«چاقی من ارثیه و هر کاری کنم لاغر بشو نیستم.» این جمله رو سالها اونقدر به خودم و دیگران گفتم که برام شده بود یه واقعیت. جالب اینکه هر بار تکرارش میکردم، ذهنم برای اثباتش یه دلیل جدید پیدا میکرد و هر خاطرهای که با چاقی جور درمیومد رو جلوی چشمم میاورد.
بعدها که برای درک بیشتر لاغری با ذهن مطالعه میکردم، به پژوهشهایی رسیدم که نشون میداد همین اتفاق برای حال روحی ما هم میافته و تاثیر باورهای ذهنی بر افسردگی خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکرش رو میکنیم.
شاید تو هم جملههایی مثل «افسردگیت ارثیه، دست خودت نیست» یا «تو از اونایی هستی که کلاً چاق به دنیا اومدن» رو شنیده باشی. اولش به نظر بیاهمیت میان، ولی همین جملههای ساده میتونن ذهن ما رو طوری برنامهریزی کنن که با تمام وجود باورشون کنیم و بعد زندگیمون رو بر اساس اونها بسازیم.
این مقاله قسمت اول از یه سری سهقسمتیه؛ قسمت دوم و قسمت سوم رو هم بعدش بخون. در این قسمت میخوام بگم یه باور ساده چطور میتونه حال روحی ما رو تغییر بده، چه پژوهش جالبی این موضوع رو نشون داده، و همین سازوکار چه ربطی به چاقی و لاغری داره. اگه با این مسیر آشنا نیستی، از شروع مسیر لاغری با ذهن هم یه سر بزن. فقط یه نکته: این مقاله جای مشاورهی تخصصی نیست؛ اگه مدتهاست حالت خوب نیست، حتماً با یه متخصص هم صحبت کن.
در این جلسه میآموزیم:
✨ وقتی چیزی رو باور کنی، ذهنت دنبال دلیلش میگرده
ذهن ما همیشه دنبال معنا و دلیله. ولی نکتهی عجیب و مهم اینه که برای ذهن، فرق زیادی بین واقعیت بیرونی و باور درونی وجود نداره. وقتی یه چیزی رو باور کنی، ذهنت اون رو مثل یه واقعیت قبول میکنه و بعد شروع میکنه به جمع کردن دلیل برای اثباتش.

مثلاً اگه باور کنی افسردگیت ژنتیکیه، حتی بدون هیچ آزمایش یا تشخیص پزشکی، ذهنت شروع میکنه به ساختن دلیل: «آره، من همیشه یه جوری ناراحت بودم»، «یادمه بچه که بودم زیاد گوشهگیر بودم»، «راست میگن، من از اول یه جور دیگه بودم». اینطوری کمکم خودت رو بیشتر و بیشتر در نقش یه آدم افسرده میبینی، در حالی که شاید اصلاً اینطور نباشه.
یه جملهی ساده مثل «تو ژن افسردگی داری» میتونه در ذهن جا خوش کنه و باعث بشه ناخودآگاه خودت رو غمگینتر از چیزی که واقعاً هستی حس کنی. این جمله فقط حالت رو پایین نمیاره؛ روی خاطرهها، حسها و رفتارت هم اثر میذاره و ممکنه تو رو به سمت ناامیدی و بیحرکتی ببره.
من این حرفهایی که بارها و بارها شنیدیم و باور کردیم رو «فرمول ذهنی» تعریف کردم. فرمولهای ذهنی از راه شنیدن وارد ذهن میشن و از راه تکرار تثبیت میشن. هرچقدر هم کسی که این جمله رو ازش شنیدیم برامون مهمتر و قابلاعتمادتر باشه، مثل پدر و مادر یا یه پزشک، اون فرمول محکمتر در ذهن ما میشینه.
🔬 پژوهشی که با یه تست ساختگی، حال آدمها رو عوض کرد
حالا بذار یه ماجرای واقعی و در عین حال عجیب رو برات تعریف کنم که نشون میده تاثیر باورهای ذهنی بر افسردگی چقدر میتونه واقعی باشه. در یکی از پژوهشهای جالبی که خوندم، پژوهشگرها میخواستن بفهمن اگه یه نفر باور کنه افسردگیش ژنتیکیه، واقعاً حالش بدتر میشه یا نه.
