچ و خم و دشوار در پیش روی آنها قرار گرفته است.

اما بهره مند شدن از کمک خداوند برای تحقق خواسته‌ها باعث هموار شدن مسیر زندگی خواهد شد.

🔒

ادامه این جلسه ویژه مشترکین است

برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاه‌ها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.

👥 تا امروز 37 نفر در این جلسه دیدگاه ثبت کرده‌اند

📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایل‌های صوتی کاملاً نامحدود است.

🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرین‌های عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاه‌های سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت می‌کنه

توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.60 از 43 رای

https://tanasobefekri.net/?p=42842

37 دیدگاه کاربران این جلسه منتظر خوانده شدن شماست

37 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار فرانک یونیک
      ۱۴۰۵/۰۳/۱۰ ۲۱:۲۰
      مدت عضویت: 2401 روز
      امتیاز کاربر: 9863 سطح ۴: هنرجوی مبتدی
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 817 کلمه

      🌟✨ به نام خداوندِ جان‌آفرینحکیمِ سخن‌ در زبان‌آفرینخداوند بخشندهٔ دستگیرکریمِ خطاپخشِ پوزش‌پذیر ✨🌟

      سلام و درود خدمت استاد عطاروشن عزیز و دوست‌داشتنی و همه دوستان خوب سایت تناسب فکری 🌿💛

      استاد عزیز، به نظرم صلح و آرامش یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌های دنیاست؛ نعمتی که تا آدم نداشته باشد، واقعاً معنی خوشبختی را نمی‌فهمد 😔✨من هرچقدر بیشتر در زندگی جلو آمدم، بیشتر فهمیدم که آدم بدون آرامش، حتی اگر همه چیز هم داشته باشد، باز ته دلش خالی است.

      آدم می‌تواند پول داشته باشد، خانه داشته باشد، موقعیت داشته باشد، ولی وقتی درونش پر از جنگ و آشوب باشد، هیچ‌کدام از آن‌ها مزه واقعی زندگی را نمی‌دهد.

      من این را با تمام وجودم در زندگی حس کرده‌ام.هر وقت با خودم در جنگ بودم، زندگی هم انگار با من می‌جنگید 💔هر وقت خودم را سرزنش می‌کردم، بدنم هم خسته‌تر و سنگین‌تر می‌شد.هر وقت از خودم ناراضی بودم، دنیا هم انگار تیره‌تر به نظر می‌رسید.

      ولی برعکس، هر وقت حتی برای مدت کوتاهی با خودم در صلح بودم، همه چیز فرق می‌کرد 🌸✨بدنم باهام همکاری می‌کرد.ذهنم آرام‌تر می‌شد.زندگی رنگ بهتری می‌گرفت.حتی آدم‌ها رفتار متفاوت‌تری با من داشتند.

      خیلی جالبه، ولی واقعاً حس کردم وقتی آدم با خودش در صلح باشد، انگار انرژی متفاوتی ازش بیرون میاد 💫آدم‌ها بیشتر احترام می‌گذارند، بیشتر جذب آرامش آدم می‌شوند، حتی بعضی وقت‌ها تعجب می‌کنند که چرا این آدم اینقدر آرام است.

      به نظرم زندگی واقعی دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شود…از صلح 🌿💛

      صلح فقط جنگ نداشتن با دیگران نیست، مهم‌تر از آن، جنگ نداشتن با خودمان است.اینکه آدم مدام خودش را تحقیر نکند.خودش را با دیگران مقایسه نکند.هر روز جلوی آینه نایستد و خودش را قضاوت نکند.برای هر اشتباه خودش را تنبیه نکند.

      من سال‌ها با خودم در جنگ بودم 😔با بدنم…با چاقی‌ام…با اشتهایم…با گذشته‌ام…حتی بعضی وقت‌ها با خدا…

      همیشه فکر می‌کردم اگر بیشتر به خودم فشار بیاورم، اگر بیشتر سخت بگیرم، اگر بیشتر بجنگم، بالاخره به آرامش می‌رسم.ولی حالا می‌فهمم آرامش در جنگ به دست نمی‌آید.آرامش وقتی می‌آید که آدم دست از دشمنی با خودش بردارد 🌸✨

      به نظرم صلح، برکت با خودش می‌آورد.آرامش با خودش لبخند می‌آورد.آرامش زندگی را نرم‌تر می‌کند.

