0

جلسه سوم: قدرت تخیل لاغری

تصویر لاغری ذهنی ذهن ناخودآگاه قدرت تخیل
اندازه متن

🔙 اگه هنوز جلسه دوم: بارگزاری تصویر ذهنی رو نخوندی، پیشنهاد می‌کنم اول اونو کامل کنی.

🧠✨ تجسم لاغری با قدرت تخیل یعنی استفاده از یه موهبت خدایی که همیشه همراهمونه: تخیــل!

تصور کن شب‌ها قبل از خواب، چشمهات رو ببندی و خودتو با اندامی متناسب، سبک و رها ببینی… درست مثل یه رویا که توی بیداری هم ممکنه. 🌙💫

خدا این قدرت رو تو وجودت گذاشته، تا هر لحظه که بخوای بتونی ازش برای ساختن یه نسخه جدید از خودت استفاده کنی.

و حالا وقتشه از این هدیه الهی برای رسیدن به آرزوی تناسب اندامت استفاده کنی… 🕊️💖

🌌 قدرت تخیل؛ پلی به دنیای لاغری ذهنی

تا حالا شده شب، وقتی سرت رو روی بالش می‌ذاری و کم‌کم از دنیای واقعی جدا می‌شی، یه تصویر واضح از خودت توی اندامی متناسب و دلخواه ببینی؟ ✨

تو اون لحظه‌ای که به خواب عمیق فرو می‌ری، در واقع ذهنت داره وارد قلمروی ناخودآگاه می‌شه؛ جایی که همه‌چیز برنامه‌ریزی می‌شه. 📡🧠

همین لحظه‌ها، طلایی‌ترین زمان برای تجسم لاغری با قدرت تخیل هستن.

ذهن ناخودآگاهت فقط طبق برنامه‌ عمل می‌کنه؛ نه سؤال می‌پرسه، نه قضاوت می‌کنه، نه شک می‌کنه. هرچی رو که توی تخیلت باور کنی، همون رو دنبال می‌کنه… چه برای چاق شدن باشه، چه برای متناسب شدن! 🌀

⚖️ تو انتخاب می‌کنی؛ به نفع خودت یا به ضرر خودت؟

واقعیت اینه که سال‌هاست از قدرت تخیلت استفاده کردی، اما نه برای لاغری… برای چاق‌تر شدن!

هر بار که خودتو ناتوان تصور کردی، هر بار که گفتی «من همیشه چاق می‌مونم» یا «من از این هیکل خسته‌م»، تصویر ذهنی چاقی رو محکم‌تر کردی. 🧱

حالا وقتشه از همین قدرت برای ساختن یه تصویر تازه استفاده کنی:

📌 تصویری از یه بدن سالم، سبک، متناسب، پرانرژی!

اینجاست که تجسم لاغری با قدرت تخیل تبدیل می‌شه به یکی از قوی‌ترین ابزارهای تو برای تغییر واقعیت فیزیکی‌ت.

🔁 چرا فقط تلاش فیزیکی کافی نیست؟

شاید رژیم گرفتی، ورزش کردی، قرص خوردی…

اما تا وقتی تصویر چاقی توی ذهنت فعاله، هر کاری کنی به نتیجه نمی‌رسی. چون تخیل، خیلی قوی‌تر از اراده لحظه‌ایه.

همه اون شکست‌ها فقط به‌خاطر یه چیز بودن: تصویر ذهنی تغییر نکرده! 🖼️

هیچ رژیمی، تصویر ذهنی رو عوض نمی‌کنه. هیچ باشگاهی قدرت تخیل تو رو برنامه‌ریزی نمی‌کنه. این کار فقط از درون تو برمیاد!

🧳 تخیل؛ سفری بی‌مرز به سوی تناسب

انیشتین یه جمله معروف داره که می‌گه:

«علم محدوده… اما تخیل بی‌مرزه!» 🌍✨

و حالا این واقعیت برای تو هم صدق می‌کنه.

