«ولش کن… انگار من برای چاق بودن به دنیا اومدم.» این صدا رو خوب میشناسم. بعد از هر رژیمی که شکست میخورد، آروم توی ذهنم زمزمه میکرد. نزدیک ۳۵ سال چاق بودم و بارها رژیم گرفتم؛ هر بار چند کیلو کم کردم و هر بار بیشتر از قبل برگشت. بعد از چند دور، دیگه حتی حوصلهی شروع دوباره رو هم نداشتم. اسم این حالت تسلیم شدن در برابر چاقیه.
شاید تو هم بارها تصمیم گرفتی لاغر بشی؛ رژیم گرفتی، ورزش کردی، قرص و دمنوش امتحان کردی، ولی بعد از مدتی همه چیز برگشت سر جای اولش، یا حتی بدتر شد. و حالا یه جایی بین ناامیدی و خستگی گیر کردی.
توی این مقاله تعریف میکنم تسلیم شدن چه شکلیه، چرا از ذهن شروع میشه نه از بدن، و چطور خود من از همین نقطه راه تازهای رو شروع کردم. اگه تازه با این مسیر آشنا شدی، از شروع مسیر لاغری با ذهن هم یه سر بزن.
در این جلسه میآموزیم:

🏳️ تسلیم شدن در برابر چاقی چه شکلیه؟
چند بار این جمله از دهنت دراومده؟ شاید همین امروز هم گفتی؛ زیر لب، با یه لبخند تلخ، و رفتی سراغ یه چیزی برای خوردن. نه گرسنه بودی، نه واقعاً لذت میبردی. فقط میخواستی با اون حس بیپناهی کنار بیای و خوردن تنها کاری بود که حس میکردی کنترلش دست خودته.
تسلیم شدن یعنی وقتی بعد از دهها تلاش ناموفق، باور میکنی که «دیگه از من گذشته». وقتی جلوی آینه فقط دنبال لباس گشادتر میگردی، نه امید به تغییر. وقتی حتی حرف زدن دربارهی رژیم و ورزش هم اذیتت میکنه، چون ته دلت فکر میکنی «من هیچوقت نمیتونم».
من سالها فقط سایزهای بزرگ و رنگهای تیره میخریدم. مادرم که خیاط بود، توصیه میکرد تیره بپوشم که لاغرتر نشون بدم؛ در حالی که من عاشق زرشکی و سبز بودم. خرید لباس دیگه برام یه تجربهی شاد نبود؛ یه یادآوری بود که «تو اینجوری هستی و همینجوری میمونی».
ولی چیزی که اسمش رو گذاشتیم تسلیم، خیلی وقتها فقط یه علامته؛ علامت اینکه راهی که رفتیم، از ذهن شروع نشده بود. چاقی فقط عدد روی ترازو نیست؛ ذهنیه که هنوز باور نکرده «من هم میتونم متناسب باشم».
🔍 تسلیم شدن یعنی چی؟
تسلیم شدن یعنی وقتی چند بار رژیم گرفتی و هر بار با شکست و خستگی روبهرو شدی، کمکم این فکر توی ذهنت جا خوش کنه که «من ذاتاً چاقم؛ لاغر شدن مال آدمهای دیگهست». یعنی اون لحظهای که نه اشتیاقی برای شروع تازه داری، نه ذرهای امید که بدنت تغییر کنه.
نشونههاش رو بشناس
- تحرک داشتن برات شکنجهست، نه نشاط.
- حرف زدن دربارهی لاغری مثل خار توی گوشته.
- دیدن آدمهای متناسب انگیزه نمیده؛ درد میده، انگار از یه دنیای دیگهان.
- هنوز پرخوری میکنی و عذاب وجدان داری، ولی ته دلت دیگه امیدی نداری.
- برای هر تلاش تازه، از قبل دلیل شکستش رو آماده کردی.
توی مدرسه نمیتونستم توی بسکتبال بپرم و بعد از پنج دقیقه نفسم بند میاومد. شهر ما رودخونه داشت، ولی شنا رو از خجالت کنار گذاشتم و دوستهایی رو انتخاب کردم که مثل خودم چاق بودن و بیشتر دربارهی غذا حرف میزدیم. اون موقع اسمش رو تسلیم نمیذاشتم، ولی دقیقاً همین بود: کنار کشیدن از هر چیزی که چاقیم رو به رخم میکشید.
🧩 یه تسلیم پنهان
خیلی از ما آشکارا تسلیم نمیشیم. من سالها به همه میگفتم «چاقی من ارثیه و هر کاری کنم لاغر بشو نیستم». این جمله یه جور تسلیم رسمی بود، ولی ته دلم هنوز امید داشتم لاغر بشم. یعنی بیرون تسلیم بودم و درون هنوز میجنگیدم. همین دوگانگی خستهام میکرد.
این تسلیم پنهان خطرناکتره، چون فکر میکنی هنوز تلاش میکنی، در حالی که هر تلاشت از قبل با این باور شروع شده که «قراره شکست بخورم». بزرگترین حسرت اون روزهام این بود: «ای کاش هیچوقت چاق نشده بودم.» این حسرت هیچ راهی جلوم باز نمیکرد؛ فقط گذشته رو سنگینتر میکرد.
🔁 تو مقصر نبودی؛ مسیرت اشتباه بود
این حس که «من نمیتونم» از ضعف تو نیومده؛ از مسیرهایی اومده که برای ذهن تو ساخته نشده بودن. رژیمهایی که قول لاغری سریع دادن و در عوض اعتمادبهنفست رو خرد کردن. برنامههایی که به جای آشتی دادن تو با بدنت، جنگ راه انداختن.
من همیشه همه یا هیچ فکر میکردم. اگه یه وعده پرخوری میکردم، کل روش رو کنار میذاشتم. بعد از هر لغزش هم میگفتم «ای کاش نخورده بودم»، «ای کاش مهمونی نرفته بودم» و رژیم رو ول میکردم. هر دور این چرخه، یه سند تازه به پروندهی «من نمیتونم» اضافه میکرد. تسلیم شدن نتیجهی طبیعی همین پروندهی قطور بود.

🧠 ذهن چاق، بدن چاق میسازه
پژوهشی در دانشگاه کالج لندن نشون داد مرز بین تصور و واقعیت برای ذهن گاهی کمرنگ میشه؛ هر چی تصویر ذهنی زندهتر و واضحتر باشه، ذهن راحتتر اون رو با واقعیت اشتباه میگیره. این برای ما که در مسیر لاغری با ذهن هستیم، یه پیام مهم داره.
اگه مدام خودت رو چاق تصور کنی، جلوی آینه فقط ایراد ببینی، از خرید لباس بترسی یا از راه رفتن کنار آدمهای متناسب خجالت بکشی، ذهنت اینها رو مثل واقعیت قطعی ثبت میکنه. و رفتارهات هم از همین تصویر پیروی میکنن. دربارهی قدرت تصویرسازی ذهنی جداگانه هم نوشتم.
تسلیم شدن نه توی آشپزخونه اتفاق میافته، نه موقع دیدن ترازو. توی ذهن اتفاق میافته؛ در تکرار جملههایی که سالهاست زمزمه میکنی:
- «من همیشه چاق میمونم.»
- «من دیگه نمیتونم لاغر بشم.»
- «بدنم خراب شده.»
- «سنم بالا رفته، دیگه فایده نداره.»
این جملهها فقط حرف نیستن؛ مثل برنامهایان که هر روز توی ذهنت اجرا میشه. ذهن نمیپرسه اینها واقعیان یا فقط ناامیدی؛ همون چیزی رو اجرا میکنه که دائم بهش میدی. ولی اگه این تصویر رو تو ساختی، میتونی عوضش هم بکنی.
اوایل مسیر، ذهنم بارها مسخرهام میکرد و میگفت «تو لاغر بشو نیستی». به جای جنگیدن یا تسلیم شدن، اینطوری جواب میدادم: «درسته، ولی دارم لاغر شدن رو یاد میگیرم و وقتی به اندازهی کافی یاد بگیرم، روی جسمم هم اثر میذاره.» این جواب نه دروغ بود، نه تسلیم؛ یه راه سوم بود.
