0

تسلیم در برابر چاقی؛ پایان یا آغاز لاغر شدن!

تسلیم شدن در برابر چاقی
اندازه متن

«ولش کن… انگار من برای چاق بودن به دنیا اومدم.» این صدا رو خوب می‌شناسم. بعد از هر رژیمی که شکست می‌خورد، آروم توی ذهنم زمزمه می‌کرد. نزدیک ۳۵ سال چاق بودم و بارها رژیم گرفتم؛ هر بار چند کیلو کم کردم و هر بار بیشتر از قبل برگشت. بعد از چند دور، دیگه حتی حوصله‌ی شروع دوباره رو هم نداشتم. اسم این حالت تسلیم شدن در برابر چاقیه.

شاید تو هم بارها تصمیم گرفتی لاغر بشی؛ رژیم گرفتی، ورزش کردی، قرص و دمنوش امتحان کردی، ولی بعد از مدتی همه چیز برگشت سر جای اولش، یا حتی بدتر شد. و حالا یه جایی بین ناامیدی و خستگی گیر کردی.

توی این مقاله تعریف می‌کنم تسلیم شدن چه شکلیه، چرا از ذهن شروع می‌شه نه از بدن، و چطور خود من از همین نقطه راه تازه‌ای رو شروع کردم. اگه تازه با این مسیر آشنا شدی، از شروع مسیر لاغری با ذهن هم یه سر بزن.

تسلیم شدن در برابر چاقی

🏳️ تسلیم شدن در برابر چاقی چه شکلیه؟

چند بار این جمله از دهنت دراومده؟ شاید همین امروز هم گفتی؛ زیر لب، با یه لبخند تلخ، و رفتی سراغ یه چیزی برای خوردن. نه گرسنه بودی، نه واقعاً لذت می‌بردی. فقط می‌خواستی با اون حس بی‌پناهی کنار بیای و خوردن تنها کاری بود که حس می‌کردی کنترلش دست خودته.

تسلیم شدن یعنی وقتی بعد از ده‌ها تلاش ناموفق، باور می‌کنی که «دیگه از من گذشته». وقتی جلوی آینه فقط دنبال لباس گشادتر می‌گردی، نه امید به تغییر. وقتی حتی حرف زدن درباره‌ی رژیم و ورزش هم اذیتت می‌کنه، چون ته دلت فکر می‌کنی «من هیچ‌وقت نمی‌تونم».

من سال‌ها فقط سایزهای بزرگ و رنگ‌های تیره می‌خریدم. مادرم که خیاط بود، توصیه می‌کرد تیره بپوشم که لاغرتر نشون بدم؛ در حالی که من عاشق زرشکی و سبز بودم. خرید لباس دیگه برام یه تجربه‌ی شاد نبود؛ یه یادآوری بود که «تو این‌جوری هستی و همین‌جوری می‌مونی».

ولی چیزی که اسمش رو گذاشتیم تسلیم، خیلی وقت‌ها فقط یه علامته؛ علامت اینکه راهی که رفتیم، از ذهن شروع نشده بود. چاقی فقط عدد روی ترازو نیست؛ ذهنیه که هنوز باور نکرده «من هم می‌تونم متناسب باشم».

🔍 تسلیم شدن یعنی چی؟

تسلیم شدن یعنی وقتی چند بار رژیم گرفتی و هر بار با شکست و خستگی روبه‌رو شدی، کم‌کم این فکر توی ذهنت جا خوش کنه که «من ذاتاً چاقم؛ لاغر شدن مال آدم‌های دیگه‌ست». یعنی اون لحظه‌ای که نه اشتیاقی برای شروع تازه داری، نه ذره‌ای امید که بدنت تغییر کنه.

نشونه‌هاش رو بشناس

  • تحرک داشتن برات شکنجه‌ست، نه نشاط.
  • حرف زدن درباره‌ی لاغری مثل خار توی گوشته.
  • دیدن آدم‌های متناسب انگیزه نمی‌ده؛ درد می‌ده، انگار از یه دنیای دیگه‌ان.
  • هنوز پرخوری می‌کنی و عذاب وجدان داری، ولی ته دلت دیگه امیدی نداری.
  • برای هر تلاش تازه، از قبل دلیل شکستش رو آماده کردی.

