قانون جذب، یکی از مفاهیمی است که در سالهای اخیر بسیار مورد توجه قرار گرفته است.
این قانون بر این باور استوار است که افکار و احساسات ما، به طور مستقیم بر واقعیت زندگیمان تأثیر میگذارند. به عبارت دیگر، هر آنچه را که با شدت و جدیت به آن فکر میکنیم، به سمت خود جذب میکنیم.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
اشتراک ویژه، دسترسی به جلسات و مطالب ویژهی سایت است. اگر دنبال یک مسیر کامل و قدمبهقدم برای لاغری هستید، دورهی جامع «ورود به سرزمین لاغرها» جدا از اشتراک ارائه میشود.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل اشتراک است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 3.98 از 132 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
و خدایی که در این نزدیکیست.
شاید بشه توی چند خط نوشت که مقصود این حرفها چیه ولی در مجموع میشه درباره ش ساعتها حرف زد و فکر کرد و به نتایج خوبی هم رسید.مدتی بود که داشتم روی قدرت جذب کار میکردم و الحق هم نتایج عالی هم گرفتم ولی به مرور زمان فهمیدم که برای رسیدن به خواستهام باید در درجه اول خدا رو خوب تر بشناسم مثلا یکی از صفات خوبی که از خدا شنیدم ولی درک درستی ازش نداشتم این بود که خداوند مهربونه،هیچ وقت درک درستی ازش نداشتم مثلا با شنیدن این جمله ایم افکار و مرور میکردم که خدا بنده ش رو بغل میکنه و ی دستی ردی سرش میکشه،چرا آخه اینجوری میدیدم خدا رو ؟؟فکر نمیکردم که مثلا مهربونی خدا توی بخشایشگر بودنشه،مهربونی خدا توی عظیم بودنشه فقط و فقط ی بعد از خدا درونم وجود داشت ولی به لطف خدا از وقتی با قوانین آشنا شدمکم کم درک کردم خداوند مهربونی توی همه چیزه،مثلا توی وجود ی بچه خدا رو میشه دید،توی طبیعت و قشنگی دل طبیعت و رفتار حیوونها با بچه هاشون یا همدیگه میشه مهربونیه خدا رو دید.این چند خط فقط بخشی از دیدگاه ضعیف من از خدا بوده ولی من دارم یاد میگیرم که برای هر چیزی خدا رو صدا کنم،از خود خدا بخوام که توی خوشی هام و ناملایمات نادلخواه زندگیم،کمکم کنه. گاهی به این فکر میکنم که کاش میشد فراموشکار نبودم و هر لحظه با خدای خودم حرف میزدم.نمیدونم چه اصراری دارم که با آدمها درباره ی هرچیزی حرف بزنم؟؟دلم میخواد به جایی برسم که بتونم به جای تلفن دست گرفتها و حرف زدن با ادمهایی که هیچ شناختی از من ندارن،دست به تلفن خدا بشم،وصل بشم به خدایی که هر چه از مهربونی و عظمتش بنویسم و حرف بزنم بازم کمه.دلم میخواد ذهنم از این آشفتگی و سردرگمی دربیاد،دلم میخواد که با خالقی حرف بزنم که منو از خودم بهتر میشناسه.دلم میخواد خدایی رو بیشتر بشناسم که فقط در حال راه درست نشون دادن به منه.خدایی که هرچی ازش بخوام،از خزانه ی داراییش کم نمیشه،خدایی که هر چقدر من باهاش بد رفتاری کنم اون منو رها نمیکنه،خدایی که من در برابر کل مخلوقاتش به اندازه ی دونه گندم هم نیستم،خدایی که قلب و جسم و روح من از اونه.خدایی که منو به این دنیا دعوت کرده تا طعم با خودش بودن رو بچشم.الهی شکر خداجونم.ازت ممنونم که منو به این فایل کشوندی و باهام حرف زدی.الهی شکر
نشان های دریافت شده
و خدایی که در این نزدیکیست.