🪤 تسلیمهای کوچیکی که هر روز اتفاق میافتادن
تسلیم شدن همیشه یه لحظهی بزرگ و دراماتیک نیست. خیلی وقتها از تسلیمهای کوچیک روزانه ساخته میشه؛ لحظههایی که شاید حتی متوجهشون نشی. وقتی به سالهای چاقیم نگاه میکنم، میبینم زندگیم پر از همین تسلیمهای کوچیک بود.
یادمه یه بار وسط یه رژیم سخت، یکی از فامیل یه جعبه شیرینی آورد. همین که دیدمش، حس کردم قراره بخورم و رژیم رو ول کنم؛ و همین هم شد. هنوز یه دونه هم نخورده بودم، ولی توی ذهنم تسلیم شده بودم. خوردن فقط ادامهی همون تسلیمی بود که چند ثانیه قبل توی ذهنم اتفاق افتاده بود.
بهونههام هم همیشه آماده بود: «الان که با دوستام اومدم بیرون، نمیتونم برنامهام رو دنبال کنم.» «توی مهمونی حیفه رژیم بگیرم؛ امشب میخورم، از فردا.» رژیمهام رو همیشه از شنبه شروع میکردم و شروع باشگاه رو طوری تنظیم میکردم که به تعطیلات نخوره. هر کدوم از این جملهها یه تسلیم کوچیک بود که اسمش رو گذاشته بودم برنامهریزی.
🎁 غذا به عنوان جایزه
از نوجوونی یه صدا توی ذهنم بود که بعد از تموم شدن هر کاری دعوتم میکرد چیزی بخورم: بعد از مشق، بعد از فوتبال، وقتی از مدرسه برمیگشتم یا بعد از خریدن نون. عاشق بازیهای کامپیوتری بودم و وقتی یه مرحلهی سخت رو رد میکردم، حس میکردم حتماً باید یه چیزی بخورم.
این صدا هنوز هم گاهی سراغم میاد؛ حتی الان که ۴۵ سالمه. فرقش اینه که اون موقع هر بار بیچونوچرا تسلیمش میشدم و فکر میکردم چارهای ندارم. حالا گاهی بهش گوش میدم و گاهی نه. همین «گاهی نه»، یعنی دیگه تسلیم نیستم؛ یعنی انتخاب دارم.
👀 مقایسه با آدمهای لاغر
یکی از چیزهایی که تسلیم شدن رو عمیقتر میکرد، مقایسه بود. توی مهمونیها حس میکردم همه دارن غذا خوردنم رو نگاه میکنن. خیلی از غذاها رو چاقکننده میدونستم و باز هم میخوردم، در حالی که دوستهای لاغرم بدون هیچ نگرانی غذا میخوردن و وقتی سیر میشدن، دست میکشیدن.
اون موقع نتیجه میگرفتم که اونها یه جور دیگه ساخته شدن و من هیچوقت مثل اونها نمیشم. ولی امروز میدونم فرق اصلی ما توی بدنمون نبود؛ توی رابطهمون با غذا بود. اونها به غذا فکر نمیکردن و من تمام روز بهش فکر میکردم. و رابطهی ذهنی با غذا چیزیه که میشه یادش گرفت.

🌱 اولین گام ذهنی برای متناسب شدن
قدم اول برای خروج از این چرخه، دویدن روی تردمیل یا حذف یهشبهی نون و برنج نیست. یه تغییر کوچیک ولی عمیق در ذهنه: پذیرفتن اینکه هنوز توانایی متناسب شدن رو داری.
فقط کافیه به خودت اجازه بدی به یه احتمال کوچیک فکر کنی: «اگه من واقعاً بتونم لاغر بشم، زندگیم چه شکلی میشه؟» نه برای شروع یه رژیم دیگه، نه برای ثبتنام باشگاه؛ فقط برای یه لحظه. یه تصویر از خودت با لباس دلخواهت، توی جمعی که با اعتمادبهنفس راه میری.
لازم نیست این تصویر کامل و واضح باشه. شاید فقط یه حس کوچیک خوب باشه. همون حس یعنی تو هنوز کاملاً تسلیم نشدی. همون حس یه جرقهست که اگه هر روز بهش سر بزنی، کمکم بزرگتر میشه.
🔑 پذیرفتن مسئولیت، نه سرزنش
برای من اولین قدم واقعی این بود که بپذیرم صددرصد مسئول چاقی، اشتها و پرخوری خودم هستم. از اون روز غذاها، متابولیسم و ژنتیک از فهرست مقصرهای من خط خوردن. شاید عجیب به نظر برسه، ولی این پذیرش نقطهی مقابل تسلیم بود؛ چون اگه من مسئولم، پس تغییر هم دست خودمه.
مسئولیت با سرزنش فرق داره. امروز هم وقتی زیادهروی میکنم، به خودم عصبانی نمیشم. قبول میکنم که انتخاب خودم بوده و روی بهتر کردن واکنشهام کار میکنم. هنوز هم بارها لغزش دارم، ولی لغزش برای من دیگه دلیل رها کردن نیست؛ دلیلیه برای بهتر کردن تمرین.

🏋️ توهم سختی ورزش، نفرت از رژیم
ذهن تسلیمشده به ما میگه برای متناسب شدن باید خودمون رو به رژیمها و ورزشهای سخت تحمیل کنیم. و چون ته دلمون میدونیم این تحمیل دووم نمیاره، از همون اول نمیخوایم شروع کنیم.
وقتی به همسرم پیشنهاد ازدواج دادم، خانوادهاش که همه لاغر بودن، شرط گذاشتن که کمی وزن کم کنم. با یه رژیم سخت و ورزشی که یه دوست لاغرم پیشنهاد داده بود، وزن کم کردم؛ ولی همهی اون مدت فقط منتظر بودم تموم بشه. دو سه هفته بعد از اینکه موافقت کردن، وزنم برگشت؛ ولی دیگه خانوادهی همسرم راهی برای مخالفت کردن نداشتن😄. لاغر شدن هیچوقت برام سخت نبود؛ لاغر موندن سخت بود.
سال ۱۳۹۳ با قانون جذب آشنا شدم و یاد گرفتم کلمهی «باید» رو که برای من معنای جنگیدن داشت، با «دوست دارم … رو تجربه کنم» عوض کنم. «باید ورزش کنم» بوی تنبیه میده؛ «دوست دارم سبکی بدنم رو موقع راه رفتن تجربه کنم» بوی خواستن. وقتی نگاه عوض بشه، حرکت کردن دیگه یه وظیفهی تحمیلی نیست.
💭 فقط به متناسب شدن فکر کن، نه به روشش
ذهنی که تسلیم شده، هر وقت به لاغری فکر میکنه، اول یاد روشهای سخت میافته: گرسنگی، باشگاه، محرومیت. و همین یادآوری کافیه که فکر لاغری رو کنار بذاره. برای همین در لاغری با ذهن میگیم: فعلاً فقط به خودت متناسب فکر کن، نه به روشش.
تصور کن چه حسی داری وقتی راحت از پلهها بالا میری، وقتی لباسی رو میپوشی که مدتها توی کمد مونده، یا وقتی از دیدن خودت توی آینه خوشت میاد. این تصویرها یه نیروی درونی میسازن که از خود تو میاد، نه از فشار بیرون.
تصمیمهای من برای لاغری همیشه از بیرون میومد: یه حرف خجالتآور، یه مهمونی نزدیک. و همین تصمیمها با رفتن فشار، تموم میشدن. تصمیمی که از یه تصویر دوستداشتنی درون بیاد، دووم بیشتری داره.
🪪 چاقی یه ویژگیه، نه هویت تو
تسلیم شدن وقتی عمیقتر میشه که چاقی رو جزئی از هویتت بدونی. ولی چاقی تمام تو نیست. مثل اینه که بگی «الان سردمه»؛ این به این معنی نیست که همیشه آدم سردی خواهی بود.
تو آدمی هستی که الان در بدنی با اضافهوزن زندگی میکنی. این بدن بخشی از توئه، ولی نه همهی تو. وقتی ذهنت بپذیره «من هم میتونم متناسب باشم»، رفتارها و انتخابهات هم کمکم با این باور هماهنگ میشن. من با همین تغییر نگاه، بدون رژیم و باشگاه و قرص، حدود ۳۰ کیلو کم کردم و از اون موقع متناسب موندم.
