اغلب اوقات فکر میکنیم که از خدا دور شدهایم، شاید به خاطر کارهایی که کردهایم 😔، یا شاید هم به خاطر دغدغههای روزمره زندگی 😩.
اما واقعیت چیز دیگری است.
اگر به دنبال نزدیکی خدا به انسان هستید، باید بدانید که این فاصله فقط یک تصور ذهنی است. ✨ خداوند در قرآن وعده داده که همیشه به ما نزدیک است، حتی نزدیکتر از رگ گردنمان!
پس وقت آن رسیده که این باور غلط را رها کنیم و این نزدیکی بینظیر را با تمام وجودمان حس کنیم. ❤️ بیایید با هم به این حقیقت الهی پی ببریم. 🤝
خداوند به ما نزدیک است
اغلب ما فکر میکنیم خدا اون بالا، خیلی دور از ما نشسته و ما این پایین، تنها و دست خالی هستیم. 😔 اما اگه به آیه ۱۸۶ سوره بقره نگاه کنیم، میبینیم که خدا یه چیز دیگه میگه:

و هرگاه بندگان من، از تو در باره من بپرسند، [بگو] من نزديكم، و دعاى دعاكننده را اجابت مىكنم، پس [آنان] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند.
اینجا خدا نگفته «من بخشندهام» یا «من روزیدهندهام»، بلکه گفته «من نزدیکم»! 🤩 یعنی کلید اصلی درک خدا، همین نزدیکیه. این یک نکته خیلی مهم و کلیدیه که همه صفات دیگه رو هم شامل میشه. این آیه، یک انقلاب فکری درباره نزدیکی خدا به انسان به وجود میاره.
فکرش رو بکنید: اگه خدا فقط خودش رو بخشنده معرفی میکرد، شاید بعضیها میگفتند «خب من که خیلی گناه کردم، حتماً دیگه منو نمیبخشه.» 😞 یا اگه فقط میگفت «من رزاقم»، باز هم شاید کسی با خودش فکر میکرد «من که بنده خوبی نبودم، پس حتماً رزق و روزی منو قطع کرده.» 😔
اما وقتی خدا میگه “نزدیکم”، یعنی هیچ فاصلهای بین ما نیست. 💖
یعنی مهم نیست چقدر از خودت ناامید شدی، اونجا هست، نزدیک تو. این نزدیکی خدا به انسان، ریشه همه باورهای مثبته.
این عبارت نه تنها شامل بخشش و رزق الهی میشه، بلکه به این معناست که خدا همیشه در دسترس است.
به همین دلیل، باید این باور رو در قلبمون جا بدیم و بدونیم که این فاصله فقط یک تصور اشتباهه و بس. ❤️✨
نزدیکی خدا به انسان مهمترین باوریه که برای داشتن یک رابطه سالم و عمیق با خدا به اون نیاز داریم.

خداوند تغییر نمیکند
یکی از مهمترین حقایقی که باید درک کنیم این است که خداوند تغییر نمیکند. ⚡️
وقتی خدا در قرآن وعده داده که «من نزدیکم»، این وعده برای همیشه پابرجاست.
خدا مثل انسانها نیست که امروز وعدهای بدهد و فردا آن را فراموش کند یا زیرش بزند. این حقیقت به ما آرامش و اطمینان خاطر میدهد. 😌
صفت تغییرناپذیری، هسته اصلی وعدههای الهی است. پس هر زمان که احساس دوری کردید، به یاد بیاورید که این نزدیکی خدا به انسان یک حقیقت ابدی و ثابت است.
پس اگر فکر میکنید به خاطر اشتباهات یا گناهانتان، از خدا دور شدهاید یا او شما را رها کرده، باید بدانید که این فقط یک تصور ذهنی است. ما بهعنوان مخلوق نمیتوانیم ارادهی خدا را تغییر دهیم. 🙏
یعنی وقتی خدا اراده کرده که به ما نزدیک باشد، ما نمیتوانیم با کارهایمان این اراده را نفی کنیم. این ایده که “ما از خدا دور شدهایم” در واقع یک فریب شیطانی است، چرا که انسان قادر نیست از وعدهی خدای خود تخلف کند.
وقتی خداوند قول داده که به تو نزدیک است، چگونه میتوانی از او دور شوی؟!
این تصور با ماهیت خداوند و وعدههای او در تضاد است و مانع درک حقیقت نزدیکی خدا به انسان میشود.
درک این حقیقت، اولین قدم برای رهایی از این باورهای اشتباه و در آغوش کشیدن آرامش است. نزدیکی خدا به انسان یک موهبت دائمی است که هیچگاه از ما گرفته نمیشود.
نزدیکی خدا به انسان، یک حقیقت است، نه یک نظریه
هر نظری که دربارهٔ رابطهات با خدا داری، تنها یک برداشت شخصی است و در واقع هیچ تأثیری بر ماهیت رابطهی واقعی خدا با تو ندارد.
اینکه فکر میکنی او از تو دور شده یا تو را رها کرده، فقط نتیجهی افکار خودت یا تلقینهای دیگران است.