برای همین به گروهی از داوطلبها گفتن قراره یه تست بزاق بدن تا مشخص بشه «ژن افسردگی» دارن یا نه. ولی واقعیت این بود که اون تست اصلاً تست ژن نبود؛ یه تست ساختگی بود که فقط ظاهرش شبیه آزمایش علمی بود. داوطلبها هم فکر میکردن دارن یه آزمایش جدی میدن.
بعد از تست، پژوهشگرها یه نتیجهی ساختگی رو بهصورت تصادفی به دو گروه اعلام کردن. به گروه اول گفتن «شما ژن افسردگی دارید» و به گروه دوم گفتن «شما ژن افسردگی ندارید». یادت باشه که همهچیز ساختگی بود، ولی ذهن شرکتکنندهها حرف پژوهشگرها رو باور کرده بود.
نتیجه خیلی جالب بود. کسایی که باور کرده بودن ژن افسردگی دارن، ناراحتی بیشتری حس کردن، وقتی ازشون خواستن گذشتهشون رو مرور کنن، خاطرههای غمگین بیشتری به یادشون اومد و نگاهشون به گذشته هم تیرهتر شد. در حالی که گروه دوم، که شنیده بودن ژن افسردگی ندارن، حال بهتری داشتن و خودشون رو کمتر افسرده میدیدن.
یعنی فقط یه جملهی ساختگی باعث شد ذهن این آدمها حالشون رو بدتر از چیزی که بود ببینه. این پژوهش فقط یه نمونهست، ولی یه پیام خیلی روشن داره: ذهن، باوری که بهش بدی رو مثل یه واقعیت قبول میکنه و بر اساسش عمل میکنه. اگه باور کنی نمیتونی بهتر بشی، ذهنت همین رو برات میسازه؛ و اگه باور کنی میتونی، همین باور بهت انرژی میده که قدمهای کوچیک ولی مؤثر برداری.

🧠 باور ذهنی، اثر واقعی روی حس و رفتار داره
ذهن ما وقتی چیزی رو باور میکنه، شروع میکنه به هماهنگ شدن با اون. خاطرههای گذشتهمون رو جور دیگهای به یاد میاریم، حسهامون تغییر میکنه و حتی تصمیمهایی که میگیریم تحت تأثیر اون باور قرار میگیره.
من این رو در زندگی خودم با چاقی دیدم. وقتی باور داشتم چاقیم ارثیه، هر بار که یه رژیم رو رها میکردم، ذهنم بهم میگفت «دیدی؟ گفتم که فایده نداره». این جمله هم شکستهام رو توجیه میکرد و هم ته دلم یه امید کمرنگ رو نگه میداشت. یعنی از یه طرف به همه میگفتم لاغر شدن برای من ممکن نیست، و از طرف دیگه هر چند ماه یه رژیم جدید شروع میکردم. این دوتا باور با هم جور درنمیومدن و نتیجهاش هم چیزی جز برگشتن به نقطهی اول نبود.
اولین قدم من در مسیر لاغری با ذهن این بود که قبول کردم صددرصد مسئول چاقی و اشتها و پرخوری خودم هستم. غذاها، متابولیسم و ژنتیک رو از فهرست مقصرها بیرون گذاشتم. این کار اولش سخت بود، چون دیگه بهونهای نداشتم؛ ولی از همون لحظه تغییر واقعی شروع شد. چون تا وقتی مقصر یه چیز بیرون از توئه، هیچ قدرتی برای تغییرش نداری.
⚖️ حالا این چه ربطی به چاقی داره؟
اگه تاثیر باورهای ذهنی بر افسردگی اینقدر قویه که با یه تست ساختگی حال آدمها رو عوض میکنه، تصور کن وقتی باورت اینه که چاقیت ارثیه و کاری از دستت برنمیاد، ذهنت چقدر با این باور همراهی میکنه. همون ذهنی که میتونه با شنیدن یه جملهی ساختگی دربارهی ژن، آدم رو قانع کنه که افسردهست، دقیقاً همین کار رو با چاقی هم میکنه.
ذهن با این باور بهت میگه: «چاقی تو طبیعیه، تقصیر تو نیست، اینو از خانوادهات گرفتی، بهتره بیخیال تغییر بشی.» و اینطوری وارد یه چرخهی ذهنی تکراری و خستهکننده میشی: تلاشهات رو رها میکنی، از ناامیدی بیشتر میخوری، بعدش احساس گناه میکنی و دوباره برمیگردی سر جای اول.