💡 شرایط بدنی الانت، فقط نتیجه‌ی تخیل‌های دیروزه.

و اگه الان تصمیم بگیری تصویر لاغری رو توی ذهنت جایگزین کنی، آینده‌ات همون شکلی خواهد شد.

🚀 از رؤیا تا واقعیت؛ فقط با استمرار

اگه اضافه وزن داری، اما همچنان با آموزش‌های لاغری ذهنی همراهی می‌کنی، یعنی تو در حال ساختن رؤیای تناسب خودتی.

و اگه از تجسم لاغری با قدرت تخیل به‌صورت مستمر استفاده کنی، بدن تو نمی‌تونه تغییر نکنه…

📈 تغییر حتمیه، چون تصویر ذهنی جدید داره دائماً بهش فرمان می‌ده!

توضیحات تجسم لاغری

فایل صوتی را با دقت گوش کنید.

👉 برای ادامه این مسیر، برو سراغ جلسه چهارم: برنامه ریزی منطق ذهنی برای لاغری.

🔒

ادامه این جلسه ویژه مشترکین است

برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاه‌ها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.

👥 تا امروز 270 نفر در این جلسه دیدگاه ثبت کرده‌اند

📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایل‌های صوتی کاملاً نامحدود است.

🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرین‌های عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاه‌های سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت می‌کنه

توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.49 از 111 رای

https://tanasobefekri.net/?p=45124

270 دیدگاه کاربران این جلسه منتظر خوانده شدن شماست

270 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار نشمیل قادری آذر
      ۱۴۰۳/۰۶/۳۰ ۱۰:۳۹
      مدت عضویت: 1697 روز
      امتیاز کاربر: 26055 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 855 کلمه

      به نام خدا 

      سلام

      دیشب وقتی خوابیدم لبخند اومد رو لبهام چون داشتم تو ذهنم به تصویر زیبای اندام متناسبم نگاه می کردم و حس خوب لذتبخشش رو احساس کردم ،خدایا شکرت .

      ۱ـ با خودم گفتم مطمئنی به این اندام زیبا میرسی ؟گفتم آره حتما ،چون من هر روز دارم لاغری رو یاد می گیرم مثل یه زبان جدید ، دارم آموزش می بینم ،آگاهی های مربوط به لاغری با ذهن داره هر روز در مغزم جای میگیره ، بیشتر و بیشتر میشن ،در مقابلش اون آگاهی ها و فرمولهای اشتباه و چاق کننده چون مرورش نمی کنم ازش استفاده نمی کنم ،کمرنگ و کمرنگ تر میشن ،دارن محو میشن .مثل اینه که در وجود من دو شخصیت باشه ، یه شخصیت چاق که سالها بوده با افکار اشتباه و یه شخصیت جدید ، متناسب ، جذاب ، زیبا ، سبک ، سالم ، سرحال ، باکلاس ، خوش بین ،مثبت اندیش ، با عزت نفس ، با اعتماد بنفس ، باارزش ، با لیاقت و همه چیز تمام و در حال رشد .هنوز اون قدرت واقعی رو کسب نکرده کم کم داره قدرتمند میشه در مقابل شخصیت قبلی ،توانمند میشه و یواش یواش حرف حرف شخصیت متناسبم خواهد بود .من دارم با عشق بهش رسیدگی می کنم ، تشویقش میکنم ، بهش توجه می کنم ، تا ذهن ناخوداگاهم متوجه این تمرکز و توجه من بشه و گسترشش بده و شخصیت متناسب من تصمیمات رو در تمام لحظات زندگیم بگیره برای هر کاری و این باعث میشه جسم من اون اندام ایده آل رو برای همیشه داشته باشه .

