سالهای زیادی از عمرم به امید اینکه اوضاع خانواده، شهر، کشور و جهان تغییر کند تا شاید بتوانم زندگی بهتری داشته باشم سپری کردم اما هیچ اتفاقی رخ نداد.
زمانی که اهمیت تغییر را درک کردم متوجه شدم برای تغییر شرایط زندگی نیاز به تغییر و تحول در دنیای اطراف من نیست و فقط باید من تغییر کنم، این نگرش باعث دگرگونی دنیای من شد.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.64 از 66 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
و خدایی که دز این نزدیکیست.
بارها از شنیدن خدایی که مدام در حال چک کردن و مراقبت کردن از یندگانشه شنیدم و ازش ترس داشتم و یجورایی دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم.خدایی که بهم ازش حرف زده بودن،خدای مهربانی بود که به موقعش و به وقتش خون به دلم میکرد،خدایی که ازش شنیده بودم خدایی بود که نمیزنه چشم بنده ش رو کور کنه،میزنه چشم بچه و یا پدر و مادرش و یا عزیزترین کس بنده ش رو کور میکنه،الان فکر میکنم چرا خدا رو اینجوری معرفی کردن؟؟چرا همش واهمه و ترس برامون ساختن،چرا نگفتن خدایی که منو به وجود آورده،منو پاک افریده،این منم که ذات پاکم رو با حرفهای غلط و اشتباه تیره و سیاه میکنم،چرا نگفتن خدا مدام در حال شنیدن خواسته هاست،ن اینکه بشنوه و اگر صلاح بود بهت میده،هنوزم گاهی میشنوم که اطرافیانم بهم میگن اگه بچه نداری،شاید به صلاحت نبوده،شاید اگر بچه دار بشی هزار تا اتفاق بد ب۸رات بیفته ولی کسی به من یاد نداد که تو خودت نخواستی،تو خودت مدام در شک و تردید بجه دار شدن بودی،خودت تصمیم محکم نگرفتی که خدا بهم بچه بده،ولی به لطف همون خدا من یاد گرفتم که با خدا صحبت کنم،با خدا ارتباط بگیرم،از خدا بخوام که خواسته هامو اجابت کنه،من با خدای درونم ارتباط خولی دارم،گاهی فراموشش میکنم ولی لون هرگز منو رها نمیکنم.قبلا توی دعاهایی که میخوندم،گفته میشد که خدایا ازت میخوام،منو به حال خودم رها نکنی،چقدر ساده بودم،مگه میشه خدا بنده شو به حال خودش واگذار کنه،بابا این اصل قانونه و ما چه بخوایم چه نخوایم ارتباط با خدا رو داریم و هیچ چیزی نمیتونه این راه ارتباطی رو پاره کنه،حالا یکی با خدا ارتباط داره و ازش راه اختلاس و دزدی کردنو میخواد و خدا هم بهش کمک میکنه، یکی هم راه نیکی رو میخواد و خدا هم بهترین راه رو بهش نشون میده.بله دوستان و استاد عزیز،من به خدایی ایمان دارم که با چشم قابل رویت نیست ولی توی قلبم احساسش میکنم.خدایی رو قبول دارم که داره راه درست و حقیقی زندگیو بهم نشون میده.دو سال پیش روز اول ماه رمضون طبق عادت سالهای قبل توی محل کارم داشتم برنامه زندگی پس از زندگی رو میدیدم،یادمه که با قوانین داشتم آشنا میشدم و تلویزیون و شبکه های مجازیو اصلا دنبال نمیکردم ولی این ی دونه برنامه رو سفت و سخت پیگیر بودم،نمیدونم چرا ولی فکر میکردم باید این برنامه رو نگاه کنم و اون دنیا رو درک کنم و دنبال کار نیکو کردن باشم تا راه سعادت و بهشت رو راحت تر پیدا کنم،ی خورده ته دلم هم شک داشتم و میگفتم چرا باید خدا اینجوری بخواد بنده هاش رو عذاب بده و یا بهشت و جهنم چیه و هزار تا سوال دیگه توی ذهنم بود و خلاصه دو دل بودم،هیچوقت یادم نمیره،به خدا میگفتم خدایا نمیدونم کارم درسته یا نه ولی تو بگو چیکار کنم،توی محل کارم بودم و داشتم تکرار برنامه رو نگاه میکردم ،ی دفعه مدیرم بهم گفت،چرا داری این برنامه رو نگاه میکنی؟؟