خیلیها بعد از کلی رژیم و ورزش و برگشتن به نقطهی اول، با خودشون میگن: «دیگه کاریش نمیشه کرد، سرنوشتم چاقیه!» 😞
واقعاً قراره تا آخر عمرت توی سرنوشتی زندگی کنی که خودت ننوشتی؟!
🌱 تصور کن یه دفتر سفید جلومونه و یه قلم طلایی توی دستته… میتونی همون اولش بنویسی: “من سرنوشتم رو از نو مینویسم؛ سرنوشتی با سبکبال بودن، اندام متناسب و آرامش درونی.” ✨
شاید چاقی سرنوشت مادرت یا خالهت بوده… اما لزومی نداره سرنوشت تو هم همون باشه. تو میتونی نویسندهی جدید سرنوشت خودت باشی. 🖋️💫
بیایید با هم یاد بگیریم چطور تغییر سرنوشت چاقی با ذهن ممکنه…
سرنوشت چیست
سالهای زیادی از زندگیم با یه سوال بزرگ سپری شد: واقعاً کی سرنوشت منو نوشته؟ 🤔
از بچگی، از معلمها و بزرگترها شنیده بودم که خداوند سرنوشت هر آدمی رو مینویسه و هر چی که خدا بخواد همون میشه.

اما نکته عجیب اینجاست… با اینکه همیشه از خدا میخواستم که سرنوشتم بد نباشه، هیچوقت ازش نخواستم اتفاقات خوب برام بنویسه! 😳
تمرکزم فقط این بود که منو ببخشه، منو عذاب نده، نکشه… نه اینکه بهم شادی بده، نعمت بده، موفقیت بده. این یعنی من سرنوشت رو فقط یهجور محافظت از بلا میدیدم، نه خلق کردن آیندهای روشن! 🚫🌈
این نگرش باعث شده بود که اصلاً به تغییر سرنوشت چاقی فکر نکنم. برام تغییر سرنوشت یه چیز غیرممکن بود؛ چون تو ذهنم نوشته بودن که همهچی از قبل تعیین شده.
اما حالا، وقتی به عقب نگاه میکنم، میفهمم چقدر اون طرز فکر محدودکننده بوده. 😌
امروز میدونم که تغییر سرنوشت چاقی یعنی خودت دست به قلم بشی و اونچیزی رو که میخوای، آگاهانه بنویسی. نه با ترس و التماس، بلکه با ایمان، با آگاهی، با تصمیمگیریهای درست و فکرهای قدرتمند. 🖋️💫

نگرش من درباره تغییر سرنوشت چاقی 🌱
از وقتی که وارد مسیر تناسب فکری شدم و کمکم با قدرت ذهن و قوانین نادیدنی ولی دقیق جهان هستی آشنا شدم، انگار پنجرهای جدید به روم باز شد… پنجرهای رو به آگاهی ✨
فهمیدم چیزی بهنام سرنوشت قطعی وجود نداره! اینکه یه جایی قبلاً برای من نوشته شده باشه که قراره چاق باشم، یا فقیر بمونم، یا زندگیم پر از تنش باشه، فقط یه تصور غلطه.
🌟 تغییر سرنوشت چاقی برای من یعنی درک اینکه آیندهم توی دستهای خودمه. نه در لوحی دور از دسترس، نه در دفتر تقدیر شبهای قدر، بلکه در افکار و رفتارهای روزانهام.
قبلاً فکر میکردم چاقی، سرنوشت منه. فکر میکردم خواست خداست که من این شکلی باشم و کاری ازم برنمیاد.
اما وقتی باورم رو تغییر دادم، سبک فکر کردنم رو عوض کردم، کمکم رفتارم هم فرق کرد و نتیجهاش چی شد؟ من تونستم سرنوشت لاغری رو برای خودم خلق کنم 💪😊
سالها تصور میکردم فقر، امتحان الهیه و باید تحملش کنم تا شاید یه روزی در بهشت راحت باشم. اما حالا میدونم تغییر سرنوشت مالی من از لحظهای شروع شد که طرز فکرم رو درباره پول و لیاقت خودم تغییر دادم.
