«ولش کن… انگار من برای چاق بودن به دنیا اومدم.» این صدا رو خوب میشناسم. بعد از هر رژیمی که شکست میخورد، آروم توی ذهنم زمزمه میکرد. نزدیک ۳۵ سال چاق بودم و بارها رژیم گرفتم؛ هر بار چند کیلو کم کردم و هر بار بیشتر از قبل برگشت. بعد از چند دور، دیگه حتی حوصلهی شروع دوباره رو هم نداشتم. اسم این حالت تسلیم شدن در برابر چاقیه.
شاید تو هم بارها تصمیم گرفتی لاغر بشی؛ رژیم گرفتی، ورزش کردی، قرص و دمنوش امتحان کردی، ولی بعد از مدتی همه چیز برگشت سر جای اولش، یا حتی بدتر شد. و حالا یه جایی بین ناامیدی و خستگی گیر کردی.
توی این مقاله تعریف میکنم تسلیم شدن چه شکلیه، چرا از ذهن شروع میشه نه از بدن، و چطور خود من از همین نقطه راه تازهای رو شروع کردم. اگه تازه با این مسیر آشنا شدی، از شروع مسیر لاغری با ذهن هم یه سر بزن.
در این جلسه میآموزیم:

🏳️ تسلیم شدن در برابر چاقی چه شکلیه؟
چند بار این جمله از دهنت دراومده؟ شاید همین امروز هم گفتی؛ زیر لب، با یه لبخند تلخ، و رفتی سراغ یه چیزی برای خوردن. نه گرسنه بودی، نه واقعاً لذت میبردی. فقط میخواستی با اون حس بیپناهی کنار بیای و خوردن تنها کاری بود که حس میکردی کنترلش دست خودته.
تسلیم شدن یعنی وقتی بعد از دهها تلاش ناموفق، باور میکنی که «دیگه از من گذشته». وقتی جلوی آینه فقط دنبال لباس گشادتر میگردی، نه امید به تغییر. وقتی حتی حرف زدن دربارهی رژیم و ورزش هم اذیتت میکنه، چون ته دلت فکر میکنی «من هیچوقت نمیتونم».
من سالها فقط سایزهای بزرگ و رنگهای تیره میخریدم. مادرم که خیاط بود، توصیه میکرد تیره بپوشم که لاغرتر نشون بدم؛ در حالی که من عاشق زرشکی و سبز بودم. خرید لباس دیگه برام یه تجربهی شاد نبود؛ یه یادآوری بود که «تو اینجوری هستی و همینجوری میمونی».
ولی چیزی که اسمش رو گذاشتیم تسلیم، خیلی وقتها فقط یه علامته؛ علامت اینکه راهی که رفتیم، از ذهن شروع نشده بود. چاقی فقط عدد روی ترازو نیست؛ ذهنیه که هنوز باور نکرده «من هم میتونم متناسب باشم».
🔍 تسلیم شدن یعنی چی؟
تسلیم شدن یعنی وقتی چند بار رژیم گرفتی و هر بار با شکست و خستگی روبهرو شدی، کمکم این فکر توی ذهنت جا خوش کنه که «من ذاتاً چاقم؛ لاغر شدن مال آدمهای دیگهست». یعنی اون لحظهای که نه اشتیاقی برای شروع تازه داری، نه ذرهای امید که بدنت تغییر کنه.
نشونههاش رو بشناس
- تحرک داشتن برات شکنجهست، نه نشاط.
- حرف زدن دربارهی لاغری مثل خار توی گوشته.
- دیدن آدمهای متناسب انگیزه نمیده؛ درد میده، انگار از یه دنیای دیگهان.
- هنوز پرخوری میکنی و عذاب وجدان داری، ولی ته دلت دیگه امیدی نداری.
- برای هر تلاش تازه، از قبل دلیل شکستش رو آماده کردی.