      هرچقدر با دیگران در جنگ باشیم، زندگی سخت‌تر می‌شود.هرچقدر با خودمان در جنگ باشیم، بدن خسته‌تر می‌شود.ذهن فرسوده‌تر می‌شود.و روح آدم کم‌کم از نفس می‌افتد 💔

      ولی آرامش، مثل آب زلالی است که کم‌کم همه چیز را شفا می‌دهد 🌿✨

      راستش من بعضی وقت‌ها به دوران کودکی فکر می‌کنم.حسرت خاصی نسبت به کودکی ندارم، ولی بعضی لحظه‌ها با خودم می‌گویم:«خوش به حال آن روزها…» 🥲

      نه به خاطر اسباب‌بازی‌ها یا بی‌مسئولیتی…بیشتر به خاطر آن رهایی و سبکی عجیبی که توی کودکی وجود داشت.

      آدم کودک که هست، هنوز اینهمه ترس و نگرانی ندارد.

      هنوز خودش را با بقیه مقایسه نمی‌کند.هنوز اینهمه درگیر آینده و گذشته نیست.راحت می‌خندد، راحت خوشحال می‌شود، راحت می‌بخشد و راحت زندگی می‌کند 🌸💛

      به نظرم آرامشی که آدم در کودکی تجربه می‌کند، خیلی خاص است.انگار دل آدم هنوز سبک است.هنوز ذهن آدم اینقدر شلوغ نشده.

      و شاید ما در بزرگسالی، دوباره باید همان آرامش را پیدا کنیم…اما این بار آگاهانه 🌿✨

      من الان حس می‌کنم باید نگاهم را به زندگی عوض کنم.باید یاد بگیرم به جای جنگیدن، پذیرفتن را تمرین کنم.

      باید بپذیرم که زندگی همیشه کامل نیست.همیشه همه چیز طبق خواسته ما پیش نمی‌رود.همیشه همه چیز ایده‌آل نیست.

      ولی شاید خوشبختی دقیقاً همین باشد که آدم وسط تمام نداشته‌ها، باز هم بتواند آرامش داشته باشد 💛

      من باید یاد بگیرم به جای تمرکز روی کمبودها، شکرگزار داشته‌هایم باشم 🌸✨چون وقتی آدم فقط روی نداشته‌ها تمرکز می‌کند، زندگی‌اش تبدیل می‌شود به حسرت.ولی وقتی داشته‌ها را می‌بیند، دلش آرام‌تر می‌شود.

      راستش وقتی به مشکلات زندگی‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم خیلی از چیزهایی که سال‌ها اسم «مشکل» رویشان گذاشته بودم، شاید فقط «مسئله‌های زندگی» بودند 🌿

      چاقی…بیماری…بی‌پولی…همه این‌ها بخشی از زندگی هستند، نه پایان زندگی.

      من سال‌ها فکر می‌کردم اگر چاق باشم، نمی‌توانم خوشحال باشم.اگر بیمار باشم، آرامش ندارم.اگر پول کم باشد، زندگی تمام شده.

      ولی الان کم‌کم دارم می‌فهمم که آدم حتی وسط سختی‌ها هم می‌تواند آرامش داشته باشد ✨

      چون خدا را دارد 💛

      واقعاً وقتی آدم حس کند خدا کنارش هست، دلش محکم‌تر می‌شود.حس می‌کند تنها نیست.حس می‌کند یکی هست که می‌فهمد، می‌بیند و دست آدم را رها نمی‌کند 🌸✨

      مسئله شخصی اصلی زندگی من، چاقی بوده است.چیزی که سال‌ها ذهن و روحم را درگیر کرده بود.ولی الان حس می‌کنم برای اولین بار دارم به جای جنگیدن، آرام‌آرام آن را حل می‌کنم 🌿💫

      با کمک فایل‌های استاد، با تغییر ذهنم، با آرام‌تر شدن، با آشتی با بدنم…انگار کم‌کم دارم از آن فضای تاریک بیرون می‌آیم.

      و درباره مسائل بزرگ‌تر زندگی، مثل شرایط کشور، مشکلات مردم، جنگ‌ها و سختی‌ها… راستش من به این نتیجه رسیدم که بعضی چیزها از کنترل من خارج است 😔

      من نمی‌توانم همه دنیا را درست کنم.نمی‌توانم همه غم‌های مردم را از بین ببرم.ولی می‌توانم دعا کنم، امید داشته باشم و به خدا توکل کنم 🌿💛

      گاهی آدم باید بعضی دردها را بسپارد به خدا…چون فقط اوست که قدرت آرام کردن جهان را دارد ✨

      و شاید یکی از بزرگ‌ترین درس‌های زندگی همین باشد؛اینکه آدم یاد بگیرد همیشه در حال جنگ نباشد.