👪 هویتی که از خانواده به ارث رسید
خیلی از جملههایی که هویت چاق ما رو میسازن، اصلاً مال خودمون نیستن. جملههایی که توی خانواده میشنیدم، کمکم صدای درونی خودم شد. مادرم همیشه به لاغری فکر میکرد و سر سفره اصرار داشت بیشتر بخورم. من هیچوقت مرز سیر شدن رو نمیفهمیدم؛ همیشه اشتها داشتم.
از دل همین فضا، جملهی «چاقی من ارثیه» به دنیا اومد. این جمله یه هویت آماده بهم میداد: من آدم چاقیام، از خانوادهی چاق، و قراره همین بمونم. ولی هویتی که از جملههای دیگران ساخته شده، با جملههای تازه هم قابل تغییره. وقتی فهمیدم این جمله مال من نیست، اولین بار حس کردم میتونم کنارش بذارم.
اگه تو هم جملهای داری که سالهاست دربارهی خودت تکرار میکنی، از خودت بپرس: «این رو اولین بار از کی شنیدم؟» خیلی وقتها جوابش نشون میده که اون جمله یه حقیقت نیست؛ یه عادت ذهنیه که از یه نفر دیگه به ما رسیده.
✨ شروع از کوچیکترین جرقه
رهایی از تسلیم، از کارهای بزرگ شروع نمیشه. لازم نیست از فردا صبح پنج کیلومتر راه بری یا همهی شیرینیها رو حذف کنی؛ اینها خودشون میتونن یه شکست تازه بسازن. کافیه امروز فقط چند دقیقه به متناسب شدنت فکر کنی.
همین فکر کردنهای ساده و تکراری، کمکم تصمیمهای تازه میسازن و تصمیمهای تازه، رفتارهای روزمره رو عوض میکنن. اگه میخوای این مسیر رو قدمبهقدم و با همراهی شروع کنی، دورهی ورود به سرزمین لاغرها برای همین ساخته شده.
تسلیم شدن پایان مسیر نیست. شاید تو هنوز اصلاً شروع نکردی؛ چون هنوز راهی رو نرفتی که از ذهن شروع بشه.
✍️ تمرین: تصویر خود متناسبت
همونقدر که دست به غذا بودن ما رو چاق میکنه، دست به قلم بودن ما رو لاغر میکنه. یه برگه بردار، چشمهات رو ببند و تصور کن به اندام دلخواهت رسیدی. حالا بنویس:
- وقتی به آینه نگاه میکنی، چه حسی داری؟
- چی میپوشی و کجا میری؟
- چطور راه میری و چه حسی توی بدنت هست؟
- از همه مهمتر: به خودت چی میگی؟
- یه جملهی تسلیم که زیاد تکرار میکنی رو بنویس و جلوش یه جواب بنویس، مثل «دارم لاغر شدن رو یاد میگیرم».
📝 برام بنویس
تا حالا شده در برابر چاقی تسلیم بشی؟ جملهای که اون موقع به خودت میگفتی چی بود؟ توی قسمت نظرات برام بنویس.
اگه تمرین رو انجام دادی، چند جمله از تصویر خود متناسبت رو هم بنویس. شاید به یه نفر دیگه کمک کنه.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
تسلیم شدن در برابر چاقی یعنی چی؟
یعنی بعد از چند بار تلاش ناموفق، باور کنی که دیگه هیچ راهی برای تغییر نیست و چاقی بخشی از هویتته. این باور از ذهن شروع میشه، نه از بدن.
چرا بعد از چند بار رژیم ناامید میشیم؟
چون هر شکست یه سند تازه به پروندهی «من نمیتونم» اضافه میکنه. رژیم رفتار رو موقتاً تغییر میده، ولی ذهن همون میمونه و وزن برمیگرده.
چطور از حالت تسلیم بیرون بیام؟
با یه جرقهی کوچیک: اجازه بده چند دقیقه در روز به خود متناسبت فکر کنی، بدون فکر کردن به روش. و مسئولیت انتخابهات رو بدون سرزنش بپذیر.
اگه دوباره لغزش داشته باشم یعنی تسلیم شدم؟
نه. لغزش بخشی از مسیره. تسلیم یعنی رها کردن؛ لغزش یعنی فرصتی برای بهتر کردن تمرین.
امتیاز 4.31 از 26 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
سلام چاقی عددترازونیست چاقی ماتوبشقاب نبوده چاقی ماازذهن شروع شده همیشه یجورعادت شده براما تابیکاریم تاعصبی هستیم وتنهاییم وخوشحالیم بخوریم خوردن براماشده بوداهرم لذت حتی زمانی گرسنه نبودیم بازرفتیم سراغ خوردکی ها باهرچایی بایدیه چیزشیرین خورده میشد بعدش میگفتیم خوب ورزش میکنم میسوزونم ازبی حوصلگی انجام نمیدادیم یجوربهانه جورمیکردیم همیشه دربرابرچاقی تسلیم بودیم وتلاش میکردیم با رژیم ورزش بخوایم چاقی رو یجورپوشش بدیم اونم موقت بودزود رهامیکردیم نمیتونستیم ازخوراکی هاوغذاها بگدریم هردفعه توایینه نگاه میکردیم میگفتیم چرامن باگرفتن رزیمهای متعدد بازچاقم دنبال لباس گشادبودم تاایرادموپنهان کنم رزیم ورزش رومیگفتم جوابمن روننیده براافرادی هست که اراده دارن من نمیتونم اینم یجورتسلیم دربرابرچاقی روترازومیرفتیم عددبالابودچقدرناامیدمیشدیم پایین بودعددمیگفتیم بخوریم وزن کم شده اگرمقدارغذاکه وزن کرده بودیم کم وزیادمیشد حال مابدمیشد نجواهایی به مامیگفت توبی اراده ایی بابا نمیتونی جلوشکمتوبگیری اینم یجورتسلیم دربرابرچاقی بود افرادمتناسب رومیدیدیم چقدرحسرت میخوردیم کاش ماهم جای اونابودیم ولی همه این حرفها یجورتوهم بوده ازبس بماگفته بودن چاقی ارثیه بعدباید کم بخوریدبیشترورزش کنیدانگاربراذهن ما تعریف شده بود ولی علت زودرهاکردن رژیم رونمیدونستیم ذهن چاق بدن چاق میسازه ذهن انسان تصویری هست قبل اینکه جسم چاق بشه ما طبق حرفها اونودرمغزذخیره کرده بودیم دست بسمت خوراکی هامیره چندتابرداشته میشه همش فرمان مغزیه دهن ناخوداگاه اصلا بارژیم هیچ هم ترازی نداره باهاش یجورایی مخالفه چون حالت تنبیه داره ولی وقتی فهمیدیم بایدذهن مادرست بشه نه جسم اونم بااموزش ها وحل تمرین مثال زدن های زیاداجراتکنیک تا فرمول قدیمی بره کنارفرمول جدید جایگزین بشه وقتی ذهن من باجسم من همسو شد لاغری اتفاق میفته دیگه ماتسلیم چاقی نمیشیم رژیم ورزش براهمیشه میره کنار وماموفق میدان میشیم اعتمادبنفس بالارفته وحس وحال خوب ارامش داریم دیگه به سروصدای مغزتوجهی نداریم دیگه اینجاحدف نون وبرنج نداریم رفتن روتردمیل نداریم همچی طبق نیارخورده میشه ترس میره کنار لباس دلخواه پوشیده نیشه توجمع ها میریم دیگع استرس حرف اطرافیان نداریم چونکه ذهن متتاسل داریم ویک استاد بسیارارزشمند کلی برامازحمت کشیدن باگذاشتن مطالب باارزش انشالله هرجاهستن تنشون سالم باشه
نشان های دریافت شده
