🌿 تصور کن سالهاست دنبال لاغر شدن هستی… رژیم گرفتی، ورزش کردی، بارها از غذاهایی که دوست داشتی گذشتی… حالا یه جمله به گوشت میرسه که میگه:
📍 این جلسه ادامه گام ۶۸ از دوره رایگان «صد گام لاغری با ذهن» است.
«لاغر شدن ترس دارد و با ترس، لاغر نمیشوی!»
شاید تو هم مثل من، اولش مات و مبهوت بمونی… بگی: مگه میشه؟ من همیشه آرزوی لاغر شدن داشتم، چطور ممکنه ازش بترسم؟! 🤔
اما واقعیت اینه که ترس از لاغری دقیقاً همینقدر پنهان و زیرپوستیه. یه باور خیلی مخفی توی ذهن ناخودآگاهمونه که باعث میشه همیشه یه قدم مونده به موفقیت، عقب بکشیم.
در این جلسه میآموزیم:
ترس از روبرو شدن با موفقیت
😅 شاید اولش خندهدار به نظر برسه، اما واقعاً بعضی وقتا از موفق شدن میترسیم!

🔍 اگه یه نگاهی عمیقتر به گذشتهمون بندازیم، میبینیم که خیلی جاها خواستهای داشتیم، اما یه چیزی توی وجودمون نمیذاشت سمتش بریم…
یه صدای کوچیک که میگفت: اگه بری جلو، چی میشه؟ واقعاً میتونی؟!
🎓 شاید همیشه عاشق ادامه تحصیل بودی، اما فقط تصور نشستن توی کلاس، یا رفتن به یه شهر دیگه، باعث میشد دلت بلرزه و از خیرش بگذری…
🏠 یا شاید همیشه رویای زندگی توی یه خونه بزرگتر رو داشتی… اما فکر تمیز کردنش، خرج تعمیرات، یا حتی نگاه قضاوتگر همسایهها، اونقدر ذهنتو مشغول کرده که ترجیح دادی همون خونه کوچیک رو نگهداری.
🧠 اینها همه نمونههایی از ترس از روبرو شدن با موفقیت هستن…
ترسایی که نمیذارن وارد دنیای جدیدت بشی، دنیایی که هم دوستش داری و هم ازش میترسی!
حالا بذار یه مثال خیلی آشنا بزنم:
🌟 ترس از لاغری هم از همین جنسه…
در ظاهر میخوای متناسب بشی، لباسهای قشنگ بپوشی، راحت حرکت کنی… اما درونت پر از نگرانیه:
- نکنه با لاغری صورتم زشت بشه؟
- نکنه همسرم منو دیگه نخواد؟
- لباسهای قبلیم چی میشن؟
🌀 این فکرها نشونه ترس از لاغریه همون ترس پنهانی که جلوی موفق شدن رو میگیره…
نقش ترس در پیشرفت نکردن
🔒 بعضی وقتها آدم حس میکنه یه نیروی نامرئی داره جلوشو میگیره… انگار هرچی تلاش میکنی، زور میزنی، برنامه میریزی، بازم یه چیزی نمیذاره بری جلو…
منم دقیقاً همین حس رو داشتم.
🚘 سالها بود دلم میخواست یه ماشین بهتر داشته باشم… یه ماشینی که هم شیکتر باشه، هم راحتتر. اما در عین حال، یه صدای کوچیک توی ذهنم همیشه میگفت:
– هزینههاش زیاده!
– همه نگاهت میکنن!
– نکنه کسی حسودی کنه یا چشم بزنه؟
– با این ماشین بری بازار، همه فروشندهها گرونتر حساب میکنن!
😬 این فکرها اونقدر قوی شده بودن که عملاً نمیذاشتن به خواستهم برسم.
حالا متوجه شدم که اون گفتگوهای ذهنی، همون ترس از موفقیت بود… همون چیزی که اجازه نمیداد حتی به آرزوهام نزدیک بشم!