توی مدرسه نمیتونستم توی بسکتبال بپرم و بعد از پنج دقیقه نفسم بند میاومد. شهر ما رودخونه داشت، ولی شنا رو از خجالت کنار گذاشتم و دوستهایی رو انتخاب کردم که مثل خودم چاق بودن و بیشتر دربارهی غذا حرف میزدیم. اون موقع اسمش رو تسلیم نمیذاشتم، ولی دقیقاً همین بود: کنار کشیدن از هر چیزی که چاقیم رو به رخم میکشید.
🧩 یه تسلیم پنهان
خیلی از ما آشکارا تسلیم نمیشیم. من سالها به همه میگفتم «چاقی من ارثیه و هر کاری کنم لاغر بشو نیستم». این جمله یه جور تسلیم رسمی بود، ولی ته دلم هنوز امید داشتم لاغر بشم. یعنی بیرون تسلیم بودم و درون هنوز میجنگیدم. همین دوگانگی خستهام میکرد.
این تسلیم پنهان خطرناکتره، چون فکر میکنی هنوز تلاش میکنی، در حالی که هر تلاشت از قبل با این باور شروع شده که «قراره شکست بخورم». بزرگترین حسرت اون روزهام این بود: «ای کاش هیچوقت چاق نشده بودم.» این حسرت هیچ راهی جلوم باز نمیکرد؛ فقط گذشته رو سنگینتر میکرد.
🔁 تو مقصر نبودی؛ مسیرت اشتباه بود
این حس که «من نمیتونم» از ضعف تو نیومده؛ از مسیرهایی اومده که برای ذهن تو ساخته نشده بودن. رژیمهایی که قول لاغری سریع دادن و در عوض اعتمادبهنفست رو خرد کردن. برنامههایی که به جای آشتی دادن تو با بدنت، جنگ راه انداختن.
من همیشه همه یا هیچ فکر میکردم. اگه یه وعده پرخوری میکردم، کل روش رو کنار میذاشتم. بعد از هر لغزش هم میگفتم «ای کاش نخورده بودم»، «ای کاش مهمونی نرفته بودم» و رژیم رو ول میکردم. هر دور این چرخه، یه سند تازه به پروندهی «من نمیتونم» اضافه میکرد. تسلیم شدن نتیجهی طبیعی همین پروندهی قطور بود.

🧠 ذهن چاق، بدن چاق میسازه
پژوهشی در دانشگاه کالج لندن نشون داد مرز بین تصور و واقعیت برای ذهن گاهی کمرنگ میشه؛ هر چی تصویر ذهنی زندهتر و واضحتر باشه، ذهن راحتتر اون رو با واقعیت اشتباه میگیره. این برای ما که در مسیر لاغری با ذهن هستیم، یه پیام مهم داره.
اگه مدام خودت رو چاق تصور کنی، جلوی آینه فقط ایراد ببینی، از خرید لباس بترسی یا از راه رفتن کنار آدمهای متناسب خجالت بکشی، ذهنت اینها رو مثل واقعیت قطعی ثبت میکنه. و رفتارهات هم از همین تصویر پیروی میکنن. دربارهی قدرت تصویرسازی ذهنی جداگانه هم نوشتم.
تسلیم شدن نه توی آشپزخونه اتفاق میافته، نه موقع دیدن ترازو. توی ذهن اتفاق میافته؛ در تکرار جملههایی که سالهاست زمزمه میکنی:
- «من همیشه چاق میمونم.»
- «من دیگه نمیتونم لاغر بشم.»
- «بدنم خراب شده.»
- «سنم بالا رفته، دیگه فایده نداره.»
این جملهها فقط حرف نیستن؛ مثل برنامهایان که هر روز توی ذهنت اجرا میشه. ذهن نمیپرسه اینها واقعیان یا فقط ناامیدی؛ همون چیزی رو اجرا میکنه که دائم بهش میدی. ولی اگه این تصویر رو تو ساختی، میتونی عوضش هم بکنی.
اوایل مسیر، ذهنم بارها مسخرهام میکرد و میگفت «تو لاغر بشو نیستی». به جای جنگیدن یا تسلیم شدن، اینطوری جواب میدادم: «درسته، ولی دارم لاغر شدن رو یاد میگیرم و وقتی به اندازهی کافی یاد بگیرم، روی جسمم هم اثر میذاره.» این جواب نه دروغ بود، نه تسلیم؛ یه راه سوم بود.