سلام مادرگذشته چقدردربرابرچاقی تسلیم شدیم وهرباررژیم گرفتیم شکست خوردیم وگفتیم مانمیتونیم لاغربشیم لاغری براکسای دیگست وچقدرتوذهن بچاقی فکرکردیم چقدربه افکارهایی میومدتوذهن بهادادیم وهمیشه دربرابرخوردن تسلیم بودیم چه موقع شادی چه موقع غم بخوردن پناه میبردیم غذارویجورمسکن میدونستیم تاجلوایینه میرفتیم نگاه مامیفتادبه اندام ما چقدرناراحت میشدیم وچقدرلباس هایی تنمون میکردیم گشادبوداندام مارونشون نده فکرمیکردیم باحدف نون وبرنج وقندوشکرلاغرمیشیم ولی ایناهمش اشتباه بوده رزیم رورهامیکردیم نمیدونستیم این دهن ناخداهست که رژیم براش حالت تنبیه داره چاقی فقط عددترازونیست بایدذهن متناسب بشه ویادبگیره چجوری عمل کنه ماباافکارچاق شدیم نه باخوردن وقتی یک لقگه غذاخورده میشدفوری نگرش میومدسراغ ماچاق میشی درواقع یجورایی به مغز اطلاعات میداد رژیم روجسم کارمیکردولی روش ذهنی رو احساسات کارمیکنه تصویرسازی ذهنی یجورجسم متناسب برابدن سالم میسازه اگرتصورچاقی داشته باشیم همونوتداعی میکنه کاردهن خلق عادت هاست درگذشته طبق گفته هاتصورمیکردیم چاقی ماارثیه ولی درروش ذهنی یادگرفتیم اینجورنیست تسلیم دربرابرچاقی روگداشتیم کنارحرکت بسمت متناسب شدن روانتخاب کردیم ومن متناسب میشم بدون شک قبلا میگفتن برالاغری بایدسختی کشیدگرسنگی کشید تابدن نره توفازقحعطی ازچربی هات بکنه درروش ذهنی اصلا همچین چیزی نیست جوری چربیها اب میشن مامتوجه نمیشیم براذهن ناخوداگاه حالت تشویق روداره روش ذهنی بخوردن ونخوردن هاتوجه نمیکنیم مهم یادگیری زبان لاغری هست
نشان های دریافت شده
سلام یکی ازمهمترین مشکل افرادچاق تسلیم دربرابر چاقی وپذیرفتنش که ما دیگه چاقیم ولاغرنمیشیم چاقی ماارثیه رژیم ورزش وباشگاه وهزاران راه رورفتیم ولی نتونستیم موفق بشیم موقع رژیم چقدرگرسنگی رو تحمل کردیم چون بماگفته بودن رژیم یعنی گرسنگی کشیدن تا بدن واردفازقحعطی بشه وازچربی هات برداره میوه هم دواحد وشیرینی حذف میگفتن اگرمیخوای لاغرشی کلا قندوشکرحذف کن برنج ونون کم بخور همیشه ترس ازخوردن داشتیم وهیچ لذتی نمیبردیم توایینه خودمونونگاه میکردیم حالمون بدترمیشد لباس دلخواه نمیتونستیم تنمون کنیم دنبال لباس گشاد بودیم هربارروترازومیرفتیم عددرومیدیدیم حالمون بدمیشد وما قبول کرده بودیم که چاقی ماارثیه وکم تحرکیم وسوخت وسازبدن پایینه بابا سوخت وساز بدنمون پایینه نمیشه همیناسال ها تومغزما ذخیره شده بودهمین نگرش باعث میشدمانتونیم لاغربشیم اگرم رژیم میگرفتیم برنامه رواجرا نمیکردیم تااخر این دفعه ذهن ناخوداگاه واردعمل میشد ونمیزاشت ماادامه بدیم چون براش سخت بودحالت تنبیه داشت یعنی تسلیم دربرابر چاقی ما ازجمع ها فراری بودیم اگرم کسی مارونگاه میکردمیگفتیم بچاقی نگاه میکنه یادرموردم داره حرف میزنه ازخوردن ها ترس داشتیم باهریه لقمه میزاشتیم تودهان نگرش چاقی شروع میشد حالمون ازخوردنه بدمیشد فست فودها رودشمن بدن میدونستیم ازشیرینی ترس داشتیم وقتی نگاه به فردمتناسب میکردیم میگفتیم خوشبحالشون راحت همچی میخورن متناسبن هیچ نگرش چاقی ندارن مغز انسان تصویریه همیشه درموردچاقی حرف زده شده توذهن ما دخیره بوده ولی میشه ذهن چاق روبه ذهن متناسب تبدیل کرد ماوقتی لاغری باذهن رو شروع کردیم طبق اموزش ها ذهن چاق مایادگرفته تمام ذخیره ها اشتباه بوده ماباذهن میتونیم به یک اندام متناسب تبدیل کرد وقتی ذهن شروع میکنه به اموزش یادمیگیره چاقی ازافکارشروع میشه نه خوردن فکربایددرست بشه همچی خورده میشه بدون ترس بدون نگرش نه ورزش هست نه سختی چجوری متناسب میشیم اصلا متوجه نشدیم اب شدن چربی ها رو لاغری باذهن با ناخوداگاه ما تناسب داره وبراش یجورحالت تشویق داره وقتی افکارورفتارهماهنگ شدلاغری اغازمیشه ومادراین روش راحت لباس دلخواه میپوشیم همچی میخوریم تومهمانی ها ترس نداریم هیچ نگرش منفی هم نداریم یادمیگیریم نه درموردچاقی صحبت کنیم نه بهش فکرکنیم وتوذهن میایم تصویرسازی انجام میدیم بااون اندوم دلخواه که مدنظرماهست اخباروافکارمنفی رودنبال نمیکنیم فقط به هدف اونم لاغری باذهن هست رودنبال میکنیم ولاغری رودرذهن کوچیک واسان میکنیم
نشان های دریافت شده
سلام براستادو هم مسیران عزیز
متن این فایل سراسر انگیزه وانرژی بخش بود اگرچه درابتدا با شکستها زجرها وسختی ها وچالش های تحقیرآمیزی شروع شد که همه ی مان روزگاری با آنها دست به گریبان بودییم
اما راه حل داده شد و شورو شوق وتوانایی ولذت تناسب را استاداشاره کردند بگونه ایی اهرم رنج ولذت ارائه شد وحقا که بسیارهم عالی وتاثیرگذاربود
احساس رضایت سرزندگی شادابی لذت بردن ازاندام متناسب و زیبا وجذاب وخوش فرمم چه حس عالی ودرجه یکی با شکمی تخت و بدنی ورزیده و سالم و پرانرژی
یک پیراهن جذب و اندامی و یک شلوارلی شیک وآبی روشن کاملا خوش فرم جوان وسرحال
وشایدهم کت وشلواری شکلاتی وپیراهن جذب و ست کاملا فیت بدنم که کاملا خوش اندامی وتناسبم به چشم بیاید
سربالا بادوام وقوام ومسلط وسرحال وپرانرژی وکمی هم مغرورانه
آفرین تو بالاخره تونستی
متماسب شدی وبرای همیشه سالم وتندرست ومتناسب خواهی ماند چون سبک زندگیت رایافته ایی
من لاغرشدم وتونستم وحالاتمام تلاشم رامیکنم که دراین مسیر به هرانسانی که هدایت شده با جان ودل وبدون هیچ چشمداشتی هرآنچه ازدستم برمیاید کمک کنم وآگاهی هایم رادراختیار عزیزان ودوستان جدید تناسب فکری وهرآنکسی که هدایت شده وخودخواهان تناسب ذهنی است قراربدهم باکمال میل
واین عهد من است با خدای خودم که بزودی محقق میشود
یاحق
نشان های دریافت شده
چقدر این متن پربار و غنی بود . چقدر مطلب و آگاهی داشت . واقعا دست مریزاد . قلم تون طلا استاد عطارروشن .
کاری که همیشه موقع خوندن متن ها و مطالب آموزشی این سابت میکنم این هست که جلوی آینه میشینم و مطالب رو بلند بلند برای خودم میخونم . انگار وقتی برای کسی که روبروم نشسته توضیح میدم بهتر مطلب رو متوجه میشم .