چرا خودتو درگیر حرفهایی میکنی که نمیدونی چقدرش درست هست و چقدرش غلط؟؟حرفهایی میشنوی که فقط داره روحیه ت رو خراب میکنه،داره روز و شب رو برات بهم میریزه،چی قراره یاد بگیری؟؟نمیدونم شایدم دارم اشتباه میکنم ولی انگار خدا با زبون همکارم بهم گفت پیگیر این حرفها نباش تا وقتی منو داری جای نگرانی و فکر کردن به این حرفها رو نباید داسته باشی،و بعد از اون روز دیگه پیگیر اون برنامه نشدم و اگر کسی رو ببینم که داره در موردش حرف میزنه به خودم میگم اهمیت نده اینا نجواهای شیطانه که میخواد تو رو دوباره برگردونه به روزهای پر از جهل و خرافات.روزهای اول بعد از این اتفاق ی کم تردید داشتم ولی به مرور زمان به خدایی که قابل دیدن نیست ولی احساسش میکنم رو بیشتر باهاش ارتباط گرفتم،حالم بهتر و بهتر شد،رابطه عاطفی بهتری با همسرم گرفتم.من کاملا معنی این جمله رو درک کردم که وقتی شما تغییر کنید،دنیای پیرامونتون تغییر میکنه.یادم اصلا نمیتونستم با کسی بحث کنم و سریع عصبانی میشدم و بهم میریختم ولی مدتهاست وقتی میخواد باهام بحث کنه و بهم حرف و منطق خودشو القا کنه خیلی ساده از بغلش میگذرم و به کارهای خودم میرسم.دیگه برام اهمیت نداره که دیگران چی میگن،برام بی ارزش شده حرفها و قضاوتهای دیگران.اینها به خاطر اینه که من تقاضا کردم در درجه اول آرامش داشته باشم و این آرامشه درون من در حال قلیان کردنه و روز به روز دارم بهتر و بهتر عمل میکنم.من وقتی تغییر نگرش پیدا کردم که مثلا فلانی داره فلان حرفو میزنه یا فلان کارو انجام میده و من در جواب به خودم میگفتم به من چه،چرا من باید درگیر زندگی و اتفاقات آدمهای اطرافم باشم؟؟چرا من باید غصه دیگرانو بخورم؟؟هرچه کنی به خود کنی،گر همه نیک و بد کنی.من به خودم برسم و افکارمو نگرشمو خوب کنم جز خیر و خوبی به من چیزی نمیرسه.چند روز پیش شنیدم ی بنده خدایی نامزدش که چند سال باهام بودن و روزهای خیلی خوبی رو با هم گذروندن،بهش خیانت کرده اولش داشتم ناراحت میشدم ولی به خودم گفتم اون خانم خودش شاید به این اتفاق دامن زده،این مسئله به من مربوط نمیشه،بهش زنگ زدم ولی دیدم خودش حرفی نزد پس من چرا باید سوال کنم؟؟چرا من باید خودمو درگیر حرفهایی که به من مربوط نمیشه بکنم و خودمم توی این حلقه ی معیوب بیفتم؟؟پس رهاش کردم و گفتم به من مربوط نیست،من باید مراقب خودم باشم. و بعدش به آرامش خودم فکر کردمو همه چیزو رها کردم.وقتی حرف از تغییر نگرش میشه یعنی همین،شاید اگه دو سه سال پیش این حرفو میشنیدم،خیلی درگیر میشدم و مدام بهش فکر میکردم و مدام دنبال مقصر و حرفهای صدتا ی غاز میشدم.ولی خداروشکر دیگه تلاش میکنم که به اتفاقات خوبی که اطرافم میفته فکر کنم.خودمو درگیر مسائل کاری خودم که برام حس خوب داره میکنم.شبها که میرم خونه استراحت میکنم و غذایی رو آماده میکنم که لذت ببریم از خوردنش ک بعد هم شبها قبل از رسیدن به تختخواب خیلی راحت به خواب عمیق فرو میرم،همه میگن از خستگی این خواب عمیق ولی خودم عمیقا اعتقاد دارم که از آرامش داشتنه که خیلی اسوده،خواب با کیفیتی دارم.الهی شکر.
