۳۳ ساله بودم و اضافه وزن زیادی داشتم که فهمیدم مسیر لاغری من از همون اول اشتباه بوده. سالها هر رژیم و روشی که فکرش رو بکنید امتحان کرده بودم، ولی هر بار نهتنها لاغر نشده بودم، بلکه از قبل هم چاقتر شده بودم. امروز میخوام بگم مشکل کجا بود و کلیدی که بدون اون هیچکس نمیتونه لاغر بشه و لاغر بمونه چیه.
این نوشته، جلسه اول از دوره رایگان ۱۲ جلسهای لاغری با ذهن است. اگه تازه به این مسیر اومدی، خوش اومدی. پیشنهاد میکنم اول ویدیوی این جلسه رو با دقت ببینی و بعد این متن رو بخونی.
همهی جلسهها رو روی گوشیت داشته باش. با اپلیکیشن لاغری با ذهن میتونی ویدیو و صوت جلسهها رو دانلود کنی و بدون اینترنت هم ببینی و گوش بدی.
در این جلسه میآموزیم:
🙋♂️ من و اضافه وزن
برای دوستانی که تازه با من آشنا شدن، اول یه کم از خودم بگم. من حدود ۳۵ سال اضافه وزن داشتم. اولین بار وقتی حدود ۸۵ کیلو بودم رژیم گرفتم. با هر رژیم ۵ یا ۱۰ کیلو کم میکردم، ولی وقتی رژیم رو کنار میذاشتم، بیشتر از اون چیزی که کم کرده بودم برمیگشت. بنابراین هر رژیم من رو یه پله چاقتر میکرد تا رسیدم به ۱۳۵ کیلو.
در اون سالها به خاطر اضافه وزن، بیماریهای مختلفی هم سراغم اومده بود؛ مثل دیابت، فشار خون، کبد چرب، زانو درد، کمر درد، تنگی نفس و خروپف شبانه. هر راهی که میرفتم به بنبست میرسید. بعضیها رو میدیدم که لاغر میشن، ولی برای من انگار هیچ راهی وجود نداشت. نتیجهی هر تلاشم یه وزن بالاتر، یه ناامیدی بیشتر و یه حال بدتر بود.
جرقهای که همه چیز رو عوض کرد
از یکی دو سال قبل، با استفاده از قدرت ذهن نتیجههای بزرگی در بخشهای دیگهی زندگیم گرفته بودم؛ از نظر مالی، روابط و کارم. ولی هیچوقت فکر نمیکردم بشه از همین قدرت ذهن برای لاغری هم استفاده کرد. چون اون موقع هیچکس چنین حرفی نمیزد. همه یا میگفتن رژیم بگیر و کالری بشمار، یا میگفتن ورزش کن، یا جراحی و پیکرتراشی رو پیشنهاد میدادن.
یه روز که دیگه واقعاً خسته شده بودم، نشستم و از خدا کمک خواستم. گفتم من هر کاری بلد بودم کردم و نشد. مگه میشه یه قفلی باشه و کلید نداشته باشه؟ همون روزها این فکر به ذهنم رسید که «تو که در بخشهای دیگهی زندگیت از قدرت ذهن نتیجه گرفتی، چرا برای لاغری ازش استفاده نمیکنی؟ مگه بدن تو از این قانون جداست؟»
از همون روز شروع کردم به تحقیق و فکر کردن و هر چیزی که پیدا میکردم روی خودم امتحان کردم. نتیجه این شد که بدون رژیم، بدون گرسنگی کشیدن، بدون باشگاه و بدون هیچ قرص و دمنوشی، در عرض ۷ ماه به وزن ۸۰ کیلو رسیدم. از اون موقع تا امروز هم بدون رژیم و کالریشماری و بدون استرس چاق شدن، روی همین وزن موندم.
وقتی اطرافیانم تغییرم رو دیدن، اولین سؤالشون این بود که «معدهات رو عمل کردی؟». وقتی براشون توضیح دادم چه کار کردم، دیدم چقدر آدمها مثل گذشتهی خودم دارن در این مسیر زجر میکشن. برای همین سایت تناسب فکری رو راه انداختم تا این آموزشها رو با بقیه هم در میون بذارم. خدا رو شکر در این سالها هزاران نفر وارد این مسیر لاغری شدن و نتیجههاشون رو در بخش نظرات سایت نوشتن.

🧠 بدن فرمانبر ذهنه
برای اینکه کلید لاغری رو بفهمی، اول باید یه اصل ساده رو بدونی. ما انسانها دو بخش داریم: یه بخش جسمی که همین بدن ماست، و یه بخش ذهنی و روحی. سؤال اینه که کدوم یکی اصله و کدوم یکی فرعه؟
جواب ساده است. وقتی ذهن و روح یه آدم از بدنش جدا میشه، اون بدن با همهی عضلهها و استخونها و قلب و مغزش، حتی نمیتونه یه پلک بزنه. یعنی همهی قدرت دست ذهن و روحه و بدن فقط ابزاریه که در اختیار ذهن قرار داره.
همین الان تصمیم بگیر دستت رو بالا بیاری. اول در ذهنت این تصمیم گرفته شد و بعد دستت بالا اومد. اگه ذهنت این دستور رو نمیداد، دستت هیچوقت خودش تکون نمیخورد.
خیلی سادهترش اینه که بدن ما هیچ کاری رو خودسرانه انجام نمیده. هر کاری که بدن انجام میده، اول در ذهن تصمیمش گرفته شده. حالا ببینیم این موضوع چه ربطی به چاقی و لاغری داره.
❓ چرا تلاش برای لاغری نتیجه نمیده؟
بیشتر آدمها فکر میکنن چاقی یه مشکل بدنیه و برای همین میرن سراغ بدنشون. میگن شکمم اومده جلو و پهلوهام زده بیرون، پس باید غذای این بدن رو کم کنم، به زور ورزشش بدم، چربیهاش رو با جراحی بردارم یا معدهاش رو کوچیک کنم.
یعنی تقریباً همهی روشهای لاغری فقط با بدن کار دارن و هیچکدوم سراغ ذهن نمیرن. نتیجهاش هم اینه که بیشتر کسانی که با رژیم و ورزش لاغر میشن، بعد از مدتی به وزن قبلی یا حتی بیشتر از اون برمیگردن. حتی خیلی از کسانی که جراحی معده یا پیکرتراشی انجام میدن، بعد از چند سال دوباره وزنشون بالا میره.
دلیلش اینه که همهی این روشها سراغ نتیجهی چاقی رفتن، نه سراغ علت اون. بنابراین تا وقتی علت سر جاش باشه، نتیجه هم دوباره برمیگرده.
مثال کامپیوتر و چاپگر
برای اینکه این موضوع رو راحتتر بفهمی، ذهنت رو مثل یه کامپیوتر در نظر بگیر و بدنت رو مثل یه چاپگر. فرض کن در کامپیوتر نوشته شده «من چاقم» و تو دکمهی پرینت رو زدی. برگهای که از چاپگر بیرون میاد هم همین جمله رو داره.
حالا تو از این جمله خوشت نمیاد. برای همین با لاک غلطگیر روی «من چاقم» رو میپوشونی و با خودکار مینویسی «من لاغرم». رژیم گرفتن، ورزش اجباری و جراحی دقیقاً همین کار رو میکنن. یعنی با زور و گرسنگی و سختی، روی برگهی چاپشده دست میبرن.
ولی فایل اصلی در کامپیوتر هنوز همون «من چاقم» است. بنابراین به محض اینکه رژیم رو کنار بذاری، دوباره همون جمله چاپ میشه و این بار حتی پررنگتر. یعنی از وزن قبلیت هم چاقتر میشی. من سالها همین اشتباه رو میکردم. هر بار میرفتم سراغ بدنم و میگفتم باید کمتر بخورم، باید بدوم، باید دمنوش بخورم. غافل از اینکه تا وقتی فایل اصلی در ذهنم عوض نشه، بدنم هم عوض نمیشه.

⚠️ چرا بعد از رژیم از قبل هم چاقتر میشیم؟
مهمترین وظیفهی ذهن ناخودآگاه ما اینه که ما رو زنده نگه داره. ذهن کاری نداره که تو دوست داری در یه مهمونی لباس قشنگ بپوشی یا اندام متناسب داشته باشی. ذهن فقط یه چیز رو میفهمه: این آدم باید زنده بمونه. برای ذهن، چربیهای بدن یعنی ذخیرهی انرژی برای روزهایی که غذا پیدا نمیشه.
حالا وقتی رژیم میگیری و غذات رو کم میکنی، ذهن نمیدونه که تو برای لاغر شدن رژیم گرفتی. ذهن فکر میکنه قحطی شده و غذا پیدا نمیشه. برای همین بدن رو در حالت صرفهجویی قرار میده تا انرژی کمتری مصرف بشه؛ درست مثل وقتی که برق رفته و گوشیت ده درصد شارژ داره و تو نور صفحه رو کم میکنی تا گوشی دیرتر خاموش بشه.
به همین دلیل وقتی رژیم میگیری، بیحال و خسته و کمحوصله میشی و زود عصبانی میشی. ذهن در تمام مدت رژیم منتظره که این قحطی تموم بشه. وقتی بالاخره خسته میشی و رژیم رو کنار میذاری، ذهن سریع شروع میکنه به ذخیره کردن و این بار بیشتر از قبل ذخیره میکنه، تا اگه دوباره قحطی شد غافلگیر نشه.
این دقیقاً بلاییه که سر من اومد. من از ۸۵ کیلو رژیم گرفتن رو شروع کردم و با رژیمهای پشت سر هم به ۱۳۵ کیلو رسیدم. شاید اگه همون موقع رژیم نمیگرفتم و با بدنم نمیجنگیدم، هیچوقت به ۱۳۵ کیلو نمیرسیدم.
خیلی سادهترش اینه که وقتی رژیم میگیری، داری با ذهنت میجنگی. در این جنگ هم همیشه ذهن برنده است. چون ارادهی ما محدوده و بعد از یکی دو ماه یا چند ماه خسته میشه، ولی ذهن ناخودآگاه ۲۴ ساعته بیداره و هیچوقت خسته نمیشه.
🔑 کلید اصلی مسیر لاغری
حالا کلید کجاست؟ کلید اینه که دست از سر بدنت برداری و بری سراغ ذهنت. یعنی بهجای اینکه روی برگهی چاپشده لاک غلطگیر بزنی، فایل اصلی رو در کامپیوتر ذهنت درست کنی. یعنی جملهی «من چاقم» رو از ذهنت پاک کنی و جاش بنویسی «من لاغر و خوشاندامم».
وقتی فایل اصلی عوض بشه، دیگه به لاک غلطگیر نیازی نیست. یعنی لازم نیست گرسنگی بکشی و به خودت سختی بدی. اشتهات کمکم با نیاز بدنت هماهنگ میشه، ریزهخواریها و پرخوریهات کمتر میشه و وزنت آرومآروم پایین میاد. چون این بار برنامهی ذهنت عوض شده، وزنت هم دوباره برنمیگرده.
باورهای چاقکننده از کجا اومدن؟
حالا سؤال اینه که چرا در ذهن ما نوشته شده «من چاقم»؟ جوابش باورهای ماست. ما از بچگی تا امروز، از خانواده و اطرافیان و جامعه و حتی پزشکها جملههایی شنیدیم و پذیرفتیم که حالا در ذهن ناخودآگاه ما جا خوش کردن. مثل اینها:
- «آب هم میخورم چاق میشم.»
- «ژنتیکم چاقه و استخونبندیم درشته.»
- «بعد از زایمان چاق شدم و دیگه لاغر نمیشم.»
- «سنم رفته بالا، دیگه نمیتونم لاغر بشم.»
- «لاغری سخته و برای لاغر شدن باید گرسنگی کشید.»
جملهای که خود من سالها به همه میگفتم این بود: «چاقی من ارثیه و هر کاری کنم لاغر بشو نیستم.» این جمله رو از خانوادهام زیاد شنیده بودم و هر بار که نتیجه نمیگرفتم، با همین جمله خودم رو توجیه میکردم.
وقتی مسیر لاغری با ذهن رو شروع کردم، اولین کارم این بود که بشینم و دلیلهای چاقیم رو بنویسم. وقتی با خودم صادق شدم، فهمیدم خیلی از این دلیلها فقط برچسبهایی بودن که سالها به خودم زده بودم و هیچوقت درستیشون رو بررسی نکرده بودم.
وقتی همهی حواسمون به چاقیه
دلیل دوم اینه که حواس ما از صبح تا شب روی چاقیه. جلوی آینه از هیکلمون بدمون میاد، روی ترازو اعصابمون خرد میشه، موقع لباس پوشیدن غصه میخوریم، در مهمونی حسرت اندام بقیه رو میخوریم و سر سفره با عذاب وجدان غذا میخوریم. همهی اینها یعنی توجه کردن به چاقی.
من در زندگیم بارها تجربه کردم که به هر چیزی بیشتر توجه کنی، همون چیز در زندگیت بزرگتر میشه. بنابراین وقتی دائم به چاقی فکر میکنیم و ازش میترسیم، داریم همون برنامهی «من چاقم» رو در ذهنمون پررنگتر میکنیم.
برای همینه که بعضیها هر چی دلشون میخواد میخورن و چاق نمیشن. چون اصلاً به چاقی فکر نمیکنن و استرس چاق شدن ندارن. ولی کسی که هر لقمه رو با ترس و عذاب وجدان میخوره و باور داره با یه دونه خرما هم چاق میشه، داره با هر لقمه همون باور رو در ذهنش تکرار میکنه.

📉 فرق این مسیر با رژیمهای قبلی من
قبلاً هر بار رژیم میگرفتم، اولش هیجان داشتم، بعد خسته میشدم و آخرش برمیگشتم سر خونهی اول. ولی در لاغری با ذهن خبری از کالریشماری و لیست غذاهای ممنوعه نبود.
یکی از قشنگترین تجربههام در این مسیر این بود که برای اولین بار هیچکس برام رژیم ننوشته بود. هیچ لیستی از بایدها و نبایدها نداشتم. خودم مسئولیت بدنم رو قبول کرده بودم و خودم تصمیم میگرفتم که چطور رفتار کنم.
۳۵ سال اضافه وزن داشتم، بدون اینکه کسی بهم یاد داده باشه چطور چاق بشم. کمکم و بیصدا چاق شده بودم. این بار هم کسی بهم نگفت چطور لاغر بشم. فقط خودم خواستم و ذهنم رو با لاغری آشنا کردم. یعنی همونطور که ذهنم چاقی رو یاد گرفته بود، لاغری رو هم یاد گرفت.
🤝 ما چاقها خیلی به هم شبیهیم
در این سالها نوشتههای هزاران نفر از اعضای سایت رو خوندم. چیزی که بیشتر از همه برام جالب بود این بود که ما آدمهای چاق، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنیم به هم شبیهیم. باورهای ما، جملههایی که در بچگی شنیدیم و ترسهامون از غذا خیلی شبیه همه.
من ۳۵ سال همون مسیر ذهنی رو رفته بودم که خیلی از شما الان در اون هستید. بنابراین مطمئنم که شما هم میتونید همون کاری رو بکنید که من کردم. فقط یه چیز لازمه: ادامه دادن. همونطور که سالها با ثبات چاق موندیم، حالا باید همون ثبات رو برای مسیر لاغری بذاریم.

🟣 گام اول: آگاهی
حالا که تصمیم گرفتی شروع کنی، وقتشه وارد مسیر بشی. ویدیوی این جلسه رو با دقت ببین و موقع دیدنش یه دفتر و قلم کنارت باشه تا جملههای مهمش رو یادداشت کنی. فایل صوتی جلسه رو هم چند بار در طول روز گوش بده.
بعد از اون، با خودت فکر کن که چه باورهایی باعث چاقیت شده و چه جملههایی رو از بچگی با خودت آوردی. شناختن همین باورها اولین قدم ورود به مسیر لاغری واقعیه.
عجله نکن و هر روز فقط یک جلسه رو کار کن. تمرین این جلسه رو بنویس، نوشتههای بقیهی اعضای سایت رو هم بخون و فردا برو سراغ جلسهی بعد. من هم منتظر خوندن نوشتههات در بخش نظرات هستم.
پیشنهاد میکنم به این صفحه مراجعه کنید و براساس توضیحات ارائه شده دیدگاه خود را ثبت کنید.
اطمینان دارم محتوای این صفحه با مشارکت شما بسیار تاثیرگذارتر خواهد شد.
✍️ تمرین آموزشی 📖
📝 تمرین اختصاصی این جلسه: اولین گام در مسیر لاغری
حالا وقتشه با دقت بیشتری به گذشتهات نگاه کنی؛ نه برای سرزنش کردن خودت، بلکه برای شناختن خودت. جواب این سؤالها رو کامل و با جزئیات در بخش نظرات بنویس:
- 🧠 چطور چاق شدی؟ از کی شروع شد و چه فکرها یا عادتهایی باعثش شد؟
- 🍽️ چند بار رژیم گرفتی؟ بعد از کنار گذاشتن رژیمها، وزنت چه تغییری کرد؟
- 🔍 چه باورهایی دربارهی غذا، بدن و لاغری داری؟ کدوم جملهها رو از بچگی شنیدی و هنوز تکرارشون میکنی؟
- 📓 یه دفتر مخصوص مسیر لاغری داشته باش و همین امروز اولین صفحهاش رو پر کن.
- 🎧 ویدیو و فایل صوتی این جلسه رو چند بار ببین و گوش بده. هر بار نکتهی تازهای پیدا میکنی.
یادت باشه: آگاهی، اولین قدم مسیر لاغریه. هر چی بهتر بدونی کجا هستی و چرا اینجایی، راحتتر میتونی تصمیم بگیری به کجا بری.
در جلسهی بعد (قسمت دوم: مهمترین دلایل چاقی چیست؟) بیشتر دربارهی دلیلهای اصلی چاقی صحبت میکنیم.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
۱. چرا بعد از کنار گذاشتن رژیم، وزنم بیشتر از قبل میشه؟
چون ذهن ناخودآگاه، رژیم رو قحطی میبینه و بدن رو در حالت صرفهجویی قرار میده. وقتی رژیم تموم میشه، ذهن برای اینکه دوباره غافلگیر نشه، بیشتر از قبل ذخیره میکنه. بنابراین هر رژیم، وزن رو یه پله بالاتر میبره.
۲. شروع مسیر لاغری با ذهن از کجاست؟
از شناختن باورهای چاقکننده. اول باید بفهمی چه جملهها و باورهایی در ذهنت هست که تو رو چاق نگه داشته. بعد قدمبهقدم این باورها رو با باورهای افراد متناسب جایگزین میکنی.
۳. در این مسیر باید رژیم بگیرم یا ورزش کنم؟
نه. در لاغری با ذهن رژیم غذایی، کالریشماری و ورزش اجباری نداریم. تمرکز ما روی تغییر ذهنه. وقتی ذهن تغییر کنه، رفتار غذایی هم بدون زور تغییر میکنه.
۴. هر چند وقت یک بار جلسهی بعدی رو شروع کنم؟
پیشنهاد من اینه که هر روز فقط یک جلسه رو کار کنی. ویدیو رو با دفتر و قلم ببین، تمرین رو بنویس، نوشتههای بقیه رو بخون و فردا برو سراغ جلسهی بعد.
امتیاز 3.82 از 705 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!











نشان های دریافت شده
سلام
من اول ک ب گذشته فک میکنم میبینم من خیلی چیزها رو عامل چاقی خودم میدونستم
خدا رو ک من چاق خلق کرده مادرمو ک غذاهای خوشمزه و کیک و شیرینی میپخت خودمو ک نمیتونم جلوی خودمو بگیرم
معدمو ک گشاده
من چاقی رو فقط از معدم میدونستم ک معده باید کوچک باشه تا لاغر بشم کم بخورم تا لاغر بشم
خوردن رو مقصر میدونستم غذاها رو مقصر چاقیم میدونستم همسرمو
ک هر روز برنج میخوره
بعد بیماری و مریضی و دخترم همهه رو همه رو مقصر میدونستم اصلا یک درصد هم چاقیو از ذهن نمیدونستم ک ذهن من هس ک گرسنشه ن معدم ن خودم
نمیدونستم این فرمولها هستن ک دارن باعث چاقی من میشن
مهمون بودیم شام ک اوردن اش و کوفته بود بعد من ی ذره خوردم و سیر شدم خاله ام هم نگا ب همه کرد گف من و فریبا از همه کمتر میخوریم از همه هم چاقتریم.
خواستم اونجا بگم ک خاله جانم ذهن ماست ک اینطوری ما چاقیم.
من میخواستم لاغر شم رژیم و ورزش و فلان تو سخترین شرایط ورزش میکردم وقتی مریض میشدم بجای اینک ب خودم فک کنم ب این فک میکردم نمیتونم ورزش کنم
یکی مهمون میومد میگفتم نمیتونم ورزش کنم و کلیم اعصابم خراب میشد
اونقدر سالاد و سبزیجات خوردم ک الانم کالا دلم نمیخواد برم سمتشون
منک یبار مهمون زن عموی همسرم بودیم همه خانومها ناهار ک میخوردن من تا اون روز فک نمیکردم زنها انقدر غذا بخورن اکثرا متناسب و زیبا اندام بودن از بس همه های اطرافم کم میخوردن اونقدر غذا کشیده بودن ک از بشقاب داشت میریخت بیرون اون روز فقط من بودم اندازه گنجشک غذا کشیدم و همه داشتن منو نگا میکردن من جرات نداشتم ب غذای اونها نگا کنم
کلی اون روز غصه خوردم دختر عموی همسرم از بس لاغره ک انگار ی پوست کشیده باشن رو استخوناش
اونقدر اون روز میوه خورد حامله هم بودمن گفتم میترکه
چقدر حسرت خوردم چقدر بعض داشتم
اما الان من غذام باز کمه اما ذهنم تو خیلی از موارد سیره حسرت ندارم ب اندازه نیازم میخورم روحم سیره دیگه حسرت خوردنهای بقیه ندارم میخوام داد بزنم بگم من رژیم نیستم و چقدر این جمله زیباست چقدر آرزوشو داشتم بگم
زیباترین هدیه ای ک این مسیر ب من داد این بود ک حساب کتاب و از من گرف محدودیت گرف من ازادم ازاد
در قید و بند مقدار و وزن نیستم حتی تو خوابم نمیدیم انقدر رها باشم خدایا چ زیباست
حسی ک نمیتونم حتی وصفش کنم
من دلایل زیاد داشتم برا چاقیم و هرروز دارم نقضشون میکنم دارم اثبات میکنم اشتباه فک میکردم تا تصویرهای ذهنم فرمولهام تغییرکنند
تا جسم عزیزم تغییرات نشون بده
من میدونم درون من هس ک باید پاک بشه خالی بشه مهار بشه رام بش
من اونقدر ادامه میدم تا ب لطف خدا همه آموزشها برن ب اعماق وجود
و وجودم از هرچی ناخالصیه رها بشه
جسمم ب سمت سلامتی و تناسب بره
نشان های دریافت شده
سلام
امروز سال دوم دبیرستان هستم وتصمیم گرفتم ک بعد اتمام سال دوم شروع کنم ب خواندن کنکور از تمام تفریحاتم فیلم دیدن هام زدم بیشتر مینشستم و در س میخوندم از ورزش کردن زدم از دید و بازدید وعروسی واینا
خواندم وخواندم وقتی وارد سال سوم شدم صبح مدرسه میرفتم از اونجا میرفتم کتابخونه اکثر از بیرون کلوچه میگرفتم میخوردم نخوابم بخونم تا اینک وارد سال پیش دانشگاهی اضطراب واسترس در من بیشتر شده بود چاق شده بودم یبار معلم فیزکم برگشت گف فریبا نزدیک ۷۰ کیلو وزنته من تقریبا بین ۳۶دانش اموز فقط و فقط من چاق بودم اونها شاد بودن زندگیشونو میکردن ولی من از همه چی زده بودم همشون متناسب بودن چاق بینشون فقط من بودم
بعد کلاس میرفتن کتابخانه و اونقدر خوابم میومد ک حتی نمیتونسم بخونم از بی غذایی تا میرسیدم خونه ومینشستم ی دل سیر میخوردم تا این کنکور دادم نتیجه دلخواه من نبود چن من هی خوندم و خوندم یکبار نکردم ک دوره کنم تکرار کنم استمرار بود ولی تکرار نبود
بعد دوباره تصمیم گرفتم بخونم از همون اول شروع کردم کتابها رومیزاشتم جلویم هرچی میخوندم یادم میومد انگار ب ی تکرار من وصل بودن اطلاعاتم
ناراحت میشدم گریه مبکردم باز صبح زود بیدار میشدم میرفتم شد عروسی دختر خالم رفتم لباس بگیرم هیچی اندازم پیدا نکردم کم مونده بود بشینم وسط بازار و پاساژها گریه کنم دیدم مادرم بغض کرده ناراحتی مامانم بیشتر دلمو شکست بیشتر تحقیر شدم من شکست هی داشتم تو خود حس میکردم شده بودم ی ادم گوشه گیر ک داره ادای قوی بودن درمیاره ی پیرهن گرفتم ک الان ک سنم ۲۸ ساله الانم مناسب سن من نیس
ی مانتویی پیدا کردم سیاه ولی باز خیلی توش چاق بودم
بعد عروسی مادربزرگم اومد و گف از فامیل فلانی رژیم رفته منم شمارشو گرفتم برا تو خیلی نتیجه گرفته شماره رو گرفتم بدون تعلل یا اصرار و شوق خودم رفتم دکتر و دکتر هرچی از دهنش اومد گف که حق نداری برنج بخوری همش سبزیجات مزخرف و غذاهای ابپز ک اندازه ی نوزاد من غذا نداشتم اونقدر گشنه میشدم ک خوابم میومد دلم میخواست همش بخوابم بزور درس میخوندم از بس ک بیحال بودم اما نتیجه کنکورم خوب شد و منم لاغر لاغر ن شیرینی میخوردم ن غذای خانواده هر روز بیشتر پیشرفت میکردم لاغر و لاغر شدم رفتم دانشگاه لباسهای شیک و من ادامه دادم یبار رفتیم اردو واقعا من چقد کنترل کردم وبا اینک دوستام همش متناسب بودن ولی همیشه شیرینی میخوردن تنقلات و غذای سلف واما من همش مواظب بودم ساعتهای طولانی راههای طولانی پیاده روی میکردم ایروبیک میرفتم
تا اینک ازدواج کردم و چاق و چاق شدم تا اینک رفتم خونه زندگیم و غذا پختم بااینک غذای زیاد نمیخوردم و. اما اعتقاد داشتم ک شب نباید غذا نباید برنج خورد اینا من چاق شدم بعد بااینک من قبلا میوه زیاد میخوردم وتاثیری روم نداشت حتی لاغر تر میشدم شنیدم میوه چاق میکنه و فلا کن و بیشتر و بیشتر تو تنگنا بودم باز رژیم میگرفتم کالری شماری ۲و ۵ تا اینک رفتم اون دکتر قبلی ولی اصلا نتونستم نگ دارم سرگیجه داشتم جلو چشمام سیاه شد وول کردم اومدم دوباره کالری شماری خب کم میکردم تا اینک حامله شدم و با اینک نمیخوردم شدیدا چاق شدم ن شیرینی میخوردم ن نمک ولی چاق چاق شدم دکترم هی میگف کم بخور زیاد میخوری و فلان من تو دوران شیرین حاملگی از خودم متنفر بودم ی زن افسرده و بیحال و متنفر از خودم بودم میگفتم منک نمیخورم چرانقد چاقم چاقم گفتن شیر بدی لاغر تر میشی ولی من اعتقاد داشتم من نیسم واصلا چاق شدم با ۲۲کیلو افزایش داشتم از خودم بدم میومد دوماه گذشت مامانم نمیزاشت رژیم بگیرم تا این در مهمونی خانواده همسر منو همه مسخره کردم من اون روز اونقد بغض داشتم ک نگو رژیم گرفنم رژیم پروتئین ک همش سینه مرغ و سفیده کوفت زهرمار خیلی زود۱۹ کیلو کاهش داشتم تا اینک خسته شدم کالری شماری تا اینک بچم تحت ی سانحه زخمی شد و من ی مادر ک همش افسرده و ناراحت و گریه میومد دوسال کامل از زندگی افتادم شدم عین معتادها
تا اینک عروسی خواهرم شد و من دوباره یکم حالم بهتر شد و رژیم گرفتم مکرر کالری شماری ولی نمیتونستم نگ دارم مدام ب بچه غذا میدادم خودمم دلم میخواست تا اینک ی روز نشستم و گفتم ک من خستم خدا چرا چاقم من دیگه نمیدونم از ترازو از وزن کردن از کالری شماری از همه چی خستم تا اینک با اینجا آشنا شدم و ادامه دادم تو دوران ازدواج م و بخصوص بعد بدنیا امدن بچم خواب بیشتر بیشتر مقصر میدونستم یکبار رفتم آمپول زدم ویتامین قشنگ دوکیلو چاق شدم از بس فروملها فوری بودن
من برنج و خواب و ازدواج و حاملگی شیردهی شیرینی و سرخ کردنی خورش نون ورزش نکردن استراحت کردن غذا پختن کیک و شیرینی پختن مادرم و خودم نزدیک ب خونه مادرم و میوه اضطراب و استرس و بی اعصابی افسرده بودن و فکر غم غصه و همش این جمله یادم میگفتم بدنم ب ورزش عادت کرده چن نمیکنم چاقم چن پدر مادرم چاقن من چاقم جنسم چاقیه چن شیرینی دوس دارم ترش دوس ندارم چاقم
همیشه از اطرافیانم دیدم ک آبغوره وابلیمو میخورن مبگن اونا لاغر میکنن یا ابمیوه چاق میکنه نشستن تلوزیون دیدن با گوشی بازی کردن چاق میکنه بعد خودم همیشه میگفتم ماه رمضون چاق میشم کم کم ۵ کیلو عید چاق میشم مسافرت میرم چاق میشم رستوان میرم
غذای بیرون فست فود تولد عروسی شب چله کیک کلوچه شکلات کاکائو قهوه شکرهمیشه میگفتم ترشی و پیاز و ترب وسبزی گشنه میکنن و چاق میشم عسل خامه و کره ومربا همه اینها رو چاق کننده میدونستم تخمه و اجیل وپفک وچیپس نوشابه دلستر روغن وکوکو سنگک وبربری سس وسالادآش کلا چیزی نبود ک در ذهن من دلیل برچاقی من نباشه
عمل چاقی خودم میدونستم والانم ازادم از اینا راحتم راحت میخورم یا لذت و ممنونم از استاد عزیز
نشان های دریافت شده
سلام ب عزیزان دل
از دیدن این قایل واقعا لذت بردم انگار حرف ها ی فرو خورده خودم بود ک چن سال فرو خورده بودم انگار ک دارم اون حرفها ب زبون میارم واقعا حرفها تو پراز رنج بود واقعا لدت بردم از اینکه این ها رو ب زبون اوردید
من تا یادم میاد خودم عذاب دادم ک چاق نشم از وقتی بچه بودم از هم سن سالهای خودم درشت بودم همهومیگفتن استخوان درست چاق دیدی میشی خودم میگفتم چن پدر مادرم چاقن منم چاقم ولی اینطکر نیس چن خواهرم لاغره بعد میگفتم ن چن اون تو بچگی مریض بود ضعیف موند ولاغر شد بعد میام میگم ن خیلی از ادم ها هستن ک خانوادشون چاقه ولی فرزندانشون لاغره بعدش همه بهم میگفتن چاق پسر خالم همش مسخرم میکرد همش میگف چاق چاق .