توی مدرسه نمی‌تونستم توی بسکتبال بپرم و بعد از پنج دقیقه نفسم بند می‌اومد. شهر ما رودخونه داشت، ولی شنا رو از خجالت کنار گذاشتم و دوست‌هایی رو انتخاب کردم که مثل خودم چاق بودن و بیشتر درباره‌ی غذا حرف می‌زدیم. اون موقع اسمش رو تسلیم نمی‌ذاشتم، ولی دقیقاً همین بود: کنار کشیدن از هر چیزی که چاقیم رو به رخم می‌کشید.

🧩 یه تسلیم پنهان

خیلی از ما آشکارا تسلیم نمی‌شیم. من سال‌ها به همه می‌گفتم «چاقی من ارثیه و هر کاری کنم لاغر بشو نیستم». این جمله یه جور تسلیم رسمی بود، ولی ته دلم هنوز امید داشتم لاغر بشم. یعنی بیرون تسلیم بودم و درون هنوز می‌جنگیدم. همین دوگانگی خسته‌ام می‌کرد.

این تسلیم پنهان خطرناک‌تره، چون فکر می‌کنی هنوز تلاش می‌کنی، در حالی که هر تلاشت از قبل با این باور شروع شده که «قراره شکست بخورم». بزرگ‌ترین حسرت اون روزهام این بود: «ای کاش هیچ‌وقت چاق نشده بودم.» این حسرت هیچ راهی جلوم باز نمی‌کرد؛ فقط گذشته رو سنگین‌تر می‌کرد.

🔁 تو مقصر نبودی؛ مسیرت اشتباه بود

این حس که «من نمی‌تونم» از ضعف تو نیومده؛ از مسیرهایی اومده که برای ذهن تو ساخته نشده بودن. رژیم‌هایی که قول لاغری سریع دادن و در عوض اعتمادبه‌نفست رو خرد کردن. برنامه‌هایی که به جای آشتی دادن تو با بدنت، جنگ راه انداختن.

من همیشه همه یا هیچ فکر می‌کردم. اگه یه وعده پرخوری می‌کردم، کل روش رو کنار می‌ذاشتم. بعد از هر لغزش هم می‌گفتم «ای کاش نخورده بودم»، «ای کاش مهمونی نرفته بودم» و رژیم رو ول می‌کردم. هر دور این چرخه، یه سند تازه به پرونده‌ی «من نمی‌تونم» اضافه می‌کرد. تسلیم شدن نتیجه‌ی طبیعی همین پرونده‌ی قطور بود.

تسلیم شدن در برابر چاقی و ذهن چاق

🧠 ذهن چاق، بدن چاق می‌سازه

پژوهشی در دانشگاه کالج لندن نشون داد مرز بین تصور و واقعیت برای ذهن گاهی کم‌رنگ می‌شه؛ هر چی تصویر ذهنی زنده‌تر و واضح‌تر باشه، ذهن راحت‌تر اون رو با واقعیت اشتباه می‌گیره. این برای ما که در مسیر لاغری با ذهن هستیم، یه پیام مهم داره.

اگه مدام خودت رو چاق تصور کنی، جلوی آینه فقط ایراد ببینی، از خرید لباس بترسی یا از راه رفتن کنار آدم‌های متناسب خجالت بکشی، ذهنت این‌ها رو مثل واقعیت قطعی ثبت می‌کنه. و رفتارهات هم از همین تصویر پیروی می‌کنن. درباره‌ی قدرت تصویرسازی ذهنی جداگانه هم نوشتم.

تسلیم شدن نه توی آشپزخونه اتفاق می‌افته، نه موقع دیدن ترازو. توی ذهن اتفاق می‌افته؛ در تکرار جمله‌هایی که سال‌هاست زمزمه می‌کنی:

  • «من همیشه چاق می‌مونم.»
  • «من دیگه نمی‌تونم لاغر بشم.»
  • «بدنم خراب شده.»
  • «سنم بالا رفته، دیگه فایده نداره.»

