سالهای زیادی از عمرم در حسرت داشتن زندگی خوب گذشت.
حسرت لاغری داشتن، حسرت پول داشتن، حسرت روابط عالی داشتن، حسرت خونه خوب، ماشین خوب، شغل خوب حتی حسرت داشتن ارتباط خوب با خداوند.
در تمام آن سالها تصور میکردم کاری از دست من ساخته نیست و این شرایط حاکم بر جامعه و دنیای اطرافم باعث شده که در آن شرایط زندگی کنم و هیچ اطلاعی از قانون جذب و احساس خوب اتفاقات خوب در زندگی نداشتم.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.30 از 69 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
و خدایی که در این نزدیکیست.
احساس خوب مساوی است با اتفاقات خوب،این جمله دفعه اول که شنیدمش خیلی برام ملموس و قابل درک نبود ولی هرچی آگاهی هام بیشتر شد متوجه شدم که احساس خوب داشتن در درونه منه نه محیط و آدمهای اطرافم،مثلا همین آزمایش دادن و متوجه شدن آدمها که چه مشکلاتی درون بدنشون وجود داره،به خوبی برام قابل درک تر شد که احساس خوب و بد داشتن یعنی چی؟؟وقتی من از نظر احساسی توی شرایط خوبی نباشم بیماری ها یکی یکی عود میکنن و هر روز ی جایی از بدن علائم بیماری رو بروز میده،مثلا درباره ی یکی از نزدیکانم،ی مدتی بود کمر دردهای شدیدی داشت جوری که گاهی شبها تا صبح بیدار میموند از درد به خودش میپیچید تا اینکه رفت دکتر و بنا به تشخیص دکتر ایشون دچار اضطراب و ترسهایی توی زندگیش شده بود و مدام در حال فکر کردن له عاقبت مشکلاتش بود و همین فکر و خیالات باعث کمر دردهای شدید شده بود و با توصیه اون پزشک شروع کرد سبک زندگی روزمره خودشو عوض کرد و به لطف خدا کم کم مسائل و مشکلاتش یکی یکی حل شد و الان دیگه از اون مریضی خبری نیست،الهی شکر.این داستان داره اینو میگه که وقتی حال افکارت خوب باشه مسلما درون جسمت هم شاد و عالی و تک تک سلولها دارن کارشونو درست انجام میدن،این مشکل رو خودمم داشتم و خداوند رو دور از خودم میدیدم و فکر میکردم مهربانتر از همه برای من پدر و مادرم بودن که از دست داده بودمشون و خودمو بدون اونها تنها و بی کس و افسرده میدونستم و خدا رو از خودم خیلی دور میدیدم و له خودم میگفتم اگر اون خدای خولی بود که منو له این روز نمینداخت ولی خدا رو شکر کپ کم آگاه شدم و چشمم به حقایق دنیا بیشتر و بیشتر باز شد که از همه مهربانتر با من خداست و دارم سعی میکنم با حال خوب همواره صداش کنم و ازش بخوام که منو به حال خودم رها نکنه.خدایا ازت ممنونم که روز به روز دریچه ی بهتر و عالی تری از دنیا رو به روم باز میکنی.نتیجه ی حال خوب من که با مرور اتفاقات خوب من هست،این شده که من رضایتم از زندگیم بیشتر بشه و دلم بخواد آرزوهام یکی پس از دیگری برآورده شه و بت حال خوب چمدان سفر آخرتم رو ببندم.الهی شکر.
یا حق