امروز شرایط مالیم اصلاً قابل مقایسه با چند سال پیش نیست 💰🌟
در مورد ازدواجم هم همینطور بود…
باور داشتم زندگی مشترک سخت و پرتنش، قسمتمه. اما وقتی فهمیدم میتونم به جای جنگیدن با سرنوشت، شروع کنم به بازنویسیش ✍️
آرومآروم نگرشم نسبت به همسرم عوض شد، رفتارم بهتر شد، و به لطف خدا الان توی رابطهای هستم که پر از حس خوب و رشد دوطرفهست 💞
💡 امروز با تمام وجود باور دارم که هرکسی میتونه با آگاهی، تمرین و اراده، دست به تغییر سرنوشت چاقی خودش بزنه؛ چه در جسم، چه در پول، چه در روابط…
سرنوشت، یه مسیر مشخص نیست که ما فقط مجری اون باشیم… بلکه یه داستان بازه، که هر روز با فکرها و انتخابهامون داریم ادامش رو مینویسیم ✨🖋️
واقعیت من درباره تغییر سرنوشت ✨
برای من، تغییر سرنوشت چاقی فقط یک ایده یا شعار نیست… یه حقیقتیه که با پوست و استخونم لمسش کردم. بارها و بارها.
مثالهای زیادی توی زندگیم دارم که نشون میده چطور تونستم از دل محدودیتها، یه دنیای جدید برای خودم بسازم. نه با شانس، نه با معجزه… فقط با تغییر فکر و عملم ✨🧠
امروز با اطمینان میگم:
💡 خداوند هیچ سرنوشت قطعیای برای بندههاش ننوشته.
در عوض، قوانین دقیق و بینقصی رو توی جهان گذاشته که همه — با هر دین، فرهنگ، یا گذشتهای — بتونن با آگاهی و تغییر نگرش، سرنوشت خودشون رو بسازن.
من یاد گرفتم که زندگی طبق سرنوشتی که از بیرون برام نوشته شده، هیچ لذتی نداره.
اما وقتی خودم با دستای خودم سرنوشتم رو نوشتم — همونی که دلم میخواست — یه لذت عجیب وارد زندگیم شد. مثل حس نقاشی کشیدن روی بوم سفید زندگی 🎨
قبلاً فکر میکردم خوشبختی یعنی خونه، ماشین، پول… و چون باورم این بود که فقط بچههای خانوادههای پولدار به اینا میرسن، خودم رو از خوشبختی محروم میدونستم.
اما حالا با گوشت و پوست حس میکنم خوشبختی یعنی تو بتونی خواستههات رو خلق کنی… یعنی از اون چیزی که ساختی، لذت ببری. یعنی بتونی به خودت بگی: “این زندگی منه، و من ساختمش!” 💛

من ارثمو خودم نوشتم ✍️✨
بارها به مادرم میگفتم: «ارث من از بابام چاقیه، کچلیه، ضعف چشم و نداریه… ولی فلانی چی؟ ارثش لاغریه، خونهست، ماشین و رفاه!» 😞
اون موقع فکر میکردم سرنوشت با ارث و ژن و شانس گره خورده؛ و چون نمیتونستم اون ارث رو تغییر بدم، ته دلم یه احساس بیپناهی و بدبختی داشتم.
اما حالا با تمام وجودم باور دارم که من تونستم تغییر سرنوشت چاقی بدم.
💪 چاقی رو به لاغری تبدیل کردم، کوری ذهنی رو به بینایی روشن، و اون چیزهایی که هیچوقت از پدرم به ارث نرسیده بود — مثل امنیت مالی یا آرامش درونی — رو با دستای خودم ساختم و بهشون رسیدم.
🎯 امروز به جرئت میگم: سرنوشت باید از سر نوشته بشه. و هر انسانی می تونه برای تغییر سرنوشت چاقی خودش اقدام کنه.