این جمله‌ها فقط حرف نیستن؛ مثل برنامه‌ای‌ان که هر روز توی ذهنت اجرا می‌شه. ذهن نمی‌پرسه این‌ها واقعی‌ان یا فقط ناامیدی؛ همون چیزی رو اجرا می‌کنه که دائم بهش می‌دی. ولی اگه این تصویر رو تو ساختی، می‌تونی عوضش هم بکنی.

اوایل مسیر، ذهنم بارها مسخره‌ام می‌کرد و می‌گفت «تو لاغر بشو نیستی». به جای جنگیدن یا تسلیم شدن، این‌طوری جواب می‌دادم: «درسته، ولی دارم لاغر شدن رو یاد می‌گیرم و وقتی به اندازه‌ی کافی یاد بگیرم، روی جسمم هم اثر می‌ذاره.» این جواب نه دروغ بود، نه تسلیم؛ یه راه سوم بود.

🪤 تسلیم‌های کوچیکی که هر روز اتفاق می‌افتادن

تسلیم شدن همیشه یه لحظه‌ی بزرگ و دراماتیک نیست. خیلی وقت‌ها از تسلیم‌های کوچیک روزانه ساخته می‌شه؛ لحظه‌هایی که شاید حتی متوجهشون نشی. وقتی به سال‌های چاقیم نگاه می‌کنم، می‌بینم زندگیم پر از همین تسلیم‌های کوچیک بود.

یادمه یه بار وسط یه رژیم سخت، یکی از فامیل یه جعبه شیرینی آورد. همین که دیدمش، حس کردم قراره بخورم و رژیم رو ول کنم؛ و همین هم شد. هنوز یه دونه هم نخورده بودم، ولی توی ذهنم تسلیم شده بودم. خوردن فقط ادامه‌ی همون تسلیمی بود که چند ثانیه قبل توی ذهنم اتفاق افتاده بود.

بهونه‌هام هم همیشه آماده بود: «الان که با دوستام اومدم بیرون، نمی‌تونم برنامه‌ام رو دنبال کنم.» «توی مهمونی حیفه رژیم بگیرم؛ امشب می‌خورم، از فردا.» رژیم‌هام رو همیشه از شنبه شروع می‌کردم و شروع باشگاه رو طوری تنظیم می‌کردم که به تعطیلات نخوره. هر کدوم از این جمله‌ها یه تسلیم کوچیک بود که اسمش رو گذاشته بودم برنامه‌ریزی.

🎁 غذا به عنوان جایزه

از نوجوونی یه صدا توی ذهنم بود که بعد از تموم شدن هر کاری دعوتم می‌کرد چیزی بخورم: بعد از مشق، بعد از فوتبال، وقتی از مدرسه برمی‌گشتم یا بعد از خریدن نون. عاشق بازی‌های کامپیوتری بودم و وقتی یه مرحله‌ی سخت رو رد می‌کردم، حس می‌کردم حتماً باید یه چیزی بخورم.

این صدا هنوز هم گاهی سراغم میاد؛ حتی الان که ۴۵ سالمه. فرقش اینه که اون موقع هر بار بی‌چون‌وچرا تسلیمش می‌شدم و فکر می‌کردم چاره‌ای ندارم. حالا گاهی بهش گوش می‌دم و گاهی نه. همین «گاهی نه»، یعنی دیگه تسلیم نیستم؛ یعنی انتخاب دارم.

👀 مقایسه با آدم‌های لاغر

یکی از چیزهایی که تسلیم شدن رو عمیق‌تر می‌کرد، مقایسه بود. توی مهمونی‌ها حس می‌کردم همه دارن غذا خوردنم رو نگاه می‌کنن. خیلی از غذاها رو چاق‌کننده می‌دونستم و باز هم می‌خوردم، در حالی که دوست‌های لاغرم بدون هیچ نگرانی غذا می‌خوردن و وقتی سیر می‌شدن، دست می‌کشیدن.

اون موقع نتیجه می‌گرفتم که اون‌ها یه جور دیگه ساخته شدن و من هیچ‌وقت مثل اون‌ها نمی‌شم. ولی امروز می‌دونم فرق اصلی ما توی بدنمون نبود؛ توی رابطه‌مون با غذا بود. اون‌ها به غذا فکر نمی‌کردن و من تمام روز بهش فکر می‌کردم. و رابطه‌ی ذهنی با غذا چیزیه که می‌شه یادش گرفت.