خداوند این باورها را ندارد؛ او به تو نزدیک است و نزدیکی خدا به انسان به هیچ دلیلی تغییر نخواهد کرد. 💖
برای اینکه یک رابطه واقعی و عمیق با خدا داشته باشی، باید ابتدا این فاصله ذهنی را از بین ببری. ✨
قدم اول این است که خودت را ببخشی و با تمام وجودت باور کنی که خداوند همانقدر به تو نزدیک است که در قرآن وعده داده است.
این پذیرش درونی، اولین قدم برای اصلاح نگرش و تجربه یک رابطه متفاوت و لذتبخش با خداست.
با حذف این فاصلهی خیالی، مسیر برای تجربهی واقعی نزدیکی خدا به انسان هموار میشود و درهای آرامش به روی زندگی شما باز خواهد شد.

توبه؛ کلید رهایی و نزدیکی به خدا
برای اینکه بتوانیم آن نزدیکی خدا به انسان را تجربه کنیم، باید اول از همه، گذشته را رها کنیم. 🕊️
گذشتهای که پر از حسرت و پشیمانی است و به ما احساس بد میدهد، مانع از حرکت ما به سمت جلو میشود و یک دیوار نامرئی بین ما و خدا میکشد.
بهترین و مؤثرترین راه برای پاک کردن این گذشته و رها شدن از بار آن، توبه است.
این راهی است که خداوند خودش برای ما قرار داده تا بتوانیم به پاکی اولیه خود بازگردیم و از شر گناهان و افکار منفی رها شویم.
در قرآن، بارها از عبارت توبه استفاده شده و انسانها به توبه دعوت شدهاند. نکته شگفتانگیز و بسیار دلگرمکننده اینجاست که هر بار پس از دستور به توبه، بلافاصله وعده بخشش و عفو الهی بدون هیچ قید و شرطی داده شده است. ✨
مثالهایی از قرآن برای بخشش بعد از توبه
- سوره نساء، آیه ۱۷:توبه نزد خدا، تنها برای کسانی است که از روی نادانی کار بدی انجام میدهند، سپس به زودی توبه میکنند. خداوند توبه این افراد را میپذیرد و خداوند دانا و حکیم است.
در این آیه، بلافاصله پس از اشاره به توبه، وعده پذیرش آن بیان شده است.
- سوره هود، آیه ۳:و از پروردگار خود آمرزش بطلبید، سپس به سوی او بازگردید (و توبه کنید) تا شما را تا مدّت معینی، (از مواهب زندگی) به خوبی بهرهمند سازد و به هر کس که شایسته نیکی است، از فضل خود عطا کند.
- در این آیه هم توبه و استغفار مستقیماً به بهرهمندی از زندگی خوب و دریافت فضل الهی مرتبط شده است.
- سوره فرقان، آیه ۷۰:مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، پس خداوند بدیهای آنان را به نیکیها تبدیل میکند و خداوند همواره آمرزنده و مهربان است.
این آیه یکی از قویترین مثالها است که نه تنها وعده بخشش میدهد، بلکه میگوید خداوند گناهان را به حسنات تبدیل میکند، که نشاندهنده عظمت و مهربانی بینظیر اوست.
این آیات به وضوح نشان میدهند که توبه دروازهای مستقیم به سوی بخشش الهی است و نزدیکی خدا به انسان نامحدود و در دسترس است.
تنها شرطی که خداوند برای بخشش قرار داده، این است که فرد گناهکار واقعاً نیت کند که دیگر آن خطا را تکرار نکند.
همین نیت خالصانه و قلبی، کافی است تا درهای رحمت الهی به رویتان باز شود و شما را از بند گذشته آزاد کند.
پس، برای تمام افکار و احساسات منفی که باعث شدهاند فکر کنید از خدا دور شدهاید، توبه کنید. 🤲
از خداوند برای تمام خطاهایی که مرتکب شدهاید طلب بخشش کنید و سپس با تمام وجودتان، خود را نزدیک او احساس کنید.
با این کار، نه تنها گذشته را رها میکنید، بلکه نگرش و احساس شما نسبت به خداوند کاملاً دگرگون خواهد شد.
اینجاست که طعم واقعی ایمان و لذت یک رابطه نزدیک و عمیق با خدا را تجربه خواهید کرد. ❤️
استفاده از توبه، یک ابزار قدرتمند برای رسیدن به این آرامش درونی است و به شما کمک میکند تا باور کنید نزدیکی خدا به انسان یک حقیقت همیشگی است، نه چیزی که به اعمال شما وابسته باشد.
با رها کردن گذشته، آیندهای سرشار از نور و آرامش را در آغوش میکشید. این تغییر درونی، پلی است که شما را از دنیای تاریک ناامیدی به دنیای روشن امید و اتصال به خالق میرساند.
تجربه نزدیکی خدا به انسان، بزرگترین نعمت در زندگی است.
نتیجهگیری: از باور دوری به حقیقت نزدیکی
در نهایت، میتوانیم با اطمینان بگوییم که نزدیکی خدا به انسان نه یک نظریه، بلکه یک حقیقت تغییرناپذیر است. این باور که از خدا دور شدهایم، تنها یک مانع ذهنی است که خودمان و جامعه برایمان ایجاد کردهایم.