یعنی اونی که بقیه برات نوشتن، حتی اونی که توی بچگی تو ذهنت کاشته شده، باید پاک بشه. بعدش خودت دست به قلم بشی و:
- ✍️ سرنوشت لاغریات رو بنویسی
- ✍️ سرنوشت مالیات رو خلق کنی
- ✍️ سرنوشت روابطت رو بازتعریف کنی
- ✍️ و حتی سرنوشت ارتباطت با خداوند رو دوباره بسازی
🕊️ خدا این آزادی رو بهمون داده…
ما آزادیم که با تغییر افکار و احساساتمون، سرنوشتی کاملاً جدید و دلخواه خلق کنیم — همونی که با تمام وجود میخوایم توش زندگی کنیم.
فقط یه نکته مهم هست:
🚫 وقت نوشتن سرنوشت جدید، به شرایط فعلیات نگاه نکن.
اگه فقط به وزن الان، حساب بانکی یا رابطهی پرتنشت نگاه کنی، احتمالاً انگیزهات خاموش میشه. باید با چشم دلت ببینی… ببینی که چی میخوای، نه اینکه چی هست.
✨ هر وقت به سرنوشت جدیدت فکر میکنی، با یقین کامل تصور کن که قراره همونو تجربه کنی. چون باور داشتن، نیمی از خلق کردنه.
لذت خلق کردن سرنوشتی که خودت نوشتی، با شکرگزاری برای سرنوشتی که دیگران برات نوشتن، واقعاً از زمین تا آسمونه ☁️💖
باور کن، تو هم میتونی از نو بنویسی… از نو زندگی کنی… و از نو بدرخشی 🌟
🌱 از تغییر افکار تا خلق سرنوشت
چرا «ورود به سرزمین لاغرها» بهترین راه است؟
🎯 هر کسی که بخواد واقعاً تغییر سرنوشت چاقی بده، به یه نقطه شروع نیاز داره؛ یه جایی که نهتنها راه رو نشونش بده، بلکه کنارش قدم به قدم حرکت کنه.
برای من، اون نقطهی شروع، آشنایی با دورهی ورود به سرزمین لاغرها بود. جایی که یاد گرفتم چطور با ذهنم کار کنم، چطور افکار اشتباهم رو بشناسم، چطور از چاقی ذهنی عبور کنم و به سمت لاغری پایدار حرکت کنم. 🧠🌱
✨ این دوره فقط درباره لاغری نیست، درباره بازنویسی سرنوشته.
یعنی از دل باورهای قدیمی، یه نسخهی جدید از خودت بسازی — هم از لحاظ جسمی، هم احساسی، هم مالی و هم رابطهای.
وقتی توی این مسیر قرار گرفتم، فهمیدم هیچکس قراره منو نجات نده… این خودمم که باید قدم بردارم، ولی خوشبختانه این مسیر تنها نیست.
دوره «ورود به سرزمین لاغرها» مثل یه چراغ توی تاریکی بود برام… و حالا که مسیر رو پیدا کردم، با قدرت بیشتری ادامه میدم تا تغییر سرنوشت چاقی ام رو همونطور که دلم میخواد، خلق کنم ✨🖋️
🧠 تمرین آموزشی
اگر واقعاً میخوای تغییر سرنوشت بدی، باید از افکار قدیمی دست بکشی و با تمرینهای ذهنی، دیدگاههات رو از نو بسازی. تمرینات این جلسه برای رهایی از باورهای محدودکنندهای طراحی شده که سالها به ما گفتن: “سرنوشت تغییر نمیکنه!” ولی حالا وقتشه که با آگاهی، آستین بالا بزنی و نشون بدی میشه ✨💪
✍️ سوالات تمرینی برای تغییر سرنوشت چاقی 📜
- نگرش فعلی شما درباره تغییر سرنوشت چاقی چیست؟ این آگاهی را از چه طریق به دست آوردهاید؟
- چه شرایطی را صرفاً بهخاطر اینکه “سرنوشتتان بوده” پذیرفتهاید؟
- آیا تا حالا شرایطی بوده که دیگران گفتند سرنوشتت همینه ولی شما نتیجهای متفاوت خلق کردهاید؟
- در مورد چاقی، چقدر فکر میکردید سرنوشت شما چاقیه؟
- دیدگاهتان درباره تغییر سرنوشت چاقی چیست؟ چطور سرنوشت لاغری را برای خود مینویسید؟
- بر اساس محتوای ویدیوی آموزشی، برای خودتان تمرینی طراحی کرده و در بخش نظرات بنویسید.