باور لاغر شدن

🌱 اولین گام ذهنی برای متناسب شدن

قدم اول برای خروج از این چرخه، دویدن روی تردمیل یا حذف یه‌شبه‌ی نون و برنج نیست. یه تغییر کوچیک ولی عمیق در ذهنه: پذیرفتن اینکه هنوز توانایی متناسب شدن رو داری.

فقط کافیه به خودت اجازه بدی به یه احتمال کوچیک فکر کنی: «اگه من واقعاً بتونم لاغر بشم، زندگیم چه شکلی می‌شه؟» نه برای شروع یه رژیم دیگه، نه برای ثبت‌نام باشگاه؛ فقط برای یه لحظه. یه تصویر از خودت با لباس دلخواهت، توی جمعی که با اعتمادبه‌نفس راه می‌ری.

لازم نیست این تصویر کامل و واضح باشه. شاید فقط یه حس کوچیک خوب باشه. همون حس یعنی تو هنوز کاملاً تسلیم نشدی. همون حس یه جرقه‌ست که اگه هر روز بهش سر بزنی، کم‌کم بزرگ‌تر می‌شه.

🔑 پذیرفتن مسئولیت، نه سرزنش

برای من اولین قدم واقعی این بود که بپذیرم صددرصد مسئول چاقی، اشتها و پرخوری خودم هستم. از اون روز غذاها، متابولیسم و ژنتیک از فهرست مقصرهای من خط خوردن. شاید عجیب به نظر برسه، ولی این پذیرش نقطه‌ی مقابل تسلیم بود؛ چون اگه من مسئولم، پس تغییر هم دست خودمه.

مسئولیت با سرزنش فرق داره. امروز هم وقتی زیاده‌روی می‌کنم، به خودم عصبانی نمی‌شم. قبول می‌کنم که انتخاب خودم بوده و روی بهتر کردن واکنش‌هام کار می‌کنم. هنوز هم بارها لغزش دارم، ولی لغزش برای من دیگه دلیل رها کردن نیست؛ دلیلیه برای بهتر کردن تمرین.

ورزش برای لاغری

🏋️ توهم سختی ورزش، نفرت از رژیم

ذهن تسلیم‌شده به ما می‌گه برای متناسب شدن باید خودمون رو به رژیم‌ها و ورزش‌های سخت تحمیل کنیم. و چون ته دلمون می‌دونیم این تحمیل دووم نمیاره، از همون اول نمی‌خوایم شروع کنیم.

وقتی به همسرم پیشنهاد ازدواج دادم، خانواده‌اش که همه لاغر بودن، شرط گذاشتن که کمی وزن کم کنم. با یه رژیم سخت و ورزشی که یه دوست لاغرم پیشنهاد داده بود، وزن کم کردم؛ ولی همه‌ی اون مدت فقط منتظر بودم تموم بشه. دو سه هفته بعد از اینکه موافقت کردن، وزنم برگشت؛ ولی دیگه خانواده‌ی همسرم راهی برای مخالفت کردن نداشتن😄. لاغر شدن هیچ‌وقت برام سخت نبود؛ لاغر موندن سخت بود.

سال ۱۳۹۳ با قانون جذب آشنا شدم و یاد گرفتم کلمه‌ی «باید» رو که برای من معنای جنگیدن داشت، با «دوست دارم … رو تجربه کنم» عوض کنم. «باید ورزش کنم» بوی تنبیه می‌ده؛ «دوست دارم سبکی بدنم رو موقع راه رفتن تجربه کنم» بوی خواستن. وقتی نگاه عوض بشه، حرکت کردن دیگه یه وظیفه‌ی تحمیلی نیست.

💭 فقط به متناسب شدن فکر کن، نه به روشش

ذهنی که تسلیم شده، هر وقت به لاغری فکر می‌کنه، اول یاد روش‌های سخت می‌افته: گرسنگی، باشگاه، محرومیت. و همین یادآوری کافیه که فکر لاغری رو کنار بذاره. برای همین در لاغری با ذهن می‌گیم: فعلاً فقط به خودت متناسب فکر کن، نه به روشش.