🎯 دقیقاً مثل ترس از لاغری!
وقتی لاغر شدن رو به عنوان یه آرزو در ذهنت داری، ولی در ناخودآگاهت پر از ترس و شک و تردید نسبت به لاغری هستی، هیچوقت نمیتونی آزادانه جلو بری.
مثل اینه که با یه پا روی گاز و یه پا روی ترمز رانندگی کنی!
از خاطرات رژیمهای سخت، شکستهای قبلی، تجربههایی که بهت گفتن لاغری مساوی رنج کشیدنه… یا حتی ترسهای عمیقتر مثل:
– اگه لاغر شم، صورتم زشت میشه!
– اگه لاغر شم، همه لباسهام برام گشاد میشه!
🛑 همه این ترسها مثل دیوارهای نامرئی جلوی موفقیت رو میگیرن.
اما خبر خوب اینه که وقتی این دیوارها رو بشناسی، میتونی با ذهن آگاهت ازشون رد بشی… و اونوقته که ترس از لاغری از بین میره و مسیر واقعاً برات باز میشه ❤️

ترس از لاغری
توی ناخودآگاه ما ترس از لاغری یه مانع پنهانه… یه ترسی که شاید هیچوقت بهش فکر نکردی، اما مثل یه سد بزرگ جلو راهته.
🧩 بیشتر آدمهایی که اضافه وزن دارن، تجربههای زیادی از رژیم، ورزش، قرص، دمنوش، عطاری و هزار روش دیگه رو داشتن.
اما هر بار بعد از کلی سختی، وزن که کم میشه، خیلی زود برمیگرده… و همین تکرارِ امید، زحمت، شکست باعث میشه ذهن ما به لاغر شدن، یه تصویر پر از درد و ناراحتی بچسبونه. 😣
یعنی لاغر شدن = سختی کشیدن، محرومیت، گرسنگی، زجر، شکست!
و نتیجهش چی میشه؟
✅ ذهن ناخودآگاه برای محافظت ازت، جلوی لاغر شدنت رو میگیره!
چون توی ناخودآگاهت لاغری مساویه با رنج، پس بدن با تمام قدرت میگه:
❌ “من نمیخوام لاغر شم، چون میترسم دوباره اذیت بشم!”
🌪️ اینجوریه که ترس از لاغری مثل یه سایه مخفی توی ذهن میمونه… نهتنها باعث میشه اضافه وزنت بمونه، بلکه هر بار که میخوای شروع کنی، یه احساس دلهره و مقاومت سراغت میاد.
- باز باید غذامو جدا کنم؟ 😔
- بازم قراره بهم سخت بگذره؟
- اگه لاغر شم، نکنه صورتم زشت بشه؟
- نکنه همسرم دیگه منو نخواد؟
🧠 همه این فکرها، مصداق کامل ترس از لاغری هستن… ترسی که ریشهش به تجربههای تلخ گذشتهت برمیگرده، اما الان داره آیندهت رو هم خراب میکنه.

🧠 تجربهای الهامبخش برای روبرو شدن با ترس از لاغری
یکی از تأثیرگذارترین بخشهای مسیر لاغری با ذهن، خوندن نوشتهها و تجربههای هنرجوهاییه که دقیقاً با همون ترسهایی دستوپنجه نرم میکنن که شاید تو هم همین حالا درگیرش باشی…
📖 نوشتههای صادقانهی اونها کمک میکنه تا ترسهای پنهان ذهنیمون رو بهتر بشناسیم، مخصوصاً ترس از لاغری که یکی از مخفیترین و در عین حال قویترین مانعهای لاغر شدنه.
در ادامه، نوشتهی یکی از دوستان خوبمون در دورهی «ورود به سرزمین لاغرها» رو میخونی که به زیبایی نشون میده چطور آگاهی، میتونه ترسها رو روشن کنه و امید رو جایگزینش کنه:
“لاغر شدن ترس دارد و با ترس، لاغر نمیشوید!”
