تا به حال شده در میانه یک تصمیم بزرگ، ناگهان احساس کنید که مثل یک کودک خردسال دستوپایتان را گم کردهاید؟ یا با وجود اینکه سالهاست مستقل زندگی میکنید، هنوز برای هر کار کوچکی نیاز به تایید والدین یا همسرتان داشته باشید؟
اگر این حس برایتان آشناست، شما با یکی از چالشبرانگیزترین مفاهیم روانشناسی یعنی طرحواره وابستگی و بیکفایتی روبرو هستید.
در این مقاله میخواهیم درباره شاهکاری به نام انیمیشن کوتاه طناب (The Cord) صحبت کنیم.
این اثر چند دقیقهای، به قدری دقیق لایههای پنهان رابطه والد و فرزندی را به تصویر میکشد که میتواند از چندین ساعت کلاس آموزشی تاثیرگذارتر باشد. با من همراه باشید تا این کلاف سردرگم را با هم باز کنیم.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.38 از 47 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
سلام همه ما تومحیطی بدنیا امدیم وتربیت شدیم بنام خانواده یک محیط امن زیرسایه پدرومادر،وقتی بچه دارمیشن جوری بابچه رفتارمیکنن اون بچه روترسو وبی اراده تحویل جامعه میدن بعدها ازدواج که میکنن رابطه برقرارکردن بااطرافیان یاخانواده همسرندارن یکی ازبستگان همسرم زمانی مجردبود از برادرهاش دوری میکرداصلا توجمع هاشون نبود ازدواج کرده بازهمون شخصیت ادم بدوری روداره وهمسرش چقدرناراحتی میکنه که مجبوره تنهابره خونه برادرش یاجایی دعوتش میکنن همش برمیگرده به تربیت اشتباه مادرپدرکه همیشه نیست بچه بیشتروقتش بامادره یا ازبستگان خودم دیدم مرده زندگیشومیداددست خانوادش اگربازنش حرفش میشداونا دخالت میکردن انگار این ادم هنوز بچه بود بخوام مثال بزنم اطرافم زیادن من خودم ازبچگی مستقل بودم ونترس برادرم برعکس من ترسوبودکلاس اول بایدمادرم باهاش میرفت سرکلاس ومن یادمه مادرم میگفت من میبرم مدرسه میومدم اینم میومد یکباردیگه مجبورشدم کتکش زدم ترسید دیگه رفت مدرسه چرا ما بچه رو نمیزاریم استقلال یادبگیره همسرم دخترمو دوست نداشت ببره پارک میگفت مریض میشه یامیفته یکباربردیم دخترم مریض شدوبرگشت بمن گفت تومقصری دخترموبردیم پیش دکترش ومن برادکتر گفتم حرف همسرمووایشون خداخیرشون بده باهمسرم جوری صحبت کرد قانع کردبچه بایدبره توجمع بدنش به ویروس عادت کنه یاخیلی چیزا دخترم میترسیدولی الان بهترشده نبایدبچه رووابسته خودکرد من مخالفم من تواین انیمیشن دیدم مادره فکرمیکردداره لطف میکنه برعکس بدترین ضربه روزد بعصی پدرومادرها رابطه سردی دارن وبچه همینوالگوپدیری میکنه چرا من زن وشوهر نبایدجلوبچه رابطه خوب داشته باشیم بهم احترام بزاریم محبت کنیم نه بحث کردن وبی حرمتی تمام این رفتارها همش تاثیرمیزاره روروان بچه ،من خودم ۶سال تنهازندگی کردم پدرومادرفوت شدن من بخاطرنگهداری ازاوناازدواج نکردم ولی بعدش به برادرم گفتم شما سرزندگیت باش باهمسروبچت بیاپیشم ولی من باید زندگی کنم یک روزدوروزنیست مشخص نیست کی بخوام ازدواج کنم وایشون میگفت من نگرانم چجوری میخوای زندگی کنی گفتممن استقلال رویادگرفتم وخداروشکر زندگی کردم درس خوندم رفتم دانشگاه توسن ۲۹سالگی وتونستم باموفقیت طبق همون ۴سال لیسانس بگیرم ورفتم کامپیوتریادگرفتم ورانندگی وزبان وخداخواست ازدواج کردم والانم خداروشکرمیکنم هنوزم یک زن بااستقلام ویک مادر ودوست دارم توتربیت دخترم موفق باشم وممنونم ازاستادعزیز بخاطراین متن زیبا جواب سوالات پدرومادرم افکارقدیمی داشتن پدرم دوست نداشت یکی میاددم درکارداشت بمن میگفت پشت درجواب بده مادرم ازحرف زدن وخندیدن باپسرفامیل مخالف بود یا مادرم سختگیری داشت من الان فکرمیکنم اصلا تربیتشونودوست ندارم سوال دوم من درس دوست داشتم بخونم پدرم مخالف بودمیگفت دختربایدزودازدواج کنه مادرم میگفت نه بایددرس بخونه ،خواستگارهایی که برامن میومد ردشونومیکردن نزاشتن من تصمیم بگیرم سوال سوم من تواون ۶سال خیلی پخته ترشدم وزندگی طبق انچه دوست داشتم ادامه دادم ولدت بردم براازدواج خودم انتخاب کردم وبه نطربرادرم احترام گذاشتم سوال چهارم به نطرمن بچه بایدبخوره زمین بلندبشه تاخودش متکی پدرومادرندونه خودش بلندبشه سوال پنجم من بچه داری بلدنبود ازاطرافیان یادگرفتم هنوزم خطادارم ولی هردفعه دارم تلاش میکنم اشتباهات روتکرارنکنم سوال ششم من بهش یادمیدم کارهاشو خودانجام بده یادبگیره دخترترسونباشه