برای سفر رفتن، برای مهمانی برگزار کردن، برای قبولی در دانشگاه و بسیاری موارد دیگر در زندگی برنامهریزی کرده ایم و با این موضوع آشنایی کامل داریم.
همه این موارد در واقع برنامهریزی ذهن برای حرکت کردن بر اساس نقشه ذهنی است که به وسیله اطلاعاتی که از پیرامون خود درباره موضوع موردنظر کسب کرده ایم شکل میگیرد.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.38 از 66 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

به نام خدا
من همیشه با اون حجم از افکار منفی ای که داشتم ولی اینو میدونستم وبه وضوح میدیدم کسایی رو که چقدر همه چیز به موقع توی زندگی شون اتفاق می افته یا مثلا توی خیلی از برنامه هایی که پول نقد هدیه میدادن یه دفعه به اسم کسایی در میومد که شاید خیلی شغل خوبی داشت ولی دوباره این پول به قرعه ش درومده بود یا مثلا فرداش عروسیش بود و این پول بهش رسیده بود …بعد اون لحظه پیش خودم میگفتم خب ببین کسایی هستن که چقدر همه چیز براشون به موقع اتفاق می افته و چرا من که انقده به همچین پولی نیاز دارم و منم مثل بقیه توی قرعه کشی شرکت کردم چرا به اسم من در نمیاد؟
الان با تغییراتی که توی خودم ایجاد کردم مخصوصن توی این دو سال؛خیلی از همزمانی ها برام اتفاق می افته،اتفاقات عجیب و غریبی که گاهی اوقات خودم انقدر تعجب میکنم …و الان متوجه میشم که یکی از نشانه های همسویی با کائنات اینه که همزمانی ها برای آدم اتفاق می افته …و خیلی چیز خوب و لذت بخشیه چون زندگی آدم شبیه یه فیلم بیشتر به نظر میاد وقتی که با کائنات همسو میشه…از خداوند مهربان طلب میکنم که انشالله همه ما رو در مسیر خودش نگه داره
نشان های دریافت شده
و خدایی که در این نزدیکیست. برنامه ریزی برای زندگی یعنی چی؟؟وقتی مدرسه میرفتم زیاد میشنیدم که بزرگترا یا معلمها میگفتن برای درس خوندن و موفق شدن باید برنامه داشته باشیم،اون موقعه ها فکر میکردم این حرف یعنی بشینی برنامه بنویسی که در طول روز چند ساعت درس بخونی،چند ساعت خواب و استراحت داشته باشی و … و چند باری هم برای خودم برنامه مینوشتم و دو روز طبق برنامه پیش میرفتم مثه قضییه رژیم و برنامه غذایی،ولی خیلی زود خسته میشدم و برنامه رو از روی دیوار برمیداشتم و میگفتم من نمیخوام موفق شم،ول کن این حرفها رو و این موضوع ادامه داشت تا ازدواج کردم و هنوز هم تفکرات گذشته رو داشتم که باید برنامه ریزی بکنم تا بتونم زندگی خوبی رو هندل کنم و نا گفته نماند که این برنامه ریزی در اکثر مواقع بهم کمک میکرد ولی تازه دارم متوجه میشم که این برنامه ریزی یعنی چی؟؟چطور باید انجام بشه.همونطور که خداوند بدن منو برنامه ریزی کرده و عقل داده بهم که خودم کارهامو انجام بدم،منم باید با کنترل کردن افکار و حرفهام،ذهنمو برنامه ریزی کنم تا به خواسته های کوچیک و بزرگم برسم،در گذشته که بخوام حساب کمم از همون طفولیت و زیر سن مدرسه پدر و مادرم منو برنامه ریزی کردن که چطور عمل کنم،چطور حرف بزنم،چطور لباس بپوشم و بعد از اون هم مدرسه و اجتماع و خرفهای بزرگترهام منو برنامه ریزی کردن که چطور فکر کنم،چطور نتیجه بگیرم،و چطور … کنم..
الان که دارم با خودم فکر میکنم میبینم من توی چهل ساله گذشته مدام در حال برنامه ریزی شدن یودم،هیچ کس نبود بهم بگه تو باید خودت،برنامه ذهن و آینده ت رو بسازی،کسی نبود که بگه وقتی حرف از برنامه ریزی میشه یعنی چی؟؟البته نمیشه از کسی خورده گرفت چرا که اونها هم خودشون متوجه این برنامه ریزی نبودن.الان متوجه شدم هدف از برنامه ریزی ذهن چیه،یا اصلا برنامه ریزی ذهن چیه؟؟ی عمر داشتم از طرف مدرسه و خونواده و اطرافیانم برنامه ریزی میشدم.کاش زودتر متوجه میشدم،که چطور ذهنمو برنامه ریزی میکردم.من با خواستن اتفاقهای دلخواهم میتونم برنامه ریزیه ذهنمو عوص کنم،این یعنی چی؟؟یعنی اینکه،مثلا من دلم میخواد کارمو ارتقا بدم ولی نمیدونم چطور باید ارتقا پیدا کنم؟؟با ی برنامه ریزی ذهنی میشه اینکار رو انجام بدم و به اتفاق دلخواهم برسم،حالا این برنامه ریزی چطور باید باشه؟؟باید مثه گدشته بشینم برنامه بنویسم که در طول روز چند ساعت کار فیزیکی کنم که موفق شم یا اینکه افکارمو برنامه ریزی کنم؟؟قطع به یقین باید برنامه ی دهنمو افکارمو جوری بچینم که هر روز اتفاقات خوب بیفته تا بعد از مدتی نتیجه دلخواه اتفاق بیفته،یعنی واضح ترش لینه که من در درجه اول باید عاشقانه کارمو انجام بدم به قول استاد اگر قرار ی بیکار هم باشم باید ی جوری عاشقانه این بیکار بودن رو برای خودم جواب کنم تا بالاخره ی بیکار عالی بشم،پس در درجه اول توی برنامه ریزی ذهنیم باید بتونم کارمو با عشق انجام بدم ،از خوبی های کارم برای دیگران و یا خودم حرف بزنم،مثلا داشتم به همکارام میگفتم که محیط کارمو دوست دارم،حجم کار مناسب و مدیرای خوب و جو مهربانانه ی خوبی که اینجا داره به من انگیزه و شور و شوق بیشتری میده،گاهی که دو روز تعطیل باشم دلم میخواد این تعطیلیه زودتر تموم بشه و برگردم سر کارم،و یا اینکه آنقدر کارمو دوست دارم دلم میخواد هر روز سرکار باشم ولی دیگران بهم انگ افسرده بودن میچسبانند ولی برام مهم نیست و من تمام توجهم روی کارمه،پس این مهمترین اصل برای برنامه ریزی ذهنیه،بعد در درجه دوم توی کارم تلاش کنم با لبخند و احساس رضایت کارهای روزمره مو انجام یگبدم،امروز صبح همسرم میگفت ی کم کار داریم و ممکنه خسته بشیم و من در جواب بهش گفتم که مهم اینه که کار رو دوست داری و اون گفت که ولی تکراری شده،بهش گفتم کار همینه دیگه،قرار نیست روتین عوص بشه،این ما هستیم که باید دیدگاهمون رو نسبت به کارمون عوص کنی،خلاقیت داشتن توی کار یعنی چی؟؟