      یاد بگیرد گاهی نفس عمیق بکشد…لبخند بزند…به آسمان نگاه کند…و به خودش بگوید:

      «همه چیز آرام‌آرام درست می‌شود…» 🌸💫💛

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار فرانک یونیک
      ۱۴۰۵/۰۳/۰۹ ۰۱:۲۰
      مدت عضویت: 2401 روز
      امتیاز کاربر: 9863 سطح ۴: هنرجوی مبتدی
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 946 کلمه

      🌟✨ به نام خداوند جان و خرد ✨🌟

      سلام و درود خدمت استاد عطاروشن عزیز و همه دوستان خوب و دوست‌داشتنی سایت تناسب فکری 🌿💛

      راستش اگر بخوام کاملاً صادقانه از احساسات و باورهای درونی خودم بگم، من همیشه فکر می‌کردم موفق شدن یعنی سختی کشیدن… یعنی باید انقدر تلاش کنی که خسته و له بشی، انقدر فشار تحمل کنی که شب فقط بخوای از شدت خستگی بیهوش بشی و بخوابی 😔💔

      همیشه تو ذهنم موفقیت با رنج، عذاب، فشار، محدودیت، استرس و خستگی همراه بود. مخصوصاً وقتی صحبت از لاغری میشد، ذهنم فوراً می‌رفت سمت رژیم‌های سخت، حذف غذا، ورزش‌های طاقت‌فرسا، جنگیدن با خودم و تحمل کردن. انگار اگر چیزی راحت بود، پس واقعی نبود. انگار باید حتماً درد می‌کشیدم تا لایق تغییر باشم.

      شاید چون سال‌ها این جمله‌ها رو شنیده بودیم که:«نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود»یا «هر چیزی سخت‌تر باشد ارزشمندتر است»

      و من واقعاً این حرف‌ها رو باور کرده بودم. برای همین همیشه از شروع کردن می‌ترسیدم. چون ته دلم می‌گفتم:«باز باید خیلی سختی بکشم…»«باز باید خودم رو محروم کنم…»«باز یه جایی کم میارم و شکست می‌خورم…» 😔

      و حقیقت اینه که من خسته‌تر از اون بودم که دوباره وارد جنگ بشم.من سال‌ها بود داشتم با خودم می‌جنگیدم.با بدنم…با اشتهایم…با ذهنم…با احساساتم…

      و این جنگ هیچ‌وقت تموم نمی‌شد.

      من از حدود ۱۷ سالگی وارد چرخه رژیم گرفتن شدم. هر بار با امید شروع می‌کردم و هر بار با ناامیدی تموم می‌شد. یادمه بعضی روزها انقدر به خودم سخت می‌گرفتم که از شدت گرسنگی فقط می‌خوابیدم تا کمتر اذیت بشم 😔

      فکر می‌کردم هرچقدر بیشتر سختی بکشم، آدم بااراده‌تری هستم.فکر می‌کردم آدم‌های موفق و متناسب، آدم‌هایی هستن که هیچ لذتی از زندگی نمی‌برن و فقط دارن مقاومت می‌کنن.

      ولی نتیجه چی شد؟من خسته‌تر شدم…غمگین‌تر شدم…و هر روز بیشتر از قبل از خودم دور شدم 💔

      هر بار که رژیم می‌گرفتم، شاید چند کیلو کم می‌کردم، ولی بعدش همه چیز برمی‌گشت و حتی بدتر می‌شد. انگار بدنم از من می‌ترسید. انگار هر بار که بهش فشار می‌آوردم، بیشتر مقاومت می‌کرد.

      و بدترین قسمت ماجرا این بود که من همیشه خودم رو مقصر می‌دونستم.همیشه فکر می‌کردم من بی‌اراده‌ام.من ضعیفم.من خرابم.

      در حالی که الان می‌فهمم من خراب نبودم… فقط خسته بودم 🥲💛

      خسته از سال‌ها جنگیدن با خودم.خسته از ترسیدن از غذا.خسته از نگاه کردن به ترازو.خسته از مقایسه کردن خودم با بقیه.خسته از فکر کردن به اینکه چرا من مثل دیگران نیستم.

      هر بار که می‌خواستم دوباره شروع کنم، خاطرات شکست‌های قبلی مثل یک فیلم جلوی چشمم میومدن 🎥💔تمام رژیم‌ها…تمام ورزش‌ها…تمام اشک‌ها…تمام ناامیدی‌ها…

      و ذهنم می‌گفت:«باز می‌خوای همون مسیر رو بری؟»«باز می‌خوای خودت رو عذاب بدی؟»«یادت رفته دفعه قبل چی شد؟»

      و واقعاً همین خاطرات باعث می‌شدن حتی برداشتن اولین قدم هم برام سخت بشه.

      ولی وسط تمام این خستگی‌ها، یه روز با سوره الشرح روبه‌رو شدم… 🌿✨

      و انگار خدا خیلی آروم و مهربون شروع کرد با دلم حرف زدن.انگار برای اولین بار حس کردم خدا نمی‌خواد من اینقدر سخت زندگی کنم.

