سالهای زیادی از عمرم به امید اینکه اوضاع خانواده، شهر، کشور و جهان تغییر کند تا شاید بتوانم زندگی بهتری داشته باشم سپری کردم اما هیچ اتفاقی رخ نداد.
زمانی که اهمیت تغییر را درک کردم متوجه شدم برای تغییر شرایط زندگی نیاز به تغییر و تحول در دنیای اطراف من نیست و فقط باید من تغییر کنم، این نگرش باعث دگرگونی دنیای من شد.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.64 از 66 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
سلام بر همگی
شما تغییر کنید جهان تغییر میکند گام ۱۱ چله
نمونه عینی این دیدن نشانه های خدا در مسیر حرکتش دیروز برای من اتفاق افتاد
دیروز رفتم سوغاتی که برای دوستم از شمال خریده بودم رو بهش بدم و توراه متوجه شدم برق منطقه رفته و مغازه ها و خیابونا تاریک بود تو مسیر برگشت به خونه مون یهویی یه پیرزنی عصا بدست تو پیاده رو نشسته بود رو بمن گفت دخترم میتونی منو از خیابون رد کنی منم با کمال میل و خوشحال ازینکه میتونم کار خیری برای کسی بکنم دستش رو گرفتم و ردش کردم بعد یهو دیدم که پیرزن به سختی راه میره ازش پرسیدم مادر خونه تون کجاست گفت وسطای همین کوچه که سربالایی و تاریک هم بود گفتم من میبرمت کیف سنگینی دستش بود اونو گرفتم و کمکش کردم تا به خونه ش رسید
جلوی خونه ش چراغ قوه گوشی رو درآوردم تا بتونه در رو باز کنه و بعد ازم با شرمساری پرسید که میتونم تا طبقه چهارم ببرمش منم گفتم بله میتونم و کاری ندارم
ازش ابتدا خواستم کمی صبر کند شاید برق بیاید و با آسانسور چهار طبقه رو برود ولی گفت که سردشه و بالاخره با کمک به طبقه سوم رسیدیم و همون موقع برق اومد و یه طبقه آخر رو با آسانسور رفتیم
خیلی منو دعا میکرد و منم گفتم همین دعای خیر شما برای آرامش روح مادرم برای من کافی ست و من خیلی خوشحالم که تونستم بهتون کمک هر چند کوچکی کرده باشم
اومدنی هم کمی ارزن و گندم برای پرنده های تراس خریدم و شادان به خونه برگشتم
این مثال رو زدم که بگم من قبلش خودم از خدا خواسته بودم منو در مسیر خدمت به خلق قرار بده و این یه نشونه از طرف خدا بود
بعضی وقتا واقعا خدا نشونه هاش رو همینطوری بهمون نشون میده فقط باید آگاه باشیم تا دریافتش کنیم
یا بهتون گفته بودم همیشه از خدا میخواستم یه برادر خوب داشته باشم چون برادر تنی خودم خیلی توزندگی اذیتمون کرده بود که یهو خدا یکی از دوستای همسرم رو وارد زندگیمون کرد که جای برادر نداشته ی من رو پر کرد و با اینکه نسبت خونی باهاش ندارم ولی جای برادرم خیلی دوستش دارم و ازش یاد میگیرم
اینها همه نشونه ست یا همون قضیه ویلا خریدن من تو اوج شیمی درمانی که من مطمئن بودم خونه ای رو به دریا و جنگل در دل روستا در کنار مرغ و خروسها و اردکها با مبلغ ناچیزی خواهم خرید و بصورت معجزه وار من بمن خواستم رسیدم
همه ی این مثالها نشانه های ظهور خدا در زندگی منه
باید چشم دل باز باشه و نشانه ها رو دید
مثل همین حضورم در این سایت که استاد روشن هم برادر دوم من در مسیر رشد و آگاهی شد خود استاد و حرفاش همه نشانه های حضور خدا تو زندگی منه
منم با شکر کردن لحظه به لحظه عمیقأ دلی نشانه های بیشتری رو هر روز به زندگیم سرازیر میکنم
و اینجوری شده که طعم خوشبختی و آرامش و سلامتی رو هر لحظه در کنار عشق زندگیم همسرم و پسرم تجربه میکنم
خدایا شکرت