یعنی اینکه جوری کار رو انجام بدیم که هم کار برای ما جذاب بشه و یکنواخت نباشه و همینکه از بیرون هم که دیگران ما رو نگاه میکنن متوجه عشق و علاقه ما به کارمون بشن.درجه بعدی برای ارتقا کار با برنامه ریزی ذهن اینه که بگردم و خودم تحقیق کنم و از خدا بخوام و سوال کنم که چطور کارمو انجام بدم که عالی تر بشم، و این مرحله به نظرم خیلی مهمتره که از خدا بخوایم که هدایتمون کنه برای پیشرفت و قطعا بی جواب نخواهد موند.چون مت این کار فعلیمو از خدا دارم پس با پرسش و سوال کردن که چطور پیشرفت کنم،او هم درهای بیشتری از خلاقیت و ایده رو برام باز میکنه.بله برنامه ریزی کردن و برنامه ریزی شدن منوط به کار فیزیکی و نوشتن روتین و … نیست،بلکه باید توی ذهن دنبال راهکار باشیم تا بتونیم خواسته هامون رو عملی کنیم.اینم ی شاه کلید دیگه .خیلی راحت و دست یافتنی بود که خودمون باید ذهنمون رک برنامه ریزی کنیم،حالا ممکنه ی سری آدم توی محل کارمون باشن که بگن،حقوق پایینه،باید مثه بوق کار کنی تا بتونی ب جایی برسی تازه اگه پارتی داشته باشی،اگه همکارات زیر آب نزنن و از این قبیل حرفها و … که منه شنونده باید برنامه ریزی کنم که به این حرفها توجه نکنم،باید تایید نکنم باید از این حرفها بگذرم و مر و بال ندم یعنی در واقع با شنیدن این حرفها به خودم بادآوردی کنم که ابنا همش حرفه، این منم که تعیین کننده ی ثبات کارم هستم یا نه،چند ساله پیش زیاد این جمله رو میگفتم که من توی محل کارم امنیت شغلی ندارم و همین برنامه ریزی منو به عقب کشوند و نذاشت که پیشرفت کنم و ی جورایی کارمو ازم گرفت،پس تمام این حرفها برنامه ریزی هستن و من باید عوضشون کمم.الهی شکر از این آگاهی ناب.
یا حق
به نام خدایی که در این نزدیکیست
چله تغییر زندگی : گام سیزدهم : برنامه ریزی ذهن و تاثیر آن بر زندگی
تمرین آموزشی
از خواندن مطالب این گام لذت بردم و بعد از گوش دادن به فایل این قسمت یاد یه موضوعی افتادم
چند روز پیش دخترم که از مدرسه اومد خونه ناهار شو آماده کردم که داشت میخورد همین طور که مشغول غذا خوردن بود دیدم که بد جوری رفته تو فکر ازش پرسیدم گفتم مامان جان خوبی مدرسه چه خبر بعد شروع کرد به صحبت کردن گفت مامان معلم مون امروز اصلأ از بچه ها راضی نبود فکر کنم که دیگه خدا هم دوست مون نداره حالا دختر من کلاس چندمه ؟ کلاس چهارم ابتدایی
گفتم چرا مگه چی شده
گفت مامان امروز چند تا از بچه ها خیلی شیطونی کردن و نظم کلاس و بهم ریختن خانم مونم
عصبانی شد و گفت که من اون دنیا از شما نمیگذرم و چون شما الان این قدر منو اذیت کردید
در عوض اون دنیا خدا شمارو میندازه تو آتیش جهنم و تازه قبلش باید بتونید از پل صراط که از مو نازکتر و از شمشیر تیز تره رد بشید که اونجا من جلوتونو میگیرم و حق مو بهتون حلال نمیکنم که بتونید رد بشید و همون لحظه اون پل که از مو نازکتر ه پاره میشه و شما می افتید در جهنم و اونجا میسوزید و جزغاله میشید دخترم همین طور که داشت تعریف میکرد ترس بزرگی هم تو چهره اش بود و گفت مامان من معلم امسال مو اصلا دوست ندارم همش ما رو از خدا و روز قیامت میترسونه بعدش گفت مامان اصلا ای کاش یه جوری بود که آدما اصلا نمی مردن و قیامت نمیشد و خدا هم کاری به کار ما نداشت
دخترم که داشت این حرفا رو میزد از بس که ناراحت بودم تو دلم به این معلم ناسزا گفتم
و داشتم با خودم فکر میکردم که خدایا مگه هنوزم تو مدرسه از این چرت و پرتا و مزخرفات در مورد قیامت و دوزخ و خداوند حرف میزنند
با خودم گفتم خدایا زمان ما معلم ها و دانش آموزان و خانواده ها آگاه نبودن و این حرفا در مدارس رواج داشت الان که دیگه این همه علم و تکنولوژی پیشرفت کرده چرا هنوز هم معلم ها
آگاه نشدند و با این اراجیف بچه های بیگناه رو تو مدرسه می ترسونن و با این دروغا بچه ها رو از خداوند بزرگ و مهربون دور میکنن
بعد از شنیدن حرفهای دخترم اونو بغلش کردم و بوسیدمش و بهش گفتم مامان جان ازت یه سوال میپرسم خوب فکر کن و بعد جواب بده گفتم من و بابا تو رو چقدر دوست داریم
گفت مامان خیلی گفتم اگه تو یه اشتباهی کنی من یا بابا کوه آتیش درست میکنیم تو رو میندازیم تو اون آتیش و تو رو میسوزونیم
گفت نه مامان شما هیچ وقت این کا رو با من یا با آبجی و داداشم نمی کنید
گفتم خب مامان جان خدا از من و بابا هم واسه تو مهربون تره همون طور که تو جزیی از وجود منی ما بنده هام از وجود خداوند هستم
چطور ممکنه که خداوند بخواد تو رو بسوزونه همون طور که من همه چیز خوب و واسه تو و آبجی و داداشت می خوام خدا هم همه چیز خوب و خیر و خوشی و برای بنده هاش میخواد
بهش گفتم حالا دست و بزار روی قلبت خدا همین جا ست تو قلبته هر زمان هر چیزی که خواستی دست و بزار روی قلبت با خدا صحبت کن و فقط از خودش بخواه مطمئن باش که خدای مهربون جواب تو میده
و به حرف هیچ کس در مورد چیزهایی که در مورد خداوند و اون دنیا حرف میزنند توجه نکن حتی اگه اون شخص معلمت باشه و اصلا حرفا شونو تایید نکن ، سعی کن که اون لحظه به چیزای خوب و مثبت فکر کنی چون همه این آگاهی و علم و ندارند که بخوان در مورد خداوند و مسایل دینی اون طور که درست و شایسته است صحبت کنند