در مورد این متن ، دو سه پاراگراف میخوندم ، بهش عمیق فکر میکردم ، بعد دوباره میخوندم ، دوباره بهشون فکر میکردم . بارها و بارها خودم و آدم توی آینه بخاطر اطلاعات جدیدی که میخوندیم چشمامون گرد میشد و ابروهامون بالا میرفت. خیلی جاها سرمون رو تند تند به علامت تائید بالا و پایین تکون دادیم .
تقریبا سه روز طول کشید تا خوندن این متن ۱۶ دقیقه ای رو تموم کنم ! ولی دریافت های عالی داشتم که عرض میکنم .
استاد ، سوالاتی در متن مطرح فرموده بودند .
• اگر لاغر بشم چی میشه؟
وقتی این سوال رو دیدم ذهنم فلش بک زد به دوران کودکی ام ، زمانی که دختر بچه ی سبزه ، لاغر و قد بلندی بودم که اتفاقا بدلیل همین خصوصبات بارها و بارها مورد .تمسخر دوستان و یا حتی سرزنش خانواده ام قرار گرفتم . خیلی اوقات اسمم رو صدا نمیزدند و با عناوین “اسکلت” یا “مردنی” یا “ مداد سوسمار” صدام می کردند . تصاویر بارها و بارها آزمایشگاه رفتن و نمونه گیری و دکتر های مختلف و شربت ها و قرص های رنگ و وارنگ که همگی شون ظاهرا برای “تقویت ” بنیه من ، ولی در نهایت برای “چاقی” من !!! تجویز شدند رو در ذهنم مرور میکنم .
و تصاویر بزرگسالی ام که اونهم بارها و بارها با ورزش و رژیم و دمنوش و قرص و ماساژ و کمربند لاغری و …خودم رو لاغر کردم ولی هر بار برگشتم به همون بدن چاق . و خدای من شاهده که الان که متن بالا رو نوشتم فهمیدم چرا لاغر نموندم !!
چون لاغری برای من مساوی بود با مسخره شدن ، سرزنش شدن ، نمونه گیری خون با اون آمپول های بزرگ و ترسناک ، دکتر رفتن های متعدد و معاینه شدن های پی در پی ، دارو خوردن های پشت سر هم ، پودرهای تلخی که باید در شیر یا آب حل میشد تا از گلو پایین برن ، شربت های بد مزه ای که حتی با یک لیوان آب هم مزه اش ته دهان باقی بود و قرص های بزرگی که در گلو گیر میکرد و …
و این اصلی ترین علت بود برای من که تمام راه های لاغری رو رفتم و هنوز تو نقطه ی صفر مرزی اضافه وزن ایستادم ، چون نخواستم مسخره بشم ، نخواستم سرزنش بشم ، نخواستم فکر کنم مریص حالم ، نخواستم مدام دارو بخورم ، نخواستم زشت و استخونی باشم ، …
و مورد دیگه ای که متوجه شدم و بخدا قسم که الان که نوشتمش فهمیدم این بود که چرا حتی در این سن و سال هم اینقدر از خوردن دارو ، حتی در بدحالی های شدید هم پرهیز میکنم ! علتش همون خاطرات و باورهای کودکی هست که هنوز همراه من هستن !
✨ وقتی به آینه نگاه میکنی، چه حسی داری؟
خودم رو در بدن متناسب و لاغرم جلوی آینه میبینم . به خودم میگم ؛ عزیز دلم ، چقدر لاغری بهت میاد ، چقدر خوش تیپ تر شدی ، چقدر ترکه ای و باریک و خوشگل شدی ، چقدر قدت به نظر بلندتر شده ! آفرین به تو که بالاخره به اصل خودت برگشتی ! احسنت به تو که تونستی اون فکرها و باورهای غلط رو دور بریزی و با فکرای جدید و باورهای تازه ات برگردی به همون بدن لاغر و مانکنی قبلی ات .
الان دیگه میدونی لاغر بودن ، مردنی بودن نیست ، متناسب بودنه . لاغر بودن اسکلت بودن نیست ، باریک و بلند بودنه . لاغر بودن شکستنی بودن نیست ، ظرافت داشتن و زیبا بودنه .
خدا رو شکر ، خدا رو شکر تونستم دوباره تناسب و سلامتی ام رو برگردونم و دوباره شکل خودم شدم . خدایا شکرت .
• چی میپوشم؟
تمام لباس های گشاد قبلی و سایز بزرگ ها رو رد کردم رفت ، الان کمدم پر شده از لباس های سایز ۳۸ و ۴۰ ، دیگه با این هیکل متناسب و لاغر هر چی بپوشم بهم میاد ، کت ، شلوار ، دامن. کراپ ، پیراهن …اصلا دیگه هر چی که دلم بخواد می پوشم و از ترکیب و فرم لباس توی تنم لذت میبرم .
کی به من افتخار میکنه؟
خودم به خودم افتخار میکنم واسه این مسیر طولانی که طی کردم و برگشتم به اصل خودم ، برگشتم به مسیر لاغری و تناسب .واسه ساخت این همه فکر و باور جدیدی که الان تو ذهنم محکم و استوار جای گرفتند . واسه طعم جدید زندگی که دارم میچشم. ممنونم ازت الهه جان . تو فوق العاده ای !
با شادی و سبکبالی قدم برمیدارم . با اعتماد بنفس از اینکه تونستم یه الهه ی جدید بسازم ، شایدم جدید نه ، به همون الهه ی متناسب و شاد و با طراوت قبلی برگردم..
انرژی و سرزندگی و شادی درونی از این بازگشت به اصل وجودی خودم ، در من موج میزنه . بازگشت به اصل فقط بازگشت به لاغری نیست ، بلکه اون حس و حال ، اون شور و شوق ، اون حال خوب و امید و آرزوهایی که داشتم موقعی که لاغر و متناسب بودم رو هم شامل میشه . شاید تو جسم چاقی که مدتی ساکن اش بودم مجبور بودم کم تحرک بشم ، کم فعالیت بشم ، کم انگیزه بشم. من در برابر چاقی تسلیم شده بودم !
ولی الان با این کاری که تونستم انجام بدم ، با این برگشتنم به مسیر تناسب ، انگار دیگه هیچ مانعی جلوی روم قرار نداره . کافیه فقط مسیر انجام اون کار رو پیدا کنم ، و در جهت درست پیش برم ، دیگه سرعتم و تند و کند رفتنم زیاد مهم نیست ، مهم اینه میرسم. به هدفم ، به منتهی الیه آرزوهام ، به تصمیم هام .
💬 و از همه مهمتر: چی به خودت میگی ؟
رسیدی عزیز دلم ، خوش اومدی ، چشم ما روشن ، قدمت روی چشم ..
خیلی خوشحالم که بالاخره راه درست رو پیدا کردی و به مقصد صحیحی که همیشه منتظر رسیدنت بود اومدی .عاشقانه و از صمیم قلبم دوستت دارم ، و از اینکه الان خوشحالی من هم شادم .
خیلی اذیت شدی ، میدونم. ولی دیگه تموم شد . اون اذیت و آزار های جسمی ، با اون رژیم های سخت و کشنده ، اون ورزش های جانفرسا و نفس گیر. اون اشک و گریه های تنهایی ات ، اون شکایت های به درگاه خدا که پس چرا نمیشه ! اون خستگی هات ، اون نرسیدن هات …
همگی شون تموم شد . دیگه حتی بهشون فکر هم نکن . قرار نیست دیگه هیچوقت تکرار بشن ، نگران نباش . توی این مقصد و مامن دیگه نگرانی و اضطراب جایی نداره . اینجا نقطه ی امن توئه . محل قرار و آرامش . محل امنیت . اینجا همون جایی که همیشه باید توش میبودی و الان هستی . پس راحت باش ، یه نفس عمیق بکش و از صمیم قلبت بگو : خدایا شکرت .
خدایا شکرت .
و ممنون از شما استاد عطار روشن که بانی این حال خوب و این حس بی نظیر ما هستید . برقرار باشید .
یا حق .
نشان های دریافت شده
سلام بر استاد عزیزم که صبح و شب دعاگوش هستم و دوستان خوب هم مسیرم که هرروز برای بهتر شدن زندگیمون تلاش میکنیم.