💬 وقت مشارکت شماست!
حالا نوبت شماست که دست به قلم بشی ✍️ نظرت رو درباره تغییر سرنوشت چاقی و تجربههات رو در بخش دیدگاهها بنویس. یادت باشه، با هر جملهای که مینویسی، داری قدمی به سمت سرنوشت دلخواهت برمیداری 🌟
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.33 از 87 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!



نشان های دریافت شده
سلام وقت بخیر
خوشحالم که به دوره تکرار مقدماتی اضافه شد ،به هر دوره ای اضافه بشه من خوشحال میشم چونکه تمام دوره هارو دارم🙃
ولع خاصی دارم برای شنیدن آگاهی ها ،خوندن نظرات دوستانم و نوشتن دارم
مادرم خانم مذهبی بود و شاهد رفتنش به مساجد و حسینیه ها بودم ،شنیده بودم که سرنوشت مارو شب های قدر مینویسن و میدیدم که همه گریه میکنن و ناراحتن ولی من از همون دوران کودکی به اون جنس صحبت ها و موارد، علاقه ای نداشتم ،پس هیچ کدوم از کارهاییکه مادرم انجام میداد برام جالب نبود،در کل دختر مذهبی نبودم و خواهران دیگه هم راه و روش مادرمو نپسندیدن ،برای من تعجب داشت که کل سرنوشت من در یک شب رقم بخوره اونم با گریه وزاری ،منم ذات شاد و بذله گویی داشتم و هیچ وقت تو هیچ مراسم گریه ای شرکت نکردم و نمیکنم
هر چند اون زمان ها نمیدونستم سرنوشت من چجوری ساخته میشه ولی مطمئن بودم اون راهی که در فرهنگم میگن نیست
از اونجاییکه آدم بلند پروازی بودم و دلم میخواست خوب وبا کیفیت زندگی کنم ،مدام سئوال هایی برام پیش میومد ،،که چرا من اینهمه در گودال مشکلاتم فرو میرم ؟ از ۱۰ سالگی علاقه شدیدی به کتاب خوندن داشتم ،بخاطر اعتمادبنفس پایینم وبرای جلب توجه در جمع ها دوست داشتم اطلاعات عمومی خودمو بالا ببرم که حرفی برای گفتن داشته باشم ،مثلا وقتی نوجوان بودم اطلاعات سینمایی مو بالا برده بودم،اطلاعات دارویی مو بالا برده بودم و میتونستم ساعتها یک جمع رو سرگرم کنم
با برخورد به تضادها بدنبال راه چاره میگشتم،یادمه یک بار خواهرمو برده بودم روانشناس ،دکتر از خواهرم پرسید تو از زندگی چی میخوایی ؟خواهرم یه مسئله عاطفیشو بیان کرد،دکتر از من پرسید تو چی میخوایی از زندگیت؟ یادمه گفتم من پول زیاد میخوام😁 همیشه دنبال زندگی بهتر بودم،بعد از مراجعه با افراد متخصص روانشناس ،به خودم گفتم خب چه بهتره که خودم برم تو این رشته مهارت بدست بیارم که مسائل خودمو حل کنم ،بعد از اون مرتب دنبال کتاب هایی بودم که کمک کننده زندگیم باشه ،اولین کتابی که خوندم ۴اثر از اسکاورلشین بود،جملات تاکیدی بود که هر روز تکرار میکردم بدون اینکه متوجهشون باشم ،درکی نداشتم فقط میدونستم من باید تغییر کنم،این زندگی مورد دلخواه من نیست،یه صدایی به من میگفت تو میتونی با کیفیت تر زندگی کنی و من بدنبال اون صداها با اساتید مختلف هدایت میشدم ،توی دهه ۸۰ که دنیای مجازی با اینهمه امکانات وجود نداشت
خلاصه من نپذیرفتم که زندگی همینه که هست،هرچند خیلی دیر متوجه شدم ولی حتما زمان تغییر من الان بوده