      ۲ـ الان که اون اندام کاملا متناسب رو‌ دارم ، چه حسی دارم ؟من در بهترین شرایط زندگیم هستم ، هیچ وقت اونقدر لحظات زیبا و دلنشینی نداشتم ، خدایا شکرت .وقتی خودم رو در آینه میبینم به خودم میگم آفرین ،واقعا جذاب و خوش اندام هستم و غرق در لذت و شادی میشم .خیلی خوبه که اعتماد بنفس اونقدر زیاد شده که شاد شاد شدم .لذت میبرم از اینکه کارهام رو خیلی راحت بدون درد در کمترین زمان انجام میدم .افکار منفی در ذهنم بسیار کم شده و افکار مثبت همیشه در ذهنم هست .کنترل ذهن پیدا کردم .

      ۳ـ بازخورد دیگران چگونه بود وقتی من رو دیدند ؟همسرم شوکه شد ، خیلی براش جالب بود که من با قدرت ذهن خودم تونستم به وزن ۶۵ کیلوگرم برسم ،گفت واقعا جذاب تر شدی ، خیلی این لاغری بهت میاد ،مبارکت باشه .مامانم وقتی من رو دید اشک شوق از چشمانش جاری شد و گفت خدایا شکرت به آرزوی دیرینه ام رسیدم ،  به سلامتی به تناسب اندام رسیدی ،گفت عزیزم خیلی زیباتر شدی .زینب دوست گفت تبریک میگم ،من به قدرت ذهن ایمان داشتم ، خوشحالم برات ، چقدر خوبه که این همه سایز و وزن کم کردی .

      ✓✓✓وقتی وارد خونه ی مامانم شدم ، خانوادمون همه نشستن بودند ، با تعجب به من نگاه کردند و خیلی براشون جالب بود وقتی اندام زیبای من رو دیدن با اون کت سفید و شلوار آبی روشن ،گفتن آفرین چیکار کردی با خودت  به ما هم بگو ،منم لبخند اومد روی لبهام و با خوشحالی رفتم پیششون ، شروع کردیم به بازی کردن ، هیچ وقت اونقدر از دورهمی لذت نبرده بودم ، اصلا توانی که داشتم بخاطر این وزن ایده آلم بود ، لباسهام اذیت نمی کرد ، نشست و برخواستم مثل آب خوردن راحت بود و کلا یه آدم دیگه ای شدم . 

      خوشحالم به خودم می بالم بخاطر این اندام ایده آلم ،(جالبه خودش مثل شعر شد : )

      رفتم سفره رو چیدم و با خیال کاملا راحت ، بدون ترس و استرس از غذا با آرامش به اندازه ی نیازم خوردم .بعد با همسرم رفتیم به مغازه ای که تازه شلوار جدید با پیرهن های خوشکل آورده بود ،رفتم اتاق پرو شلوار رو که پوشیدم برعکس گذشته یه سایز بزرگ بود برام و با تعجب و خوشحالی از همسرم خواستم بهشون بگه که یه سایز کوچکتر بیارن ،آورد و پوشیدم ، با اون پیرهن آبی رنگ و جذاب ،عکسش رو گذاشتم رو پروفایلم ،شما هم میبینید ، که چقدر تغییر کردم و لباسها به تنم زیبا شدن .وقتی اومد بیرون  چشمم به اون دامن کوتاه و تاب نیمتنه افتاد و فوری بردم پرو کردم و همونجا بود که اشک از چشمانم جاری شد ، با خودم گفتم خدایا شکرت این منم ، تا این حد اندامم جذاب شده ، چقدر این دامن کوتاه و نیمتنه بهم میاد و لذت می‌بردم از دیدن خودم  در آینه اتاق پرو ، به همسرم گفتم خیلی بهم میاد ،اونم حساب کرد و رفتیم .تو راه خونه بودیم که دوستم رو از دور دیدم با ذوق و تعجب من رو نگاه می کرد ،رسید بهم گفت لامصب چیکار کردی با خودت ، خدا شاهده یه ۱۰ سالی جوانتر شدی  ،چقدر زیباتر شدی ، آفرین ،بگو ببینم …منم انگشتم رو کنار سرم گذاشتم گفتم همه ی راز و رمزهای لاغری اینجاست و بعد با خوشحالی خداحافظی کردیم .اومدیم خونه با دخترم بازی هایی انجام دادیم که اون دوست داره ،پر تحرک و خیلی لذت بردیم و بعدش سریع خونه رو جارو کردم و لذت بردم از این سرعت عملم.✓✓✓