با پذیرش این حقیقت، دیگر نیازی نیست خود را به خاطر گذشته سرزنش کنیم یا از رحمت الهی ناامید شویم.
درک این موضوع به ما قدرت میبخشد تا با آرامش بیشتری به زندگی ادامه دهیم و هر لحظه حضور خداوند را در کنار خود احساس کنیم.
باور به نزدیکی خدا به انسان به ما این امکان را میدهد که گذشته را با توبه رها کنیم و با تمام وجود، خود را در آغوش پرمهر خداوند احساس کنیم.
توبه به ما فرصت میدهد تا از بند گناه و حسرت آزاد شویم و یک شروع تازه داشته باشیم.
این تغییر نگرش، زندگی ما را دگرگون میکند و به ما اجازه میدهد طعم واقعی آرامش و ایمان را بچشیم.
این آرامش ناشی از دانستن این حقیقت است که مهم نیست چقدر اشتباه کردهایم، او همیشه نزدیک ماست و منتظر بازگشت ماست.
پس بیایید از همین لحظه، دیوار فاصله را در ذهن خود خراب کنیم و از لذت بینظیر نزدیکی به خالق هستی بهرهمند شویم. ❤️
این حقیقت، کلید رهایی ما از رنج و ناامیدی است و ما را به سوی یک زندگی پر از نور و امید هدایت میکند.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.16 از 201 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

سلام مجدد .
چقدر این فایل منو خوشحال کرد .
برای چشیدن طعم خدا
کوله باری که سالها با خودم حمل کردم و باعث شده بین خودمو خدا فاصله بیفته رو باید زمین بزارم .
باید خدا رو بپذیرم تا رها بشم .
البته همینم توفیقه واقعا .
خدارو شکر می کنم که واقعا هدایت شدم به اینجا و دارم این فایلها رو گوش می کنم .
من در پیام قبلم هر آنچه را که فکر می کردم بین خودم و خدا فاصله انداخته نوشتم و مطمئن بودم وقتی فایل رو گوش بدم دقیقا راه جایگزینش به ذهنم میرسه .
خب به صورت کاملا مفصل نوشتم که من در چه مداری هستم و الان فهمیدم واقعا اینها کوله بار سنگین من هستن .
کوله بار انتظار
کوله بار حسرت
کوله بار حسادت
کوله بار اندوه
کوله بار نفرت
کوله بار نومیدی
کوله بار سوء ظن و بدبینی به خدا .
از صبح تا الان که فکر کردم دیدم کوله بار بدبینی به خدا واقعا سنگینتر از کوله بارهای دیگه است و ریشه ی همه کوله بارهای دیگمه .
من خدا رو در مواردی که مشکل دارم بد باور کردم و بهش تهمت میزنم .
مثلا میگم خدا چرا آرزوم و برطرف نکرده چرا به فلانی داده به من نداده .
جالبه بدونید اتفاقا امروز با همون خانومی که حسرت زندگیشو می خوردم در جایی همدیگه رو دیدیم خیلی جالب بود . هیچ وقت برام درد دل نمی کرد ولی امروز بهم گفت خوشبحالت انقدر آرومی دلم تنگ شده واسه یک لحظه آرامش . شوهرم خیلی خواسته هاش زیاده هرکاری میکنیم بازم بیشتر میخواد . قانع نیست . همش احساس ناکافی بودن داره خب ما الان زندگیمون خوبه اما راضی نمیشه . هی بیشتر می خواد خسته شدم از این همه خواسته . نمیزاره تو حال خودم باشم همش میترسم امروز بیاد بگه کجا بریم چیکار کنیم آروم نمیگیره خب من میخوام در خونه ی خودم راحت باشم آرامش داشته باشم یا خودش یا بچه ها همش ازم انتظار دارن . دیگه کشش این زندگی رو ندارم .
جالبه وقتی داشت باهام درد دل میکرد تو دلم به خودم می خندیدم . میگفتم منو باش . من حسرت زندگی اینو میخورم این حسرت آرامش منو . با این که این همه چی داره اما بازم حسرت یه لحظه آ زندگی منو می خوره که برای خودش بتونه زندگی کنه . یا همون شوهرش که حس ناکافی بودن داره من با شوهر خودم قیاس میکنم میبینم این شوهر من انقدر از درون پره که هیچ وقت از این حرفا به من نزده و همیشه میگه تو زیاده خواهی ما چیزیمون نیست که همه چی داریم اما من دلم بیشتر می خواد .
اون خانم یه زندگی ساده و آروم می خواست که سرش به زندگی خودشون باشه و شوهرش یه آدم بلند پرواز و من دلم میخواست شوهرم از این رکود در بیاد و یکم بلند پرواز باشه و شوهر من دلش نمیخواد حتی یه ماشینشو عوض کنه .
واقعا چرا آدما اینجوری هستن ؟
چرا ما آرزوهای زندگی هم رو داریم و در شرایطی زندگی می کنیم که یکی دیگه آرزوشه . چرا ما انسانها هر جایی باشیم حس خلاء می کنیم ؟
بگذریم . برم به خودم بپردازم و زندگی و رابطه ام با خدای خودم رو بگم .
