تا حالا فکر کردی چطور میشه در این دنیای پُر از هیاهو، دغدغههای اقتصادی و نگرانیهای روزمره، باز هم به آرامش درونی رسید و احساس اطمینان قلبی داشت؟ 😌
خیلیها تصور میکنن زندگی فقط شانس یا اتفاقه، اما واقعیت اینه که نیرویی دقیق و آگاه در پسِ همه چیز حضور داره؛ همون چیزی که ما بهش میگیم هدایت الهی 💫.
هدایت الهی و آرامش درونی دو بال پرواز به سمت زندگیای هستن که در اون نه ترس معنا داره و نه اضطراب.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.64 از 25 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
میخوام یه نمونه واقعی از هدایت الهی که چند ماه پیش برای من اتفاق افتاد رو اینجا بگم
درست قبل شروع جنگ ایران و اسرائیل بود که متوجه تاریکی چشم چپم از قسمت بالا شدم و فهمیدم متاستاز کروئید چشمی از سرطان سینه چند سال قبلم دارم به یکماه نکشید که بینایی چشم چپ رو از دست دادم
درست در همون زمان پدرهمسرم فوت شد و اونم درگیر افسردگی شدید مرگ پدر و مراسم خاکسپاری شد و تقریبا من یهو خیلی تنها و بی کس شدم
حس عجیبی بود دیدن با یک چشم ،همش به وسایل برخورد میکردم و به چشم راستم داشت فشار میومد
بعد آزمایش دوباره متوجه شدم متاستاز فقط به چشم نیست کلیه و کبد و ریه هم درگیر شده که تو پت اسکن نشون داد
ولی عجیب بود که من هیچ ترسی نداشتم از مرگ ،یکم شوکه شدم چون علامتی نداشتم ولی بهم نریختم
کمیسیون پزشکی در تهران برگزار شد و قرار شد نمونه از ریه م بردارند با برونسکوپی که سوزنش موقع جنگ کمیاب شد و جنگ زده ها اولویت اتاق عمل شدند
کاملا ناامید بودم و چشمم هر روز بدتر میشد انگار حدقه چشمم میخواست بزنه بیرون ،
یه روز به طور اتفاقی به سمت بیمارستان امام تهران هدایت شدم یه نیرویی منو تا اونجا پشت در اتاق عملی کشوند و منم رفتم
مدارک رو دادم و با خدای خودم شروع به صحبت کردم که من کسی رو ندارم اگه قرار به رفتنه بدون درد منو ببر من وابسته ی این دنیا نیستم و اگه قرار به موندنه تسلیم توام به جوری کارام رو جور کن
یکماه گذشته بود و هیچ دکتری حاضر به عمل من نبود توده ریه جای بدی بود
یهو تو اوج اشکهای خیس چشمام حس یه نیروی عجیبی در دستانم که رو به آسمان باز کرده بودم و درون قلبم احساس کردم
در اتاق عمل باز شد پرستاری اومد و گفت دکتر کاظمی همین الان عملت میکنه ناشتایی ؟!و من به طرز عجیبی از صبح اونروز ناشتا بودم لباس پوشیدمو به اتاق عمل رفتم و نمونه از ریه از طریق دهانم انجام شد و فهمیدیم بله همون از نوع سرطان پستان شش سال پیشم هست
عمل چشمم برای توده براکی تراپی بود که یه تیکه فلز رادیواکتیو رو به حدقه چشمم قرار شد بدوزن تا توده کوچیک بشه و حدقه بیرون نزنه که دکترم تو ونک چیزی حدود ششصد میلیون گفت و مجبور شدم ماشین شاسی ام رو برای فروش بزارم
بازم به خدا گفتم خدایا این ماشین نباشه چطوری برم و بیام خودت کمکم کن
یهو بمبی در میدون ونک خورد و ساختمان چشم پزشکی تعطیل شد و اون که از آمریکا اومده بود دیگه نیومد
دکتر آنکولوزیستم به طرز معجزه آسایی به رفیق چشم پزشکش زنگ زد و من فقط با دومیلیون در بیمارستان طرفه تهران دکتر با تجربه ای عملم کرد و هزینه عمل رو خیرین در اون بیمارستان میدن و کلا دولتیه
و دیگه ماشینم رو نفروختم