🪤 تسلیمهای کوچیکی که هر روز اتفاق میافتادن
تسلیم شدن همیشه یه لحظهی بزرگ و دراماتیک نیست. خیلی وقتها از تسلیمهای کوچیک روزانه ساخته میشه؛ لحظههایی که شاید حتی متوجهشون نشی. وقتی به سالهای چاقیم نگاه میکنم، میبینم زندگیم پر از همین تسلیمهای کوچیک بود.
یادمه یه بار وسط یه رژیم سخت، یکی از فامیل یه جعبه شیرینی آورد. همین که دیدمش، حس کردم قراره بخورم و رژیم رو ول کنم؛ و همین هم شد. هنوز یه دونه هم نخورده بودم، ولی توی ذهنم تسلیم شده بودم. خوردن فقط ادامهی همون تسلیمی بود که چند ثانیه قبل توی ذهنم اتفاق افتاده بود.
بهونههام هم همیشه آماده بود: «الان که با دوستام اومدم بیرون، نمیتونم برنامهام رو دنبال کنم.» «توی مهمونی حیفه رژیم بگیرم؛ امشب میخورم، از فردا.» رژیمهام رو همیشه از شنبه شروع میکردم و شروع باشگاه رو طوری تنظیم میکردم که به تعطیلات نخوره. هر کدوم از این جملهها یه تسلیم کوچیک بود که اسمش رو گذاشته بودم برنامهریزی.
🎁 غذا به عنوان جایزه
از نوجوونی یه صدا توی ذهنم بود که بعد از تموم شدن هر کاری دعوتم میکرد چیزی بخورم: بعد از مشق، بعد از فوتبال، وقتی از مدرسه برمیگشتم یا بعد از خریدن نون. عاشق بازیهای کامپیوتری بودم و وقتی یه مرحلهی سخت رو رد میکردم، حس میکردم حتماً باید یه چیزی بخورم.
این صدا هنوز هم گاهی سراغم میاد؛ حتی الان که ۴۵ سالمه. فرقش اینه که اون موقع هر بار بیچونوچرا تسلیمش میشدم و فکر میکردم چارهای ندارم. حالا گاهی بهش گوش میدم و گاهی نه. همین «گاهی نه»، یعنی دیگه تسلیم نیستم؛ یعنی انتخاب دارم.
👀 مقایسه با آدمهای لاغر
یکی از چیزهایی که تسلیم شدن رو عمیقتر میکرد، مقایسه بود. توی مهمونیها حس میکردم همه دارن غذا خوردنم رو نگاه میکنن. خیلی از غذاها رو چاقکننده میدونستم و باز هم میخوردم، در حالی که دوستهای لاغرم بدون هیچ نگرانی غذا میخوردن و وقتی سیر میشدن، دست میکشیدن.
اون موقع نتیجه میگرفتم که اونها یه جور دیگه ساخته شدن و من هیچوقت مثل اونها نمیشم. ولی امروز میدونم فرق اصلی ما توی بدنمون نبود؛ توی رابطهمون با غذا بود. اونها به غذا فکر نمیکردن و من تمام روز بهش فکر میکردم. و رابطهی ذهنی با غذا چیزیه که میشه یادش گرفت.

🌱 اولین گام ذهنی برای متناسب شدن
قدم اول برای خروج از این چرخه، دویدن روی تردمیل یا حذف یهشبهی نون و برنج نیست. یه تغییر کوچیک ولی عمیق در ذهنه: پذیرفتن اینکه هنوز توانایی متناسب شدن رو داری.
فقط کافیه به خودت اجازه بدی به یه احتمال کوچیک فکر کنی: «اگه من واقعاً بتونم لاغر بشم، زندگیم چه شکلی میشه؟» نه برای شروع یه رژیم دیگه، نه برای ثبتنام باشگاه؛ فقط برای یه لحظه. یه تصویر از خودت با لباس دلخواهت، توی جمعی که با اعتمادبهنفس راه میری.