در پیام قبلی نوشتم که دائم گله دارم از خدا که چرا عمرمو هدر داده و به من بد کرده و زندگی منو این همه سال تغییرات دلخواه نداده .
یعنی کوله بار من نگرش منفی به خداست . من خدام رو در زمینه براورده کردن آرزوهام باور ندارم . در حالیکه وقتی فکر می کنم خدا در اون زمینه ها که باورش دارم کاملا منو راضی کرده .
قطعا اگه می خوام در زمینه های مالی هم منو راضی کنه حتما باید روی باورم نسبت به خدا کار کنم .
خدا گفته بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را .
پس مشکل از خدا نیست مشکل از منه که باورش نکردم .
برای همین در مدار نبودن آرزوهامم .
یا میگه شأن او این است که چون پدید آمدن چیزی را اراده کند، فقط به آن می گوید: باش، پس بی درنگ موجود می شود . بی درنگ موجود میشه . بی درنگ .
من این باورهام نسبت به خدا مشکل داره .
چیزی که منو در انتظار نگه داشته دقیقا همینه که این باور خدا رو در مورد خواسته هام رو باور نکردم .
برای همین در مدار انتظارم .
واقعا باید توبه کنم از این همه بدبینی نسبت به خدا
درسته واقعا مشکل از خودمه .
اما نمیدونستم دقیقا ریشه مشکل چیه در حالیکه خدا بهم باور داده در قرآن گفته
ولی من همش میگم خدا خواستمو اجابت نمی کنه . خدا دیر منو به خواسته هام میرسونه در حالیکه خدا سریع الحسابه .
بله مشکل من همینجاست که من واقعا باید باورهای خودمو همون کوله بار انتظار و بدبینی نسبت به خدا رو کنار بزارم . من باید کاملا تغییر مدار بدم و بگم قطعا خدا منو اجابت می کنه . قطعا زودم اجابتم می کنه . همین دو تا باور کوه امید رو به من هدیه میده . همین دو باور منو به این باور میرسونه که به زودی انقدر بهت میدم که راضی بشی . اینم دقیقا آیه قرآنه .
خب این ۳ تا آیه پاسخ تمام خلاء ها و بدبینی های من نسبت به خداست .
من باید نگاهمو به خدا تغییر بدم .
حالا خدا میگه وقت آشتیه . صبح چقدر گریه کردم و شب به همین راحتی با ۳ تا آیه با خدای خودم آشتی کردم و بدبینی بهش رو کنار گذاشتم . با گوش دادن به فایاهای شما من امروز بعد از سالها با خدای خودم به راحتی آشتی کردم .
من به خدا گمان نیک میبرم . گمان درست .
خدا منو میبخشه به این کاملا ایمان دارم .
اما در مورد بدبینی هام واقعا اون از هر دری اومد که منو راضی کنه قبولش نکردم . خدا میدونه چه درهایی رو به روم باز کرد اما من همش می گفتم چون اون خواسته های دلم و اجابت نکردی باورت نمی کنم .
در حالیکه بدبینی من به خدا اجازه نمیداد خواسته ها به دستم برسه . خواسته ها اجابت شده خیلی وقته فقط من در مدارش نبودم برم تو اون مدار به دستم میرسه .
حالا خطاهام رو فهمیدم و می خوام همینجا تعهد بدم که دیگه نسبت به خدا بدبین نباشم .
همیشه به خودم بگم خدا اجابتم می کنه . خدا زود اجابتم می کنه . خدا بهم می رسونه . خدا سریع اجابتم می کنه . هر چی بخوام خدا میده خدا زودم میده و از اینها بالاتر خدا اجابتم کرده ولی خواسته ی من در مدار دیگه است و من خودم توی اون مدار نیستم . ماشین من خونه ی من ثروت من همه منتظر منن که من برم توی اون مدار تا بیان پیشم اون وقت من در مدار بدبینی و حسرت و مقایسه نشستم هی حرص می خورم . بابا جاتو عوض کن میبینی که به دستت میرسه .
حالا شیطان ذهنم میگه خب کاری نداره که میخوای بهت ثابت کنم که اشتباه می کنی همین حالا یه خواسته ازش بخواه ببین اجابتت می کنه یا نه . من که بیخود بدبین نشدم دیدم که اجابت نشدی .
اگه همین حالا هم خدا اجابتت کنه من بهش ایمان میارم .
میدونی من به ذهنم میگم همین حرفت یعنی هنوز بدبینی و تغییر مدار ندادی . اگه تغییر مدار ندی همون مسیر قبل رخ میده تا تو تغییر نکنی خدای تو تغییر نمی کنه .
خدای این مدار به تو خواسته های این مدار رو میده .
تو وقتی ارتعاش حسرت داری خب معلومه چیزی که دریافت می کنی حسرت بیشتره .
تو باید تغییر کنی سحر جان
تا تو به خدا بدبینی و میگی خدا اجابتت نمی کنه یا دیر اجابتت می کنه خب همینو جذب می کنی . تو تغییر کن تا خدا تغییر کنه .
