بسیاری از انسانها هرگز به برای تحقق آروزهای خود حرکت نمیکنند چون تصور میکنند مسیری پر پیچ و خم و دشوار در پیش روی آنها قرار گرفته است.
اما بهره مند شدن از کمک خداوند برای تحقق خواستهها باعث هموار شدن مسیر زندگی خواهد شد.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.60 از 43 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

به نام خدای مهربان
1.اگر بخایم فکر کنیم به اینکه تغییر مسیر زندگی سختی داره،پس انجام نمیدم !تا آخر عمرمون به همون شیوه ی اشتباهی که انتخاب کردیم برای زندگی کردن ادامه میدیم و حتی به تغییر کردن فکر هم نمیکنیم …وقتی که تصمیم میگیری تغییر کنی ینی اینکه باید کارهایی رو انجام بدی که چندوقت پیش انجام نمیدادی؛باید جوری فکر کنی ازین به بعد که قبلا اینجور فکر نمیکردی؛باید جوری صحبت کنی که قبلا اینجوری صبحت نمیکردی و…و کسی که انتظار داره شرایط براش تغییر کنه ولی میخاد همچنان همون روش های قبلی و به اصطلاح آسون خودشو ادامه بده هیچوقت قرار نیست تغییری توی زندگیش ببینه …اکثر ماها نمیخایم تغییر کنیم چون فکر میکنیم به شیوه ی جدید فکر کردن و صحبت کردن و به شیوه ی جدید عمل کردن برامون خیلی سخت و دور از تصوره…در صورتی که من اینجور فکر نمیکنم
2.خدا به طور واضح توی سوره بیان کرده که آیا غیر ازینه که من دارم کار رو برای تو انجام میدم؟آیا غیر ازینه که من دارم کار رو برای تو آسون میکنم؟و خب این یه قوت قلب و یه انگیزه ی بسیار قوی و دوست داشتنیه که ما میتونیم بگیم :ما مدرک داریم از خدا که خودش این قول رو داده!
3.لاغری میتونه مثال خوبی برای این مورد باشه!زمانی که این همه رژیم های مختلف گرفتم ولی نتیجه نگرفتم،من فقد شروع میکردم و بدون اینکه بخام تغییر کنم انتظار داشتم همه چیز تغییر کنه و من به اندام رویاهام برسم و وزنم بیاد پایین…ینی حتی اون تغییر دادن ابزار (که توی دوره ی صدگام توضیح داده شد) هم برای من در حد یک یا دو روز بود بعد به همون شیوه ی قبلی بر میگشت.و نتیجه این بود که هیچ تغییری در من ایجاد نشد.
4.قبلا(ینی قبل از شروع مسیر بیداری) اینجور بود که هروقت به تغییر فکر میکردم اینجور بودم که :خب که چی؟تو خیلی قبلا هم تلاش کردی ولی هیچ نتیجه ای نگرفتی اینم میشه مثل قبلی ها و دیگه رسمن چیزی به اسم شروع مجدد وجود نداشت!
5.بعد ازینکه مسیر بیداری رو شروع کردم این اولین موردی بود که مثل گذشته به ذهنم اومد !ولی این دفعه تفاوت داشت!ینی گفتگوی درونی من به این شکل بود که در جواب این سوال و نگرش به خودم گفتم(برای اولین بار!):دلیل نمیشه اگه تا الان خوب زندگی نکردم و زندگی مورد علاقه مو نداشتم قراره از الان به بعدم این شکلی زندگی کنم !من باید تغییر کنم و هر تغییری که برای تغییر زندگیم به شکل ایده آل نیاز باشه انجام میدم و کوتاهی نمیکنم !و دیگه نتیجه هم برای خودم و هم برای دیگران کاملا قابل مشاهدس!
6.خب این یک ایمان قلبیه؛تعداد آدمهایی که دور من هستن و این حرف و میزنن خیلی زیاده ولی به صورت عینی و عملی توی زندگی شون چنین چیزی مشاهده نمیکنم ولی جالبه که خیلی خوب بلدن ازین حرفا بزنن …من شخصا تمام زندگیم رو به خدا سپردم و میدونم و زندگی من با اراده ی خدا داره جلو میره و خودم هیچ دخالتی ندارم؛به هر موردی که برخورد میکنم میدونم که خدا داره یه چیزی رو سازماندهی میکنه که نعمت بزرگی رو وارد زندگیم کنه !به هیچ عنوان نه نگران میشم نه میترسم نه این فکر به سرم میزنه که دخالتی بکنم یا بخام کنترل امور رو در دست بگیرم…قبلا هم توی چندتا از کامنتهام گفتم که من حدود چند ماه پیش بود که وارد یکی از شرکت های هرمی شدم و 22 ملیون پول از دست دادم ؛و اینکه خیلی راضی ام ازین تجربه و خداروشاکرم که انقدر با یه موقعیت به من درس داد!یکی از مهم ترین درسهایی که گرفتم و الان میفهمم بیشتر اینه که :اون موقع که اینجوری انقدر کار به هم گره خورد به خاطر این بود که من داشتم خیلی تلاش میکردم همه چی رو کنترل کنم !از شرایط کاری و مالی گرفته تا حرف فامیل و مردم و…و اینو واقعن حسش کردم که خدا باید کار رو دست بگیره تا همه چیز عالی پیش بره؛ما خودمون همیشه خراب میکنیم وقتی که تصمیم به کنترل اوضاع میگیریم!
7.حدود سه سال پیش بود که برای خونه ی جدید گرفتن هیچ پولی نداشتیم و با صاحب خونه به مشکل خورده بودیم و شرایط خیلی پیچیده و بد شد که یه اتفاقات واقعا ناخوشایندی افتاد(البته به ظاهر ولی الان برای من فوق العادس که همه ی اونا رو دیدم ،خدایاشکرت)ینی اینجوری که ما به مدت یک هفته حتی پیش هم نبودیم و از لحاظ شرایط روحی و روانی افتضاح بودیم؛تا اینکه یک نفر از دوستان پدرم مبلغ اجاره کردن خونه رو بهش داد به صورت قرض و قرار شد که بابا بعد از چند ماهی بهش برگردونه…این برای من کاملا یک گشایش الهی بود که دراون زمان اتفاق افتاد و ما تونستیم یه خونه اجاره کنیم