فردا صبح بازم عمل داشتم شب بود حدود ساعت دوازده شب و من گرسنه و باید از شب دیگه چیزی نمیخوردم بخاطر عمل فردا و حس درست کردن غذا تو اون وضعیت نبود از صبح بیمارستان و خسته بودم
یهو صدای در اومد همسرم باز کرد همسایه بغلی که هیچ وقت اون ساعت زنگ ما رو نمیزنه به ظرف پرعدس پلو با گوشت چرخ کرده که غذای محبوب منه آورد آخه عاشورا تاسوعا بود
چشمام گرد شد اشک اومد غذا رو با اشتها خوردم و تا لحظه عمل همسایه رو دعا کردم
اونقدر تو اون مدت من معجزه دیدم که نمیشه همه رو اینجا بگم ولی ازون به بعد فهمیدم نیرویی برتر الهی منو داره هدایت میکنه
پس دست از تقلا برداشتم و به خودش توکل کردم
الان سه ماه میگذره بینایی چشمم خوب شد توده ها کوچیک شدند و از بین رفتند و حال من عالیه
ببین رفیق تا اون خدا نخواد برگی از درخت زمین نمیفته ایمان داشته باش
نشان های دریافت شده
درود بر رفیقای گلم
با شکرگزاری در هر لحظه حال دلمون رو عالی تر کنیم
خدایا شکرت که ما رو آفریدی اینهمه نعمت به ما دادی خدایا شکرت منو لایق مادر شدن دونستی و این تجربه ی شیرین رو من چشیدم و بوی بینظیر نوزاد و دستای کوچولوش رو حس کردم وقتی به چشمای من نگاه میکرد و اولین قدم های تاتی کردنش رو بین من و پدرش طی میکرد
خدایا شکرت که مادری داشتم مهربان و پر از تجربه که صمیمی ترین رفیق زندگیم بود با وجود شصت سال اختلاف سنی ولی یه لحظه هم نذاشت کمبود پدر رو احساس کنم
خدایا شکرت که تنم سلامته شادم و پر از انرژی مثبت م و اطرافم پر دوستای مهربون و عالی هست که در روزهای سخت کنارم بودند
خدایا شکرت که همسری حمایتگر دارم که همیشه ته دلم قرصه که یکی هست سرم رو روی شونه های مردونه ش بزارم و آروم بشم
خدایا شکرت که میوه بهشتی انار خوشمزه رو در این روزهای پاییزی آفریدی واقعا انار مثل یه معجزه میمونه دیدنش ،خوردن دونه های مثل یاقوتش
خدایا شکرت برای حس خوبی که صبحا نور آفتاب به بدنم میخوره از تراس چه لذتی میبرم
خدایا شکرت به خاطر بوی قهوه ی صبحگاهی به به چه حال خوشی میده بعدش
خدایا شکرت به خاطر حس خوب پیاده روی عصر گاهیم با موزیک شاد و دیدن مردم که خیلی بهم حال میده این روزا،باور نمیکنید چقدر سرحالترم کرده تقریبا دو ماه شد که هر روز یکساعت پیاده وی میرم هر روز با ذوق و شوق نه زورکی
خدایا شکرت که بدون کار خاصی اینهمه لاغر شدم که محسوسه و اینهمه فشار از زانوهام برداشته شد و مثل فرفره پله ها رو بالا میام تقریبا با دو بالا میام
خدایا شکرت بخاطر وجود استاد روشن و این گروه دورهمی لاغری با دوستای عشقم که همه برگزیدگان تو هستند
خدایا شکرت که با نیروی درونم سرطان و متاستاز و همه رو شکست دادم و حالم اینقدر خوبه و نتیجه آزمایشها نشون میده که تمام توده ها دارن از بین میرن و آنکولوژیستم شگفت زده شده
خدایا دوستت دارم قلبی عمیق دلی وقتی داشتم جون اون جوجه گنجشگ فلک زده بال شکسته رو نجات میدادم موقع پرواز در چشمهایش ترو دیدم وقتی زمستون برای پرنده ها تو تراس دونه و آب گرم میزاشتم و قهوه مو با نگاه کردن به اونها میخوردم تو چشمهایشان ترو دیدم
خدایا پشت در اتاق عمل من ترو دیدم که دستهایم رو گرفتی و ورق رو برگردوندی و چشم نابینای من دوباره جون گرفت و بینا شد
خدایا دوستت دارم تو منو هیچ وقت تنها نذاشتی و فهمیدم هر اتفاقی افتاد برای این بود که من به وصال تو برسم ای خدای مهربان