برای سفر رفتن، برای مهمانی برگزار کردن، برای قبولی در دانشگاه و بسیاری موارد دیگر در زندگی برنامهریزی کرده ایم و با این موضوع آشنایی کامل داریم.
همه این موارد در واقع برنامهریزی ذهن برای حرکت کردن بر اساس نقشه ذهنی است که به وسیله اطلاعاتی که از پیرامون خود درباره موضوع موردنظر کسب کرده ایم شکل میگیرد.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.38 از 66 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

به نام خدایی که در این نزدیکیست
چله تغییر زندگی : گام سیزدهم : برنامه ریزی ذهن و تاثیر آن بر زندگی
تمرین آموزشی
از خواندن مطالب این گام لذت بردم و بعد از گوش دادن به فایل این قسمت یاد یه موضوعی افتادم
چند روز پیش دخترم که از مدرسه اومد خونه ناهار شو آماده کردم که داشت میخورد همین طور که مشغول غذا خوردن بود دیدم که بد جوری رفته تو فکر ازش پرسیدم گفتم مامان جان خوبی مدرسه چه خبر بعد شروع کرد به صحبت کردن گفت مامان معلم مون امروز اصلأ از بچه ها راضی نبود فکر کنم که دیگه خدا هم دوست مون نداره حالا دختر من کلاس چندمه ؟ کلاس چهارم ابتدایی
گفتم چرا مگه چی شده
گفت مامان امروز چند تا از بچه ها خیلی شیطونی کردن و نظم کلاس و بهم ریختن خانم مونم
عصبانی شد و گفت که من اون دنیا از شما نمیگذرم و چون شما الان این قدر منو اذیت کردید
در عوض اون دنیا خدا شمارو میندازه تو آتیش جهنم و تازه قبلش باید بتونید از پل صراط که از مو نازکتر و از شمشیر تیز تره رد بشید که اونجا من جلوتونو میگیرم و حق مو بهتون حلال نمیکنم که بتونید رد بشید و همون لحظه اون پل که از مو نازکتر ه پاره میشه و شما می افتید در جهنم و اونجا میسوزید و جزغاله میشید دخترم همین طور که داشت تعریف میکرد ترس بزرگی هم تو چهره اش بود و گفت مامان من معلم امسال مو اصلا دوست ندارم همش ما رو از خدا و روز قیامت میترسونه بعدش گفت مامان اصلا ای کاش یه جوری بود که آدما اصلا نمی مردن و قیامت نمیشد و خدا هم کاری به کار ما نداشت
دخترم که داشت این حرفا رو میزد از بس که ناراحت بودم تو دلم به این معلم ناسزا گفتم
و داشتم با خودم فکر میکردم که خدایا مگه هنوزم تو مدرسه از این چرت و پرتا و مزخرفات در مورد قیامت و دوزخ و خداوند حرف میزنند
با خودم گفتم خدایا زمان ما معلم ها و دانش آموزان و خانواده ها آگاه نبودن و این حرفا در مدارس رواج داشت الان که دیگه این همه علم و تکنولوژی پیشرفت کرده چرا هنوز هم معلم ها
آگاه نشدند و با این اراجیف بچه های بیگناه رو تو مدرسه می ترسونن و با این دروغا بچه ها رو از خداوند بزرگ و مهربون دور میکنن
بعد از شنیدن حرفهای دخترم اونو بغلش کردم و بوسیدمش و بهش گفتم مامان جان ازت یه سوال میپرسم خوب فکر کن و بعد جواب بده گفتم من و بابا تو رو چقدر دوست داریم
گفت مامان خیلی گفتم اگه تو یه اشتباهی کنی من یا بابا کوه آتیش درست میکنیم تو رو میندازیم تو اون آتیش و تو رو میسوزونیم
گفت نه مامان شما هیچ وقت این کا رو با من یا با آبجی و داداشم نمی کنید
گفتم خب مامان جان خدا از من و بابا هم واسه تو مهربون تره همون طور که تو جزیی از وجود منی ما بنده هام از وجود خداوند هستم
چطور ممکنه که خداوند بخواد تو رو بسوزونه همون طور که من همه چیز خوب و واسه تو و آبجی و داداشت می خوام خدا هم همه چیز خوب و خیر و خوشی و برای بنده هاش میخواد
بهش گفتم حالا دست و بزار روی قلبت خدا همین جا ست تو قلبته هر زمان هر چیزی که خواستی دست و بزار روی قلبت با خدا صحبت کن و فقط از خودش بخواه مطمئن باش که خدای مهربون جواب تو میده
و به حرف هیچ کس در مورد چیزهایی که در مورد خداوند و اون دنیا حرف میزنند توجه نکن حتی اگه اون شخص معلمت باشه و اصلا حرفا شونو تایید نکن ، سعی کن که اون لحظه به چیزای خوب و مثبت فکر کنی چون همه این آگاهی و علم و ندارند که بخوان در مورد خداوند و مسایل دینی اون طور که درست و شایسته است صحبت کنند
و به دخترم گفتم مامان جون اصلا هر حرفی که از هر کسی شنیدی و دیدی که در تو ترس و نگرانی ایجاد کرد بدون که اون حرف دروغه و راست و درست نیست و از طرف شیطانه حتی اگه اون فرد خیلی شخص مهم و با سوادی باشه ولی در عوض اگر از کسی حرفی شنیدی که در وجود تو باعث آرامش شد و حال تو رو خوب کرد بدون که اون حرف راست و درسته و از طرف خداوند متعاله حتی اگه اون شخص فرد مهمی نباشه و سواد درست و حسابی هم نداشته باشه
و همین میشه که از بچگی ذهن ما رو برنامه ریزی میکنند و ما و بچه های ما در آینده چیزهای خوبی رو در زندگی تجربه نمیکنیم و به نظرم مدارس هم متاسفانه ذهن بچه ها رو درست برنامه ریزی نمیکنند به امید روزی که همه به مسیر درست هدایت شویم و الگوی درستی برای فرزندان مون باشیم