و به دخترم گفتم مامان جون اصلا هر حرفی که از هر کسی شنیدی و دیدی که در تو ترس و نگرانی ایجاد کرد بدون که اون حرف دروغه و راست و درست نیست و از طرف شیطانه حتی اگه اون فرد خیلی شخص مهم و با سوادی باشه ولی در عوض اگر از کسی حرفی شنیدی که در وجود تو باعث آرامش شد و حال تو رو خوب کرد بدون که اون حرف راست و درسته و از طرف خداوند متعاله حتی اگه اون شخص فرد مهمی نباشه و سواد درست و حسابی هم نداشته باشه
و همین میشه که از بچگی ذهن ما رو برنامه ریزی میکنند و ما و بچه های ما در آینده چیزهای خوبی رو در زندگی تجربه نمیکنیم و به نظرم مدارس هم متاسفانه ذهن بچه ها رو درست برنامه ریزی نمیکنند به امید روزی که همه به مسیر درست هدایت شویم و الگوی درستی برای فرزندان مون باشیم
نشان های دریافت شده
بنام خداوند جانم
سلام ودورد بر استاد بزرگوارم
چقدر آگاهی های نابی در این فایل هست که سالها من بهش فکر میکردم وجرات نداشتم جوابی براش پیدا کنم
دقیقا درسته که همه ما از بچگی ذهنمون برنامه ریزی میشه و خودمان هیچ دخالتی برای این ذهنیتها نداشتیم واین خیلی غم انگیزه
حالا این برنامه ریزی ها در همه موارد زندگی بود اعتقادات بود آداب رسومات بود در مورد موارد پزشکی بود در مورد خرافات و باورهای اشتباه هم بود و همه ذهن مارو برامون مینوشتن دیکته میکردن و ماهم از روی همون نوشته های ذهن مینوشتیم بدون این که حتی ذره ای تغییرش بدیم یا توش دست ببریم و منتقلش میکردیم به نسل بعدی واین چرخه ادامه داره
ولی به لطف آگاهی های جدیدی که خیلی از ماها از طریق اطلاعات جدید و دلایل محکم ومستندها ی موجود تونستیم به آگاهی برسیم ولی متاسفانه هنوز درصد زیادی از مردم هستن که در جهل هستن و چقدر هم به خودشون آسیب میزنن
حالا در مورد خودم بگم من تا شش سالگی که عکسهای خودم رو میبینم خیلی متناسب ولاغر بودم مثل تمام بچه های دور برم ولی زمانی که تونستم درک کنم و صحبتهای دور برم برام مهم شد دیدم که تشویق به خوردن شدم چون خواهر بزرگتری داشتم که لاغر بود وغداذنمیخورد ومن شده بودم مشوق اون ببین چقدر قشنگ غذا میخوره آفرین توپولی خوبه توپول بودن یعنی سلامت بودن بعدش هم یاد آوری این که تو به خانواده پدری رفتی و چاق میشی و چاقی میراث هست برات واین باورها در ذهن من شکل گرفت من در ده سالگی دختری توپول با اضافه وزنی بالا بودم از این جا به بعد دیگه میکفتن که برنج کمبخور نون نخور و این حرفهای جدید ترس از مواد غذایی و شروع ترس از خوردن در من از همون موقع ها شکل گرفت و چاقی درمن هر روز بیشتر میشد کم کم دیگه جرات خوردن نداشتم و کاملا چاقی رو باور کرده بودم از اون به بعد نوبت اجتماع شد که باورهای جدیدی رو در ذهن من برنامه ریزی کنه
رژیم همراه با ورزش مساوی با لاغری
نخوردن یه سری مواد غذایی مساوی با لاغری وخیلی موارد اشتباه دیگه ای که در ذهن من شکل گرفت و تبدیل شد به یه چرخه معیوب که سالها باعث رنج و آزار م شد و همه این آسیب ها از همون برنامه ریزی شدن ها بود که دیگران برایمان انجامش میدادن خودما هیچ نقشی درش نداشتیم
در مورد مسایل دینی عقیدتی و باورهای دیگه ای هم که بود دقیقا به همین شکل بود مثلا آدمی خوبه و پیش خدا ارج و قرب داره که فقیر باشه افراد ثروتمند همیشه نماد آدمهای بی دین و از خدا بی خبر بودن هم در ذهن ما هم در همه فیلمها و سریالها اینطور وانمود میشد
یادم میاد مادرم همیشه میکفت به همین چیزی که دارین قانع باشید آدم باید همیشه به زیر دست های خودش نکاه کنه اصلا ذهنیت این که بالا بری موفق بشی بتونی لذت بیشتری ببری رو در رهنمون کمرنگ میکردن و دلیلش هم ترس از خداوند بود وچقدر باورهای غلطی بود که از نسلهای خیلی گذشته در مورد همه ما بوده اصلا لذت نبردن از زندکی انکار یه نوع افتخار بود که اگر کسی از زندگیش لذت نمیبرد خیلی هم خوب بود و بقیه براش دعا میکردن و بهش میکفتن که تو بنده خوب خدا هستی آنقدر که دوستت داره میخاد امتحانت کنه وتو خیلی مقدس هستی واونی که راحت داره زندگی میکنه ومشکلاتی نداره خدا بهش کاری ندارع و دوستش ندارع وچقدر این باورها هم خنده دار ه هم گریه داره وقتی بهش فکر میکنم چقدر ناراحت میشم که سالها با چه باورهای زندگی کردیم واذیت شدیم
خدا بهمون روزی داده میدا د خیلی هم زیاد ومیکفت لذت ببر زندکی کن ولی بخاطر ترس از این خرافات سعی میکردیم خوب زندگی نکنیم مبادا بنده بد خدا باشیم
پدر من وضع مالی خوبی داشت و خیلی هم زحمت کشیده بود ولی تو فامیل اوضاع بقیه چندان خوب نبود و همیشه یادمه که همه با نکاه بد بهمون نکاه میکردن وحسادت میکردن و خیلی هم حرفهای بی ربطی میزدن ولی یه چیزی برام جالب بود همین ها که زیادم از ثروتمند بودن پدر من خوشحالم نبودن وقتی گرفتاری براشون پیش میومد اولین نفر به فکر پدر من بودن و برای کمک پیش ما میآمدن البته پدر من همیشه کمک میکرد
نگرش جامعه متاسفانه بخاطر همین ذهن های که همگی از کودکی پر شده به افراد دارا همینطور هست که اگر کسی دارا هست باید همه دارایی خودش رو به افراد نیازمند ببخشه و اگر این کار رو انجام بده میشه آدم خوب روزگار