صحبتم رو با یک جمله طلایی از متن بالا شروع میکنم که چیزی بوده که خودم هم یک ماه گذشته مرتب به خودم میگفتم . توی یک ماه گذشته همواره خودم را به آغوش میکشیدم و به خودم میگفتم :
تو مقصر نبودی.
تو فقط راههایی رو رفتی که برای ذهن تو طراحی نشده بودن.
به خدا قسم یک ماه گذشته بقدری از زندگی لذت بردم که شاید مدتها بود همچین حالی رو تجربه نکرده بودم اصلا ذهنم هم آرام گرفته. فایلها رو که گوش میدادم خود به خود ذهنم آرام میگرفت و چون مشکل اصلی من اشتها نبود بلکه پرخوری عصبی و پناه بردن به غذا بود، با آرام گرفتن مغزم خودبه خود مسئله ی پرخوری من کنار رفت و ظرف یکماه چنان تغییر کردم (جسمی و روحی) که اطرافیانم همگی کنجکاو شدن بدونن من چکار کردم حالا جالب اینجاست که این مدت فقط چیزهایی خوردم که دوست داشتم
نه قرص و دارو و دمنوش و سبزیجات پخته و غذای رژیمی و بی نمک و بی مزه
یعنی این ماه ما چند سری فست فود خوردیم چیزی که قبلاً واقعا از اسمش هم وحشت داشتم
جدیدا من خیلی پرانرژی تر شدم با انگیزه تر شدم قبلا کسل بودم مدام خواب بودم الان دوست دارم فقط بخونم و بنویسم و گوش بدم
البته خب هنوز تا اون وزن ایده آل فاصله دارم اما چون راه رو بلدم دیگه غصه ندارم
قبلا یه آدمی بودم که میخواست به یه مقصد برسه ولی چون راه رو بلد نبود مدام از بیراهه سر درمیآورد. گم میشد سردرگم میشد ناامید میشد عذاب میکشید اما الان درسته که میدونم کلی از راه مونده ولی چون راه رو تا رسیدن به اون وزن ایده آل بلدم دیگه ترس ندارم
و اینکه من رژیم نگرفتم
سبک زندگی ام
سبک فکرم تغییر کرده و همه چیز خودکار انجام میشه دیگه زحمتی برای من ندارد
قبلا خوردن نخوردن چی خوردن کی خوردن کالری و ورزش و… همه اینا مقدار زیادی از ذهنم رو درگیر میکرد و انرژیم رو میگرفت ولی از وقتی با تناسب فکری آشنا شدم اون بخش خوبه خود انجام میشه نمیخواد هی بهش فکر کنم. نقطه سیری رو پیدا کردم نه یه لقمه کمتر میخورم و گشنگی میکشم و نه به بهانه خوشمزه و حیف و اسراف و میزبان ناراحت نشه یک لقمه بیشتر میخورم
از بس من رژیم گرفتم پسرم فکر میکنه غذا چیز بدیه پسرم چهار سالشه من همیشه از غذا ترسیدم حالا میبینم اونم انگار میترسه (دچار سوء تغذیه شده قد و وزنش خیلی خیلی کمه به شدت کم غذاست). یه بار همه سر سفره بودن من تا خواستم بشینم گفت مامان تو نشین تو غذا نخور مامان چاق میشی …
و حالا الان مدتیه که دارم سعی میکنم حتی ذهنیت اون رو هم در مورد غذا درست کنم
و اما در مورد سوالات بالا
خودم رو تصور میکنم با اندام مورد علاقه ام که لباس زیبایی بر تن دارم سبک و راحت کارهام رو میکنم با اعتماد بنفس راه میرم لباسهایی که اندازه ام نبود و با حسرت توی کمد گذاشته بودم رو میپوشم
قوز نمیکنم صاف راه میرم شمرده حرف میزنم با آرامش راه میرم و بی عجله و ترس غذا میخورم
به خودم افتخار میکنم چون کارمن کار کوچکی نبود
من یه آدم متناسب خوشگل با اعتماد بنفس مهربونم آروم درون وجودم دارم فقط لازمه اون آدم مثل مجسمه ای که از دل سنگ بیرون میاد از دل این بلاهایی که به سر خودم آوردم در بیاد. من خودم از خودم یه آدم افسرده و چاق و بازنده و بی اعتماد بنفس و عجول و غمگین ساخته بودم و حالا هم میخوام او فرشته ی درون وجودم رو بیرون بکشم
او ذات عزیز و زیبایی که خدا در دل من گذاشته بود ….
نشان های دریافت شده
به نام خدای مهربانم
هرآنچه دارم از آن اوست
سلام به استاد عزیزم و دوستان هم مسیرم
وقتی خودم رو در آینه متناسب میبینم چه حسی دارم ؟
حس پیروزی میکنم حس خوشبختی و خوشحالی وصف نشدنی دارم خودم رو بغل می کنم وشونه هام و میبوسم از دیدن شکم تخت ام لذت میبرم وای چطور میتونم بنویسم احساس وانرژی بالایی دارم ودر نهایت خودم رو لایق زندگی سر شار از سلامتی وثروت میبینم
چی می پوشم؟
نیم تنه سفید گیپوری با آستینهای شیپوری با دامن کوتاه مشکی وای چقدر زیبا شدم مثل عروسک باربی شدم
چه طور راه میرم وچه انرژی در بدنم هست ؟
به راحتی وسبکی با یه حس غرور که من تونستم خودم رو از بند چاقی رها کنم راه میرم با حس کسی که سالها در اسارت بوده ولان آزاد شده وداره دنیا رو جور دیکه تجربه می کنه راه میرم
احساس انرژی سر شار از خوشبختی میکنم بدنم پر انرژی تر و جوان تر و شاداب تر شده انگار متور بدنم روشن شده وبا قدرت می خواد بد وبا افتخار قدم بر میدارم واز خودم لذت میبرم
از همه مهم تر چی به خودت میگی ؟
به خودم میگم آفرین تو لیاقت بهترین ها رو داری تو روز به روز موفق تر میشه تو توانایی خلق هر چیزی که دوست داری رو داری پس ادامه بده تا روزی که در این دنیا قدم برمی داری قدم در راه درست ودر راه راست بذاره ببین چه نعمت های در انتظار تو هستش
من فوق العاده ام
من متناسبم
من زیبا وتوانمندم
من خوشبخت و سر زنده هستم
من موفق میدانم
من متعهد تر از همیشه ادامه میدم
من بهترین عمل کرد رو از دورهها در خودم ایجاد میکنم
من زیباتر از همیشه هستم
من ارزشمندم ولایق بهترین ها هستم
من آنقدر ادامه میدم تا موفق میشم تا از ۵۸ به ۴۹ برسم
من متناسب ۴۹ کیلویی هستم و دارم به خودم افتخار میکنم من ادامه میدم تا پیروز بشم
من هرگز تسلیم ناخواسته هام نمیشم من فقط تسلیم خواسته ام هستم من فقط لاغری رو می شناسم واز اون تعریف وتمجید و تحسین میکنم ومن در تنهای هام با لاغریم تجسم میکنم وخود واقعی رو در ذهنم می سازم وزندگی میکنم وبا روبه رو شدن با غذاها من باید تصور و تجسم کنم یک فرد متناسب هستم ومتناسب خیلی زود سیر میشه و عقب می کشه متناسب از سس ها و دورچین ها برای لذتش استفاده نمی کنه پس من هم از اونها استفاده نمیکنم متناسب از غذاش ودست پختش هیچ تعریفی نمی کنه فقط تشکر و سپاس گذار ی می کنه می کشه کنار و دوباره برای خودش غذا نمی کشه
پس تصور میکنم من متناسب هستم چون خیلی لذت بخش چون بعد خوردن غذا احساس سنگینی ندارم ودر سبکی وپر از انرژی هستم
چون از نخوردن زیاد و تکرار نکردن بیشتر لذت میبرم چون لازم نیست تعداد بیشتری برم برای تخلیه پس خیلی راحت تر وتمیز تر وبا کلاس تر هستم
هزینه ای کمتری برای خوردن صرف میکنم بیشتر این هزینه رو برای خودم لباس های جدید در سایز های کوچیک تر می خرم ومی پوشم
برای خودم ارزش قائل شدم که آشغال زیادی در بدنم جمع نکنم
پس من متناسب شدم وبه وزن ایده الم رسیدم
سپاس فراوان از استاد عزیزم
نشان های دریافت شده
سلام استاد گرامی ام جناب عطار روشن
بحث مهمی رو مطرح کردید بحث تسلیم نشدن در برابر اضافه وزن اضافه وزنی که ناشی از چاقی ذهن ماست … من خودمو میگم ذهن من بخاطر یه مشت اطلاعات غلط چاق شد و بعد وزن جسمم بالا رفت و حالا وقتشه که این اطلاعات پاک بشن که پاک هم نمیشن اما میشه که کمرنگ و خنثی و حذف بشن این اطلاعات اشتباه بخاطر پذیرش ذهنی هیچوقت به طور کامل پاک نمیشن اما میشه که کمرنگ و خنثی ته ذهن بایگانی بشن و از اثر بیفتن …
چرا هیچوقت پاک نمیشن ؟ چون نتیجه یادگیری و آموزش ناخواسته هستن چون به طور معمول هیچ انسانی دلش نمی خواد با اضافه وزن بدقواره و نامتناسب و بیمار بشه و آینده ای تاریک و بدسرانجام در جلو روش قرار بگیره همونهایی هم که خودخواسته به دام اضافه وزن افتادن جاهل بودن نمی دونستن که نمیشه برای اضافه شدن وزن حد تعیین کرد فکر می کردن میشه که فقط N عدد چاق شد و بعد تموم میشه متوقف میشه …
چه کسانی به فکر چند کیلو اضافه وزن میفتن اونهایی که تحت تاثیر حرف اطرافیان که ناآگاهانه دلسوزی می کنن و لاغری جسم رو بد جلوه میدن و عیب روش می ذارن قرار می گیرن
( آدمهایی مثل سی سال پیش من که اعتماد بنفس پایینی دارن و برای محبوب و خواستنی شدن به پذیرش حرف مردم گرایش دارن به دهن این و اون نگاه می کنن ….)