این جمله عمیقاً من رو به فکر فرو برد… 🤔 مگه میشه منی که سالهاست دنبال لاغریام، ازش بترسم؟! اما وقتی فایل آموزشی اون روز رو گوش دادم 🎧✨، فهمیدم چقدر ذهنم زیر پوستی درگیر این ترسه.
حالا میدونم که خواستن کافی نیست؛ چون خواستهها توی ذهن خودآگاهم هستن 🧠، ولی موانع اصلی، مثل ترس از لاغری، توی ناخودآگاه من پنهان شده بودن… 🕵️♀️
مثلاً ترس داشتم که اگه لاغر شم، صورتم زشت میشه 😬… یا همسرم دیگه منو دوست نداشته باشه 💔… یا لباسهای قبلیم برام بیاستفاده بشن 👗❌!
اما وقتی این باورها رو بررسی کردم 🔍، دیدم هیچکدومشون واقعی نیستن ✅. من قبلاً هم لاغر بودم و زیبا 🌸✨… و عکسهای شگفتیسازها 📸 اینو ثابت میکنه که لاغری چهرهی آدم رو شادتر، زیباتر و جوونتر میکنه 🌟.
درباره همسرم 💑، به این نتیجه رسیدم که اگر من رو واقعاً دوست داشته باشه، در هر حالتی دوستم داره 💕؛ مهم احساسی هست که از خودم دارم 🌈.
و درباره لباسها؟ 👚👖 خب، همیشه میتونم لباسهای جدید و دلخواه برای اندام متناسبم تهیه کنم 🛍️ و از پوشیدنشون لذت ببرم 😍.
الان با تمام وجودم حس میکنم دارم سبک میشم 🕊️… حتی اگه هنوز روی ترازو تغییری نیومده باشه ⚖️. چون بار ترسها از ذهنم برداشته شده 🙌 و حالا با آگاهی 🌱، با آرامش 🧘♀️ و بدون ترس 🚀، مسیر لاغری رو ادامه میدم.
دیگه از خوردن نمیترسم 🍽️😊… غذا خوردن برام عادی و لذتبخشه 🎉. و مهمتر اینکه به این باور رسیدم که بدن من توانایی لاغر شدن رو داره 💪✨، فقط کافیه مانعهای ذهنی مثل ترس از لاغری رو کنار بزنم 🧩❤️.
🌟 نوشتهی این دوست عزیزمون بهخوبی نشون میده که آگاهی، شجاعت میآره… و اون آگاهی رو به بهترین شکل، میتونی در دورهی ورود به سرزمین لاغرها تجربه کنی.
🗺️ این دوره دقیقاً طراحی شده تا کمک کنه ترسهای پنهان ذهنی مثل ترس از زشت شدن، ترس از دیده نشدن، یا ترس از تغییر کردن رو شناسایی کنی، اصلاحشون کنی، و با ذهنی آزاد و آماده، وارد مسیر لاغری بشی — مسیری با لذت، نه با رنج!
✍️ در ادامه هم توی گام ۷۰ سراغ «ذهن چاق چیست؟» میریم.
اگر تو هم آمادهای که ترسهاتو رها کنی و با اعتماد و عشق، بدن متناسبت رو بسازی، این دوره یه قدم طلایی برای شروعه، یه راهکار اساسی برای رهایی از ترس از لاغری.
✍️ بخش تمرینی – عبور از ترس پنهان لاغری ذهنی
🧠 یکی از اصلیترین موانع کاهش وزن ذهنی، فرمولهای اشتباه ذهن درباره لاغریه. تا وقتی این فرمولها شناسایی و اصلاح نشن، ذهن ناخودآگاه اجازه تغییر رو نمیده.
تمرینهای خودآگاهی مثل همین بخش تمرینی، دقیقاً طراحی شدن تا کمک کنن ترس از لاغری رو بشناسی، افکار پنهان رو بالا بیاری و به جای مقاومت ذهنی، همکاری ذهنی بسازی.