وقتی وارد سایت شدم خیلی جسارت فکر کردن من بالاتر رفت و به آگاهی های نابی رسیدم علاوه بر باورهای اشتباه چاقی که از بچگی در من بود و همه رو پاک شون کردم وخیلی راحت شدم خداروشکر
خیلی از باورهای غلط دیگر هم پاک کردم
با خدای جدیدی که در من پیدا شد وخیلی هم ارتباط خوبی دارم باهاش جرات کردم به حقایق جدیدی دست پیدا کنم خدای من زندکی کردن با لذت رو خیلی دوست داره قدرتمند با با بودن تغییر کردن رو دوست داره عبادت کردن در هر شرایط و به هر شکلی که باشه بدون آداب رسوم پیچیده و خاص رو دوست داره ارزشمند بودن و به خودت اهمیت دادن رو دوست داره پیشرفت کردن و سطح بالا داشتن زندگی و هرچی بیشتر از نعمتهاش استفاده کردن رو دوست داره
البته کمک کردن به دیگران رو هم دوست داره ولی تا جایی که این کمک باعث آسیب زدن به خودت نشه یعنی اولویت در هر چیزی خود انسان هست
مثلا چرا باید یه مادر همیشه به خودش نرسه و همه چیزهای بد رو برای خودش بخاد که بچه هاش فقط لذت ببرن این هم یه باور اشتباهی بود که در گوش ما کرده بودن اگر مادر شدی دیگه تمومه نباید برای خودت چیزی بخواهی اگر پدر شدی دیگه تمومه نباید از زندکی لذت ببری باید وقف بچه ها بشی البته تا حدودی درست هست ولی نه این که آدم خودش فراموش کنه وخدای من اتفاقا از این کار هم خوشش نمیاد و خدای من راحتی آسانی
رفاه لذت بردن رو دوست داره و تمام سعی خودش رو برای من کرده تا من خوبتر خوبتر زندگی کنم وحتی راهش رو هم بهم نشون میده تغییر کن استفاده کن تا میتونی خوش باش کیفیت زندگی تو ببر بالا منم کمکت میکنم تاتو بیشتر کیف کنی هرچی بیشتر داشته باشی من خوشحال ترم
ولی متاسفانه عده ای هنوز هم باورهای غلطی دارن توی رنج سختی زندگی کردن رو مورد تایید خداوند میدونن
خدارو شاکرم که به لطف خدایم و راهنمایی های استاد مهربانم بیدار شدم هدایت شدم واز این آگاهی ها لذت میبرم وتبدیل به آدمی جدید با افکار و رفتاری جدید شدم که خیلی لذت میبرم
نشان های دریافت شده
با سلام امروز باید بگم سلام بر استاد تخریب کننده باورهای نادرست و مخرب که از کودکی در ذهن ما گنجانده شده و به زور باید این باورهای گنده مزاحم رو از ذهن جدا کنیم و بندازیم توی سطل زباله وای وای که چقدر این فایل و این متن عالی بود و من کیف کردم دستهبندی کامل و عالی و چقدر من و امثال من باورهای نادرست در مورد همه چی داریم که باید اونا رو درست کنیم و کلی هم زمان میبره ولی مهم اینه که من شروع کردم و دارم یکی یکی شون رو از ذهنم پاکسازی میکنم از امروز میخوام بشینم برنامه ریزی ذهنی درستی برای خودم بنویسم خواسته های من باید براورده بشه چرا که نه وقتی که ما خدای به این خوبی داریم پس چرا ازش نخوایم ولی فقط نمیشه که فکر کنیم باید این فکر مثبت مدام توی ذهن ما باشه باید تصویر سازی ما عالی باشه باید در مورد چیزهایی که میخواهیم سمج باشیم و در موردشون فکر کنیم و صحبت کنیم من خیلی باورها دارم که از خانواده بهم رسیده یا از مدرسه و دانشگاه و تقریبا نود درصد شون نادرست هستن انشاالله میخوام و شروع کردم به کوبیدن و ساختن جدید باورهام چونکه همه زندگی ما رو باورهامون تشکیل میده میخوام یه چیز براتون تعریف کنم از سمج بودن خودم کلا من توی خونواده مشهورم که به هر چی بخوام میرسم ما شش تا خواهر هستیم و تنها کسی که موفق شد به دانشگاه بره ودرس بخونه واستخدام بشه من بودم چرا چونکه سنت شکنی کردم جلوی یه طایفه تنهایی ایستادم و به خواسته خودم رسیدم اون وقتا نمیدونستم این کارها باعث میشن من به کجا برسم چونکه طبق سنت اسم منو پسر داییم رو از بچگی روی هم گذاشته بودن که بزرگ شدیم ازدواج کنیم و من وقتی موقع خواستگاری شد در حالی که کل طایفه میدونستن و همه منتظر این وصلت بودند زدم زیر همهی سنت هاشون و اینقدر پافشاری کردم تا به اون چیز میخواستم رسیدم با این که پدرم با من قهر کرد داییم قهر کرد همه یه جوری سرد باهم رفتار میکردن ولی من فقط به ادامه مسیر خودم فکر میکردم و چقدر خوب موفق شدم پس چی شد الان من باید مث همون موقع همیشه سمج بودم سمج تر بشم و با برنامه ریزی و افکار مثبت مداوم همراه با حس خوب به انچه میخوام برسم و من میتوانم باید باورهای مخرب در مورد چاقی را همه را درست کنم تا بطور خودبخود ی به تناسب اندام برسم فکر مثبت حس خوب باور کردن انچه میخواهیم و تداوم و تمرین و تکرار و باور به خدای مهربان برای رسیدن به انچه میخوام کافیست من میخوام دیگه خودم ادامه زندگی ام را بهترو بهتر خلق کنم با باورهای صحیح در پناه خدایی باشید که از رگ گردن به ما نزدیک تر است
نشان های دریافت شده
با سلام خدمت استاد عزیزم
امروز من متوجه شدم چقدر تفکرات این مدلی دارم ،خیلی جالب بود منم پدرم بارها گفته قناعت میکنم وارد میخوابم ولی خداروشکر تا حالا دستمو جلو هیچ کسی دراز نکردم همیشه میگه خدارو شکر با اینکه هیچی نداریم ولی دستمون وگردنمون جلو کسی دراز نکردیم وخم نکردیم
مدام به من میگه صرفه جویی کن وشناخت کن که بهترین گنج ،یا مثلا میگفت امروز مادرم همیشه میگفت هرچی بخوری میگنده برا مهمون بیاری میخنده
یعنی بقیه الویتن وبا ارزش ولی خودت چیز خوب بخوری نهایتش چی میخواد بشه وارزشی نداره
یعنی تفکری دارن که حتی نباید خوب بخوری وخوب بپوشی
یا مثلا مادربزرگم همیشه دوتا لباس به اصطلاح خودش گل بقچه داشت مثل پدرم که اصلا نمیپوشیدشون که اگه زمانی به لباس نو احتیاج داشت داشته باشه وهمیشه لباس کهنه میپوشید همیشه مدت ها پیاده روی میکرد تا پول ماشین نده
واصراف میدونست لباس هاش پدرم به هیچ وجه دور نمیندازه ولباس هایی داره که برای ۴۰ سال پیش وهمچنان با وصله میپوشدشون وافتخار میکنه بهداشتنشون حتی حمام دیر به دیر میره مسواک نمیزنه وافتخار میکنه که آب زیاد مصرف نمیکنه وحرفه جو لباس هاش هر چند ماه یکبار میشوره واعتقاد داره لباسشویی خراب میشه آب مصرف میکنه
پودر گرون ولباس خراب میشه اگه زیاد شسته شه واگه بهش بگی بو میدی ناراحت میشه ومعتقده که اصلا بو نمیده
وبا ناراحتی میره
تازه دعواش میکنیم به تازگی داروهای قند وفشارش بخوره احتکار میکرد که گرون داروشم صرفه جویی میکرد خوب که نگاه میکنم میبینم خودمم خیلی وضعیت خوبی ندارم کرم وعطر میخرم احتکار میکنم بیرون میترسم پول ماشین وخوراکی بدم گاهی وقتا یه لباس اونقدر زیاد میپوشم که از قیافه بیوفته دیر به دیر حمام میرم خودمم بهداشتم ضعیفه مسواک دیر به دیر میزنم به خودم مثل یه خانم نمیرسم وهمش لباس کهنه میپوشم حالا چون حامله ام جز پیراهن های کهنه چیزی هم نمیتونم بپوشم ولی اینکه نظافتمو رعایت نمیکنم خداییش توجیه نداره
یعنی میخوام بگم که اینا تفکراتی که نهادینه شده
که ثروت بده بقیه الویتن صرفه جویی از نظافت مهم ترن لباس نو پوشیدن فخر فروشیه غذا خوب خوردن اصراف وخودخواهیه اگه کارها رو نکنی کمک نکنی آدم بدی هستی
خدایا چقدر باورهای اشتباه دارم کی گفته اینا درسته
خوب که فکر میکنم باید الویت خودم باشم تا بتونم آدم بهتری بشم باید نظافت رعایت کنم وحال خودم خوب نگه دارم ومثل یه آدم زندگی کنم وبه خودم ارزش قائل بشم هر انسانی لیاقت تمیزی لیاقت خوب زندگی کردن ومراقبت از خودش دارد انسان باید لیاقت ثروت درخودش ایجاد کنه شاید اینکه من پولدار نشدم دلیلش این باشه من حتی برای خودم نظافت ولباس تمیز پوشیدن قائل نیستم باید اول الویت قائل شدن خودم ورسیدگی به خودم درست کنم بعد کم کم پولدار شدن وچیزای دیگه بخوام انسان با ارزش پولدار هم میشه پولدار میمونه
نشان های دریافت شده
سلام بر عاشقان تناسب اندام و آرامش درون
گام ۱۳ چله : برنامه ریزی ذهن و تاثیرش بر زندگی
اگه بخوام در مورد لاغری مثالش رو بزنم که من با تجسم لاغری روزانه و شبانه قبل خواب و جواب دادن هر روزه به اون پنج سوال و بودن در سایت و نوشتن از لاغری هر روز دارم تصویر ذهنی روشنی از آنچه میخوام به مغزم سیگنال میفرستم و بعد ذهنم تمایلات من رو بر اساس اون سیگنال تغییر میده و نوع و مقدار خوردن من و نوع لذت بردن من از زندگی دستخوش تغییر میشه
و مرحله پایانی که همون لاغریه و تبدیل افکار در جسم منه بدون دخالت من و توسط خدا خود به خود اتفاق میوفته
مثلا من خیلی دقیق تو ذهنم تصویر لاغری سایز چهل رو دارم و عکسی که هر روز بهش نگاه میکنم خود من در سایز چهل هستم و من مدام بهش روز و شب فکر میکنم و کلی ذوق و شوق رسیدن به اون سایز رو دارم اونهمه لباس خوشگل در اون سایز تو کمدم دارم که من عاشقشونم و منتظرم بزودی بپوشمشون و لذت ببرم
اینجوری رسیدن به اون سایز رو خلقش میکنم با موندن مداوم در مسیر رشد و آگاهی
همون طوری که تا الان شش سایز لاغر شدم و به قدرت ذهنم ایمان پیدا کردم و میبینم چقدر شرایط زندگیم الان برام راحت تر و دلپذیرتر شده و چقدر به آرامش و عشق و دوست داشتن خودم رسیدم و اعتماد بنفسم بالا رفته
پس درسته برای لاغری ابتدا باید برنامه ریزی کرد و طبق نقشه ذهنی که استاداطلاعاتشو بهمون میگه حرکت کنیم
چون ماها عاشق لاغری هستیم و همه مون دوست داریم لاغر و متناسب بشیم
اگرم تا الان نرسیدیم چون آموزش نادرستی از مدرسه تا دانشگاه و در خانواده در برنامه ریزی ذهنمون قرار گرفته بود تحت عنوان تعلیم و تربیت
و همه مون الگوهای ذهنی اشتباهی در ذهنمون شکل گرفته بود که طبق اون الگوهای غلط رفتار میکردیم
ولی استاد روشن که خدا پدرومادرش رو بیامرزه مثل ابراهیم بت شکن اومد و همه ی اون الگوهای غلط تعلیم و تربیتی رو شکست و ما رو در مسیر درستی هدایت کرد
دیگه بقیه طی مسیر به خودمون بستگی داره
باید زرنگ باشی و لوپ مطلب رو درک کنی وقتی استاد اینهمه تاکید دارند که افکار به جسم تبدیل میشه
یه مثال از خودم بگم من همیشه از بچگی تا الان ایمان داشتم که آدم خوش شانسی هستم
بارها این کلمه رو از من شنیدید
باورش شاید براتون سخت باشه ولی دقیقا کلی اتفاق در طول زندگی من افتاد که دال بر خوش شانسی من بود
من روزی رو به یاد ندارم که این کلمه خوش شانس بودنم رو نگفته باشم
مثلا همین دیروز که با همسرم تهران رفته بودم بابت همون شجاعتی که گفتم بعدا بهتون میگم قضیه چیه مدام همسرم میگفت چه عجیب امروز که تو با من اومدی چقدر راحت جای پارک پیدا میکنم
و من بهش گفتم چون من باتوام و من آدم خوش شانسی ام
یا یبار رفتم مغازه گفت بانکی که حساب داره سخنرانی داره و بعدش قراره با قرعه کشی به مشتری های خوش حسابش مبلغی هدیه بده
بهش گفتم بزار من بجای تو برم تا وارد بانک شدم وسطای سخنرانی ریئس بانک بود بلند گفتم من عجله دارم لطفا اون پول جایزه رو بمن بدید که من برم حضار که اکثرا مغازه دارهای همسایه بودند خنده ای کردند
خدا شاهده قرعه کشی انجام شد و درکمال ناباوری دیگران جایزه به اسم من درومد و من خوشحال اومدم مغازه و همسرم گفت تو خر شانسی مژگان