لازم نیست این تصویر کامل و واضح باشه. شاید فقط یه حس کوچیک خوب باشه. همون حس یعنی تو هنوز کاملاً تسلیم نشدی. همون حس یه جرقهست که اگه هر روز بهش سر بزنی، کمکم بزرگتر میشه.
🔑 پذیرفتن مسئولیت، نه سرزنش
برای من اولین قدم واقعی این بود که بپذیرم صددرصد مسئول چاقی، اشتها و پرخوری خودم هستم. از اون روز غذاها، متابولیسم و ژنتیک از فهرست مقصرهای من خط خوردن. شاید عجیب به نظر برسه، ولی این پذیرش نقطهی مقابل تسلیم بود؛ چون اگه من مسئولم، پس تغییر هم دست خودمه.
مسئولیت با سرزنش فرق داره. امروز هم وقتی زیادهروی میکنم، به خودم عصبانی نمیشم. قبول میکنم که انتخاب خودم بوده و روی بهتر کردن واکنشهام کار میکنم. هنوز هم بارها لغزش دارم، ولی لغزش برای من دیگه دلیل رها کردن نیست؛ دلیلیه برای بهتر کردن تمرین.

🏋️ توهم سختی ورزش، نفرت از رژیم
ذهن تسلیمشده به ما میگه برای متناسب شدن باید خودمون رو به رژیمها و ورزشهای سخت تحمیل کنیم. و چون ته دلمون میدونیم این تحمیل دووم نمیاره، از همون اول نمیخوایم شروع کنیم.
وقتی به همسرم پیشنهاد ازدواج دادم، خانوادهاش که همه لاغر بودن، شرط گذاشتن که کمی وزن کم کنم. با یه رژیم سخت و ورزشی که یه دوست لاغرم پیشنهاد داده بود، وزن کم کردم؛ ولی همهی اون مدت فقط منتظر بودم تموم بشه. دو سه هفته بعد از اینکه موافقت کردن، وزنم برگشت؛ ولی دیگه خانوادهی همسرم راهی برای مخالفت کردن نداشتن😄. لاغر شدن هیچوقت برام سخت نبود؛ لاغر موندن سخت بود.
سال ۱۳۹۳ با قانون جذب آشنا شدم و یاد گرفتم کلمهی «باید» رو که برای من معنای جنگیدن داشت، با «دوست دارم … رو تجربه کنم» عوض کنم. «باید ورزش کنم» بوی تنبیه میده؛ «دوست دارم سبکی بدنم رو موقع راه رفتن تجربه کنم» بوی خواستن. وقتی نگاه عوض بشه، حرکت کردن دیگه یه وظیفهی تحمیلی نیست.
💭 فقط به متناسب شدن فکر کن، نه به روشش
ذهنی که تسلیم شده، هر وقت به لاغری فکر میکنه، اول یاد روشهای سخت میافته: گرسنگی، باشگاه، محرومیت. و همین یادآوری کافیه که فکر لاغری رو کنار بذاره. برای همین در لاغری با ذهن میگیم: فعلاً فقط به خودت متناسب فکر کن، نه به روشش.
تصور کن چه حسی داری وقتی راحت از پلهها بالا میری، وقتی لباسی رو میپوشی که مدتها توی کمد مونده، یا وقتی از دیدن خودت توی آینه خوشت میاد. این تصویرها یه نیروی درونی میسازن که از خود تو میاد، نه از فشار بیرون.
تصمیمهای من برای لاغری همیشه از بیرون میومد: یه حرف خجالتآور، یه مهمونی نزدیک. و همین تصمیمها با رفتن فشار، تموم میشدن. تصمیمی که از یه تصویر دوستداشتنی درون بیاد، دووم بیشتری داره.
🪪 چاقی یه ویژگیه، نه هویت تو
تسلیم شدن وقتی عمیقتر میشه که چاقی رو جزئی از هویتت بدونی. ولی چاقی تمام تو نیست. مثل اینه که بگی «الان سردمه»؛ این به این معنی نیست که همیشه آدم سردی خواهی بود.
تو آدمی هستی که الان در بدنی با اضافهوزن زندگی میکنی. این بدن بخشی از توئه، ولی نه همهی تو. وقتی ذهنت بپذیره «من هم میتونم متناسب باشم»، رفتارها و انتخابهات هم کمکم با این باور هماهنگ میشن. من با همین تغییر نگاه، بدون رژیم و باشگاه و قرص، حدود ۳۰ کیلو کم کردم و از اون موقع متناسب موندم.
👪 هویتی که از خانواده به ارث رسید
خیلی از جملههایی که هویت چاق ما رو میسازن، اصلاً مال خودمون نیستن. جملههایی که توی خانواده میشنیدم، کمکم صدای درونی خودم شد. مادرم همیشه به لاغری فکر میکرد و سر سفره اصرار داشت بیشتر بخورم. من هیچوقت مرز سیر شدن رو نمیفهمیدم؛ همیشه اشتها داشتم.
از دل همین فضا، جملهی «چاقی من ارثیه» به دنیا اومد. این جمله یه هویت آماده بهم میداد: من آدم چاقیام، از خانوادهی چاق، و قراره همین بمونم. ولی هویتی که از جملههای دیگران ساخته شده، با جملههای تازه هم قابل تغییره. وقتی فهمیدم این جمله مال من نیست، اولین بار حس کردم میتونم کنارش بذارم.
اگه تو هم جملهای داری که سالهاست دربارهی خودت تکرار میکنی، از خودت بپرس: «این رو اولین بار از کی شنیدم؟» خیلی وقتها جوابش نشون میده که اون جمله یه حقیقت نیست؛ یه عادت ذهنیه که از یه نفر دیگه به ما رسیده.
✨ شروع از کوچیکترین جرقه
رهایی از تسلیم، از کارهای بزرگ شروع نمیشه. لازم نیست از فردا صبح پنج کیلومتر راه بری یا همهی شیرینیها رو حذف کنی؛ اینها خودشون میتونن یه شکست تازه بسازن. کافیه امروز فقط چند دقیقه به متناسب شدنت فکر کنی.
همین فکر کردنهای ساده و تکراری، کمکم تصمیمهای تازه میسازن و تصمیمهای تازه، رفتارهای روزمره رو عوض میکنن. اگه میخوای این مسیر رو قدمبهقدم و با همراهی شروع کنی، دورهی ورود به سرزمین لاغرها برای همین ساخته شده.
تسلیم شدن پایان مسیر نیست. شاید تو هنوز اصلاً شروع نکردی؛ چون هنوز راهی رو نرفتی که از ذهن شروع بشه.
✍️ تمرین: تصویر خود متناسبت
همونقدر که دست به غذا بودن ما رو چاق میکنه، دست به قلم بودن ما رو لاغر میکنه. یه برگه بردار، چشمهات رو ببند و تصور کن به اندام دلخواهت رسیدی. حالا بنویس:
- وقتی به آینه نگاه میکنی، چه حسی داری؟
- چی میپوشی و کجا میری؟
- چطور راه میری و چه حسی توی بدنت هست؟
- از همه مهمتر: به خودت چی میگی؟
- یه جملهی تسلیم که زیاد تکرار میکنی رو بنویس و جلوش یه جواب بنویس، مثل «دارم لاغر شدن رو یاد میگیرم».
📝 برام بنویس
تا حالا شده در برابر چاقی تسلیم بشی؟ جملهای که اون موقع به خودت میگفتی چی بود؟ توی قسمت نظرات برام بنویس.
اگه تمرین رو انجام دادی، چند جمله از تصویر خود متناسبت رو هم بنویس. شاید به یه نفر دیگه کمک کنه.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
تسلیم شدن در برابر چاقی یعنی چی؟
یعنی بعد از چند بار تلاش ناموفق، باور کنی که دیگه هیچ راهی برای تغییر نیست و چاقی بخشی از هویتته. این باور از ذهن شروع میشه، نه از بدن.
چرا بعد از چند بار رژیم ناامید میشیم؟
چون هر شکست یه سند تازه به پروندهی «من نمیتونم» اضافه میکنه. رژیم رفتار رو موقتاً تغییر میده، ولی ذهن همون میمونه و وزن برمیگرده.