یا حق
نشان های دریافت شده
و خدایی که در این نزدیکیست.
نوشتن مهم ترین عامل برای تمرکز کردن بر روی خواسته هاست.این نوشتنه که خواسته ها رو به واقعیت تبدیل میکنه.ایمان دارم به انجام این کار.بارها و بارها با نوشتن تونستم تمرکز عالی داشته باشم به همه چیز از جمله اینکه چه خواسته ای رو دقیقا داشته باشم با جزئیات یا اینکه خواسته ی من چه احساسی بهم میده و … از مزایای نوشتن داشتن آرامش در مسیر رسیدن به خواسته هاست.هر زمانی که فکرم درگیر میشه،حس و حالم بد میشه تلاش میکنم که ی جا چند تا جمله هم شده بنویسم تا بتونم به حس و حال خوب برگردم.بیخود نیست که خداوند قسم خورده به نوشتن.معجزه ها میشه دید .من خودم وقتی که شروع میکنم به نوشتن گاهی از خود بیخود میشم،صدای اطرافم نمیشنوم و این خودکارم روی کاغذ برای خودش سر میخوره و میره و من سرمو میارم بالا و میبینم که چقدر حالم خوشه چه لبخند بزرگی روی صورتم هست و خیلی خوشحالم.چون من با نیروی درونم ارتباط عالی گرفتم چون من با قدرتی که نمیبینم ولی از وجودش آگاه هستم ، باهاش دارم کیف میکنم،این نیرو همان خداونده که به من میگه چی میخوای،چطوری میخوای،کجا میخوای،و در پاسخم همیشه اول از هر چیزی بهم آرامش میده و بهم میگه نترس،نگران نباش من کنارتم.من تورو ترک نمیکنم،من تورو رها نمیکنم.ی خواسته ای دارم که سالهاست دارم بهش فکر میکنم برای رسیدن بهش چند ماه پیش بهم ایده داده شد ک فلان تمرینو انجام بده منم شروع کردم ولی به نظرم چون دو تا خواسته رو با هم داشتم تمرکز میکردم احساس کردم نمیتونم به اون الویت داره برسم پس تمرین رو رها کردم،دیشب بر حسب عادت داشتم توی سایت برای خودم میچرخیدم و گفتم خدایا کدوم تمرینو یا فایلو انجام بدم که بتونم خواسته ی مهم تر خودمو بهش فضا بدم برای رسیدن.ی دفعه یاد تمرین عالی که استاد قبلا یاد داده بودن افتادم،رفتم توی گوگل ی سرچ کردم در رابطه باهاش و بعد از چند دقیقه و خوندن کامنت ها متوجه شدم که من بیخودی اینجا نیومدم.من چراهای زیادی توی ذهنم داشتم از جمله اینکه چرا من چند ساله نتونستم به خواسته م برسم و ی جمله از ی خانم منو زیر و رو کرد،اونم این بود چون تو برای دریافت خواسته ت سالهاست روی پله ی اول ایستادی،تلاش نکردی یا ترسیدی یا هر چیز دیگه که بری پله دوم.گفتم خدایا چ کنم،چیکار کنم تا برم پله دوم من که سالهاست دارم این خواسته مو بهت عرضه میکنم و اونم در جواب بهم گفت تمرین استاد عطار روشن رو انجام بده.استارتش رو زدم و به امید خدا امروز هم انجامش دادم.میخوام در طول انجام تمرینم شوق و ذوقم رو بالا ببرم،نمیدونم چطور حسم رو عالی و عالیتر تر نگه دارم،من این چراها و چطوره رو میسپارم دست خداوندی که من لمسش نمیکنم،نمیبینم ولی ایمان دارم که وجود داره و از رگ گردن ب من نزدیکتره.خدایا ازت ممنونم که به این سایت و به انجام این تمرینها هدایت شدم.قبل از استارت انجام فایلهای صد گام و چله تغییر زندگی خیلی سردر گم بودم ولی الان راه رو میدونم،الان دارم توی مسیر آهسته و پیوسته ادامه میدم نمیدونم کی و چطور اتفاقات دلخواهم قراره برام بیفته ولی من امروز یار گرفتم که نگرشمو نسبت به خدا تغییر بدم و از دستان او خواسته هامو دریافت کنم.ممنونم استاد برای این حرفهای شیرین و دلچسب. خدایا شکرت
یاحق