      وقتی خوندم:✨ «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا، إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا» ✨

      واقعاً یه چیزی تو قلبم تکون خورد.

      انگار خدا داشت چند بار تاکید می‌کرد که بعد از سختی، آسانی هست…نه فقط یک بار، بلکه دوبار اینو گفت.انگار می‌خواست مطمئنم کنه که سختی همیشگی نیست.

      وقتی خوندم که خدا بار سنگین رو از دوشت برداشت، بغضم گرفت… چون حس کردم من سال‌ها بارهایی رو حمل می‌کردم که اصلاً لازم نبود حمل کنم 🎒💔

      بار ترس…بار چاقی…بار احساس بی‌ارادگی…بار مقایسه…بار رژیم…بار سرزنش کردن خودم…

      و شاید خدا هیچ‌وقت نمی‌خواست من اینقدر خودم رو شکنجه کنم.

      من همیشه فکر می‌کردم اگر چیزی راحت پیش بره، پس واقعی نیست. ولی حالا کم‌کم دارم باور می‌کنم که شاید خدا دوست داره زندگی برای بنده‌هاش آسان بشه 🌸💫

      وقتی به زندگی خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم خیلی وقت‌ها دقیقاً وقتی فکر می‌کردم همه چیز تموم شده، ناگهان راهی باز شده 🚪✨

      سال‌ها یه خانه داشتیم که فروش نمی‌رفت.انگار قفل شده بود.دیگه تقریباً ناامید شده بودیم.اما یهو، بدون اینکه فکرش رو بکنیم، همه چیز درست شد و خانه فروش رفت.

      یا زمانی که درد شدیدی داشتم و دکترها دلیلش رو پیدا نمی‌کردند. من واقعاً خسته شده بودم و احساس می‌کردم گیر افتادم. اما فقط با یک تماس، یک دکتر عالی وارد زندگی من شد و الان همون دکتر داره من رو درمان می‌کنه 🌿💛

      یا حتی آشنا شدن من با سایت تناسب فکری…شاید برای بقیه فقط یک سایت باشه، اما برای من انگار یه در جدید بود.یه جایی که برای اولین بار حس کردم شاید لازم نباشه برای تغییر، با خودم بجنگم.

      شاید بشه بدون نفرت از خود، تغییر کرد.شاید بشه بدون عذاب، لاغر شد.شاید بشه با آرامش جلو رفت.

      من تازه دارم می‌فهمم که شاید لاغری واقعی از ذهن شروع میشه، نه از جنگ با بدن 🌿✨

      من سال‌ها فکر می‌کردم بدنم دشمن منه.ولی الان حس می‌کنم بدنم فقط خسته بوده.فقط ترسیده بوده.فقط می‌خواسته از من محافظت کنه.

      وقتی من هر روز با ترس و اضطراب زندگی می‌کردم، طبیعی بود که بدنم هم احساس امنیت نکنه. طبیعی بود که مقاومت کنه.

      ولی حالا دلم می‌خواد برای اولین بار به بدنم آرامش بدم 💛دلم می‌خواد بهش بگم:«دیگه لازم نیست بجنگی…»«دیگه لازم نیست بترسی…»«من کنارتم…»

      راستش من هنوز هم بعضی روزها می‌ترسم.هنوز هم خاطرات شکست میان سراغم.هنوز هم گاهی ذهنم ناامید میشه.

      اما یه فرق بزرگ ایجاد شده 🌸✨

      قبلاً وقتی می‌ترسیدم، رها می‌کردم.ولی الان حتی اگر بترسم، می‌خوام ادامه بدم.

      چون برای اولین بار حس می‌کنم شاید مسیر درست، مسیر جنگیدن نباشه…شاید مسیر درست، مسیر آرامش باشه.

      شاید خدا واقعاً می‌تونه زندگی رو آسان کنه.شاید ما فقط باید اجازه بدیم.شاید باید کمتر بترسیم و بیشتر اعتماد کنیم 🌿💫

      من هنوز اول راهم، ولی بعد از سال‌ها برای اولین بار ته دلم یه امید آروم و قشنگ حس می‌کنم. نه امیدی از روی استرس و اجبار… بلکه امیدی واقعی و نرم.

      و دلم می‌خواد این بار، به جای جنگیدن با خودم، دست خودم رو بگیرم و آروم‌آروم به سمت تناسب، آرامش، شادی و عشق به خودم حرکت کنم 💖✨

      شاید موفقیت واقعی همین باشد…اینکه آدم بالاخره دست از دشمنی با خودش بردارد 🌸💛

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
از دکمه‌های گوشی صدا رو تنظیم کنید