هر بار که تمرین میکنی، قدمی برمیداری برای تغییر ریشهای و پایدار. تمرین کردن یعنی تغییر دادن برنامه ذهنی از اضافه وزن به متناسب شدن! 🌱
🔍 سؤالات خودشناسی:
- نظرت درباره ترس از لاغری چیه؟ تا حالا بهش فکر کرده بودی؟!
- تا حالا شده با اینکه میخواستی لاغر شی، یه چیزی درونت مانع بشه؟ اون چی بوده؟
- کدوم بخش از تغییر بدن، بیشتر تو رو میترسونه؟ (صورت؟ توجه دیگران؟ قضاوت اطرافیان؟)
- فکر میکنی چرا در ناخودآگاهت، لاغری با رنج و ترس گره خورده؟
- چه تجربههایی باعث شدن ذهن تو لاغر شدن رو مساوی سختی و شکست بدونه؟
- اگر همین فردا لاغر بشی، چه افکاری ممکنه تو رو نگران یا مضطرب کنه؟
- باورهایی که جلوی کاهش وزن ذهنی تو رو گرفتن، چی هستن و از کجا اومدن؟
💬 دعوت به عمل:
اگه میخوای واقعاً تغییر کنی، فقط خوندن مقالهها کافی نیست! ✨
👣 ازت دعوت میکنم همین الان قلم و کاغذ برداری، پاسخ سؤالات بالا رو بنویسی و اگه دوست داشتی، در بخش نظرات همین مقاله با ما و دیگر همراهان مسیر کاهش وزن ذهنی به اشتراک بذاری.
تو نمیدونی ممکنه نوشتههات برای چند نفر نوری بشه در تاریکی ترسهاشون… ❤️
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.62 از 63 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

سوال سوم
لاغر شدن صورت منو میترسونه که احتمالش خیلی کمه شل شدن و پای چشم گود شدن حقیقت داشته باشه. درمورد شل و وا رفته رفتن بدن هم ترس داشتم. حقیقت نداشت. درمورد خیلی چیزا تو خیلی موضوعات وقتی وارد ترس شدم، دیدم فقط توهمه.
کلا کارش اینه نذاره پیشرفت کنی.
یه دیدگاه جالب بگم. یکی از اعضای خانواده مدتیه لاغر شده. کاملا متناسبه، اصلا نحیف نشده و حتی جا داره لاغرتر هم بشه.خانواده ی ما ۸۰ درصدشون چاقن.
ایشون که لاغرشد، بقیه که آرزوشون لاغری بود، به در و دیوار زدن لاغر بشن، گفتن لاغر شدن بسه دیگه!
سوالم چهارم
چرا لاغری یا رنج گره خوره؟
دلیلش سخت بودن روش های لاغری هستن. اون ها اعتماد به نفسمون رو پایین آوردن. اون ها منطقی نبودن، اشتباهی بودن، بدون آگاهی تعیین شده بودن.
اون ها مخالف ساختار مغز بودن. ساختار مغز میگه اول ذهنیتو تغییر بده، بعدش به اسونی به هدفت میرسی. اونقدر اسون که متوجه نمیشی کی رسیدی.
رژیم ها طرز فکرمون رو تغییر ندادن.
واقعیت اینه تا طرز فکر تغییر نکنه، مغز اجازه نمیده تغییر کنم. هر چی بافتم رو دونه دونه باز میکنه.
این تضاد ما رو فرسوده کرد، مسیر رو سخت کرد.
سوال سوم
شاید صورت منو میترسونه. میترسم پای چشام گود بیوفته، صورتم شل و افتاده بشه.
قبلا برای بدنم هم میترسیدم ولی حالا ترسی ندارم. هیچ ترسی. پس تا یه مدت دیگه هم ترسم درمورد صورتم از بین میره.
ازونجا که بدن شل و وا رفته نمیشه، ترس های دیگه هم حقیقت نداره.