تو مدارت رو تغییر بده نشونه های تغییر مدار جذبت میشه .
به محض خوشبینی به خدا مدار جدید برات واضح میشه هر چی بیشتر در مدار خوشبینی و ایمان به خدا بمونی ارتعاشت نتایج اون مدار رو جذب می کنه .
پول دلخواه تو به دستت میرسه .
ماشین دلخواه تو به دستت می رسه .
خونه دلخواهت به دستت می رسه .
اندام دلخواهت به دستت می رسه .
تو اجابت شدی . خیلی وقته که اجابت شدی . حسرت روزهای گذشته رو نخور .
خدا به بهترین شکلها جبران می کنه .
خدا جباره . یعنی بسیااااااار جبران کننده .
خدا بسیاااااار برات جبران می کنه .
ایمانتو زنده نگهدار تا نشانه ها رو ببینی و به دستت برسه
خدایا من توبه می کنم به سمت تو باز می گردم من از بدبینی ها به سمت تو باز می گردم و ایمان دارم تو توبه پذیر مهربانی .
من کوله بارهای بدبینی به تو انتظار حسرت نومیدی حسادت مقایسه نومیدی رو رها می کنم
من رها میشم از این همه باری که سالها به دوش کشیدم . خدا جونم به آغوشت برمیگردم .
می دونم که با تمام وجودت منتظر همین لحظه بودی که برگردم و باهات آشتی کنم . تو از من مشتاقتری به اجابتم . من آشتی کردم . من بهت چسبیدم و واقعا دارم حست می کنم خدای مهربون و عزیزم . خیلی شاد شدم خدای خوشگلم . من از تو هستم و به سوی تو باز می گردم .
سلام .
دلم میخواد در این جلسه با خدا حرف بزنم و اتفاقا بیشتر حرفمم همون گلایه هامه . همون خواسته هایی که سالها خواستم و اجابت نشد . شاید نوشته ام یکم تلخ و منفی باشه . شایدم حرف دل خیلی ها باشه . بنابراین پیشاپیش از همراهان محترم این دوره عذر میخوام .
سوال من از خدا اینه . چرا خدا بعضی خواسته ها رو اجابت نمی کنه . اینو که میدونم قطعا دلیلش ارتعاشات خودمه . اما اگه فرکانس و ارتعاش من مشکل داره و اشکال از خود منه من ازش حتی خواستم که تغییرم بده چرا اجابتم نکرده و مثلا برای بعضی خواسته ها کلا مسیر عکسشو میاره جلو روم . یعنی من ازش فلان چیز رو میخوام میبینم اتفاقا نقطه ی مقابلشو بهم میده و جلو چشم من همون نعمت رو به افراد دور و برم میده . در حالیکه این درخواست من بود .
با اینکه می دونم که همش مربوط به فرکانس خودمه اما خدای بزرگ من قادره که ارتعاش منم تغییر بده تا منم به راحتی در مدار آرزوهام باشم چرا تغییرم نمیده و بعد میگم هدایتم کرده به اینجا که این درخواستمو اجابت کنه .
میدونید در جلسه قبل نوشتم عجله ی خودم برای نتیجه گرفتن منو سالها از نتیجه دور کرده چون میدونید دیگه حتی انرژی درخواست ندارم . همیشه هم گوشه ی ذهنم می مونه که چرا فلان چیز رو به فلانی دادی اما موانع منو برطرف نکردی و منو در حسرت نداشتن نگه داشتی و عمرم رفته و حتی اگه الانم به دستش بیارم سالهایی که از دست دادم رو چطور می خواد جبران کنه .
اون وقت در این حالته که مدتهاست با خدا قهر می مونم . اعتمادم بهش از بین میره . در حالیکه طعمی که امروز لازم دارم اینه که من میخوام خدا جبران تمام اون سالها که رنج و عذاب کشیدم رو کنه .
ایمان دارم خدا جابره . من از خودم ناراحت نیستم چون خودش رو شاهد میگیرم چقدر هم تلاش ذهنی و هم تلاش جسمی در راه خواسته هام کردم . یعنی در انجام وظایف خودم در حد توانم اصلا کوتاهی نکردم اصلا هم افسوس نمی خورم چرا فلان کار رو نکردم . اما افسوس می خورم چرا خدا جوابمو نداد و چرا از بزرگیش استفاده نکرد و تلاش منو ندیده گرفت . می دونید این منم که از خدا ناراحتم حتی همین عباراتم دارم با اشک می نویسم . خیلی دلم از خدا گرفته . چون خودش میدونه هر کاری گفته بود رو انجام دادم . دیگران نصف منم زحمت نکشیدن اما خیلی بیشتر از من دارن . اما منی که با تمام وجودم خالصانه خواستم تغییر کنم چه از نظر درونی چه از نظر بیرونی اما هیچ . انگار زندگیم دویدن روی تردمیله . سالها دویدم اما به جایی نرسیدم . رابطه ی من با خدا در چنین سطحه وگرنه می دونم خدا بهم نزدیکه و همیشه داره نازمو می کشه که بهش توجه کنم اما من ازش ناراحتم مدتهاست قلبم باهاش قهره .