قبلا فکر میکردم سرنوشت منو خدا توی چاقی نوشته،در حال بد وناراحتی نوشته،در کمبود پول و روابط خوب نوشته که بر اثر زیاد شنیدن از الگوهام واطرافیانم در من شکل گرفته بود
در انتها من نپذیرفتم که محکوم به بد زندگی کردن هستم،این آموزش های مداومی که از ۲۰ سال پیش آرام آرام با خوندن ۱دونه کتاب شروع شد ،ودر طی این مدت گاهی فایلی گوش دادم،کلاسی شرکت کردم ،کتاب های متفاوتی خوندم ادامه داشت تا ۳سال پیش که با دوره های ذهنی آشنا شدم وتحولی در درون من شروع به جوانه زدن کرد و زندگی من آرام آرام رو به بهبودی رفت که یکی از نتایج عالیش آشنایی و بودن من در مدار این دوره های بینظیره که هر روز هزاران بار سپاسگذار خداوند میشم که منو از فکرها و ناراحتی های چاقی نجات داد ،دیگه اصلا تو جمع هاییکه صحبت از چاقی و عوارض و عمل و دمنوش میشه قرار نمیگیرم ،تو دلم ذوق میکنم ،حس میکنم جزء بنده های برتر خداوند هستم که در راه یادگیری این متد هستم😁
ما از ۱ تا ۷ سالگی برنامه ریزی شدیم و این ۷ سال رو بارها و بارها تکرار کردیم،اعمال ورفتار ما دقیقا همون آموزش هاییه که به ما آموختند و ما عمل کردیم،مثل زمانیکه سوار ماشینمون میشیم ولی راننده ماشینمون شخص دیگه ایه و ما در صندلی عقب ماشینمون خوابیم،اون راننده که همون برنامه ریزی های قدیمیه مارو هر جایی آموزش دیده میبره و ما همچنان در خواب مغناطیسی خود بسر میبریم،حالا از اون خواب بیدار شدیم و میخواییم رانندگی ماشینمونو به عهده بگیریم و خودمون آگاهانه نظارت و مدیریت داشته باشیم،یکی از نویسندگان روان تحیلیل گر که فکر کنم پروفسور یونگ باشه ،میگه نااگاهانه زیستن مثل نشستن در اتوبوسیه که راننده اون اتوبوس کله نداره وبدون سر داره رانندگی میکنه
استوری هاتونم عالیه استاد ممنونم ،مخصوصا که اول صبحه و فرکانسمونو بالا میبره ،باعث میشه تصمیمات هیجانی نگیریم و بتونیم روز بهتریو برای خودمون آگاهانه رقم بزنیم
منم خوشحالم که اوقاتم صرف این موضوعات میشه
نشان های دریافت شده
گام ۹۸
سلام استاد گرامی و دوستان همراه عزیز
سرنوشت را از سر بنویسید
معنی کلمه سرنوشت برای من یعنی مسیر زندگی که از قبل تعیین شده که سرنوشت بعضی از آدم هارو خداوند همینجوری به دلخواه خودش بد نوشته برای بعضی ها خوب نوشته ،اگر خوش شانس بوده باشی که خدا بهت رحم کرده و اگر بد شانس باشی ،تا آخر عمرت ،همین زندگیته ،یجورایی باید باهاش بسازی
ولی یه شانس دیگه ای خدا بهت داده ، که هر سال چند شب بری مسجد تا صبح گریه کنی ،قران روی سرت باشه ،اگر خداوند پذیرفت که سرنوشتت عوض میشه🙄 که البته من هیچ وقت این کارو انجام ندادم
پس من پذیرفتم که خدا با من خصومتی داشته که منو در گروه آدم های بدشانس قرار داده و هر اتفاقی برام میفتاد فکر میکردم این سرنوشت منه ،که چاق بودن رو هم یکی از بد شانسی های خودم میدونستم ، همیشه هم به خدا میگفتم ،آخه چرا کلکسیون بدی هارو به من دادی ؟ بنده ی دیگه ای پیدا نکردی ؟ و تمام اون لجبازی هارو از اعماق وجودم با خدا داشتم ،باور کرده بودم خدا ،دشمن منه
