یکی از غالبترین افکار و نگرشهای محدود کننده در ذهن بشر، کم بود است. کم بود پول، کم بود فرصتهای شغلی، کم بود همسر، کم بود مشتری، کمبود هر چیزی که برای خوشبختی به آن نیاز داریم.
برای تجربه زندگی بهتر یکی از مهمترین اقداماتی که باید انجام شود اصلاح نگرش کمبود و جایگزین کردن نگرش فراوانی و بینهایت بودن خداوند است.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.46 از 65 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
من در خانواده ای بزرگ شدم که قبل از اینکه دست چپ و راستم را تشخیص بدهم و یا بهتره بگم قبل از یاد گرفتن کلمه بابا یا مامان این جمله در ذهنم نقش بسته که ( باباتون نداره و خودتون باید فکری به حال خودتون کنید )این جمله روزی یکبار به من گفته میشد و سمبلی افتخار آمیز برای مادرم از تعریف فرزندانش که من بچه هام را طوری بزرگ کرده ام که یادشون داده ام باباشون ندارد و روی پای خودشون بزرگ شوند.تا اینجای داستان از نگاه هر کسی خوبه که من و داداشم یاد گرفتیم به دنبال کسی نباشیم که برای ما کاری انجام دهد و این روند زندگی ما شده بود که فقط به خودمون تکیه کنیم و دنبال هیچ فردی و چیزی نباشیم ولی از موقعی که با قوانین زیبای خداوند و اگاهی های ناب آشنا شده ام متوجه شدم که فقط این جمله یک گزینه مثبت داشته اینکه توانایی هام را بشناسم و این تا اینجا برای من باعث شده که از پس هر کاری بربیایم و همیشه هم دست به هر کاری زدم موفق بودم و بابت این بسیار سپاسگذارم که میدانم که میتوانمولی باوری دیگری درون من کاشته شد پدر بودن مساویست با بی پولی
داشتن ضعف اینکه هیچ وقت از کسی تقاضا نکنم و درخواستی نداشته باشم چون بهمون گفته شده بچه هام روی پای خودشون هستند پس این یک سمبل،نماد،اعتقاد برای من شده که اگر از کسی درخواست کنم کسی بهم کمک کنه من ضعیفم حتی باعث شده حتی از خدایم هم نخواهمباعث نگاه کمبود و نبودن شده بود و این نگرش همچنان در مادرم ادامه داره و هر جایی که باشد باز دارد همین را بازگو میکند و حتی هنوز به خودمون تکرار میکنه
ولی ایا میداند که چه تاثیری در نگرش خودش ایجاد کرده که همچنان داره اصرار میورزه به این اعتقادش
چون این روند باز ادامه دار شده
اما چطور
با ایجاد این نگرش در نوه خودشان به پسر برادرم که دقیقا همین تعریف را در اون ایجاد کرده اند اما شدیدتر و این اضافه که ببین پول در اوردن سخته که بابات داره دو جا کار میکنهبه صورتی که برادرزاده ام رتبه اول است در درسش بسیار موفق در رشته تجربی ولی چون الگوی پدرش جلوی چشمش هست که او هم رشته تجربی و موفقیتی ندارد تصمیم داره بخاطر باور کمبود و موفق نبودن در اون رشته ای که درس خونده وارد بازار کار شود آیا این تصمیم آگاهانه هست یا براساس القاهای اطرافیان و باورهای که در درونش ایجاد شده در مورد خودم هم هنوز همین طور هست وقتی میخواهم از کسی درخواستی کنن از کسی چیزی بخواهم سختم هست چون فکر میکنم زیر بار منتش میرومضایع میشومکسی جوابم را نمیدهد و….که دقیقا هم در بعضی موارد همین طور باهام برخورد میشود چون باوری پنهان در من بوده که شاخه هایی ازش رشد کرده
اگر نگرش شما درباره دنیای مادی بر مبنای کمبود باشد هرگز خواسته های شما برآورده نخواهد شد چون شما انتظار برآورده شدنش را ندارید.