      ✓خداوندا سپاسگذارم برای تمام نعمت هایی که بهم دادی✓

      ✓استاد بزرگوارم ممنونم برای این آموزشهای عالی و بی نظیرتون✓

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 40 از 8 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار نشمیل قادری آذر
      ۱۴۰۳/۰۶/۳۰ ۰۹:۰۲
      مدت عضویت: 1697 روز
      امتیاز کاربر: 26055 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 654 کلمه

      به نام خداوند بخشنده و مهربان 

      سلام استاد عزیز و دوستان هم مسیر

      یکی از تغییرات فوق العاده باارزشم که صبح وقتی بیدار شدم بهش فکر کردم می دونید چیه ؟

      اینکه من دو ماه هست نرفتم قنادی شیرینی بخرم !!!

      برای من خیلی تغییر جالب و باارزشی هست ،آخه این کار رو در هفته سه بار یا بیشتر انجام می دادم و در طول روز همش بهش فکر می کردم ،از نظرم بسیار بسیار چاق کننده بود و در به شدت انتظار چاقی ایجاد می کرد ،بعضی وقتها ۴۰ دقیقه با خودم کلنجار می رفتم که نرو بیخیال شو ،امروز شیرینی تازه نخوری چیزیت نمیشه ، باز نمی تونستم مغزم رو راضی کنم و می رفتم و بعدش کلی عذاب وجدان داشتم و ترس از چاقی .از همسرم خواهش کردم وقتی خودش میل به خوردن شیرینی داره ،من رو نفرسته برای خرید ،کاری که سالها من انجامش دادم و خودم از خریدش لذت می بردم ، همین باعث شده اون هم درخواست نکنه ،گفت در این دو ماه چند بار رفته تا دم مغازه و پشیمون شده نخریده، منم گفتم آفرین خیلی کار خوبی کردی ،( همسرم کاملا متناسب هست )در این مدت فقط یک بار خودش رفت شیرینی خرید ،اون هم نیم کیلو که خیلی کمتر از میزان خریدش در گذشته بود ،می خوام بگم این تغییرات من و اینکه مثل گذشته برای شیرینی ارزش قائل نیستم ، ذهنم درگیرش نیست ،همسرم هم تغییر کرده و خیلی براش مهم نیست .

      « خوشحالم و لذت می برم »

      چند شب پیش من و داداشم دوتایی رفتیم عیادت یکی از فامیلهامون که تازه عمل کرده بود ،من خواستم شیرینی بخرم ،اما داداشم گفت اگه نمی خوای پیاده نشو من میرم می گیرم  و من فقط پیشنهاد دادم از همون قنادی که خیلی با کیفیت و تازه ست بخریم و با اینکه دم در قنادی بودم ،نرفتم تو ، گفتم خوبه خودت برو ،می دونید چرا ؟چون استاد قبلا در یکی از فایل ها فرمودند که تا جایی که امکان داره از دیدن مواد غذایی که وسوسه تون می کنه بخورید ،خودداری کنید و منم به یادآوردم این جمله ی با ارزش رو و نرفتم داخل .خونه ی فامیلمون  که بودیم فقط یه دونه لقمه ای که کوچک بود با چاییم خوردم ، با اینکه زن داداشم اونجا بود و گفت بزار یه چایی دیگنبرات بریزم با شیرینی ها بخور تو چایی با شیرینی دوست داری ،گفتم نه مرسی ،کافیه ، میل ندارم و لذت نخوردن هنوزم در من هست و خوشحالم .