نمیدونم از کجا و چطور شروع شد این آرامش داشتنه،ولی چند دقیقه پیش داشتم به این فکر میکردم از دقتی چله تغییر زندگی رو شروع کردم خیلی خیلی احساسم عوض شده،تا قبل از اون خیلی آشفته و سردرگم بودن،خیلی ترس از آدمها رو داشتم.خیلی حال خوبی نداشتم ولی در حال حاضر یسیار آروم هستم و دلخوشم به روزایی که دارم میگذرونم،به نظرم اینا همه به خاطر اینه که من در راه درست قدم گذاشتم،دارم کم کم شناخت صحیح از خداوند رو درک میکنم.خدایا شکرت برای این نعمت بزرگ که همون آرامش درونیه. الهی شکر.تا قبل از آشنایی با قدرت ذهن،منم تفکر و باورم این بود که خدا برای ی سری آدم خاص این دنیا رو افریده،ما که هرچی دعا و نیایش میکنیم،نماز و روزه رو به جا میاریم ته تهش میخواد توی اون دنیا ی نقطه ی ریز از بهشت شاید بهمون داده بشه.وای خدا جان چقدر در حق تو و خودت ظلم کردم که نشناخته و حس نکرده ازت فراری بودم،ته دلم میگفتم خدایا دوست دارم ولی از گفتن این جمله همیشه ترس داشتم چون میدونستم اون اگاهه از قلب من پس به این موضوع کاملا واقف هست که من دارم دروغ میگم و منتظر این بودم که بمیرم و برم اون دنیا تا عذابم بده.در حال حاضر به زبون میارم که ی عمر در اشتباه و خطا بودم،ی عمر در حق خودم بدی کردم و نعمتی رو نخواستم،چون خودمو سزاوار نمیدونستم،خودمو گناهکار میدونستم و خدا رو هم عذاب دهنده درنظر میگرفتم.کاش میشد برگردم به سن ۱۵ سالگی و این شناخت رو اون موقع میفهمیدم که بهتر زندگی کنم که سیراب بشم از نعمتهای بیشمار خدا.دلم میخواد این باور رو درون خودم عمیقا بنشونم که هر چی از نعمتهای خدا دریافت کنم از خزانه ی خداوندی هرگز سر سوزنی کم نمیشه،امیدوارم که بچه دار شدم این باور رو براش بسازم که فقط و فقط برای خواسته هاش در خونه ی خدا رو بزنه که روزی دهنده اوست .منم به این ایمان دارم که خداوند هر کسی با هر پست و مقامی توب هر جای دنیا که باشه هر چی بخواد رو در اختیارش قرار میده،اگر کسی میخواد دزدی کنه از خونه ای،صاحب خونه رو از خونه بیرون میکنه و شرایط رو برای اون دزد فراهم میکنه.اگر کسی بخواد ی نفر رو به قتل برسونه شرایط اون قتل رو فراهم میکنه.اگر کسی بخواد به دیگران خیر برسونه خداوند درهای خیر و رحمت رو برای اون فرو باز میکنه.کاملا اینو درک کردم که من هر چیزی رو در طول روز بخوام انجامش بدم و اگاهانه،به معنای واقعی آگاهانه از خدا درخواستش رو کنم،خداوند بدون شک برام فراهم میکنه و وقتی خواسته های کوچیک من اجابت میشه ایمان رو درونم بیشتر میکنه که درخواستهای بزرگتری و بیشتری رو به خدا عرضه کنم.مثلا توی محل کارم بارها از خدا کمک خواستم که توی فروش بیشتر و بهتر کمکم کنه و آخر وقت ساعت کاری دیدم که اون روز بیشترین عدد رو که در ذهن داشتم فروش کردم.یا مثلا همین دیروز برای ناهار دلم خواست که از رستوران غذا بگیرم و توی دلم گفتم چی میشه اگه یکی بیاد منو مهمون کنه و خیلی جذاب و شیرین بود که من از طرف رستوران به عنوان مهمان دعوت شدم و هیچ پولی رو پرداخت نکردم،خیلی خیلی برام جذاب بود،نه اینکه پول ندادنه جذاب باشه،اون حس شنیده شدن و اجابت شدن از طرف خدا برام جالب بود و از خدا تشکر کردم که خیلی راحت و بی دغدغه و شیک به خواسته م رسیدم.شاید اگر قبلا بود که این خواسته رو درخواست میکردم،له خودم میگفتم مگه میشه آدم مجانی غذا بخوره،مگه الکیه،من که شانس ندارم.ای بابا دلت خوشه.