یادمه هنوز ازدواج نکرده بودم و تازه سر کار میرفتم و تو قرعه کشی خانگی شرکت کردم مبلغ خیلی زیادی رو ثبت نام کردم و حقوقم رو بابتش میدادم خدا شاهده اولین اسم دقیقا اولین اسم سال هزارو سیصد و هفتاد و نه مبلغ ده میلیون به نام من درومد که من با اون مبلغ و با کمک وام مسکن فوری یه خونه تو کرج خریدم
یا یبار همسرم گفت بیا بریم بعضی از حسابهای بانکیت رو که مبلغ ناچیزی در هر کدوم بود ببندیم و پول رو بگیریم بعد مراجعه متوجه شدم با همون مبلغ ناچیز در بانک برنده جایزه شده بودم و ذوق کردم
یا همین قضیه ویلا خریدنم در شمال با مبلغ ناچیزی یه ویلای نوساز با سند و پارکینگ روبروی دریا و جنگل با ویوی ابدی به مرغزار و پر از مرغ و خروس و اردک در اطراف خریدم اونم تو روستایی رویایی اطراف لاهیجان که همیشه عاشق این شهر بودم
یا مقام اولی در شطرنج بدمینتون بسکتبال و والیبال در استان گرفتم و چندین مدال در المپیاد ریاضی و مسابقات علمی
یا کار پیدا کردنم در بالا شهر تهران با یه تیکه روزنامه در دستم در شرکت معتبر نوشان طب بعنوان مدیر بازرگانی خارجی هفت سال مشغول به کار شدم و همه حیران بودند که بدون پارتی و با تجربه ی کاری چطوری منو استخدام کردند
من تنها دختری تو مدرسه ی تیزهوشان فرزانگان تهران اون زمان بودم که تک بعدی نبودم
همه ی هم کلاسی هام فقط درس میخواندند
من در کنار درس عاشق پسر داییم که الان همسرمه شدم عشق رو تجربه کردم
کلاس سنتور و آرایشگری و مکرومه و تایپ و کامپیوتر و زبان رفتم و تا مراحل آخر زبان ادامه دادم
همزمان سه تا رشته ی ورزشی رو به صورت حرفه ای در تیم استان بودم چون قدمم بلند بود و عاشق ورزش همیشه کلی مقام میآوردم
الآنم که شرایطم در لاغری رو خودتون دارید میبینید وقتی اومدم سایزم پنجاه و دو بود و الان بعد صدو سه روز به سایز چهل و شش رسیدم و اینا و حضورم و آشناییم با انسانی شریفی چون استاد روشن همه دال بر خوش شانسی من داره
پس اونقدر میگم که خوش شانسم تا کلامم مثل همیشه به جسم تبدیل بشه همون طوری که تا الان شده
دوستتون دارم و امیدوارم گروه تلگراممون به انحراف و بحث های خارج از موضوع کشیده نشه و فقط از همه شور و شوق و حرفای مثبت بشنوم تا منم انگیزه ی حضورم دو صد چندان بشه و هر روز کلی بهتون انرژی مثبت و شادی بدم همه باید همینطور عمل کنیم
یسریا کلا همیشه تو زندگی هستند فقط ناله میکنند و انتظار دارند دیگران بهشون شور و شوق و انگیزه بدن و یجور توقع هل دادن از همه دارند در صورتی که خودشون حتی زحمت یه جواب دادن و ارسال همون پنج سوال رو هم بخودشون نمیدن
امیدوارم دوستای عشق و جان من تو اون دسته نباشند همونایی که من با پیاماشون کلی حالم خوب میشه اصلا وقتی پیامی پستی ارسال میکنند با ذوق و شوق اون کلیپ یا آهنگ رو دانلود میکنم و روزمو پر انرژی شروع میکنم
نشان های دریافت شده
هزار آفرین مژگان بانو
نشان های دریافت شده
و خدایی که در این نزدیکیست
برنامه ریزی شدن ذهن برای اتفاقات آیتده،این جمله ریشه در کودکی و باورها و انتظارات ما در گذشته داره،یعتی هرآنچه امروز به عنوان باور و انتظار ما،وجود داره همش برمیگرده به اینکه از خانواده و مدرسه و … چه چیزهایی در ذهن ما نهادینه شده.البته این نهادینه شدنه برمیگرده به اینکه نسلهای قبل از ما چه چیزهایی رو توی زندگیشون تجربه کردن و سینه به سینه به ما رسیده البته بدون تحقیق و سوال کردن از خودشون و دیگران،خداروشکر میکنم که حداقل برای من توی سن ۳۹ سالگی این باورها از حرکت ایستادن و قراره کم کم به لطف خدا،در من عوض شن،باید یاد بگیرم که چطور و از چه راه آسانی میشه این انتظارات غلط رو با انتظارات درست و صحیح جا به جا کنم.وقتی سوال مطرح شده رو بهش فکر کردم دیدم خیلی جاها بدون تفکر و کورکورانه باورهای دیگران رو پذیرفتم البته کسی رو سراغ نداشتم که اشتباه رو از درست تشخیص بده.باورهای زیادی دارم که شاید سالها طول بکشه تا بخواد عوض شن ولی کار نشد نداره.یکی از این باورها درباره ثروت اینه که باید عوضش کنم،پول چرک کف دیته،پول بی ارزشه،اگر پول داشته باشی ولی آرامش نداشته باشی پس از چی میخوای لذت ببری،یکی نبود بگه بابا جان،وقتی پول باشه در کنارش آرامش به وجود میاد.تمام مشکلات زن و شوهرها،پدرومادرها با بچه هاشون به خاطر بی پولیه،وقتی ی پدر خانواده درآمد عالی داشته باشه و خانواده ش رو سالی ی بار حدقل ببره مسافرت،برای زن و بچه هاش لباسهای مناسب و خوب بخره،ماهی ی بار رستوران ببره،پول تو جیبی مناسب به بچه هاش بده،این خونواده میتونه از پدر سرپیچی کنه؟؟طبعا نه چرا؟؟چون اون خانواده با رفع نیازهای مالیشون در کنار پدرشون،همه چیزهای خوب رو داره تجربه میکنه پس این وسط از دعوا و مرافه و کم محلی و بی محلی افراده خونواده نسبت به هم هیچ خبری نیست،بچه ها سعی میکنن ارتباط بیشتری با پدرومادرشون بگیرن،پس پول و ثروت خیلی چیز خوبیه،برنامه ریزی ذهنمون رو که ی عمر دیگران برامون انجام دادن رو باید خودمون بتونیم انجام بدیم.امید به اون روز که بشه تمام افکار و باورهای غلط رو پاک کنیم.الهی شکر
یا حق
نشان های دریافت شده
بنام خدا
گام ۱۳ برنامه ریزی ذهن و تاثیر آن بر زندگی
این فایل را فقط یک بار گوش دادم
و به جرأت میتونم بگم که از صفر تا صد آن در زندگی من اتفاق افتاده است .