تصور کن چه حسی داری وقتی راحت از پله‌ها بالا می‌ری، وقتی لباسی رو می‌پوشی که مدت‌ها توی کمد مونده، یا وقتی از دیدن خودت توی آینه خوشت میاد. این تصویرها یه نیروی درونی می‌سازن که از خود تو میاد، نه از فشار بیرون.

تصمیم‌های من برای لاغری همیشه از بیرون میومد: یه حرف خجالت‌آور، یه مهمونی نزدیک. و همین تصمیم‌ها با رفتن فشار، تموم می‌شدن. تصمیمی که از یه تصویر دوست‌داشتنی درون بیاد، دووم بیشتری داره.

🪪 چاقی یه ویژگیه، نه هویت تو

تسلیم شدن وقتی عمیق‌تر می‌شه که چاقی رو جزئی از هویتت بدونی. ولی چاقی تمام تو نیست. مثل اینه که بگی «الان سردمه»؛ این به این معنی نیست که همیشه آدم سردی خواهی بود.

تو آدمی هستی که الان در بدنی با اضافه‌وزن زندگی می‌کنی. این بدن بخشی از توئه، ولی نه همه‌ی تو. وقتی ذهنت بپذیره «من هم می‌تونم متناسب باشم»، رفتارها و انتخاب‌هات هم کم‌کم با این باور هماهنگ می‌شن. من با همین تغییر نگاه، بدون رژیم و باشگاه و قرص، حدود ۳۰ کیلو کم کردم و از اون موقع متناسب موندم.

👪 هویتی که از خانواده به ارث رسید

خیلی از جمله‌هایی که هویت چاق ما رو می‌سازن، اصلاً مال خودمون نیستن. جمله‌هایی که توی خانواده می‌شنیدم، کم‌کم صدای درونی خودم شد. مادرم همیشه به لاغری فکر می‌کرد و سر سفره اصرار داشت بیشتر بخورم. من هیچ‌وقت مرز سیر شدن رو نمی‌فهمیدم؛ همیشه اشتها داشتم.

از دل همین فضا، جمله‌ی «چاقی من ارثیه» به دنیا اومد. این جمله یه هویت آماده بهم می‌داد: من آدم چاقی‌ام، از خانواده‌ی چاق، و قراره همین بمونم. ولی هویتی که از جمله‌های دیگران ساخته شده، با جمله‌های تازه هم قابل تغییره. وقتی فهمیدم این جمله مال من نیست، اولین بار حس کردم می‌تونم کنارش بذارم.

اگه تو هم جمله‌ای داری که سال‌هاست درباره‌ی خودت تکرار می‌کنی، از خودت بپرس: «این رو اولین بار از کی شنیدم؟» خیلی وقت‌ها جوابش نشون می‌ده که اون جمله یه حقیقت نیست؛ یه عادت ذهنیه که از یه نفر دیگه به ما رسیده.

✨ شروع از کوچیک‌ترین جرقه

رهایی از تسلیم، از کارهای بزرگ شروع نمی‌شه. لازم نیست از فردا صبح پنج کیلومتر راه بری یا همه‌ی شیرینی‌ها رو حذف کنی؛ این‌ها خودشون می‌تونن یه شکست تازه بسازن. کافیه امروز فقط چند دقیقه به متناسب شدنت فکر کنی.

همین فکر کردن‌های ساده و تکراری، کم‌کم تصمیم‌های تازه می‌سازن و تصمیم‌های تازه، رفتارهای روزمره رو عوض می‌کنن. اگه می‌خوای این مسیر رو قدم‌به‌قدم و با همراهی شروع کنی، دوره‌ی ورود به سرزمین لاغرها برای همین ساخته شده.

تسلیم شدن پایان مسیر نیست. شاید تو هنوز اصلاً شروع نکردی؛ چون هنوز راهی رو نرفتی که از ذهن شروع بشه.