      {یکی از دوستانم گروهی تشکیل داده در تلگرام و مشغول کیک درست کردن هست و هر روز کارهاش رو میزاره ،قبلا نگاش میکردم اما الان خیلی وقته بازش نمی کنم و بسیار موثر بوده و میل به خوردن شیرینی در من بسیار کمتر شده .}

      تصمیمات من برای لاغر شدن خیلی در رفتار غذایی دخترم تاثیر گذاشته و سعی می کنم الکی مواد غذایی اضافه نخوره ،به همسرم گفتم قبلا پدر و مادر من نمی دونستن که چه کارها و حرف هایی باعث میشه بچه هاشون اضافه وزن پیدا کنند ، اما الان ما می‌دونیم ، پس دخترمون گناه داره  همینجوری خودمون باعث بشیم دچار اضافه وزن بشه .همسرم به پفک و چیپس علاقه داره ، (هر روز هم حتما نوشابه می خوره)گفتم میتونی چیپس و پفکت رو تنهایی و وقتی بخوری که دخترمون نبینه ، معمولا بعد شام می خوره که دخترم سیر شده و کامل شامش رو خورده ،پفک و چیپس هیچ ارزش غذایی نداره و ضرر داره ،الان چند شبه که نمیزاره ببینه و من خوشحالم که آگاه شدم و باید مواظب باشم چون داره وزن میگیره .

      ✓علت اصلی علاقه ی دخترم به خوردن شیرینیجات و تنقلات برخورد اشتباه من و همسرم در گذشته ست  ،حرص و ولع و هیجانی که برای بعضی چیزها داشتیم باعث شد اونم علاقه پیدا کنه ،من که تغییر کردم و رفتارم مثل افراد متناسب با رفتارغذایی صحیح شده ،قطعا دخترم هم تغییرات عالی خواهد داشت .✓

      [خدایا شکرت برای این همه تغییرات عالی که در من ایجاد شده ]

      « استاد گرامیم سپاسگذارم »

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 35 از 7 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار نشمیل قادری آذر
      ۱۴۰۳/۰۶/۲۵ ۱۰:۵۵
      مدت عضویت: 1697 روز
      امتیاز کاربر: 26055 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 396 کلمه

      به نام خدا 

      سلام 

      توضیحات مربوط به جلسه ی سوم

      باید برام یه چیز ساده و عادی باشه این تجسم .

      در هر صورت ما همیشه در حال فکر کردن و تجسم کردن  هستیم ، مثلا در مورد حرفی که کسی زده و …در واقع در حالت بیداری ناخوداگاه کار نمی کنه و افکار ما همشون از خوداگاه.

      کاری که بدون فکر کردن باشه ناخوداگاه انجام میشه ، مثل رانندگی کردن ، کسی که مدتهاست رانندگی میکنه اصلا بهش فکر نمیکنه و اتوماتیک دنده عوض میکنه ، در مواقع حساس ترمز میگیره و … 

      کسی که در طول روز افکاری اذیتش میکنه و شب هم موقع خواب به‌ همونها فکر میکنه ،باز هم صبح روز بعد دوباره مسائل زندگیش مربوط به همین چیزهاست چون شب روی ناخودآگاهش تاثیر گذاشته .

      ✓واقعا من خودم از وقتی کنترل افکار رو یادگرفتم ، انگار برای خیلی از افکار منفی و مسائل ناخوشایند دچار فراموشی میشم و این نوع فراموشی عالیه ، اینکه اهمیت ندی به حرف کسی که برات آزار دهنده ست و …رها کردن افکار منفی بهم کمک کرده که شب ها با آرامش بیشتری بخوابم و ناخوداگاهم که شب باز میشه افکار مثبت واردش میشه و روز بعد خودبخود خیلی از مسائل زندگیم حل میشه .✓

      خیلی ساده ست ،« پس باید شب ها چند دقیقه ی قبل خوابم رو به تناسب اندام فکر کنم »

      {چیکار کنم به تناسب اندام مورد نظرم برسم ؟عادت کنم به اون اندام ایده آل فکر کنم ، تجسمش کنم ،قبل به خواب رفتن وفقط باید ادامه ش بدم فقط باید ادامه ش بدم فقط باید ادامه ش بدم }

      مهم :به مرور تداومم در فکر کردن به لاغرشدن بیشتر میشه .