کلا تو هر زمینه ای ترس داشتم و تو دلش رفتم، دیدم کاملا دروغ بوده. تناسب هم یکی دیگه ازونا.
سوال دوم
ترس از شکست خوردن مانعم میشد. ترس از اینکه دوباره خودم رو بی اراده ببینم، دوباره خورد بشم، دوباره بهم ثابت بشه نمیتونم یک رژیم، یک ورزش، یک مسیر رو تا نتیجه گرفتن ادامه بدم.
این باعث میشد بیخیال لاغری بشم. بگم همینی که هست ولش کن مگه چی میشه…
باعث شد خواسته هام رو نادیده بگیرم. چشمم رو از لباس های تو ویترین بدزدم که هوس نکنم، خودم رو تو آیینه نگاه نکنم.
واقعیت اینه نه تنها من بلکه همه ی آدما عقاید ۱۰۰ درصد درست ندارن. هر چقدر بهش اطمینان داشته باشن، هر جقدر ازش دفاع کنن، هر چقدر از ته دل درموردش صحبت کنن و بخوان اثبات کنن، ممکنه اشتباه باشه.
تناسب فکری بهم یاد داد، آگاهانه فکر و رفتار کنم. حتی اگه از افراد معتبر شنیده باشم، ببینم آیا نتیجه داده یا نه؟ آیا در واقعیت اتفاق افتاده یا نه.
من ترس از شکست خوردن داشتم.
ترس از اینکه لاغر نشم.
ترس از اینه دوباره بهم اثبات بشه بی اراده هستم و موفق نمیشم.
آیا این ها واقعیت زندگی من بود؟
اولیش که تو لاغری واقعیت داشت. من بارها از مسیر اشتباه رفته بودم، خیلی وقتا هم اصلا ادامه نداده بودم و نتیجه نگرفته بودم. وقتشه از خودم دفاع کنم. وقتشه پشت خودم باشم. کدوم موفقیتی بدون ادامه دادن حاصل میشه؟ مگه میشه یه کاری رو انجام ندی و یاد بگیری؟
پس این یک انتظار اشتباه بود. رژیم و ورزشی رو ادامه نمیدادم، پس سر و کله ی نتیجه پیدا نمیشد. عملا تلاشی انجام نشده بود که به خودم بگم شکست خورده!
مگه میشه یه برگه ی امتحان سفید باشه، جواب داده نشده باشه، بشینی قضاوتش کنی به بهش نمره بدی؟
زمان هایی که یک روش لاغری رو ادامه ندادم، من شکست نخوردم، من فقط مسیر رو ادامه ندادم.واینکه چرا ادامه ندادم هم قابل دفاعه. بهم گفته بودن باید غذاهارو تغییر بدی، رفتارها رو تغییر بدی، به یکدفعه تغییر بدی(عدم تکامل). خب اشتباه بود. نتیجه هم نداد.اگه راهکار درست دیگه ای رو عمل میکردم، قطعا نتیجه میگیرم. کاری که الان دارم انجام میدم.
جمله ی دوم:
من توانایی لاغر شدن ندارم.
آیا این واقعیت داشت؟
نه…این همه ادم لاغر شدن.
حتی از روش های اشتباه تلاش کردن و برای مدتی لاغر شدن. اونا شدن منم میشم. هیچ فرقی بینمون نیست. راستی بازم لباسام گشاد شده🤗 چه جالبه وقتی کسیو میبینم لاغر شده، باهاش کمی راحت نیستم. فکر میکنم تلاش و صبر زیادی بخرج داده. برایم ملموس نیست. ولی بخوام نخوام، در طول تمرین کردن کوچیک میشم، لباسام گشاد میشه و برام طبیعی هم هست😁
بریم سراغ جمله ی سوم ببینم:
ترس از اینه دوباره بهم اثبات بشه بی اراده هستم و موفق نمیشم.