✍️ تمرین: تصویر خود متناسبت

همون‌قدر که دست به غذا بودن ما رو چاق می‌کنه، دست به قلم بودن ما رو لاغر می‌کنه. یه برگه بردار، چشم‌هات رو ببند و تصور کن به اندام دلخواهت رسیدی. حالا بنویس:

  1. وقتی به آینه نگاه می‌کنی، چه حسی داری؟
  2. چی می‌پوشی و کجا می‌ری؟
  3. چطور راه می‌ری و چه حسی توی بدنت هست؟
  4. از همه مهم‌تر: به خودت چی می‌گی؟
  5. یه جمله‌ی تسلیم که زیاد تکرار می‌کنی رو بنویس و جلوش یه جواب بنویس، مثل «دارم لاغر شدن رو یاد می‌گیرم».

📝 برام بنویس

تا حالا شده در برابر چاقی تسلیم بشی؟ جمله‌ای که اون موقع به خودت می‌گفتی چی بود؟ توی قسمت نظرات برام بنویس.


اگه تمرین رو انجام دادی، چند جمله از تصویر خود متناسبت رو هم بنویس. شاید به یه نفر دیگه کمک کنه.

منتظر کامنت‌های شما هستیم! 💬👇

همراه همشگی شما: رضا عطارروشن

تسلیم شدن در برابر چاقی یعنی چی؟

یعنی بعد از چند بار تلاش ناموفق، باور کنی که دیگه هیچ راهی برای تغییر نیست و چاقی بخشی از هویتته. این باور از ذهن شروع می‌شه، نه از بدن.

چرا بعد از چند بار رژیم ناامید می‌شیم؟

چون هر شکست یه سند تازه به پرونده‌ی «من نمی‌تونم» اضافه می‌کنه. رژیم رفتار رو موقتاً تغییر می‌ده، ولی ذهن همون می‌مونه و وزن برمی‌گرده.

چطور از حالت تسلیم بیرون بیام؟

با یه جرقه‌ی کوچیک: اجازه بده چند دقیقه در روز به خود متناسبت فکر کنی، بدون فکر کردن به روش. و مسئولیت انتخاب‌هات رو بدون سرزنش بپذیر.

اگه دوباره لغزش داشته باشم یعنی تسلیم شدم؟

نه. لغزش بخشی از مسیره. تسلیم یعنی رها کردن؛ لغزش یعنی فرصتی برای بهتر کردن تمرین.

افزودن به علاقه‌مندی‌هادریافت اعلان دیدگاه جدید
با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.31 از 26 رای

https://tanasobefekri.net/?p=7422
13 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار مریم نیکروان
      ۱۴۰۴/۰۴/۲۶ ۰۰:۰۰
      مدت عضویت: 821 روز
      امتیاز کاربر: 29905 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      محتوای دیدگاه: 310 کلمه