      ✓✓✓چقدر عالیه که آخرین فکر من در مورد تناسب اندام هست و عالیه که اولین فکری که وارد ناخوداگاهم میشه شب ها در مورد تناسب اندام است✓✓✓

      اینکه من هر شب تعداد افکار زیادی که در شب های گذشته داشتم رو ندارم و کمتر شدن ، خیلی خوبه .

      ( هر شب با فکر لاغری می خوابم و هر روز با فکر لاغری بیدار میشم )

      [ نکته ی بسیار بسیار بسیار مهم :ناخوداگاه شب ها اطلاعات رو میگیره و روزها انجامش میده .]

      ✓✓✓ من مطمئنم که وقتی این عادت رو در خودم تکرار کنم ، حتما تغییرات راحت دیده میشه ،تمایلات و ترغیبات به موادغذایی کم میشه ، افکار لاغری بیشتر و بیشتر میشه ، احساسم به جسمم عوض میشه،حس و حالم عوض میشه  و این عالیه ✓✓✓

      {خدایا شکرت}

      [ استاد گرامیم خسته نباشید ]

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 49 از 10 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار نشمیل قادری آذر
      ۱۴۰۳/۰۶/۲۴ ۲۳:۴۹
      مدت عضویت: 1697 روز
      امتیاز کاربر: 26055 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 857 کلمه

      به نام خالق یکتا

      سلام استاد عزیز و دوستان هم مسیر

      جلسه ی سوم از دوره ی ورود به ذهن ناخوداگاه :

      اول در مورد فایل✓ مدیتیشن ✓ می نویسم .

      بسیار بسیار لذت بخش بود و من خیلی احساس آرامش درونی داشتم ،از دیروز چند بار بهش گوش دادم و تجسم کردنم قوی تر شده .

      (استاد ببخشید سوال داشتم من دو تصویر انتخاب کرده بودم که اوایل تردید داشتم که کدوم رو انتخاب کنم چون یکیشون یکم لاغرتر بود … ،سوال اول : استاد من باید حتما یکیشون رو در ذهنم داشته باشم ؟سوال دوم :  اون اندامی که من انتخاب کردم دوست ندارم با این پوشش در خیابان راه برم پس در ذهنم پوشش رو عوض کنم میشه ؟ یا اینکه باید یه تصویر دیگه سرچ کنم و انتخاب کنم ؟ )(یکم این تصویر تثبیت شده در ذهنم)

      من الان با این اندام زیبا و متناسبم وارد خونه ی مامانم شدم ، همه ی برادرهام، خواهرم ،خواهرزاده هام و مامانم نشسته بودند وقتی من رو دیدند گفتن وااااای چقدر تغییییر کردی ، آفرین به تو نشمیل ، واقعا زیباتر ، جوانتر و شادتر شدی ، خیلی عالی لاغر شدی ، واقعا بهت میاد این کم کردن سایز و وزن ، اونهایی که اضافه وزن داشتن گفتن به ما هم بگو ، چیکار کنیم :)) 

      منم از عشق و علاقه م به لاغری و سایت تناسب فکری گفتم و اینکه هیچ راهی غیر از تغییر ذهن ناخوداگاه برای لاغرشدن وجود ندارد .بعد داداشم گفت بیاید بازی کنیم با هم ،منم با خوشحالی وسایل بازی رو آوردم و لذت می‌بردم از اون حس سبکی در نشست و برخواست م ،هیچ وقت به این اندازه لذتبخش نبوده بود دورهمی خانوادگی برام .بعد بازی مامانم گفت سفره رو بچینیم منم فوری رفتم و کمکش کردم ، از اینکه بدون کوچکترین استرس و ترس از غذا داشتم به اندازه ی نیازم می خوردم خیلی خوشحال شدم و احساس سلامتی در اون لحظات خیلی لذتبخش بود برام .دخترم گفت مامان سیر شدم دیگه نمی‌تونم بخورم ، گفتم اشکالی نداره عزیزم نخور، هیچ وقت نگران اضافه ی غذات نباش و به محض اینکه سیر شدی دست بکش 🙂