حتی گفتم اگه یه روز برم اون دنیا هم حسابی بهش بابت این سالها گله میکنم و این اونه که باید پیش من حساب پس بده .
اما بعد دوباره با خودم حرف میزنم می گم مگه میشه کسی با خدای خودش قهر باشه حتما داره تکاملت میده آگاهت می کنه تا یه چیزی رو بهت نشون بده که سالهاست ندیدی وگرنه مگه برای خدا چیکار داره که خواسته هاتو براورده کنه .
شاید با این حرفا یکم آروم بشم ولی موقته . دوباره دردم تازه میشه چون با نبود آرزوهام روبرو میشم چقدر با فکر و تجسم آرزو دل خودمو راضی نگه دارم چقدر تلاش کنم . بابا خدا جون تو هم یه قدمی بردار . مگه نمیگی تو یه قدم بردار من ده تا قدم میام گلو . چرا منو سالها پشت درهای انتظار نگه داشتی . ته قلبم هنوز خدا رو نبخشیدم و همین گفت و شنودها و نارضایتی ها سالهاست که در سرم می چرخه .
می دونید چه زمانی می بخشم زمانی که خودش برام جبران این سالهای از دست رفته رو بکنه .
الان نمیتونم ببخشمش چون هنوز چیزی ازش ندیدم . چقدر من قدم بردارم به امید اینکه اونم یه قدم برداره .
خودش مگه نگفته و لسوف یعطیک ربک فترضی سالهاست که منتظر اینم همین یه حرفشو برام عملی کنه و منو به خودش مطمئن کنه . من آدم ناسپاس و نالایقی نیستم خودش اینو خوب می دونه . یعنی خودش بهم فهم و دانایی داده تا خیلی کارهایی که دیگران نمیتونند انجام بدن رو من انجام بدم .
اینم توفیقی از خودش بوده .
اما دلم تنگه . سالهاست صبر کردم . درسته برای نتیجه عجله داشتم اما صبر هم کردم به خودم امید می دادم . راستش دیگه خسته شدم . دیگه توان ادامه ندارم . بسیار زودرنج و دل شکسته شدم و این دل شکستگی هم فقط و فقط از خودشه .
دلم میخواد رها بشم نمیتونم به خودم دروغ بگم . من قلبم از خدا ماراحته و فقطم از خدا ناراحته نه از کسی دیگه . نمیدونم چجور قلب شکسته امو دوا کنم . گاهی میگم خدایا امشب که میخوابم فردا دیگه بلند نشم باز میبینم دوباره بهم زندگی این دنیا رو هدیه داده . من قدردانش هستم بابت همه ی نعماتی که دارم . اما خلاء هام نمیزاره لذتم کامل بشه . دوست دارم رابطمو با خدا بهبود ببخشم ولی ناراحتی تا عمق وجودم رفته انرژیم اسیر شده و گاهی فکر می کنم تنها کاری که باید کنم ترمیم قلب شکستمه .
یه روز توی ماشین پیش یه خانومی نشسته بودم هیچ حرفی با هم نمیزدیم ولی حس کردم وجودش آرامه در ذهنم از انرژیش استفاده کردم و شکر می کردم . حس می کردم آرامشش روحم و آروم می کنه سرمو گذاشتم روی شیشه چشمامو بستم حس می کردم خدا داره آرومم می کنه . اتفاقا تا ته مسیر هم بود و بعد دیگه آخر مسیر همه پیاده شدیم و من برای حدودا نیم ساعتی از افکار خودم فاصله گرفته بودم . تو همین حس و حال آرام بودم که وقتی داشتم تو خیابون به سمت خونه می اومدم فردی از اقوامم رو دیدم که یه ماشین ۵-۶ میلیاردی سواره و در حالی که من پیاده داشتم می اومدم خونه اون با ماشینش داشت میرفت سمت خونه خودش . یعنی کل آرامشم دوباره پرید می دونم باید شکر می کردم و میگفتم این یه نشونه است که میگه ادامه بده به آرامشت ولی من در اون لحظه به جای شکرگزاری برای اون بازم یاد خلاء هام افتادم و خستگی به تنم موند شبش با خانواده و بچه ها دعوام شد وخلاصه به اصطلاح هر اون چیزی که زده بودم پرید . گفتم به من نیومده آرامش داشته باشم . عادت کردم که همش در فرکانس حسرت باشم .
نمیدونم ولی فکر می کنم باید دیدگاهم رو تغییر بدم و خوپمو از این عادت ذهنی حسرت کشیدن از داشته های دیگران رهایی بدم . لازمه تمرین کنم و طعم شیرین خدا رو به خودم بدم .
من لایق حسرت نیستم .
آها یه چیز دیگه هم که اذیت می کنه زمان انتظاره . این موردم نسبت به خدا خیلی رفته رو مخم . من چرا باید برای هر خواسته خیای بیشتر از حد معمولش انتظار بکشم تا حدی که زمان معمولشه خب حالم خوبه اما وقتی بیش از حد طول می کشه اعصابم به هم میریزه . انقدر حساس شدم طوری که حتی مثلا وقتی بچه ها یا همسرم دیر از بیرون میان من دیگه طاقت ندارم یا وقتی بهشون یه حرفی میزنم گوش نمی کنند زود به هم میریزم .
یه بار آقای دکتر عزیزی می گفت می دونید چرا پیامبرها از خانوما نشدند . چون خانوما خیلی سختگیرن و آقایون راحت . میگفت اگه خانوما پیامبر میشدن پدر ملت رو با این افکار وسواس گونه و تحکم آمیزشون در میاوردن .
خب ما رو کی اینجوری آفریده . همون خدایی که تمام کهکشانها به دست خودشه .
خلاصه که تمام دردهای من خلاصه میشه به خدا .
حالا با این همه درد چطور دلم و باهاش صاف کنم . چطور ببخشمش وقتی قلبم ازش شاد نیست .
وقتی محتوای متن شما رو خوندم دیدم گله ی من از خدا به دلیل احساس گناه و ترس از خدا نیست اتفاقا در این بابت خیلی باهاش اوکی هستم واسه همینم خیلی کم عذاب وجدان می گیرم .
اما باید فکر کنم ببینم چطور خلاء های روحی روانیمو پر کنم تا چیزی که جذب می کنم نداشته هام نباشه . چون وقتی ارتعاشم پر باشه از بیرونم نعمت جذبم میشه .
باید دلمو با خدا صاف کنم . باید بتونم ببخشمش و اجازه بدم که انرژی الهی بره به وجودم و تمام جاهای خالی زندگیمو لبریز کنه از انرژی . امیدوارم بتونم با این دوره خودمو که مثل یه ابر پاره پاره هستم پر کنم و اجازه بدم نعمتهای خدا به دستم برسه . اول دلشکستگیمو باید اصلاح کنم تا بتونم خدا رو ببخشم دوم مقایسه کردن با زندگی دیگران و حسرت هامو باید اصلاح کنم . سوم حس انتظار کشیدن رو از خودم باید پاک کنم . این ۳ تا ارتعاش رو که اصلاح کنم به نظرم درونم پر میشه و حال خوبم می تونه دائمی بشه . طعم خدا رو بهتر می تونم حس کنم . میدونید خیلی دوست دارم حتی شاکر نعمتهای خدا برای افرادی باشم که حس حسادت بهشون دارم . اما این یه دل بزرگ می خواد واقعا اگه درونم رو اصلاح کنم به جایی میرسم که عمیقا از موفقیت دیگران شاد بشم آخه قبلا اینطور بودم واقعا شاد میشدم اما وقتی دیدم خیلی از من بالاتر رفتن حسادتم برانگیخته شد و روز به روز حالم و بدتر کرد واقعا وقتی می گن حسادت اول صاحب خودشو میسوزونه واقعا درسته . من در جهنم حسرت و حسادت اسیرم و البته جالبش اینه که خودم می دونم .چون معمولا شخص حسود خودش نمیدونه حسوده . ولی از خدا مب خوام منو نجات بده خلاء هامو پر کنه و نگاهمو به زندگی تغییر بده طوری که دیگه زندگیمو با این طعمها قاطی نکنم . طعم حسادت و حسرت و انتظار طولانی مدت و مقایسه و دلشکستگی . این طعم ها غیر الهی هستن . پس طعم خدا رو باید پیدا کنم . تا شب فایل رو هم گوش می کنم و مطمئنم مطالب خوبی ازش دریافت می کنم و فکر می کنم و طعم های الهی جایگزین برای این احساسات منفیم رو می نویسم تا به صورت عملی روی خودم کار کنم و ذهنمو از این مدارها رهایی بدم .
برداشت من از جلسه سوم – نزدیکی خدا به انسان
من همیشه در اعماق وجودم یک احساس دوری داشتم. انگار بین من و خدا یک دیوار شیشهای بود؛
میدیدمش، حسش میکردم، اما فکر میکردم دستم به او نمیرسد. همین باور سالها من را خسته کرده بود. هر بار که خطا میکردم یا دلم از خودم میگرفت، این دیوار در ذهنم بلندتر میشد.
اما در این جلسه سوم یک چیز عمیق در من جابهجا شد: فهمیدم که این دیوار واقعی نیست، فقط ساختهی ذهن من است. خدا از اول همینجا بود، کنارم، درونم، نزدیکتر از هر چیزی که بتونم تصور کنم.
«فَإِنِّی قَرِیبٌ». انگار برای اولین بار این کلمهی ساده را شنیدم. نزدیکم. نه دورم، نه منتظر شرایط خاص، نه محدود به عبادات طولانی. خودش گفته نزدیکم. این جمله مثل یک نسیم به قلبم نشست.
من سالها فکر کرده بودم باید کارهای زیادی انجام بدهم تا به او برسم، باید بهتر، پاکتر یا کاملتر شوم. اما این آیه پرده را کنار زد؛ خدا از همان اول نزدیک بود و خواهد بود. این من بودم که با باورهای خودساختهام دوری را تجربه میکردم.
برایم خیلی مهم بود این را بفهمم که خدا تغییر نمیکند. او همانی است که همیشه بوده، همانی است که وعده داده و وفادار است. این ثبات درونم را آرام کرد. همیشه از تغییر میترسیدم، از اینکه مبادا اگر اشتباه کنم، خدا مرا کنار بگذارد. ولی حالا مطمئن شدم که او هیچوقت تغییر نمیکند، این فقط احساس من است که بالا و پایین میشود. مثل خورشید که همیشه میتابد، حتی اگر من پشت ابر باشم.
یک جایی از جلسه حرف از توبه شد. همیشه از این کلمه میترسیدم. برایم یادآور حس گناه و سرزنش بود. اما اینبار توبه برایم معنای تازهای پیدا کرد.
دیگر توبه را مثل یک مجازات یا اعتراف سنگین ندیدم، بلکه به شکل یک بازگشت ساده و صمیمی. مثل وقتی که از خانه دور میشوی و یک روز دلت میخواهد برگردی، در را باز میکنی و میبینی چراغ هنوز روشن است و کسی منتظرت بوده. توبه برایم همین شد؛ یک چرخش نرم، یک قدم دوباره به سوی همان نزدیکی که هیچوقت قطع نشده بود.
من در تمام لحظات زندگیام، حتی وقتی از خودم بیزار بودهام، حتی وقتی فکر کردهام تنهای تنها هستم، حتی وقتی خیال کردهام به ته خط رسیدهام، خدا همانقدر نزدیک بوده است. این جمله برایم مثل یک آغوش است. چهقدر وقتها خودم را در تنهایی غرق کردهام، در حالی که تنها نبودم. چهقدر وقتها از ترس آینده لرزیدهام، در حالی که خدا همینجا بود.
این جلسه برایم یک پیامرسان بود؛ پیامرسانی که مرا دعوت می کند به این که باورم را از سطح ذهن پایین بیاورم و در قلبم جا بدهم. اگر فقط در ذهن بپذیرم که خدا نزدیک است، کافی نیست. باید آن را حس کنم، لمس کنم، مثل یک حضور واقعی. من فهمیدم که نزدیکی خدا را میتوان در نفس کشیدن حس کرد، در آرامش یک لحظه سکوت، در ضربان قلب، در نگاه ساده به آسمان. خدا نزدیک است، نه در آیندهای دور و نه در گذشتهای از دسترفته، بلکه همین حالا.
ما همیشه در پی بالاتر رفتنیم . در حالیکه خدا در دسترس است .
برای دیدن خدا لازم نیست بالا بروم باید پایین بیایم در قلبم او را حس کنم نه در ذهنم .
و دقیقا برداشتم از آیه واسجد واقترب هم همین است سر را باید از ذهن به سمت قلب فرودآورد تا نزدیکی به خدا را حس کرد . این معنای سجود است .
یک چیزی که برایم روشن شد این بود که نیاز نیست برای رسیدن به خدا سختی بکشم. من همیشه فکر میکردم باید لیاقت بسازم، باید خودم را از نو طراحی کنم، باید آنقدر خوب شوم تا شاید روزی خدا به من نزدیک شود. اما حقیقت برعکس است:
من از همان اول در دایرهی نزدیکی او بودهام. لازم نیست چیزی را به دست بیاورم، کافی است چشمم را باز کنم و آنچه از اول وجود داشته را ببینم.
گاهی در ذهنم سؤال میپیچد: پس این همه حس دوری و تنهایی چه بود؟ حالا میفهمم که آن حس، واقعیت نبود؛ فقط تصویری بود که ذهنم ساخته بود. باورهای گذشته، قضاوتهای دیگران، ترسها و خطاهایم همه روی هم جمع شده بودند و سایه انداخته بودند روی حقیقت.
اما سایه هرگز خورشید را خاموش نمیکند. نزدیکی خدا همیشه همینجا بود، فقط من پشت پرده مانده بودم.
این جلسه برای من مثل یک بیداری بود. بیداری از این خواب طولانی که خدا را جایی دور جستوجو میکردم. حالا میدانم هر بار که دلم آرام میگیرد، هر بار که بدون دلیل لبخند میزنم، هر بار که در عمق وجودم حس میکنم «همهچیز درست است»، همان نزدیکی خداست که خودش را نشان میدهد.
من دیگر نمیخواهم زندگیام را روی دوری بنا کنم. دیگر نمیخواهم فکر کنم باید فاصلهها را طی کنم. من میخواهم همین حالا، در همین لحظه، از حضور او سیراب شوم. این حضور برایم یک پشتوانه است، یک امنیت عمیق. وقتی این نزدیکی را باور میکنم، هیچچیز بیرونی نمیتواند من را از هم بپاشد. چون میدانم خدا همینجاست، نزدیک، در رگهایم، در نفسم، در بودنم.
و شاید مهمترین چیزی که گرفتم این بود که من لایق این نزدیکی هستم. نه چون کامل یا بیخطا هستم، بلکه چون این نزدیکی هدیهای است که از اول در وجودم گذاشته شده. هیچچیز نمیتواند این هدیه را از من بگیرد. تنها کاری که باید بکنم این است که باورش کنم و بپذیرم.