      سلام چاقی عددترازونیست چاقی ماتوبشقاب نبوده چاقی ماازذهن شروع شده همیشه یجورعادت شده براما تابیکاریم تاعصبی هستیم وتنهاییم وخوشحالیم بخوریم خوردن براماشده بوداهرم لذت حتی زمانی گرسنه نبودیم بازرفتیم سراغ خوردکی ها باهرچایی بایدیه چیزشیرین خورده میشد بعدش میگفتیم خوب ورزش میکنم میسوزونم ازبی حوصلگی انجام نمیدادیم یجوربهانه جورمیکردیم همیشه دربرابرچاقی تسلیم بودیم وتلاش میکردیم با رژیم ورزش بخوایم چاقی رو یجورپوشش بدیم اونم موقت بودزود رهامیکردیم نمیتونستیم ازخوراکی هاوغذاها بگدریم هردفعه توایینه نگاه میکردیم میگفتیم چرامن باگرفتن رزیمهای متعدد بازچاقم دنبال لباس گشادبودم تاایرادموپنهان کنم رزیم ورزش رومیگفتم جوابمن روننیده براافرادی هست که اراده دارن من نمیتونم اینم یجورتسلیم دربرابرچاقی روترازومیرفتیم عددبالابودچقدرناامیدمیشدیم پایین بودعددمیگفتیم بخوریم وزن کم شده اگرمقدارغذاکه وزن کرده بودیم کم وزیادمیشد حال مابدمیشد نجواهایی به مامیگفت توبی اراده ایی بابا نمیتونی جلوشکمتوبگیری اینم یجورتسلیم دربرابرچاقی بود افرادمتناسب رومیدیدیم چقدرحسرت میخوردیم کاش ماهم جای اونابودیم ولی همه این حرفها یجورتوهم بوده ازبس بماگفته بودن چاقی ارثیه بعدباید کم بخوریدبیشترورزش کنیدانگاربراذهن ما تعریف شده بود ولی علت زودرهاکردن رژیم رونمیدونستیم ذهن چاق بدن چاق میسازه ذهن انسان تصویری هست قبل اینکه جسم چاق بشه ما طبق حرفها اونودرمغزذخیره کرده بودیم دست بسمت خوراکی هامیره چندتابرداشته میشه همش فرمان مغزیه دهن ناخوداگاه اصلا بارژیم هیچ هم ترازی نداره باهاش یجورایی مخالفه چون حالت تنبیه داره ولی وقتی فهمیدیم بایدذهن مادرست بشه نه جسم اونم بااموزش ها وحل تمرین مثال زدن های زیاداجراتکنیک تا فرمول قدیمی بره کنارفرمول جدید جایگزین بشه وقتی ذهن من باجسم من همسو شد لاغری اتفاق میفته دیگه ماتسلیم چاقی نمیشیم رژیم ورزش براهمیشه میره کنار وماموفق میدان میشیم اعتمادبنفس بالارفته وحس وحال خوب ارامش داریم دیگه به سروصدای مغزتوجهی نداریم دیگه اینجاحدف نون وبرنج نداریم رفتن روتردمیل نداریم همچی طبق نیارخورده میشه  ترس میره کنار لباس دلخواه پوشیده نیشه توجمع ها میریم دیگع استرس حرف اطرافیان نداریم چونکه ذهن متتاسل داریم ویک استاد بسیارارزشمند کلی برامازحمت کشیدن باگذاشتن مطالب باارزش انشالله هرجاهستن تنشون سالم باشه 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار مریم نیکروان
      ۱۴۰۴/۰۴/۲۵ ۰۲:۳۲
      مدت عضویت: 821 روز
      امتیاز کاربر: 29905 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      محتوای دیدگاه: 192 کلمه

      سلام مادرگذشته چقدردربرابرچاقی تسلیم شدیم وهرباررژیم گرفتیم شکست خوردیم وگفتیم مانمیتونیم لاغربشیم لاغری براکسای دیگست وچقدرتوذهن بچاقی فکرکردیم چقدربه افکارهایی میومدتوذهن بهادادیم  وهمیشه دربرابرخوردن تسلیم بودیم چه موقع شادی چه موقع غم بخوردن پناه میبردیم غذارویجورمسکن میدونستیم تاجلوایینه میرفتیم نگاه مامیفتادبه اندام ما چقدرناراحت میشدیم وچقدرلباس هایی تنمون میکردیم گشادبوداندام مارونشون نده فکرمیکردیم باحدف نون وبرنج وقندوشکرلاغرمیشیم ولی ایناهمش اشتباه بوده رزیم رورهامیکردیم نمیدونستیم این دهن ناخداهست که رژیم براش حالت تنبیه داره چاقی فقط عددترازونیست بایدذهن متناسب بشه ویادبگیره چجوری عمل کنه ماباافکارچاق شدیم نه باخوردن وقتی یک لقگه غذاخورده میشدفوری نگرش میومدسراغ ماچاق میشی درواقع یجورایی به مغز اطلاعات میداد رژیم روجسم کارمیکردولی روش ذهنی رو احساسات کارمیکنه تصویرسازی ذهنی یجورجسم متناسب برابدن سالم میسازه اگرتصورچاقی داشته باشیم همونوتداعی میکنه کاردهن خلق عادت هاست درگذشته طبق گفته هاتصورمیکردیم چاقی ماارثیه ولی درروش ذهنی یادگرفتیم اینجورنیست تسلیم دربرابرچاقی روگداشتیم کنارحرکت بسمت متناسب شدن روانتخاب کردیم ومن متناسب میشم بدون شک قبلا میگفتن برالاغری بایدسختی کشیدگرسنگی کشید تابدن نره توفازقحعطی ازچربی هات بکنه درروش ذهنی اصلا همچین چیزی نیست جوری چربیها اب میشن مامتوجه نمیشیم براذهن ناخوداگاه حالت تشویق روداره روش ذهنی بخوردن ونخوردن هاتوجه نمیکنیم مهم یادگیری زبان لاغری هست  