من در ذهنم تلاش میکنم که اگر به تضادی برخورد میکنم اگاهانه،خیلی اگاهانه از خدا درخواست کنم که برای این اتفاق یا مشکل یا حس بد برام ی حس خوب و اتفاق خوب از دل این مشکل دربیاره.چکن ایمان دارم که میشود.خداوند نه حسوده،نه خسیسه نه ناشنواست اینها صفاتی هستن که ما به خدا میدیم به خاطر اینکه هیچ وقت نخواستیم سراغ واقعیت بریم،نخواستیم با خدا ارتباط بگیرم و این اشتباهمون هم ریشه در باورهای غلطی بوده که از نسلهای قبل به ما رسیده.نوجوان که بودم زیاد میشنیدم که چون ما مسلمان هستیم و دینمون کامل ترین دین هست پس نباید به دنبال این باشیم که بخوایم از دینهای دیگه آگاهی کنیم و این دین مسلمونی برای ما افتخاره و از این جور حرفها،این تحقیق نکردنه باعث شده بود که من و امثال من بیشتر از خدای خودمون که توی قرآن و کتابهای دینی ازش حرف میزدن،بیشتر ترس داشته باشیم و من تصورم این بود که مثلا دین مسیحیت خداش مهربونتره،چون اونا محدودیتی برای نماز خوندن و حجاب داشتم و کارهای معمولی که ما مسلمونها انجام میدیم،ندارن.پس همش دلم میخواست برم مسیحی بشم ولی اینو هم زیاد میشنیدم که اگر از دین اسلام خارج بشم من مرتد هستم و کافر میشم و این بدترین و بزرگترین گناه کبیره توی دنیاست و تا قیام قیامت باید درلتش جهنم بسوزم و این عذاب اخروی هست،عذاب دنیوی هم اینه که از طرف دولت من به اعدام محکوم میشم.این شناخت نداشتنه و تحقیق نکردن باعث شده بود که نه اعمال دینی انجام بدم نه اینکه بخوام دنبال خدا شناسی برم.ی خانمی رو دورا دور توی محل زندگیم میشناختم که توی حسینیه ای که میرفتیم برای عزاداری دیدمش و معمولا تنها بود و اون حسینیه به اون شلوغی کسی پیشش نمینشست و ازش ی جورایی فاصله میگرفتن همه ازش،بعد شنیدم این بنده خدا دو سه سال قبلش،رفته و دین مسیحیت رو انتخاب کرده و داشته زندگیش رو میکرده و اینکار رو یواشکی انجام میداده و میترسیدم که براش دردسر بشه و توی اون مدت نه حسینیه میرفته و نه مسجد و …ولی نمیدونم چه اتفاقی براش میفته و دوباره برمیگرده به دین اسلام و مسلمون میشه،وقتی اینا رو شنیدم به خودم گفتم پس ببین دینهای دیگه به درد نمیخوره و فقط و فقط دین اسلام و اینجوری خودمو آروم کردم ولی از این دینی که همش میشنیدم کاملترینه بهترینه،دنیا و آخرت رو میشه باهاش شناخت هم هیچ درک درستی نداشتم و فقط عذاب و ناراحتی شنیده بودم ازش و به خودم میگفتم این دین بدترین و سختگیرانه ترین چیزها رو داره و من که نه آخرت و نه دنیا رو دارم پس بذار اون گناههایی که دارم انجامشون میدم رو ادامه بدم و اینجوری بیشتر در تاریکی و جهل داشتم دست و پا میزدم،تا اینکه با قوانین آشنا شدم و تلاش کردم خدای قبل رو از ذهنم پاک کنم و خدایی که مدام داره برام نعمت و خوشی رو به وجود میاره رو پرستش کنم.خدایی که نزاییده و نزاده شده،خدایی که به همه ی امور این دنیا اگاهه و هر کس که بخواد هرجور زندگی کنه بهش فرصت رو میده تا به سرانجام برسه،خدایی که منو خلق کرده و همواره درون منه،با منه،همه جا هست و همراه منه.خدایی که تضاد رو درون ما انسانها گذاشته که اگر چیزی مخالف خواسته شون باشه،خداوند بهشون بگه اگه اینو نمیخوای،فلان چیز رو هم من دارم،میخوای بهت بدم؟؟؟هر چیزی تو بخوای من دارم،اگر چیزی یا خواسته ای در ذهنت جرقه زده من اونو ایجاد کردم برات و در اسرع وقت برات عملی میکنم بهدشرط اینکه هرچی بهت میگم رو انجام بدی.سعی کن درباره ی ایده ای که بهت دادم با کسی حرف نزنی چون در ذهن زمینی اطرافیانت این کار شدنی نیست و تو رو مایوس میکنن پس فقط به من گوش بده تا به اونچیزی که مورد علاقت هست برسی.حالا با این اوصاف به نظر شما این خدا،پرستیدنی نیست؟این خدا ستودنی نیست؟؟؟به قول آقای پرستویی توی فیلم مارمولک،راههای رسیدن به خدا زیاده مهم اینه که من بخوام از چه راهی برسم به خالقم.الهی شکر از این یادآوری های خوب برای شناخت بهتر تو.خدایا ممنونم ازت برای این حرفهای حال خوب کن.
یا حق