ایا واقعیت داره؟
واقعا ادم بی اراده ای هستم؟
اصلا…من موفقیت داشتم، یک مسیر رو ادامه دادم و به نتیجه رسوندم. برچسب بی اراده بودن اشتباه و غیر منطقیه.
پذیرفتن اینکه منم اشتباه میکنم، منم ممکنه اشتباه فکر کنم، اشتباه به خودم برچسب بزنم، چیزیو فکر کنم حقیقت داره ولی نبوده، باری رو از رو دوشم کم میکنه. خیلییییی حس سبکی خوبی میده.
من اشتباه فکر میکردم نمیتونم لاغربشم.
من اشتباه فکر میکردم نمیتونم کاری رو ادامه بدم.
من اشتباه فکر میکردم نمیتونم نتیجه بگیرم.
من اشتباه فکر میکردم که لاغری سخته.
اخیششش
ترس ها باعث میشن حتی تلاش هم نکنی چه برسه به موفق شدن.
یکی از ترس هایی که قبلا داشتم و به بهترین شکل رفع شد، شل شدن پوست بود. فکر میکردم بدنم که لاغر بشه، نمیتونه پول اضافه رو حذف کنه. نمیتونه ترمیم کنه. نمیتونه کشیده بشه.
این ترس از دو جا نشات گرفته بود. یدونه رژیم های اشتباه. غذا به بدن طفلی نمیرسوندیم، با قحطی دادن و سختی دادن بدن بلا سرش میومد، ضعیف و شل و ول میشد.
دومین دلیلش نادیده گرفتن قدرت های بدن بود. بعضی آسیب های بدنی اونقدر عمیق و زیاد هستن که یا رفع نمیشه، یا خیلی طول میکشه بهتر بشه. مثلا یه زخم عمیق یا قطع شدن عضو بدن.
این باعث شد با خودم بگم خب اون همه چربی زیر پوست حذف بشه، اون پوست اضافه که عین لباس کش میاد چی میشه. خنده داره. این یک آسیب عمیق نیست. پوست هر روز متوجه باشم یا نباشم داره دوباره شکل میگیره.
یکی از دلایلی که باعث شد فکر کنم پوست قراره کش بیاد و شل بشه، فکر کردن به چگونی تغییر بدن و چگونگی لاغر شدن بود. بقول استاد تو چکار داری بدن قراره چطور این چربی ها رو حذف کنه؟ میخواد دفع کنه میخواد با عرق ذره ذره خارج کنه.
همین الان وظایف و کارهایی که بدن همیشه انجام داده و در طول روز به بهترین شکل داره انجام میده، از هضم کردن گرفته تا ساخت دیواره ی معده و روده، جایگزین کردن سلول های جدید بجای قدیمی، از بین بردن ویروس ها و میکروب ها و کلی کار دیگه، باورش برامون سخته. تعجب میکنم چطور بدن این کارها رو انجام میده.
این درسه…نکته ست…که نه تنها تو لاغری بلکه تو هر موضوعی، وقتی فکرم رفت سمت چطور، بگم چمیدونم چطور…خیلی چیزا چگونگیش مشخص نیست. حیلی چیزا چگونگیش به من ربطی نداره. چکن قرار نیست من انجامش بدم.
چون باید باورای لاغریم رو درست کنم، وظیفه ی من اینه فقط روی قدرت های بدن تمرکز کنم. هر چقدر دلمممم میخواد درمورد توانایی های بدن مطالعه کنم. این نه تنها مجازه بلکه کمک کننده ست.
فکر کردن به چگونگی آدمو میترسونه. خطرناکه. برای من مهمه بدونم بدن وقتی بهش فرصت داده میشه، خودش خوب بلده چطور طبق باورام به خودش شکل بده. چه ماده ای بسازه، به سلولا چطور شکل بده و…
میخواد چاقی باشه با لاغری.