      بعد غذا فوری چایی درست کردن و با ین جعبه شیرینی شروع کردن به خوردن ،چقدر لحظه ی جالبی بود مدت ها بود من در هنگام سیری چیزی نخورده بودم و گفتم فعلا میل ندارم ، سیرم و بازم مثل همیشه از نخوردن لذت بردم 🙂

      بعدازظهر بود همسرم گفت دوست داری بریم از اون مغازه ای که گفتی تازه شلوار اسکینی رنگ یخی آورده یه شلوار بخریم ، منم فوری قبول کردم و مانتو و شلوار سفیدم رو که تازه خریده بودم و کاملا سایز الانم بود پوشیدم ، تازه پیاده هم رفتیم و لذت بردم از این حس سبک بالی و آرامشی که از راه رفتن داشتم .قبلا هیچ وقت رنگ تا این حد روشن نمی پوشیدم اما الان کاملا سفید پوش شده بودم و عالی بود ‌.رسیدیم مغازه و شلوار رو انتخاب کردم و رفتم پرو کنم دیدم که کمرش یکم در حد یه سایز بزرگه برام و با خوشحالی پس دادم و یه سایز کوچکتر گرفتم ، کاری که قبلا هرگز اتفاق نیفتاده بود 🙂

      بسیار زیبا بود به تنم و با لذت داشتم به خودم در آینه نگاه می کردم و از خوشحالی اشک شوق از چشمانم جاری شد ،گفتم خدایا شکرت این منم با این تناسب اندام ، با این جسم سبک و زیبا ،همسرم هم یه نگاهی انداخت گفت خیلی زیباست ،واقعا عالی تغییر کردی کاملا اندازه ته ، مبارکت باشه 🙂

      اومدم بیرون چشمم به یه دامن کوتاه افتاد که خیلی قشنگ بود ،با رنگ آبی روشن که عاشقشم ، با خودم گفتم این رو دیگه حتما حتما پرو میکنم و میخرم ، همراه یه تاب رنگ خودش که حالت نیم تن داشت پوشیدم ، باورم نمی شد ، چقدر عاشقانه به خودم نگاه می کردم و از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم ،اشکام سرازیر شدن ،هیچ وقت از هیچ لباسی این قدر لذت نبرده بودم ، چون این جزء رویاهای من بود که یه روزی دامن کوتاه تا این حد به تنم زیبا بشه ،با خوشحالی رفتم پیش همسرم و گفتم اندازه ست و اونم حساب کرد و رفتیم ،تو راه اومدن به خونه هم فقط تصویر اندام زیبام در اون تاب و دامن رو میدیدم و کلا لبخند روی لبهایم بود .یه لحظه اتفاقی دوستم رو دیدیم که روبروی ما میومد و با تعجب داشت من رو نگاه میکرد ، بهم خیره شده بود ، نزدیکم که شد خندید و گفت لامذهب چیکار کردی با خودت ، بخدا حداقل ۱۰ سال جونتر شدی ، این اندام زیبا و متناسب رو چجوری ایجاد کردی ، به ما هم بگو ، منم انگشتم رو گذاشتم کنار سرم ، گفتم همش همینجاست ، راز و رمز لاغر شدن تنها با ذهن ماست 🙂

      با خوشحالی ازش خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه .وقتی اومدم خونه خیلی راحت و سبک داشتم با دخترم بازی های پرتحرک انجام میدادم و هر دو می خندیدیم از ذوق و شوق اینکه می تونم بدون درد هر کاری انجام بدم  .بعد بازی بدون اینکه احساس خستگی کنم شروع کردم با جارو کردن خونه و بسیار سریع و راحت کارهای منزل رو تموم کردم .

      بعد با آرامش کامل به خواب رفتم .

      خدایا شکرت

      استاد بزرگوارم سپاسگذارم

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 49 از 10 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم