۳۳ ساله بودم و اضافه وزن زیادی داشتم که فهمیدم مسیر لاغری من از همون اول اشتباه بوده. سالها هر رژیم و روشی که فکرش رو بکنید امتحان کرده بودم، ولی هر بار نهتنها لاغر نشده بودم، بلکه از قبل هم چاقتر شده بودم. امروز میخوام بگم مشکل کجا بود و کلیدی که بدون اون هیچکس نمیتونه لاغر بشه و لاغر بمونه چیه.
این نوشته، جلسه اول از دوره رایگان ۱۲ جلسهای لاغری با ذهن است. اگه تازه به این مسیر اومدی، خوش اومدی. پیشنهاد میکنم اول ویدیوی این جلسه رو با دقت ببینی و بعد این متن رو بخونی.
همهی جلسهها رو روی گوشیت داشته باش. با اپلیکیشن لاغری با ذهن میتونی ویدیو و صوت جلسهها رو دانلود کنی و بدون اینترنت هم ببینی و گوش بدی.
در این جلسه میآموزیم:
🙋♂️ من و اضافه وزن
برای دوستانی که تازه با من آشنا شدن، اول یه کم از خودم بگم. من حدود ۳۵ سال اضافه وزن داشتم. اولین بار وقتی حدود ۸۵ کیلو بودم رژیم گرفتم. با هر رژیم ۵ یا ۱۰ کیلو کم میکردم، ولی وقتی رژیم رو کنار میذاشتم، بیشتر از اون چیزی که کم کرده بودم برمیگشت. بنابراین هر رژیم من رو یه پله چاقتر میکرد تا رسیدم به ۱۳۵ کیلو.
در اون سالها به خاطر اضافه وزن، بیماریهای مختلفی هم سراغم اومده بود؛ مثل دیابت، فشار خون، کبد چرب، زانو درد، کمر درد، تنگی نفس و خروپف شبانه. هر راهی که میرفتم به بنبست میرسید. بعضیها رو میدیدم که لاغر میشن، ولی برای من انگار هیچ راهی وجود نداشت. نتیجهی هر تلاشم یه وزن بالاتر، یه ناامیدی بیشتر و یه حال بدتر بود.
جرقهای که همه چیز رو عوض کرد
از یکی دو سال قبل، با استفاده از قدرت ذهن نتیجههای بزرگی در بخشهای دیگهی زندگیم گرفته بودم؛ از نظر مالی، روابط و کارم. ولی هیچوقت فکر نمیکردم بشه از همین قدرت ذهن برای لاغری هم استفاده کرد. چون اون موقع هیچکس چنین حرفی نمیزد. همه یا میگفتن رژیم بگیر و کالری بشمار، یا میگفتن ورزش کن، یا جراحی و پیکرتراشی رو پیشنهاد میدادن.
یه روز که دیگه واقعاً خسته شده بودم، نشستم و از خدا کمک خواستم. گفتم من هر کاری بلد بودم کردم و نشد. مگه میشه یه قفلی باشه و کلید نداشته باشه؟ همون روزها این فکر به ذهنم رسید که «تو که در بخشهای دیگهی زندگیت از قدرت ذهن نتیجه گرفتی، چرا برای لاغری ازش استفاده نمیکنی؟ مگه بدن تو از این قانون جداست؟»
از همون روز شروع کردم به تحقیق و فکر کردن و هر چیزی که پیدا میکردم روی خودم امتحان کردم. نتیجه این شد که بدون رژیم، بدون گرسنگی کشیدن، بدون باشگاه و بدون هیچ قرص و دمنوشی، در عرض ۷ ماه به وزن ۸۰ کیلو رسیدم. از اون موقع تا امروز هم بدون رژیم و کالریشماری و بدون استرس چاق شدن، روی همین وزن موندم.
وقتی اطرافیانم تغییرم رو دیدن، اولین سؤالشون این بود که «معدهات رو عمل کردی؟». وقتی براشون توضیح دادم چه کار کردم، دیدم چقدر آدمها مثل گذشتهی خودم دارن در این مسیر زجر میکشن. برای همین سایت تناسب فکری رو راه انداختم تا این آموزشها رو با بقیه هم در میون بذارم. خدا رو شکر در این سالها هزاران نفر وارد این مسیر لاغری شدن و نتیجههاشون رو در بخش نظرات سایت نوشتن.

🧠 بدن فرمانبر ذهنه
برای اینکه کلید لاغری رو بفهمی، اول باید یه اصل ساده رو بدونی. ما انسانها دو بخش داریم: یه بخش جسمی که همین بدن ماست، و یه بخش ذهنی و روحی. سؤال اینه که کدوم یکی اصله و کدوم یکی فرعه؟
جواب ساده است. وقتی ذهن و روح یه آدم از بدنش جدا میشه، اون بدن با همهی عضلهها و استخونها و قلب و مغزش، حتی نمیتونه یه پلک بزنه. یعنی همهی قدرت دست ذهن و روحه و بدن فقط ابزاریه که در اختیار ذهن قرار داره.
همین الان تصمیم بگیر دستت رو بالا بیاری. اول در ذهنت این تصمیم گرفته شد و بعد دستت بالا اومد. اگه ذهنت این دستور رو نمیداد، دستت هیچوقت خودش تکون نمیخورد.
خیلی سادهترش اینه که بدن ما هیچ کاری رو خودسرانه انجام نمیده. هر کاری که بدن انجام میده، اول در ذهن تصمیمش گرفته شده. حالا ببینیم این موضوع چه ربطی به چاقی و لاغری داره.
❓ چرا تلاش برای لاغری نتیجه نمیده؟
بیشتر آدمها فکر میکنن چاقی یه مشکل بدنیه و برای همین میرن سراغ بدنشون. میگن شکمم اومده جلو و پهلوهام زده بیرون، پس باید غذای این بدن رو کم کنم، به زور ورزشش بدم، چربیهاش رو با جراحی بردارم یا معدهاش رو کوچیک کنم.
یعنی تقریباً همهی روشهای لاغری فقط با بدن کار دارن و هیچکدوم سراغ ذهن نمیرن. نتیجهاش هم اینه که بیشتر کسانی که با رژیم و ورزش لاغر میشن، بعد از مدتی به وزن قبلی یا حتی بیشتر از اون برمیگردن. حتی خیلی از کسانی که جراحی معده یا پیکرتراشی انجام میدن، بعد از چند سال دوباره وزنشون بالا میره.
دلیلش اینه که همهی این روشها سراغ نتیجهی چاقی رفتن، نه سراغ علت اون. بنابراین تا وقتی علت سر جاش باشه، نتیجه هم دوباره برمیگرده.
مثال کامپیوتر و چاپگر
برای اینکه این موضوع رو راحتتر بفهمی، ذهنت رو مثل یه کامپیوتر در نظر بگیر و بدنت رو مثل یه چاپگر. فرض کن در کامپیوتر نوشته شده «من چاقم» و تو دکمهی پرینت رو زدی. برگهای که از چاپگر بیرون میاد هم همین جمله رو داره.
حالا تو از این جمله خوشت نمیاد. برای همین با لاک غلطگیر روی «من چاقم» رو میپوشونی و با خودکار مینویسی «من لاغرم». رژیم گرفتن، ورزش اجباری و جراحی دقیقاً همین کار رو میکنن. یعنی با زور و گرسنگی و سختی، روی برگهی چاپشده دست میبرن.
ولی فایل اصلی در کامپیوتر هنوز همون «من چاقم» است. بنابراین به محض اینکه رژیم رو کنار بذاری، دوباره همون جمله چاپ میشه و این بار حتی پررنگتر. یعنی از وزن قبلیت هم چاقتر میشی. من سالها همین اشتباه رو میکردم. هر بار میرفتم سراغ بدنم و میگفتم باید کمتر بخورم، باید بدوم، باید دمنوش بخورم. غافل از اینکه تا وقتی فایل اصلی در ذهنم عوض نشه، بدنم هم عوض نمیشه.

⚠️ چرا بعد از رژیم از قبل هم چاقتر میشیم؟
مهمترین وظیفهی ذهن ناخودآگاه ما اینه که ما رو زنده نگه داره. ذهن کاری نداره که تو دوست داری در یه مهمونی لباس قشنگ بپوشی یا اندام متناسب داشته باشی. ذهن فقط یه چیز رو میفهمه: این آدم باید زنده بمونه. برای ذهن، چربیهای بدن یعنی ذخیرهی انرژی برای روزهایی که غذا پیدا نمیشه.
حالا وقتی رژیم میگیری و غذات رو کم میکنی، ذهن نمیدونه که تو برای لاغر شدن رژیم گرفتی. ذهن فکر میکنه قحطی شده و غذا پیدا نمیشه. برای همین بدن رو در حالت صرفهجویی قرار میده تا انرژی کمتری مصرف بشه؛ درست مثل وقتی که برق رفته و گوشیت ده درصد شارژ داره و تو نور صفحه رو کم میکنی تا گوشی دیرتر خاموش بشه.
به همین دلیل وقتی رژیم میگیری، بیحال و خسته و کمحوصله میشی و زود عصبانی میشی. ذهن در تمام مدت رژیم منتظره که این قحطی تموم بشه. وقتی بالاخره خسته میشی و رژیم رو کنار میذاری، ذهن سریع شروع میکنه به ذخیره کردن و این بار بیشتر از قبل ذخیره میکنه، تا اگه دوباره قحطی شد غافلگیر نشه.
این دقیقاً بلاییه که سر من اومد. من از ۸۵ کیلو رژیم گرفتن رو شروع کردم و با رژیمهای پشت سر هم به ۱۳۵ کیلو رسیدم. شاید اگه همون موقع رژیم نمیگرفتم و با بدنم نمیجنگیدم، هیچوقت به ۱۳۵ کیلو نمیرسیدم.
خیلی سادهترش اینه که وقتی رژیم میگیری، داری با ذهنت میجنگی. در این جنگ هم همیشه ذهن برنده است. چون ارادهی ما محدوده و بعد از یکی دو ماه یا چند ماه خسته میشه، ولی ذهن ناخودآگاه ۲۴ ساعته بیداره و هیچوقت خسته نمیشه.
🔑 کلید اصلی مسیر لاغری
حالا کلید کجاست؟ کلید اینه که دست از سر بدنت برداری و بری سراغ ذهنت. یعنی بهجای اینکه روی برگهی چاپشده لاک غلطگیر بزنی، فایل اصلی رو در کامپیوتر ذهنت درست کنی. یعنی جملهی «من چاقم» رو از ذهنت پاک کنی و جاش بنویسی «من لاغر و خوشاندامم».
وقتی فایل اصلی عوض بشه، دیگه به لاک غلطگیر نیازی نیست. یعنی لازم نیست گرسنگی بکشی و به خودت سختی بدی. اشتهات کمکم با نیاز بدنت هماهنگ میشه، ریزهخواریها و پرخوریهات کمتر میشه و وزنت آرومآروم پایین میاد. چون این بار برنامهی ذهنت عوض شده، وزنت هم دوباره برنمیگرده.
باورهای چاقکننده از کجا اومدن؟
حالا سؤال اینه که چرا در ذهن ما نوشته شده «من چاقم»؟ جوابش باورهای ماست. ما از بچگی تا امروز، از خانواده و اطرافیان و جامعه و حتی پزشکها جملههایی شنیدیم و پذیرفتیم که حالا در ذهن ناخودآگاه ما جا خوش کردن. مثل اینها:
- «آب هم میخورم چاق میشم.»
- «ژنتیکم چاقه و استخونبندیم درشته.»
- «بعد از زایمان چاق شدم و دیگه لاغر نمیشم.»
- «سنم رفته بالا، دیگه نمیتونم لاغر بشم.»
- «لاغری سخته و برای لاغر شدن باید گرسنگی کشید.»
جملهای که خود من سالها به همه میگفتم این بود: «چاقی من ارثیه و هر کاری کنم لاغر بشو نیستم.» این جمله رو از خانوادهام زیاد شنیده بودم و هر بار که نتیجه نمیگرفتم، با همین جمله خودم رو توجیه میکردم.
وقتی مسیر لاغری با ذهن رو شروع کردم، اولین کارم این بود که بشینم و دلیلهای چاقیم رو بنویسم. وقتی با خودم صادق شدم، فهمیدم خیلی از این دلیلها فقط برچسبهایی بودن که سالها به خودم زده بودم و هیچوقت درستیشون رو بررسی نکرده بودم.
وقتی همهی حواسمون به چاقیه
دلیل دوم اینه که حواس ما از صبح تا شب روی چاقیه. جلوی آینه از هیکلمون بدمون میاد، روی ترازو اعصابمون خرد میشه، موقع لباس پوشیدن غصه میخوریم، در مهمونی حسرت اندام بقیه رو میخوریم و سر سفره با عذاب وجدان غذا میخوریم. همهی اینها یعنی توجه کردن به چاقی.
من در زندگیم بارها تجربه کردم که به هر چیزی بیشتر توجه کنی، همون چیز در زندگیت بزرگتر میشه. بنابراین وقتی دائم به چاقی فکر میکنیم و ازش میترسیم، داریم همون برنامهی «من چاقم» رو در ذهنمون پررنگتر میکنیم.
برای همینه که بعضیها هر چی دلشون میخواد میخورن و چاق نمیشن. چون اصلاً به چاقی فکر نمیکنن و استرس چاق شدن ندارن. ولی کسی که هر لقمه رو با ترس و عذاب وجدان میخوره و باور داره با یه دونه خرما هم چاق میشه، داره با هر لقمه همون باور رو در ذهنش تکرار میکنه.

📉 فرق این مسیر با رژیمهای قبلی من
قبلاً هر بار رژیم میگرفتم، اولش هیجان داشتم، بعد خسته میشدم و آخرش برمیگشتم سر خونهی اول. ولی در لاغری با ذهن خبری از کالریشماری و لیست غذاهای ممنوعه نبود.
یکی از قشنگترین تجربههام در این مسیر این بود که برای اولین بار هیچکس برام رژیم ننوشته بود. هیچ لیستی از بایدها و نبایدها نداشتم. خودم مسئولیت بدنم رو قبول کرده بودم و خودم تصمیم میگرفتم که چطور رفتار کنم.
۳۵ سال اضافه وزن داشتم، بدون اینکه کسی بهم یاد داده باشه چطور چاق بشم. کمکم و بیصدا چاق شده بودم. این بار هم کسی بهم نگفت چطور لاغر بشم. فقط خودم خواستم و ذهنم رو با لاغری آشنا کردم. یعنی همونطور که ذهنم چاقی رو یاد گرفته بود، لاغری رو هم یاد گرفت.
🤝 ما چاقها خیلی به هم شبیهیم
در این سالها نوشتههای هزاران نفر از اعضای سایت رو خوندم. چیزی که بیشتر از همه برام جالب بود این بود که ما آدمهای چاق، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنیم به هم شبیهیم. باورهای ما، جملههایی که در بچگی شنیدیم و ترسهامون از غذا خیلی شبیه همه.
من ۳۵ سال همون مسیر ذهنی رو رفته بودم که خیلی از شما الان در اون هستید. بنابراین مطمئنم که شما هم میتونید همون کاری رو بکنید که من کردم. فقط یه چیز لازمه: ادامه دادن. همونطور که سالها با ثبات چاق موندیم، حالا باید همون ثبات رو برای مسیر لاغری بذاریم.

🟣 گام اول: آگاهی
حالا که تصمیم گرفتی شروع کنی، وقتشه وارد مسیر بشی. ویدیوی این جلسه رو با دقت ببین و موقع دیدنش یه دفتر و قلم کنارت باشه تا جملههای مهمش رو یادداشت کنی. فایل صوتی جلسه رو هم چند بار در طول روز گوش بده.
بعد از اون، با خودت فکر کن که چه باورهایی باعث چاقیت شده و چه جملههایی رو از بچگی با خودت آوردی. شناختن همین باورها اولین قدم ورود به مسیر لاغری واقعیه.
عجله نکن و هر روز فقط یک جلسه رو کار کن. تمرین این جلسه رو بنویس، نوشتههای بقیهی اعضای سایت رو هم بخون و فردا برو سراغ جلسهی بعد. من هم منتظر خوندن نوشتههات در بخش نظرات هستم.
پیشنهاد میکنم به این صفحه مراجعه کنید و براساس توضیحات ارائه شده دیدگاه خود را ثبت کنید.
اطمینان دارم محتوای این صفحه با مشارکت شما بسیار تاثیرگذارتر خواهد شد.
✍️ تمرین آموزشی 📖
📝 تمرین اختصاصی این جلسه: اولین گام در مسیر لاغری
حالا وقتشه با دقت بیشتری به گذشتهات نگاه کنی؛ نه برای سرزنش کردن خودت، بلکه برای شناختن خودت. جواب این سؤالها رو کامل و با جزئیات در بخش نظرات بنویس:
- 🧠 چطور چاق شدی؟ از کی شروع شد و چه فکرها یا عادتهایی باعثش شد؟
- 🍽️ چند بار رژیم گرفتی؟ بعد از کنار گذاشتن رژیمها، وزنت چه تغییری کرد؟
- 🔍 چه باورهایی دربارهی غذا، بدن و لاغری داری؟ کدوم جملهها رو از بچگی شنیدی و هنوز تکرارشون میکنی؟
- 📓 یه دفتر مخصوص مسیر لاغری داشته باش و همین امروز اولین صفحهاش رو پر کن.
- 🎧 ویدیو و فایل صوتی این جلسه رو چند بار ببین و گوش بده. هر بار نکتهی تازهای پیدا میکنی.
یادت باشه: آگاهی، اولین قدم مسیر لاغریه. هر چی بهتر بدونی کجا هستی و چرا اینجایی، راحتتر میتونی تصمیم بگیری به کجا بری.
در جلسهی بعد (قسمت دوم: مهمترین دلایل چاقی چیست؟) بیشتر دربارهی دلیلهای اصلی چاقی صحبت میکنیم.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
۱. چرا بعد از کنار گذاشتن رژیم، وزنم بیشتر از قبل میشه؟
چون ذهن ناخودآگاه، رژیم رو قحطی میبینه و بدن رو در حالت صرفهجویی قرار میده. وقتی رژیم تموم میشه، ذهن برای اینکه دوباره غافلگیر نشه، بیشتر از قبل ذخیره میکنه. بنابراین هر رژیم، وزن رو یه پله بالاتر میبره.
۲. شروع مسیر لاغری با ذهن از کجاست؟
از شناختن باورهای چاقکننده. اول باید بفهمی چه جملهها و باورهایی در ذهنت هست که تو رو چاق نگه داشته. بعد قدمبهقدم این باورها رو با باورهای افراد متناسب جایگزین میکنی.
۳. در این مسیر باید رژیم بگیرم یا ورزش کنم؟
نه. در لاغری با ذهن رژیم غذایی، کالریشماری و ورزش اجباری نداریم. تمرکز ما روی تغییر ذهنه. وقتی ذهن تغییر کنه، رفتار غذایی هم بدون زور تغییر میکنه.
۴. هر چند وقت یک بار جلسهی بعدی رو شروع کنم؟
پیشنهاد من اینه که هر روز فقط یک جلسه رو کار کنی. ویدیو رو با دفتر و قلم ببین، تمرین رو بنویس، نوشتههای بقیه رو بخون و فردا برو سراغ جلسهی بعد.
امتیاز 3.82 از 707 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!











نشان های دریافت شده
باسلام
قدم اول (داستان چاقی )
چاقی من از زمانی شروع شد که من این مشکل را بخشی از درونم که دوست داشتنی نیست و بد هست را درونی کردم . فکر میکنم دوسالم بود یا کمتر یا بیشتر ، که تفاوت زیادی بین غذای من و خانواده بود . مادرم به شدت کمالگرا بود و به او گفته بودند که اگر در ان سن جلوی من گرفته نشود ، همیشه تبدیل به دختر چاق میشوم و چاقی جزو معایب بود و همیشه برای اینکه من از خوردن خجالت بکشم ، همیشه مقایسه با مادرم میشدم که در سن او ، همیشه لاغر و خوش اندام بود ، مثلا در سن 26 سالگی 46 کیلو بود و من خیلی نسبت به اون چاق بودم و این مقایسه باعث شد که حس کنم به اندازه ی کافی خوب نیستم . عاشق برنج بودم ولی چون چاق کننده بود نمیتونستم خیلی بخورم . هرکسی میگفت تپل مپل یا چاق انگار داره به عیب من توجه میکنه و خودم هم همیشه حس میکردم عیب دارم و به خاطر همین خوب و دوست داشتنی نیستم . برای یک بچه ی 4-5 ساله خیلی درک این مطلب سخته ، چون تنها زبانش عشق و محبته و چون زیاد انتقاد میشدم ، همه ی چیزهایی که برای من حس فقدان و دوست نداشتنی بودن مرا وصل میکرد لیبل چاقی بود . چاقی و چاق زندگی کردن و تمرکز مداوم به چاقیم از زمان های خیلی قبل شروع شد و من این احساس فقدان یا بدرفتاری را باید به یک چیزی از درون خودم نسبت میدادم که شایسته ی این احساس باشم . چون محدود میشدم ، ذهنم بیشتر به مواد غذایی جلب میشد . یادم میاد در 5 سالگیم مادرم میگفت اگر میخوای لاغر بشی ، به غذا که فکر میکنی حالت از غذا به هم بخوره ولی حس من به غذا عشق بود و چون این حس بد رو در درون به غذا نداشتم ، احساس شرم میکردم . من دلایل زیادی برای دوست نداشتن خودم داشتم ، و اون یک دلیل از 100 دلیلی که تصمیم گرفته بودم بهش توجه کنم و مهری بشه علت اینکه چرا من دوست داشتنی نیستم . انگار اون حس فقدان پشت همه ی این ظاهرها خوابیده بود . خب من چاق بودم و چاقیم را دوست نداشتم و اینکه این عیب با من راه برود ، حس شرمساری در من ایجاد میکرد . خیلی خجالتی بودم و جالبم هست ، بیرون هم تکه های تو چاقی یا تپل مپلی رو میشنیدم که انگار یه عیب رو باصدای بلند دارند به دنیا اعلام میکنند و برای من اون حس مثل چاقو زدن دوباره به یک زخم باز عفونی بود . یعنی در اون حد وخیم و بد بود . خب من از بچگی به خودم برچسب زده بودم و علت دوست داشتنی نبودنم رو به چاقی نسبت داده بودم و من از اول عمر زندگیم چاق بودم . هر مسافرتی میرفتم تو عکس ها زشت می افتادم و غمگین . حالم از یک سری کمپلکس های حل نشده ی احساسی بود ولی مشکل اصلی من که چاقوی تیز درنده هربار تو وجودم میخورد ، ظاهر چاق من بود . در سن17 سالگی به شدت احساس بد و کم ارزشی و حال خراب داشتم . کنکور هم که داشتم که کلا ذهن درحالت جنون ، از یک طرف احساسهای بد که هیچوقت منشاش رو نمیدونیستی چیه و چرا حالت بده و از طرفی هم زمان مسابقه و رقابت برای خوندن 6 کتاب که نه تنها خوندن و هر قسمتش رو حفظ شدن بود ، مسابقه ی سرعت هم بود و از طرفی هم یک دختر چاق دوست نداشتنی که باید برای بقاش میجنگیدم به شدت من رو به ستوه در اورد. یک سال قبل کنکورم تصمیم گرفتم از این فشار هیکل زشت و تیکه ها ، که بیشترین درد انتقادهای درونی خودم وتکرار دوست داشتنی نیستم بود که به این نقطه رسیدم : لاغری یا مرگ ! یک رژیم کانادایی بود و در کل روز دو هویج دوتخم مرغ آبپز بدون نون و چایی خالی بود و من ده روز ادامه دادم و اون حجم از ذخیره از بدنم که سالها حال بد مرا تشدید میکرد به یکباره ناپدید شد و یادم میاد اینقدر دوست داشتم ازشرشون خلاص شم به محض اومدن از مدرسه 2-3 ساعت میرفتم روی دستگاه الپتیکال و استفاده میکردم . یادم میاد ضعف میکردم و اون هویج های سفت را گاز میزدم که کمی از اون احساس ضعف من بکاهد . سرعت لاغری من اونقدر بالا بود که مدیر مدرسه من رو دفترش خواست و راز لاغری شگفت انگیزم رو ازم خواست و اونجا برای بار اول حس کردم دیده شدم . این اولین تجربه ی من از لاغری بود و انگار تمام اون حس های سرکوب شده ای که با جسم چاقم داشت ، با راحتی و اسایش از من خارج میشد و اسم این خاطره از زندگیم را “تولد دوباره ” گذاشتم . من در این تجربه ، اراده خودم و حس بدی که الان به لذت تبدیل شده و حس بد زیادی که هرروز و سال ها با خودم میبردم و هرروز زندگی میکردم ، به یکباره ناپدید شد و کسی نمیدونه که چه قشنگترین لحظه های زندگیم که قبلش با برچسب چاقی تجربه نکردم و الان برای اولین بار تجربه میکردم به من حس قدرت میداد . البته چاقی تنها درد اون زمان من نبود . حال بد کمپلکس رفتارهاو افکاریه که منشا ش رو نمیدونی و من بنا به دلایلی چون حس میکردم دیده نمیشم به این پی بردم که اگر قراره خوب و ازاد بشم فقط خودمم که میتونم و از سن 15 سالگی من کتاب های فلسفی ، موفقیت و روانشناسی جذب شدم و خیلی خوندم و خیلی خوندم و خیلی سعی کردم بفهمم و بعد از فهمیدن اینکه بفهمم کجای زندگیمه …. باعث میشد که لمس کنم یک ارتباطی با منشا درونم و یک اتصالی بین خودم و جهان هست ( ویادم میاد مادرم میترسید من روانی بشم، چون کتاب هایی از کوانتوم و چیزهایی که مربوط به درک عمیق که تو دنیای مادی نیست برای من جذاب بود ، درحالی که هدفم پیدا کردن معنا یا مفهوم خودم بود که از این سردرگمی بیام بیرون ) خلاصه ، زمان گذشت و بعد سه چهار سال ، زمانی که کنکور قبول شدم و درس میخوندم رفته رفته و اروم اروم بدون اینکه احساسش کنم وزن من برمیگشت بالا . قبلا خیلی مراقب بودم ولی فکر کن انگار جلوی یک شیر آب رو که بازه میگیری که آب سرازیر نشه و در آخر آدم خسته میشه هی با این آب جاری بجنگه . نمیدونم مقاومت من بود که کم و کمتر میشد یا فشارآب بود که بیشتر میشد . خلاصه . من مرز 60 رو رد کردم و دوباره سایز 40 شدم 🙂 وقتی که به 57 میرسیدم ترس من زیاد میشد و جالبه وقتی استرس میگرفتم و توجهم رو به چاقی میکردم انگار سرعت بالا رفتن من جای ماهی ، میشد هفته ای یا دوهفته یک عدد بالا و اینقدر این کشمکش انرژی روانی من رو میگرفت که کل روز کلافه بودم . البته تو این مبارزه ی کشتی بین من و وزنم ،خیلی از اون رژیم استفاده کردم و وزن میومد پایین و دوباره که ول میشدم خودش آروم آروم میومد بالا . کلا داستانی با این وزن داشتم . خب من از اون موقع واقف بودم که ذهن من خیلی قدرتمنده و قدرت ذهن رو شناخته بودم و بعضی جاها تجربه کردم و یقین داشتم نیرویی درمنه که من خوب نمیشناسمش . ذهن یکی از این نیروهای قدرتمنده منه . اگر بگی بدی ، کل دنیا انگار فریاد میزنه بدی و خیلی هوشمنده .خیلی خیلی زیاد و وقتی باوری درونی میشه هراتفاقی که میفته وصلت میکنه به اون باوره که تایید بشه و تو بیشتر باورش کنی و اهمیتی هم نمیده تو چه حسی به اون باور داری . من فهمیدم سندرم جنگ با وزن دارم . دیگه خسته شدم و گذاشتم بیاد بالا و دقیقا همون وزنی شد که در بچگی مبتلا بودم منتها چون قدم بلند تر شده بود و سنم بالاتر رفته بود ، به توپ قلقلی بچگیم تبدیل نشده بودم ولی همیچنان جزو چاق ها بودم . چون یکبار مزه ی لاغری را چشیده بودم ، مگر میشد ولش کرد ! شروع کردم به جنگ کردن ولی تا اراده ی بعدی بشه و من دوباره مصمم بشم که اون وزن رو پایین ببرم شاید ماه ها یا یک سال طول میکشید و بعد اون لاغری معجزه ( تولد دوباره ) من هرروزم جنگ با وزن بود . فکر کن نیمی از قدرت ذهنت رو درگیر جنگ باشی و بقیه ی ذهنتم متمرکز بخش های مختلف زندگیت و رشد کردن در زمینه های مختلف باشی . اینجا بود که این سوال در من شکل گرفت . چرا من چاقم ؟! داداشم نمونه ی برعکس من بود . اون این انرژی ای که من صرف لاغر کردن خودم میکردم و اون relax برنج با کره ش رو میخورد و همه چی میخورد و بی خیال بود ، غبطه میخوردم . خب سخته ، این همه تلاش کنی و بعد یکی رو جلو چشمت ببینی بدون هیچ زحمتی لاغره . تا اینکه با یک متدی اشنا شدم به نام خوردن در زمان حال ! اینقدر عشق به لاغری داشتم که گفتم من لاغر میشم و به خوردنم توجه میکنم و یادم میاد چقدر شمردن و جویدن غذاهام سخت بود و فکم درد میگرفت ، چون به خودم عهد کرده بودم که باید 50 بار هر لقمه را بجوم و سرعتم را کم کنم ، اینقدر این کار برام سخت بود که ترجیح میدادم اصلا نخورم وشناسایی نقطه ی سیری و هوسم که مرز باریکی بود بعد دوهفته مستمر توجه کردن ،دیدمش و بدون اینکه بفهمم رفتم رو ترازو و 4 کیلو از این روش کم شدم و دوباره شیطون گولم زد و یک رژیم سخت در سن 28 سالگی گرفتم و صورت من به یکباره لاغر شد و احساس خستگی مبرم داشتم و بابام هربار من رو میدید ، میگفت چقدر معمولی شدی وخودمم خودم رو میدیدم و جدای از اون نتیجه ای که هرروز جنگیدم ، الان جدای از ذهن خسته، بدن خسته هم داشتم ، تنها فرقی که کرد لباس سایز 36 تنم میشد و پاهام لاغر شده بود و اینکه لباس میپوشیدم قشنگ میشد ، به هیچ عنوان انکارش نمیکنم و قشنگترین حس دنیاست . ولی من خستگی ذهنی و فیزیکی داشتم و بعدوارد این سایت شدم که اون وزن که داشت بالا میومد را کم کنم و تثبیتش کنم برای همیشه! ولی من دانشجوی یک رشته ی دیگر بودم و درسهام فوق العاده سخت و جدی بود و اگر در تایم خودش یاد نمیگرفتم ، دکتر بی سواد میشدم . پس به ناچار در هفته ی دوم رها کردم گرچه رو وزن دلخواهم بودم و الان از اون موقع دوسال میگذره و وزنم بالا اومده ولی الان میدونم از کجا دنبال مشکل باشم . فقط با تمرین و ممارسته . یاد یادگرفتن زبان انگلیسی میفتم، وقتی یاد میگیری انگار سختیش بار اوله . بعد یادت میره ودوباره تکرار میکنی و هربار که تکرار میشه بیشتر میمونه تو ذهنت ولی هربار تکرار به سختی یاد گرفتن بار اول نیست و صرفا یاداوریه . الان زمانیه که حس کردم میتونم این راه رو ادامه بدم و این بخش از وجودمم حلش کنم . من که حرص چاق شدنم رو میکشم . این همه زمان صرف میشه برای حس حال بدم . حالا زمانم رو که مهمترین داراییمه صرف بهبود و درمان خودم بکنم که لااقل باقی زندگیم با حسی خوب سپری بشه . این خلاصه ای از داستان چاقی من بود و من درک کردم که اون ماده ی غذایی من رو چاق نمیکنه ، بلکه اون بینش و رفتارو عملکرد و باور منه که باعث میشه کاری بکنم که ذهن برچسبی به اون باور اشتباهم که نهادینه شده بزنه که دیدی گفتم اون باوری که دادی درسته! ولی خب من برادرم هرروز جلو چشممه و داره بامن زندگی میکنه و ذهن باهوش من یاد گرفته این طور تحلیل کنه : رو اون تاثیر نداره ولی روی تو انگار تاثیر داره . یک باور اشتباه من در مورد مربا و شکر بود ، چون یه بار از شدت استرس دوست داشتم مربایی که مادرم درست کرده بخورم و یواشکی خوردم و مادرم فهمید یکی نصف اون مربا رو یکی خورده و دوروزه چاق هم شدم و بد سرکوفت خوردم ، اونجا بود که این باور شکل گرفت مربا و شکر من را چاق میکند ولی اینطور ندیده بودم که من برای اون حس خلا و استرسی که داشتم برای اروم کردنش ، مثل جاروبرقی همه چی رو فرو میکردم به دهانم ! وکلا نتیجه گیری های خاصی داریم و اگر بخوام با درس امروز بهش نگاه کنم ، چه علتی باعث چاقی من شده بود ؟ مواد غذایی یا حرص و ولع من برای تبدیل شدن به جاروبرقی متحرک . داستان نوشتن زیاده و میدونم در مراحل بعدی دوباره اون باورهای اشتباه رو که در حال چرخه ی تکراری هستند در مراحل بعدی دوباره روشون ذره بین بذارم و بهش آگاهی تزریق کنم .
ممنونم از کسانی که حوصله کردند و با حوصله ی تمام پیام من را خواندند .