من الان ۵۷ ساله هستم و در بیست سالگی که یک مادر جوان بودم تحت تاثیر حرف اطرافیان قرار گرفتم چون اعتماد بنفسم عزت نفسم مشگل داشت بذر چاقی رو در ذهنم کاشتم و به مدت ۱۰ سال با توجه و تصویر سازی مداوم و پذیرش باورهای غلط جسمم رو تغییر دادم … من در حفیقت شاهکار کردم اما در جهت اشتباه … مگه تغییر دادن باورها ی ذهنی کار راحتیه ؟ پشتکار می خواد عشق می خواد انگیزه می خواد و من همه اینهارو در جهت ۵ کیلو اضافه وزن به کار گرفتم
من این حرفارو هر چند وقت یکبار تکرار می کنم چه در حالت نوشتار چه با گفتگوی ذهنی تا به خودم اینو بفهمونم که دیگه وقتشه شاهکار جدیدی از خودت به نمایش بذاری شاهکار تغییری دوباره جهت عکس سی سال قبل به خودم میگم تو خیلی توانایی تو می تونی که دوباره جسمت رو تغییر بدی اما این بار از حالت اضافه وزن به حالت متناسب باید همت به خرج بدی با انگیزه جلو بری نباید نا امید بشی حالا که کاملا مشخصه تا حدودی موفق شدی بهترین موقعیت رو داری که حالت انتظار برای متناسب شدن رو تقویتش کنی درست مثل وقتی سی ساله شدی و از خودت انتظار چاقی داشتی چیزی نمونده که شصت ساله بشی باید شاهکار جدیدی خلق کنی و متناسب شدن رو جشن بگیری خیلی طبیعیه که باور کنی می تونی و از پسش برمی آی تو خدای مهربان رو در کنارت داری فرشته نگهبان رو داری عشق به لاغرهارو داری امید و انگیزه داری یک استاد کم نظیر داری دوستانی داری چون برگ گل پس حتم بدون موفق میشی پس طبق توصیه حضرت استاد از خودت هر روز که از خواب بیدار میشی بپرس :
اگر کاملا لاغر بشم چی میشه ؟
چه احساسی دارم وقتی در آینه خودمو می بینم ؟
چه انرژی در بدنم احساس می کنم ؟
چی می پوشم و کجاها میرم ؟ اصلا چطور راه میرم و چطور با افراد مواجه میشم و چی میگم و چی میشنوم ؟
چه کسانی بهم افتخار می کنن؟
خوب این سوال جوابها چه فایده دارن ؟ فایده اشون اینه که بهت کمک می کنن تجسم کنی و احساس بهش بدی در نتیجه امیدوار میشی امید همون چیزی است که نمی ذاره در مقابل چند کیلو اضافه وزن ناقابل تسلیم بشی زانوی غم به بغل بگیری و اشگ ماتم بریزی ….. امیدوار که بشی باوری که میگه تو می تونی تغییر کنی در تو قوی میشه قدرت می گیره و به حرکتت ادامه میدی ….به تدریج تغییر بزرگی در درونت ایجاد میشه که به تصمیمات جدید و انتخاب های مثبت منجر میشه این انتخابها و تصمیمات جدید باعث تغییر رفتارها به شکل ناخودآگاه شده و حرکت به سمت متناسب شدن آغاز میشه …. پس این گوی و این میدان
نشان های دریافت شده
حضرت استاد سلام ….
اولا ممنون از لایک ارزشمندتون تشکر…….
دوم اینکه برای اینکه در جواب به اینچند سوال که مطرح کردید برای اینکه هر روز با انگیزه بیشتری انجام وظیفه کنم در هر سوال فقط به یک مورد اشاره می کنم تا حرف و دلیل کم نیارم انگیزه امو از دست ندم به اصطلاح خسته نشم
اولین تمرینمو همینجا انجام میدم
اگر کاملا لاغر بشم چی میشه ؟
خوش اندام و خوش تیپ و خوش لباس میشم ..
چه احساسی دارم وقتی در آینه خودمو می بینم ؟ از دیدن خودم احساس غرور و شادی می کنم
چه انرژی در بدنم احساس می کنم ؟ انرژی فوق العاده بالا احساس می کنم نیرو و توان یک زن سی ساله ارو پیدا کردم
چی می پوشم و کجاها میرم ؟ اصلا چطور راه میرم و چطور با افراد مواجه میشم و چی میگم و چی میشنوم ؟ عاشق پوشیدن لباسای چند سایز بزرگتراز خودمم اما خوشرنگ و شاد و خوش مدل دوست دارم هر چند روز تیپ بزنم به نوبت برم خونه خواهرام و خاله هام و داداشم و فامیل تا همه ببینن چقدر تغییر کردم یاد بگیرن و متوجه بشن لاغر شدن اصلا کار سختی نیست وقتی که خوب یادش بگیرن …
چه کسانی بهم افتخار می کنن؟ بیشتر از هر کسی این خودمم که به خودم افتخار می کنم …و بعد بچه هام
با آرزوی موفقیت برای خودم ، شما و همه …..