چطور از حالت تسلیم بیرون بیام؟
با یه جرقهی کوچیک: اجازه بده چند دقیقه در روز به خود متناسبت فکر کنی، بدون فکر کردن به روش. و مسئولیت انتخابهات رو بدون سرزنش بپذیر.
اگه دوباره لغزش داشته باشم یعنی تسلیم شدم؟
نه. لغزش بخشی از مسیره. تسلیم یعنی رها کردن؛ لغزش یعنی فرصتی برای بهتر کردن تمرین.
امتیاز 4.31 از 26 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

سلام استاد صبح شما بخیر و شادی
این فایل تسلیم شدن دربرابر چاقی /پایان یا آغاز لاغر شدن است بسیار مفید است و اگاهیهای زیادی دارد
تسلیم شدن یعنی چه : وقتی به جای پیدا کردن راه خل درست قید همهی مسیررا میزنی و با شرایط الانت کنار میایی میگویند تسلیم شدی
دقیقا مثل وقتی که ما از هرروشی برای لاغر شدن استفاده کردیم و درنهایت نتایج عالی نگرفتیم دربرابر این چاقی درذهن تسلیم میشویم و بارها این باورهای اشتباه را در ذهنمان تکرار میکنیم
من ارثی چاقم
من با پرخوری چاقتر شدم
من با بیماری تیروئید چاقتر میشوم
من با کم تحرکی و خوردن مواد غذایی شیرین چاق شدم و….
ما باید به این آگاهی برسیم که ذهن چاق بدن چاق میسازه و ذهن متناسب بدنی متناسب
پس برای متناسب شدن همیشه تصویر سازی کنیم تا بدن به تناسب اندام دلخواهش برسد
ما باید فقط درطول روز به متناسب شدن فکر کنیم نه به روشی که من را لاغر کند چون اگر به روش ان فکر کنیم ذهن فکر میکند باید سختی بکشد و حالت تدافعی برای بدن درنظر میگیرد و با این فکر هرگز لاغر نمیشویم و دقیقا طبق نمودار لاغری وقتی که رنج استفاده از هرروشی از سود ان بیشتر شود کم کم بدن ان مسیررا رها میکند و به دنبال روشی آسانتر و بدون سختی خواهد بود
چاقی یک ویژگی برای افراد است نه یک هویت او مثل ویژگی من زیبا هستم – من خونگرم هستم – من مهربان هستم و…چون تمام این القاب یک نوع صفت برای من است پس من لاغر هستم هم میتواند یک ویژگی برای من باشد که با توجه به موقعیت ذهن من میتواند تغییر کند
برای شروع کردن در هر کاری باید جرقه ان کار درذهن ما زده شود تا مسیر درست را دنبال کنیم و به مقصد نهایی برسیم
برای لاغر شدن هم باید جرقه یمن متناسب هستم را هرروز در ذهنمان تکرار کنیم تا ذهن برای خود مسیر مشخصی را ترسیم کند و طبق الگوهای ذهنی مارا به سمت لاغری پیش ببرد
من باید همیشه درذهنم این پیام تکرار شود من لاغر میشوم و اصلا به چطور و چگونگی ان کار نداشته باشم فقط تصمیم قاطع بگیرم که من با روش لاغری با ذهن برای همیشه لاغر میشوم و به این باور ایمان کامل داشته باشم یعنی دچار شک و تردید نشوم و درهیچ مرحله ای از این مسیر خودم را با دیگران مقایسه نکنم چون هرفردی با ذهن متفاوت و بدنی متفاوت دراین مسیر شرکت کرده من بیشتر تمرکزم را روی خودم بگذارم و بدانم بهترین و کاملترین مسیر لاغری ، همین مسیر لاغری با ذهن است
نتیجه : ما نباید هرگز دراین مسیر تسلیم شویم که من چاق هستم و گاهی به چاقی فکر کنیم چون هنوز مسیر را کامل شروع نکردیم بلکه باید با خود تکرار کنم من برای همیشه و تنها ازاین مسیر لاغر می شوم پس با ایمان به خداوند و درنهایت تصمیم قاطع ذهنم به خودم میگویم من لاغر میشوم