اول در مورد لاغر مردنی بگم من در کودکی تا سن نوجوانی بسیار لاغر بودم طوری که مسخره میکردن که من یک لاغر مردنی رنگ پریده هستم و از نگاه ها و کنایه ها از همون بچگی متوجه شدم که انگار کسی منو دوست نداره حتی معلمان چون همیشه درو بر دانش آموزانی بودن که تپل و سرخ و سفید بودن اون موقع من با اون سن وسال کم آرزو میکردم که یکم تپل باشم که شاید رنگ پوستم روشن تر بشه و همه دوستم داشته باشم یه بچه ی منزوی بودم تا سن جوانی که تپل شدم این مبحث چاقی را تا اینجا ببندم .
واما در مورد مسائل دیگه که استاد استاد فرمودن من همه ی آنها را در زندگی دیدم و شنیدم که هر چی فقیرتر باشی نزد خدا عزیزتری آدم هامی ثروتمند آدم های خوبی نیستن نماز و روزه و عبادت نمیکنن غرق پول هستن برا خودشون با ثروتشان حال میکنن سالی ۳بار میرن مسافرت لباسهای آنچنانی و خلاصه تا قبل ورودم به سایت فکری خودم هم همین نظرم بود چون یاد گرفته بودم ذهنم از همون کودکی برنامه ریزی شده همیشه از خانواده این وشنیدم که خدا را شکر آنقدر داریم که دستمان را به کسی دراز نکنیم ویا بخور و نمیری داریم قانع بودن به این وضع یادمه خودشون نداشتن ولی میرفتن مواد غذایی و مرغ میدادن به فقرا به قول خودشون چون ثواب داره و خیلی از این برنامه های ذهنی من تو این شرایط بزرگ شدم و حالا دارم اون برنامه ریزی ذهنم را تغییر میدم و خیلی از این مسائل را دیگه باور ندارم طوری که اطرافیان متوجه شدن و مورد سرزنش هم قرار میگیرم اما من دیگه تصمیم خودم را گرفتم و انشاالله موفق خواهم شد که زندگی خودم را تغییر دهم .
امین
نشان های دریافت شده
من فرزانه ابوالحسنی هستم هدفم بهتر زندگی کردن و تغییر کردن
سلام خدای مهربون
با عرض سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گرامیم
استاد من خیلی درباره برنامه ریزی ذهنی شنیده بودم یکم یادم رفته بود ولی الان احساس میکنم درکم بیشتر شده سطح بیشتری از اونو درک کردم
که چطور میشه چی میشه چجوری میشه ذهن من برنامه ریزی میشه و تبدیل به فکر میشه
من درک کردم که من به هر موضوعی توجه میکنم مثلا اینکه الان همسرم داره تلوزیون میبینه منم چشمم میافته به تلوزیون میبینم خارجی صحبت میکنن ولی قه قهه میزنن الان ذهن من برنامه ریزی شد برای قه قهه زدن چون من به خندیدن اونها توجه کردم
یا گاهی بچه من میاد درباره گرونی شب عید از الان باید به فکر عید باشیم امسال مهمان زیاد داریم اینا میگه منو نگران میکنه استرس میده چون من کلی چیز لازم دارم شرایط مساعد هم ندارم مثلا الانم ذهن من برنامه ریزی شد برای ترس نگرانی استرس
بعد میشینم درس میخونم آگاهی میدم به ذهنم آگاهی های قبلی تکرار میکنم از روی نکات مهم میخونم سعی میکنم آنها رو خوب یاد بگیرم درک کنم خوب الانم ذهن من برنامه ریزی میشه برای حال خوب داشتن برای امید به زندگی برای شاد بودن برای خوشبختی
بازم فایلهای جلسات قبل گوش میدم دورههای قبل گوش میدم گاهی هم دنبال فایلی میگردم هدایت میشم به فایلهای عالی و بی نظیر که دقیقا جواب سوال منه و بازم من بیشتر و بیشتر برنامه ریزی ذهنی میشن برای حال دل خوب داشتن شاد بودن و خوشبختی
و در نهایت من این مثالها رو مثل دو کفه ترازو در نظر میگیرم کفه ترازو خوشبختی یا کفه ترازو حس بد نگرانی ترس
در نتیجه آینده منو اون کفه ی سنگین تر رقم میزنه که کفه خوشبختی
چون دختر منکه هر دقیقه نمیاد درباره این چیزها صحبت کنه اینکه من در طول روز به چه چیزهایی توجه میکنم کفه ترازو سنگینتر میکنه در نتیجه کفه سنگین تر آینده منو فردای من هفته بعد منو رقم میزنه اینجوری میشه که ذهن من برنامه ریزی میشه
و در نهایت چیزهایی که وارد ذهن من میشه باعث سنگینی کفه ترازو ی من میشه پس من مراقب هستم که چه چیزی با گوشهایم میشنوم چی چیزهای با چشمانم میبینم به چی توجه میکنم با فکر کردنم خلاصه ذهن من با هواس پنجگانه من اطلاعات وارد ذهن من میکنه و در نهایت از اون استفاده میکنه برای ترسیم آینده ام
پس مراقب باشیم به چی توجه میکنیم ورودیهای ما چه چیزهایی هستن
من واکنش خاصی نداره میگم بذار لاغر بشم اونوقت اگر خواستم بمیرم چه فکری بحالش میکنم یا دوباره چاق میشم منکه بلدم چاق شدن
واقعا استاد همین طور نه این مدل سوالات بلکه هزاران شکل دیگه که به من آموختن که ثروت بد خوب نیست
اینکه در شهرستان ما یه خانواده میلیادر بودن که اتفاقا با مادرم نسبت نزدیک داشتن
مرد این خانواده بیمار بود دور از جون شما هزاران سال عمرتون باشه یبوست شدید داشتن حالا اگر بیماری دیگه هم داشت من خبر نداشتم
کلی حرف دربارشون میزدن که ببین فلانی پول داره ولی مریض آخه چرا مریضه نمیگفتم خسیس یا نادان نمیدونه باید بره دکتر مگه میشه اون زمان هم دارو ملین بوده دیگه
یا خسیس نمیخواد بره دکتر آخرم چی شد بهشتی شد رفت با همون بیماریها
خانمشم بیمار بود اون چه کار میکردم یه مبلغ ناچیزی از پول برمیداشت میرفت امامزاده میزاشت که خوب بشه نمیگفت که خدا شفا بده میگفت که خوب بشم
و اینجوری به من یاد دادن که پول خوب نیست پول داری چه فایده مریض بود آخرش هم مرد
یا پول دارن چه فایده بچه اش جوان مرگ شد یعنی جوان مرد
خلاصه به طریق مختلف به من یاد دادن پول بد
یا مادرم میگه خدارو شکر یه نون بخور و نمیر میاد تو سفره تون بخورین خدارو شکر کنید اینم یه جورایی میگه پول خوب نیست
چقدر معلمین یاد دادن که فقیر بودن خوبه ثروت بودن خوب نیست