بعدش پدر همش میگف کم بخور چاق میشی کم بحور ولی الان ک فک میکنم میبینم ن من ب اندازه ی بچه عذا میخورم پس چرا چاقم
یادمه وقتی کارد پیش دانشگاهی شدم شروع کردم ب کنکور خوندن و چاق شدم چرا چن میگفتم فعالیت ندارم چن شکلات میخورم چن استرس دارم چن نگرانم
بعدش برا عروسی دختر خالم رفتم لباس بگیرم هیچ لباسی پیدا نکردم اون روز اشک چشمهای مادرمو دیدم اون روز مردم .یک لباس اندازه ی نفر حامله گرفتم متنفر بودم از اون لباس رفتم رژیم کرفتم یک رژیم سخت خیلی سحت لاعر شدم هر روز بهتر از دیروز میدم ک مادر شیرینی میگیره قایمکی از من میخورن در حالی اگه اون شیرینی اونا رو چاق نمیکنه منم چاق نمیکرد من شیرینی یک عمر عامل چاقی خودم و دیگران دانستم در حالی ک کسایی میشناسم ک همش شیرینی میخورن ولی متناسب هستن بعدش رفتم مسافرت با اینک خیلی کم میخوردم چاق شدم چرا چون من قبول کرده بودم ک رفتن ب اون مسافرت منو چاق میکنه بعدشدازدواج کردم و چاق شدم چن میگفتن خانواده شوهرم شام برنج میخورن یا پر روغن میخورن بعدش خونه خودم گفتم چن خودم عذا درست میکنم و مجبورم بخورم چن دلم میخواد چاق میشم چن هر روز برنج میحورم چاق میشم چن میوه زیاد میخورم چاق میشم چن با همسرم شام دیر وقت میخورم چاق میشم چن شبها برنج و سیب زمینی سرخ شده میخورم چن خورشت روعن میخورم چاق میشم بعد حامله شدم تا دلت بخواد خودمو عذاب دادم نخوردم چاق شدم گفتم ویارم شاید چاق شدنه چن منکه کم میخورم شیرینی تخوردم چن فک میکردم چاق میشم بعدش گفتم قرص ویتامینا چاق مبکنه بعدش زایمان کردم گفتم چن شیر میدم وزنم میاد پایین اما دریغ از یک کیلو بعدش رژیم گرفتم رژیم سخت پروتئن همش سینه مرع میخوردم تو مهمونیا مسخرم کردن تو ببین چقد چاقی واینا اما خسته شدم کالری شملری کردم متنفرم از ترازو از اسم کالری من هیچ وقت موفق نبودم چن همش فکرم ب فذا بود همش عذاب وجدان داشتم همش با حسرت دیگران نگاه میکردم فک میکردم بخورم چاق میشم چقد مریص شدم الان فک میکنم شیرینی بخورم چاق میشم عذای پر روعن بخورم چاق میشم روزه بگیرم چاق میشم بعد عذا بخوابم چاق میشم شبا برنج بخورم چاق میشم ته دیگ بخورم چاق میشم شربت بخورم چاق میشم الان میبینم واقعا چقد ارزش داشته انقد خودمو عذاب دادم چرا واقعا من چقد شرمنده خودم و بدنم هستن