وقتی به آیینه نگاه میکنی چه حسی داری ؟ قبل از شرکت دراین دوره من زیاد درآیینه به خودم نگاه نمیکردم فقط در حد مرتب بودن لباسهایم بود ولی الان از وقتی با این روش آشنا شدم و صبحها درمقابل آیینه میثاق نامه را میخوانم ابتدا به صورتم نگاه میکنم و با صدای بلند به فرشته ی درونم سلام میکنم و میگویم خدایا شکرت که یک روز دیگر برای متناسب شدن شروع شده و من میتوانم دراین مسیر احساس شادی داشته باشم
چی میپوشی؟ من الان وقتی هر لباسی را که میپوشم با تحسین درآیینه به خودم نگاه میکنم و بارها خدارا شکر میکنم که لاغرتر شدم و لباسهای با سایز کوچکتر و روشن میتوانم بپوشم
چطور راه میری؟ چه انرژیای در بدنت هست؟
من حتی وقتی درمنزل دارم کارهای منزل را انجام میدهم متوجه میشوم چقدر سبکتر شدم و چقدر راحتر و بدن نفس نفس زدن میتوانم کار کنم و با فکر کردن به این موضوع انرژی دربدنم برای کارها و ادامه دادن این مسیر بیشتر میشود
و از همه مهمتر: چی به خودت میگی؟
من وقتی در آیینه اول صبح با شادی به خودم سلام میکنم و از فرشته ی درونم احوال پرسی میکنم یک انرژی خوبی میگیرم
سلام زهرا خانم
خوبی ؟ انشاالله امروز هم من و تو با یاری خداوند دراین مسیر هستیم و با احساس شادی برای زندگی و اتفاقات بهتر روز را شروع میکنیم و چقدر فکر کردن به این موضوع که من امروز بهترین روز زندگیم را خواهم داشت به من احساس آرامش و شادی میدهد
خدایا شکرت که من در این مسیر قرار گرفتم که هرروز صبخ بدانم من یک مسیری را باید طی کنم و با برنامه ریزی درست دراین مسیر هستم و روزم بیهوده سپری نمیکنم
نشان های دریافت شده
سلام . من به متناسب شدن فکر میکنم و حالا پذیرفتم که یک متناسب هستم . همین پذیرش تناسب توسط ذهن احساس عالی در ذهنم ایجاد کرده . من متناسب هستم . تمام شد . من متناسب هستم . من متناسب هستم . خدایا شکرت شکرت . ذهن من سه ماه است که به سمت متناسب شدن حرکت کرده حتی جسمم را هم با خود به متناسب شدن برده است . پس چرا در نظرم کمرنگ شده بود . من متناسب شدم . من متناسب هستم . چون ذهنم این را پذیرفت چون این جمله در قسمت خالی مغزم نشست تمام شد رفت در ناخودآگاه . خدایا چقدر حس خوبی دارم . چون من حالا دیگر یک متناسبم . چون دیگر در ذهنم این جمله ثبت شد . من یک متناسب هستم فرقی نمیکنه چند کیلو چون جسمم به مرورخودش را با ترمیم به تناسب میرساند . مهم ذهن من بود که در او حک شد . باورم شد . من یک متناسبم . وای خدا چقدر حس خوبیه باور کنید من تا حالا این حس رو نداشتم ولی از دیشب که فایل ۱۰ را گوش دادم انگار همه ی ترس ها رفت همه ی حس بد رفت . امروز ذهنم پذیرفت که متناسب است . وای عالیه این حس . خدایا شکرت . بالاخره حس تناسب رو دریافت کردم . اونقدر در تناسب قدم زدم تا بالاخره گرفتمش . ثبت شد تمام . باور کنید ثبت شد . من حالا یک متناسب هستم . یک متناسب خوشحال و شاد و خندان . یک متناسبی که با این حس پرواز میکند . وای خدایا شکرت چقدر این حس عالیست . چقدر این حس لذتبخش است .