خداوند به بعضی از انسانها پول و ثروت زیادی داده که یه وقتی سرشونو بلند نکنن به خدا بگن خدایا چی میخوام پول داده که سرشون به خودشون گرم باشه چون انسان بی خدایی هستن و خدا هم اون دنیا پاسخ این کارشونو میده
اون روزا خیلی مد بود هر سال حتما یه جلسه از زنگ انشا ما علم بهتر است یا ثروت بود اینجوری هم میخواستن بگن ثروت خوب نیست
میدونید استاد از هر چیزی هر موضوعی درست استفاده نکنید به ضرر آدم تموم میشه مثلا قرص مسکن زیاد استفاده کنی ضرر غذا زیاد مصرف کنی باعث ضرر علم زیادش خوبه ثروتش زیادش خیییییییلی خوبه من عاشقشم
وقتی من ثروتمند باشم پول زیادی داشته باشم هم خودم لذت میبرم هم میتونم باعث شادی اطرافیانم دوستانم بشم هم میتونم به هموطنان خودم خدمت کنم هم میتونم بهترین هدیه رو بدم خلاصه از همه جهان خییییییییلی خوبه بینظیره
الهی الهی الهی روزی برسه همه مردم دنیا بی نیاز باشن هیچ فقیری در جامعه و دنیا وجود نداشته باشه الهی آمین
چون همه مشکلات از بی پولی شروع میشه همه بد رفتاریها از بی پولی شروع میشه اگر من پول داشته باشم سهم هزینه مراسم پدرم بدم هیچ مشکلی رخ نمیده هیچ برخورد زشتی هیچ نامبایماتی دریافت نمیکنم امان از وقتی که من پول نداشته باشم ببین چه رفتارهایی میبینم خدارو شکر که من پول داشتم سهم هزینه ای که برای پدرم شد دادم
استاد من مسلمان هستم ولی دین مسیحیت خیلی دوست دارم چرا چون برای عید کریسمس هم خودشون لباس خوب میموشن بوقلمون میخورن هم به افراد نیازمند کمک میکنن برای اونها هم شادی هدیه میدن من خیلی این کارو دوست دارم
من استاد خدا شاهده تارچها ر پنج سال قبل واقعا من برای خودم نبودم همش یه جورایی حمال بدون مزد بودم فلانی میشینه تو خونش کنار بذاری زیر کولر من عین نوکر چرخ سنگین حمل میکردم کلی چیز میخریدم خرید میکردم برای فلانی اصلا منی وجود نداشتن اصلا خودم مهم نبودم اصلا انگار خودم وجود خارجی ندارم
چرا چون شنیده بودم آدم باید خدمت کنه به مردم هر چیزی حدی داره خدمتم زیادیش ضرر در منکه این افکار از همون بچگی شروع شد من تقریبا از سن ۱۰ سالگی آنقدر که اومدم خودم بشناسم به من گفتن نه کمک گردن خوبه خواهرت میره خیاطی برو بچه اش نگه دار تا ظهر بیاد بعد از ظهر هم بازم کمکش میکردم تا کارهای خیاطی انجام بده خلاصه کل تایمم برای دیگران بود و شب و خسته و کوفته میرفتم خوبه سرم میذاشتم رو متکا سریع خوابم میبرد از بسکه خسته بودم
هر چیزی کمش بد زیادش بد
ولی خدارو شکر وقتی اومدم عضو این دنیای کوچک و شکفت انگیز شدم یاد گرفتم برای خودم ارزش قائل بشم به خودم احترام بذارم
استاد بارها بارها به من گفتن که بازار نرید چرا چون زرق و برق بازار آدمها رو اسیر خودش میکنه تو تمام تمرکزم میره به اون از خدا دور میشی ودر صورتی که اون فرد خودش کلی میره بازار هر دفعه هم میره کلی لباس میخره بخدا برای عید فقط شیرینی اگر بگم فقط ۱۰ مدل شیرینی میخره باور نمیکنید حالا شکلات جدا انواع اون خلاصه همه چیز مت ایرادی نمیبینم پول داره میخره ولی چنین شخصی حق نداره بگه بازار نری زرق و برق بازار تو رو میگیره همه خرید کردن دوست دارن و حالشون خوب میشه
اون روزا اینجوری فکر میکردن که فردی اموالشو ببخشه خوبه فرد مومن فرد خدا پرستی
الان این عقیده رو ندارم دوست دارم بخشیدن و اگر خیلی زیاد داشته باشم مالم میبخشم ولی به نه به این نیت که بگن فرد خوبی به این نیت که میگم میخوام انفاق کنم
استاد منم خدا رو خیلی شکر میکنم که دوستی به خوبی به دانایی به مهمی به خلاقی به شادی به موفقی به بینظیری شما دارم و خدا رو شکر میکنم که منو با شما اشنا کرد تا متم بتونم خصوصیات شما رو تجربه کنم خدایا شکرت
منوهمیشه همیشه به حرفهای شما ایمان دارم با حرفاتون موافقن چرا چون میدونم که شما از روی کاغذ چیزی نمیگید و این خداوند که داره از طریق شما از زبان شما با من صحبت میکنه بینهایت سپاسگزارم
استاد اینو گفتم این یادم اومد چند شب پیش دختر کوچیکم من از روزی که پدر من بهشتی شد خیلی حالش بد شد همش میگفت خدا رحمتش کنه مرد خیلی خوبی بود
من از پدرم دلخور بودم ناراحت بودم میگفتم پدر من نباید با من اون رفتار داشت حتی اگر بچه هاش هم ازش میخواستن اون نباید با من چنین رفتاری داشت
اونا از خودشون خونه زندگی دارن تو شهرستان من تنها بودم که خونه زندگی نداشتم چرا پدرم حرف اونا رو گوش کرد با من اون رفتار داشت من به هیچ کس هیچی نگفتم فقط با شما استاد عزیزم و هم گروههای عزیزم صحبت کردم در غالب نوشتن تمرین
خدا شاهده چند شب سه الی چهار شب پیش دختر من بدون مقدمه بدون اینکه حرفی در این باره رد و بدل شده باشه اومد زیر گوش من منو بوسید گفت مامان جون میدونم ناراحتی غصه داری ولی پدرتو حلال کن پدرت مرد خیلی خوبی بود اون الان دستش از دنیا کوتاه نمیتونه از خودش دفاع کنه منم یه فاصلهای ازش گرفتم با نگاه تعجب آمیز گفتم یعنی چی حلالش کن گفت یعنی ببخشش و رفت تو اتاقش
منم همون لحظه متوجه شدم این دخترم نبود که با من حرف زد این خداوند بود که از زبان دخترم با من صحبت کرد و همون لحظه یواشکی کلی گریه کردم گفتم خدایا من کی هستم که پدرم نبخشم من پدرم بخشیدم خدایا منو ببخش که ناخواسته پدرم نبخشیده بودم
من اصلا فردی نبودم که کسی رو نبخشم مخصوصا اگر کسی بهشتی میشد سریع میبخشیدم و الان چند شب هر شب نمیدونم چرا بی اختیار یاد پدرم میافتم کلی گریه میکنم و بعد سعی میکنم افکار آخر شبم تغییر بدم بعد بخوابم و خدارو شکر صبح بیدار میشم اون افکار مرور نمیشه در ذهنم