** سرنوشت به صورت سناریوی از قبل نوشته شده نیست که من مجبور به بازی کردنش باشم بلکه نتیجه افکار و رفتار من در هر روز زندگی کردنم است ** چقدر این 👉 جمله زندگی منو تغییر داد وقتی که فهمیدم این من هستم که زندگی خودمو میسازم با افکار و اعمال و احساساتم ، چجوری میسازم ؟ همین الان که دارم این مقاله رو میخونم و مینویسم در حال خلق ذهنیت های قویتر هستم که اون ذهنیت های قویتر در من باورهای محکمتری میسازن که این باورهای محکمتر از خودشون انرژی در من تولید میکنن و این انرژی ها در من احساسی بوجود میارن که این احساس منو در فرکانسی مشابه درونیاتم قرار میده ، حالا این نوشتن و کسب آگاهی چه احساسی در من تولید میکنه ؟ حس تناسب ،حس اینکه منهم میتونم لاغر باشم ، پس من در مسیر تناسب بیشتر قرار میگیرم ،چرا ؟ چون توجه من روی لاغر شدنه
قبلا که چاق بودم هم همین روالو انجام میدادم ولی در مسیر چاقی ،یعنی از صبح تا شب به چاقی فکر میکردم ،میترسیدم، همش تو چی بخورم ،چی نخورم بودم و اون افکار در انتها در من حس چاقی و ترسو قویتر میکرد و من در ارتعاش چاقی بیشتر قرار میگرفتم
و این قانون در تمام جنبه های زندگی قابل اجراست ،با تفکر و توجه به فقر ،فقر بیشتر وارد زندگی مون میشه ،با توجه به بیماری ،بیماری و درد و دردسرهای بیشتر
در تمام عمر گذشتم، هر زمان از مادرم دلیل اتفاقیو پرسیدم ، گفت قسمت و سرنوشتت این بوده ، هزاران بار به ما گفته بود که قسمت مادر و دختر شبیه همدیگه ست و من همیشه میترسیدم بخوام شبیه مادرم زندگی کنم 😱 نه اون زمانها و نه الان ،نمیتونم به روش زندگی کردن مادرم حتی فکر کنم و دقیقا مخالف مادرم هستم و من پذیرفته بودم که باید شبیه مادرم باشم
این تفکرات همراه من بود تا ۴ سال پیش که با قوانین جهان هستی آشنا شدم ،مطالبی رو یاد میگرفتم که دقیقا برعکس آموزشی بود که در کودکی دیده بودم ، وقتی اولین بار شنیدم که ما خالق زندگی خودمون هستیم ، نفهمیدم منظورش چیه ،اوایل فقط آگاهی هارو گوش میکردم ،نمیدونستم ذهنم بیشترشو دیلیت میکنه ، به مرور که موندم در محیط آموزش ،انگار جور دیگه ای متوجه میشدم ،هر دفعه کدی در ذهنم باز میشد و من به مدار دیگه ای از درک وارد میشدم ، انقدر برام اون اطلاعات جالب بود که فقط گوش میدادم و ادامه میدادم ،منیکه اونقدر منفی باف بودم و با خدا دشمن بودم ،اونقدر منعطف شده بودم و خودمو در اختیار آموزش قرار دادم
منهم ایام خاصی برام مهم نیست ، نمیدونم چه روزی چه خبره، مثلا امشب رفتیم بیرون ،دوستم گفت امشب محدودیت تردد نداریم ،گفتم چرا مگه چی شده ؟ گفت بخاطر رای دادن ،هیچ محدودیتی نیست ، 🙄 گفت نمیدونستی ،گفتم میدونستم انتخاباته ولی نمیدونستم چه روزیه 😄 یعنی من تا این حد دیس کانکتم 😁 کار و زندگی خودمو انجام میدم ، مثلا امروز جمعه است ،من مثل هر روز اول صبح در حین غذا پختن یک فایل آموزش ذهنی گوش کردم ، الان هم دارم مقاله میخونم و مینویسم ، ساعت ۴ تا ۶ یک کلاس آن لاین آموزش ذهنی دارم ،شب میریم بیرون ،رستورانی یه گردشی و شب مجدد ادامه تمریناتمو خواهم داشت و این روتین زندگی منه