وقتی لاغری برام طبیعی میشه و باورام قوی تر شده، به چاقی و نحوه ی ایجاد این چربی ها فکر میکنم، واقعا متعجب میشم چطوررر بدن یه چیز غیر طبیعی رو بوجود اورده. چیزی که هیچ چیزی نمیسازش. هیچی باعثش نمیشه. نه بی تحرکی همچین چربی هایی میسازه نه غذا. پس چطور بوجود اومده؟
وقتی صحبت چطور میشه آدم بجای اینکه ایمانش زیاد بشه، بدتر چندتا باور منفی دیگه هم بهش اضافه میشه.
من میدونم این چربی ها چیز غیر طبیعی هست. نباید باشه. ولی این فکر اولش بدردبخوره. ادمو به خودش میاره که براش طبیعی نباشه. شک کنه به اوضاعش، بخواد تغییرش بده. ولی بعد یه مدت مخرب میشه.
تعجب کردن از چاقی بعد مدتی مخرب میشه.
درستش اینه طبیعی باشه برام. بگم اره بدن قدرت زیادی داره و کارای جالب و بزرگ از دستش برمیاد. همین. پس متناسب شدن کاری نداره.
یه ترس دیگه دارم که البته خیلی کم رنگ شده. فکر میکردم تا وقتی تپلم، صورتم پف کرده و لپی هست، جوان تر بنظر میرسم. دوس ندارم پیرتر بنظر برسم.
اومدم طور دیگه ای فکر کردم. اول عکس شگفتی سازان رو دیدم. بعضیاشون که صورتشون دیده میشد، اونقدر که فکر میکردم بد شده بود. همینجا ترسم یکم ریخت.
دومین بار که خیلی ترسم ریخت، به خودم اومدم گفتم مگه من چند سالمه! تو اوج جوانی هستم! چرا فکر میکنم پیرم؟ این یک ترس توخالی و دروغین بود.
سومین بار که خیلی خیلی خیلی بی حس شدم نسبت به ترس پیر شدن صورت، فکر کردن به مزایای لاغری بود. اونقدر زیبایی و آزادی و مزیت داشت که با خودم گفتم حتییییییی اگه صورت لاغر بشه سنم بیشتر مشخص بشه، واقعا می ارزه.
فکر بعدی که ترسم رو خیلی از بین برد و باری از رو دوش سبک شد گفتم اخیششششش، این بود هر کسی یه چهره ای داره. هر چی بیشتر تو جامعه میگردم، روابطو نگاه میکنم، زن و شوهرا، دخترا، ادما…میبینم بی نهایت چهره و اندام متفاوت هست. همه استانداردهای زیبایی که دوست داریم و بقیه دوست دارن رو ندارن. اما همه برای هم عزیزن، افراد زیادی هستن که با چهره شون کاملا کنار اومدن، اصلا حس بدی به چهره شون ندارن، بهش طوری میرسن انگار زیباترین چهره رو دارن، هیچکس اصلا به فکرم ابروش و چشمشو گودی زیر چشمم دقت نمیکنه، به راحتی بدون ارایش میان جلوی دوربین، مخاطب زیاد دارن. همه ی ادما تو روابط عاشقانه شبیه سمبل زیبایی نیستن. هر کسی چهره و اندامی داره، با این حال رابطه ی عاشقانه زیبایی داره.
هر کسی ایراد ظاهری ممکنه داشته باشه. ولی اصلا بهش توجه نمیکنه. اعتماد به نفسشو بخاطرش نمیاره پایین. بخاطرش از جمع فراری نمیشه، بخاطرش تفریحاتشو نمیذاره کنار. بخاطرش از یه خواسته بزرگش(لاغزی) نمیزنه که یه چیز دیگه رو داشته باش(صورت پف کرده).
درضمن اگر صورتم لاغر شد و پفش ازبین رفت و برام جالب نبود، طبیعیه. این همه مدت همیشه حالت پف کرده اش رو دیدم. عادت کردم بهش. طبیعیه اولش عجیب باشه برام.