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار مریم نیکروان
      ۱۴۰۴/۰۳/۰۱ ۲۳:۰۹
      مدت عضویت: 821 روز
      امتیاز کاربر: 29905 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      محتوای دیدگاه: 344 کلمه

      سلام یکی ازمهمترین مشکل افرادچاق تسلیم دربرابر چاقی وپذیرفتنش که ما دیگه چاقیم ولاغرنمیشیم چاقی ماارثیه رژیم ورزش وباشگاه وهزاران راه رورفتیم ولی نتونستیم موفق بشیم موقع رژیم چقدرگرسنگی رو تحمل کردیم چون بماگفته بودن رژیم یعنی گرسنگی کشیدن تا بدن واردفازقحعطی بشه وازچربی هات برداره میوه هم دواحد وشیرینی حذف میگفتن اگرمیخوای لاغرشی کلا قندوشکرحذف کن برنج ونون کم بخور همیشه ترس ازخوردن داشتیم وهیچ لذتی نمیبردیم توایینه خودمونونگاه میکردیم حالمون بدترمیشد لباس دلخواه نمیتونستیم تنمون کنیم دنبال لباس گشاد بودیم هربارروترازومیرفتیم عددرومیدیدیم حالمون بدمیشد وما قبول کرده بودیم که چاقی ماارثیه وکم تحرکیم وسوخت وسازبدن پایینه بابا سوخت وساز بدنمون پایینه نمیشه همیناسال ها تومغزما ذخیره شده بودهمین نگرش باعث میشدمانتونیم لاغربشیم اگرم رژیم میگرفتیم برنامه رواجرا نمیکردیم تااخر این دفعه ذهن ناخوداگاه واردعمل میشد ونمیزاشت ماادامه بدیم چون براش سخت بودحالت تنبیه داشت یعنی تسلیم دربرابر چاقی ما ازجمع ها فراری بودیم اگرم کسی مارونگاه میکردمیگفتیم بچاقی نگاه میکنه یادرموردم داره حرف میزنه ازخوردن ها ترس داشتیم باهریه لقمه میزاشتیم تودهان نگرش چاقی شروع میشد حالمون ازخوردنه بدمیشد فست فودها رودشمن بدن میدونستیم ازشیرینی ترس داشتیم وقتی نگاه به فردمتناسب میکردیم میگفتیم خوشبحالشون راحت همچی میخورن متناسبن هیچ نگرش چاقی ندارن مغز انسان تصویریه همیشه درموردچاقی حرف زده شده توذهن ما دخیره بوده ولی میشه ذهن چاق روبه ذهن متناسب تبدیل کرد ماوقتی لاغری باذهن رو شروع کردیم طبق اموزش ها ذهن چاق مایادگرفته تمام ذخیره ها اشتباه بوده ماباذهن میتونیم به یک اندام  متناسب تبدیل کرد وقتی ذهن شروع میکنه به اموزش یادمیگیره چاقی ازافکارشروع میشه نه خوردن فکربایددرست بشه همچی خورده میشه بدون ترس بدون نگرش نه ورزش هست نه سختی چجوری متناسب میشیم اصلا متوجه نشدیم اب شدن چربی ها رو لاغری باذهن با ناخوداگاه ما تناسب داره وبراش یجورحالت تشویق داره وقتی افکارورفتارهماهنگ شدلاغری اغازمیشه ومادراین روش راحت لباس دلخواه میپوشیم همچی میخوریم تومهمانی ها ترس نداریم هیچ نگرش منفی هم نداریم یادمیگیریم نه درموردچاقی صحبت کنیم نه بهش فکرکنیم وتوذهن میایم تصویرسازی انجام میدیم بااون اندوم دلخواه که مدنظرماهست اخباروافکارمنفی رودنبال نمیکنیم فقط به هدف اونم لاغری باذهن هست رودنبال میکنیم ولاغری رودرذهن کوچیک واسان میکنیم 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
از دکمه‌های گوشی صدا رو تنظیم کنید