ولی نگرش من این بوده و هنوز هم هست ولی خداروشکر کمتر شده ولی خوب مقاوت هایی هنوز دارم که خودم باید کاری را انجام بدهم تا خودم دست بکار نشم نمیشه و وقتی هم خودم بخواهم انجام بدهم نیاز به فیزیک و تلاش فیزیکی دارم که این هم خودش مستلزم کسب مهارت فیزیکی هست که چندین بار برام پیش اومده که تا جاهایی ادامه داشته و باعث خستگی و فشار روحی میشود چون تلاش فیزیکی هر چقدر هم در اون استمرار داشته باشی تا یه جایی ادامه داره تا یه جایی میتونم خودم همه جا حضور داشته باشم بعدش چی ؟؟؟تا کجا میتونم ادامه بدم؟؟؟
مهارت داشتن خوبه و عالیست ولی در چند کار،هنر و هر چیزی میتوانم مهارت کسب کنم و نگرش من اینه که در هر کاری که میخواهم انجام دهم که باعث موفقیتم بشود باید مهارت کسب کنم در اون کار تبحر داشته باشم تا هر کجا را بتونم مدیریت کنم و از پسش بربیام و اگر مشکلی پیش اومد بتونم کنترلش کنمپس یکی از لازمه های من برای داشتن مهارت نگرش مشکل ایجاد شدن هست
( این قسمت میشه خودشناسی بوسیله نوشتن توضیح دادن مسائل و نگرش که از دلش باورهایی پیدا میشه که همون سرمنشا هست )پس من به دنبال کسب مهارت هستم که بتوانم از پس مشکل بربیام نه اینکه مهارت را کسب کنم برای موفقیتم که بسیار ادمها هستند که بدون داشتن مهارت در درجات عالی و جاهایی هستند که موفق هم هستند و یاد گرفته اندآیا من در لاغری مهارت داشتم ؟؟؟
ولی به یک چیز ایمان دارمبه بی نهایت بودن خداوند
ایا این باور در من عمیق هست ؟؟؟آیا کاملا قبولش دارم؟؟؟
حقیقتا نه
حتی با درخواستی که به تازگی و در عین ناباوری برایم اجابت شد ولی باز هم میترسم باز هم شک دارم ولی میخواهم با ایمان و قلبی باز هر روزم را زندگی کنماز خداوند میخواهم بیشتر با نشانه هایش مرا قوی کند تا با عمق وجودم بیشتر درک کنم
میخواهم با آسانی و راحتی خدایم را بیشتر بشناسم
چرا هر بار در حرفهام در توضیحاتم در خواسته هایم میگویم آسونی و راحتی
چون میترسم
برای اینکه ایمانم قوی نیست بخاطر اینکه فکر میکنم اگه نگم سختی در پیش رو هست ولی با هر آسانی آسانی دیگر هست با هر شادی شادی دیگر
دوست دارم این اتفاق را تشریح تا هم ردپایی برای خودم باشد تا ابد که خداوند چطور و چگونه برایم انگونه که خواسته انجام داد و چطور من سهم خودم را انجام دادم و خداوند سهم خودش را و اینکه در درخواستم به خداوند چگونه باید باشم
حدود یک ماهی بود که با رئیسم بر سر فرستادن من برای کار در محلی دیگر اختلاف نظر داشتم و اینکه من مقاومت شدیدی در برابرش نشون میدادم و به خاطر کمبود نفرات میخواست برلی انجام ماموریت به اهواز و مناطق اطراف اهواز بفرستد ولی من بخاطر سرمای موجود در این مناطق و این فصل سال مدام در ذهنم به جنگ و دعوا بودم تا جایی که چندین بار رفتم و حضوری اعلام کردم حواست باشه من را نفرستی طبق این شرایط که الان وسایل گرمایشی همراه ندارم و برم اونجا سرما میخوریم من از سرما نمیتونم کار کنم و مدام داشتم این فرایند توجه به ناخواسته را گسترش میدادم خوب اون کار به اتمام رسید و در ظاهر کار تمام شد و از سر من گذشت ولی باز این بُلد رئیسم شده بود که میفرستمت و هر بار من در درونم بهش واکنش میدادمتا ۳ روز پیش که دوباره اعلام شد که نفر نیست و من و یک همکار دیگه باید بریم اهواز و اونهم برای کار در قسمت دیگری که هیچ ربطی به قسمتی که من مشغول ان هستم ندارد دوباره درگیری درونی ولی خدا هر لحظه حضور دارد آموزش ها و آگاهی ها از راه رسیدند و با خودم گفت در این لحظه من چی میخواممن که فهمیدم چی نمیخوام الان چی میخواممیخواهم در همین مکان و با این شرایط باشم شروع کردم به تجسم و اعراض به اون عملکار به جایی کشید که حتی بلیط پرواز هم برامون گرفته شد برای تاریخ امروز ۱۴۰۲.۱۲.۱۵و باز هم من اعراض کردم و توجهی نکردم و با خودممیگفتم چی میخواهم و ادامه دادمتا دیروز ظهر که طبق شرایطی که امکانش نبود اعلام کردند کار عقب افتاده و نیازی و رفتن ما نیست و تا اون زمان هم که کار شروع شود گروهی دیگر آزاد شده اند و اونها به جای شما میروند من باید چیکار میکردم تا شرایط طبق میل و خواسته من پیش رود ؟؟؟با چند نفر باید حرف میزدم و چقدر تلاش فیزیکی و راه حل های مختلف که بروم و هر جایی هم در ذهنم به این مرحله میرسید که دبگه بلیط پرواز براتون گرفته اند و حتی هم اگر کاری نباشد باید برید ولی الان با خیال راحت در همان موقعیت خودم هستم و دارم این تجربه را مینویسم که از کی خواستم و چگونه برایم رقم زدو این میشود
بی نهایت بودن خداوند
و الان هم برای خواسته بعدیم اقداممیکنم و از خدایی میخواهم که ناممکن ها ممکن میکندبه روشی که انگشت به دهان میمانی که چقدر راحت که نیازی به هیچ فشار و درگیری و تلاش فیزیکی ای نیست بلکه ایمان و پایبند بودن و خواستن از خداوند
هر روز تلاش میکنم که نگاهم به خدا باشد تمرین میکنم که درخواست کنم و اینکه هر آنچه بخواهم وجود دارد و فراوانی بسیار هست با تغییر نگرشم هر آنچه بخواهم برایم در اختیارم قرار میگیره
۱۴۰۲.۱۲.۱۵