منهم هر روز در دفترم مینویسم ( امروز روز منه ،امروز یک روز فوق العاده است )
دقیقا درسته ،ما وقتی سرنوشت از پیش تعیین شده خودمونو پذیرفتیم ولی دلمون میخواسته به آرزوهامون برسیم و نرسیدیم ، شرایط و جامعه و دیگران ، مقصر تمام نداشته های ما شدند
در مورد ازدواج هم شنیده های خوبی نداشتم ،مدام از مردها بد شنیدم ،مردها بداخلاقن ، پولدار بشن پرو میشن ، خیانت کارن وووو ، توجهم روی بدی های مردها و ازدواج بود ، انتظار داشتم هر چی مرد خوبه بیاد تو مسیر من
آگاهی بینهایته و انتهایی در اون نیست ،هر چقدر بیشتر به ذهن ،خوراک برسونیم ،ذهن آگاه تری خواهیم داشت و در مسیرهای پیشرفت و رشد بالاتری قرار خواهیم گرفت
انتظاراتی که از خودمون داریم ،نشان دهنده نوع تربیت ما بوده ،نتایح زندگیمون ،نشان دهنده درونیات ماست ، در چاقی هم همینطور ، ما مدام شنیدیم که ما ارثی چاق هستیم ، سرنوشت ما چاقی بوده ، ما ریشه ای بی پول هستیم ،ما ارثی فلان بیماری رو داریم ،ما شانس نداریم ازدواج خوبی داشته باشیم وووووو
و ما پذیرفتیم و باور کردیم که چاق باشیم و دقیقا هم چاقیو تجربه کردیم، هر زمان که بهمون گفتن چرا چاقتر شدی ،انداختیم گردن این و اون
سرنوشت ما که همون هایی بود که قبلا تجربه کردیم ، ما قبلا یاد گرفتیم برای داشتن خواسته هامون ،به هر ترفندی دست بزنیم ، دروغ بگیم ، نق بزنیم ،ادای قربانی و مظلوم هارو در بیاریم ، بی تعهد باشیم ووووو اگر سرنوشتمون مارو به جایگاه بالا رسونده بود که باید راضی میبودیم ،اگر هم در دوره ها هستیم یعنی در حال ساخت خود جدید با افکار جدید هستیم ،اینجا دیگه خبری از سرنوشت قبلی نیست ،هر چی هست خودمون هستیم و خلاقیت های جدید
وقتیکه استاد از اول صبح ،توجهشونو روی نوشتن قوانین و جملاته ،استوری ها میذارن ،در حال ارسال انرژی خوب اول به خودشون و بعد به جهان هستن، اون انرژی میچرخه و افرادی که استوری هارو میخونن ،پر میشن از اون حال خوب ،همینطور اون افراد هم اون انرژیو منتقل میکنن به اطرافیان خودشون و بعد از چند ساعت تعداد بیشماری ،حالشون خوب شده ،انرژی از بین نمیره بلکه از صورتی به صورت دیگه تبدیل میشه ،چه خوبه که خودمون به خودمون انرزی مثبت بدیم تا جهان اطرافمون هم لذت ببرن
در کل حالت که خوب باشه ،همه کارات براحتی انجام میشه ، خودبخود در مسیر های بهتری قرار میگیری ، موفقتر خواهی بود و زمان هاییکه حالمون خوب نبوده هم دیدیم که چجوری به بن بست میخوریم ،انگار زمین و زمان چوب لای چرخت میذارن که تو کارات پیشرفت نکنه ،اینهم اثرات انرژی خوب و بده
ممنون برای فایلهای بینظیر