نشان های دریافت شده
باسلام گاهی فکر میکنیم خوردن تنها کاریه که کنترلش دست ماست وقتی از همه رژیم ها وورزشها و کارهایی که برای لاغر شدن انجام میدهیم وموفق نمیشیم ونا امید وغمگین میشیم به خودمون میگیم چرا اینقدر تلاش میکنی خوب قبول کن دیگه تو لایق لاغری نیستی و در اوج غمگینی هم این رو میگیم😢😢
تازه بقیه هم شروع میکنند هیزم برای آتیشت میارن ومیگن بس نیست !!چقدر تو تلاش بیخودی میکنی !😢
ولی این جاست که نیاز داره درک کنیم نه من شکست نمیخورم ، من در مقابل چاقی شکست نمیخورم !من باید راه درست رو پیدا کنم من توانایی لاغر شدن رو دارم ،چاقی مثل زخمی هست که با هر بار ، با رژیمها پانسمانش کردم ولی داروی درست رو استفاده نکردم وبه همین دلیل زخم چاقی من عفونت کرده پس باید روش درست رو انجام بدم تا زخم چاقی ریشه ای درمان بشه
وبا لاغری با ذهن من میتونم بجای شروع از بشقاب غذایم از تغییر باورهای ذهنم شروع کنم وچون ذهن من قادر به درک واقعیت از بدل نیست من با تصویر سازی وتجسم میتونم تغییرات ذهنم رو استارت بزنم وچون من خودم تصاویر قبلی ذهنم رو ساختم پس فقط خودم باید تصاویر جدید به ذهنم بدم و تصورات ذهنی ام رو عوض کنم واین اولین قدم برای تغییر هست ، پس :
من میتونم متناسب باشم
حتی اگر آروم پیش برم ، بدن من در حال متناسب شدنه
من دارم قدم به قدم یاد میگیرم عاشق خودم باشم
پس ابتدا، برای تغییر ذهنی ، باید باور کنم من توانایی متناسب شدن رو دارم وبرای اینکار تصویر ذهنی از بدن متناسب خودم ایجاد میکنم وحس خوب وپر قدرت افزایش اعتماد به نفس را با تمام وجودم احساس میکنم چقدر لذت بخش وشیرین است😍😍
وقدم بعد با تغییر نگاهم به مسیر متناسب شدن ، باعث احساس آزادی و نشاط در خودم بشوم یعنی با نگاه مثبت وانگیزه بخش به اینکه من در مسیر متناسب شدن فقط مشغول دادن احترام و عشق به خودم هستم باعث میشه که ذهنم آزادی و نشاط رو لمس کنه در نتیجه ورزش کردن و رعایت نکات تغذیه ای نه تنها فشاری محسوب نمیشه بلکه احساس عشق و سرزندگی را برایم هدیه میاره
اینکه من چطور به خودم احترام میگذارم یا توجه میکنم رفتارها و انتخابات من رو تحت تأثیر میذاره
من با تصور اینکه وقتی متناسب بشم ، احساس سبکی ونشاط میکنم نمیتونم راحتتر روی دوچرخه بشینم ورکاب بزنم وتازه نفس نفس زدنهام کمتر میشه خودم احساس زیبایی بیشتری میکنم واعتماد به نفسم بالاتر میره واز اینکه در جمع خواهرهام با اعتماد به نفس حاضر بشم
به من انگیزه بیشتری میده وحس توانایی پیدا میکنم وچقدر این احساسات لذت بخشی🥰🥰
پس من باید از این به بعد با باورهای ناتوانی ومحدود کننده خودم بجنگم نه با بدن زیبا دوست داشتنی ام
من لایق آرامش وتناسبم ، من میتونم ،من میتونم
شروع میکنم وآماده ام💪💪💪
نشان های دریافت شده
به نام بخشنده ومهربان
سلام خدمت استاد عطارروشن وهمه دوستان هم مسیر
این بازی جدید گه دارم تو روزم ساعتی بهش اختصاص دادم برام دل ❤️ چسب هست وفتی چشممی بندم وبه آینده و خودمتو اون آینده تجسم میکنم همه وهمه حاکی از دریافت تناسب وحال حس خوب هست وبا باز شدن جشم مایل نیستم که اینحا باشم دوست ندارم از اون محیط بیرون باشم و برای من کلی انگیزه ایجاد میکنه که ادامه بدم
خودم تو اون شرایط بینم و این یعنی تسلیم ندیدن خودم در برابر چاقی من خیلی زمان هست اپنپرچم سفید دیگه دستم ذهنم وروحم نگرفتم نیست
بکله پرجم پیروزی رو بردم بالا ودارم به سمت موفقعیت بیشتر حرکت میکنم وفتی صبج جشم افتاد به این فایل عکسش حسی به منگفت مندیکه اون ریز نیستم که غذاهای من به تسیلم وارد کنن برکشتم یی عکس ازاین حالت تسلیمکرفت باهش حسابی خلوت کردم دبدم نه واقعا نه 👎 من اون روز نیستم همه رو کنار زدم دارم تو مسیرم تو حرکت هستم
حای پرجم تسلیم پرچم پیروزی روی دوشم و حرکت به سمت موفقعیت بهتر بیشتر هست
این شیپور پیروزی ✌️ ✌️ ✌️ من هست که هر روز دارم برای پادشاهی 👑 👑 زندکیم اون مینوازم وسرزمین وجودم رو ازدشمن پس میکیرم هرانجه اون تصرف کرده فابل پس کیری هست احازه تصرف بهش نمیدم جون چاقی لایق این تصرف نیست اپن دشمن وحودی من بود که خودش به شکل دوست وارد وجودم کرد با خورذن وافکار اون باعثشد جسم من آرام ارامخودش تسلیم دشمن وجودیم بینه وذجون بلد نبودم هی بخش بجش سرزمین به دشمن دادم هی سرزمین وحودم که بیشتر تو تصرف دشمن دیدم بازم برای رهایی حرکتی زدمکه شاید خودم قوی کنم بهش غبله کنم
ازجسم واز سرزمین وجودیم بیرونش کنم جونراهکار اشتباه بود واز افردی مشورت کرفتم که بلد نبودم چطور میسه این دشمن ازجسم بیرون کنم باعثشد جای پس کیری مناطق بیشتری رو تحت اختیار دشمن بود جاقی بیشتر دریافت کنم یی منطقه بزرگتری رو بازم به دشمن وحودیم هدبه بدم اونخوشخالتر که جقدرموفق بوده وتصرفاتش داره بیشتر بهتر میشه ومن با کمک خدایی عزیزم این معادل کاملا عوض شده مبینم حالا پیش به سوی پس کیری هرانجه چاقی ازمن کرفته بود دارم تصرفاتی با 💪 💪 💪 کمک خدای عزیزم پس میکرم افرین به من خالقم که جقدر داره به من نیروی بیشتری میده برای خارج کردن دشمن وحودی خودم من پیروز این میدان هستم نهد زحمی شدم نه خونی ریزی هست حس پیروزی ✌️ ✌️ خوبی رو دارم لمس میکنم خودم فرمانده وسرباز وموفق مبینم که تو هربخش فرمان خوب کاره خوب تلاش مفید دارم انجام میدم
نتیجه فضایی کمتری هنوز تحت اختیار دشمن هست با قدرت وهمت تومسبر سابت قدم ادمه میدمکه شرایط، براش هس سخت سختر کنم که این باره چاقی دربرابر من وخدایی بزگم زانو بزنه خودش برای همیشه دربرابر تسلیم شده بینه کول بار که ازش تو جسم باقی مونده جمع کنه از سرزمین وحودمبرای همیشه با اشک آه گریه بره بیرون وحال موبا خنده 😀 😀 نشاط وحال خوب شور شوق خودمداز تصرفش رها شده بینم امین
جقدر این مطالب به امروزم حس عالی 👍 👍 👍 👍 به من داد خدایا شکرت که نتیجه هرکاری باعثداشتن این حال حس هست که بهش واقعا نیازذدارم من باید وباید وباید دائم توبخش تشویق 👏 👏 👏 👏 بی حد خودم باشم که به نظرم بسیار به منکمک میکنه برای پیروزی بیشتربهتر ودریافت تناسب وسلامتی به جسم آمروز. جای تمرنهای هرروز یی تغییر دادم که ذهنم دجار تکرار نشه اول امد این دیدکاه خوب نوشتم حس خیلی بهتر بیشتر،شد وید حتما سراغ اون تمرینها خواهم رفت ازانها چشم پوشی نخواهم داشت من یادگرفتم برایی اینکه مسیر دجار راکتی خسنگی نشه هرجندوقت یی بار یی تغییرکوجک تو کارم بدم و این باعث تقویت شور وشوق میشه ذهنم میشه وحال من بهبود بهتر ببشتر رو دریافت ایده بهتری برای بازگشت حس حال بازم به من داده میشه جون ازمراحل تسلیم به شکرخدا گذشتم برای دریافت بیشتربهتر پاک سازی سرزمین ازوحود دشمن من باید بسیار قویتر عمل کنم اگه پس بکشم عفب نشینی کنم کم بیارم دشمن از یی بخش دیکه نفوذ میکنه من یاز نبینم که بهش این اجازه بدم
خدا پشت پناه تون یا حق حق نگه دارتون