من خودم بعد از هر پرخوری حس شکست داشتم و به خودم قول میدادم «فردا به جبران امروز هیچی نمیخورم». ولی فردا قولم یادم میرفت، چون ذهنم با باور «من لاغر بشو نیستم» هیچ دلیلی برای نگه داشتن اون قول نمیدید. وقتی ذهن باور کرده که نتیجه از قبل معلومه، چرا باید تلاش کنه؟
ذهن ناخودآگاه؛ همراه وفادار باورها
وقتی باورت اینه که اضافهوزنت ارثیه و راهی برای تغییرش نیست، ذهنت دیگه حتی تلاش هم نمیکنه. مدام بهت میگه «این شکل بدن توئه، طبیعیه» یا «فایدهای نداره، ولش کن». اینطوری ذهن ناخودآگاه که میتونست بزرگترین کمکت باشه، به مانعی تبدیل میشه که جلوی هر تغییری رو میگیره. همون ذهنی که با یه باور اشتباه حال آدم رو بدتر میکرد، با یه باور دیگه چاقی رو دائمی میکنه.
جایی که افسردگی و چاقی به هم گره میخورن
ذهنی که باور «من نمیتونم» توش ریشه کرده، هم حال روحیاش پایینتره و هم راحتتر وارد چرخهی پرخوری و ناامیدی میشه. چون وقتی حالت خوب نیست، ذهن دنبال سریعترین راه برای آروم شدن میگرده و برای خیلی از ما این راه سریع، خوردنه. بعد از خوردن هم حس بد بیشتری میاد و این حس بد، باور «من نمیتونم» رو محکمتر میکنه.
ولی همین مسیر رو میشه برعکس کرد. وقتی بفهمی که باورها اینقدر قدرت دارن، میتونی از همین قدرت برای ساختن یه ذهن جدید استفاده کنی. یعنی همون سازوکاری که تو رو چاقتر و ناامیدتر کرده، میتونه در جهت درست هم کار کنه.

🌱 لاغری با ذهن چه کمکی میکنه؟
لاغری با ذهن فقط یه روش کاهش وزن نیست؛ یه تغییر در باورها و نگاه ذهنی ماست. وقتی یاد میگیری باورهای ذهنیات رو پیدا کنی، باورهای محدودکننده رو کنار بذاری و ذهن ناخودآگاهت رو با مسیر جدید همراه کنی، کمکم از چرخهی چاقی و ناامیدی بیرون میای و میفهمی خیلی از اون «نمیتونم»ها فقط ساختهی ذهن بودن، نه واقعیت.
ولی یه نکتهی مهم اینجا هست. قرار نیست بهجای «چاقی من ارثیه» یه جملهی شعاری و بزرگ مثل «من بدن فوقالعادهای دارم» رو به خودت بگی. ذهنی که سالها با یه باور زندگی کرده، جملهی شعاری رو قبول نمیکنه و حتی ممکنه مسخرهات کنه. اوایل مسیر، ذهن من هم مدام بهم میگفت «تو لاغر بشو نیستی» و یادم میانداخت که چند روز گذشته و هیچ تغییری نکردم.
جوابی که من به ذهنم میدادم ساده و واقعی بود: «درسته، ولی دارم لاغر شدن رو یاد میگیرم و وقتی به اندازهی کافی یاد بگیرم، روی جسمم هم اثر میذاره.» این جمله رو ذهنم نمیتونست رد کنه، چون دروغ نبود. با همین تغییرهای کوچیک در باورها، حدود ۳۰ کیلو کم کردم و سالهاست که وزنم برنگشته.
🧭 مهم نیست چی شنیدی؛ مهم اینه که الان چی باور میکنی
یه لحظه از خودت بپرس: «آیا واقعاً باور دارم که میتونم تغییر کنم؟» شاید جوابش ساده به نظر بیاد، ولی همین سؤال میتونه مسیر زندگیت رو مشخص کنه. مهم نیست ژنهات چی میگن، خانوادهات چی گفتن یا گذشتهات چطور بوده؛ چیزی که تعیین میکنه چطور فکر کنی و رفتار کنی و حتی بدنت چه شکلی پیدا کنه، باورهای ذهنی خودته.
بیشتر جملههای درونی من در دوران چاقی، جملههایی بودن که از بچگی در خانواده شنیده بودم. هیچکدومشون رو کسی با قصد بد نگفته بود؛ از سر دلسوزی یا از روی عادت گفته میشدن. ولی ذهن یه بچه این حرفها رو بدون فیلتر قبول میکنه و سالها بعد، همون جملهها با صدای خود آدم در ذهنش تکرار میشن. یعنی وقتی بزرگ شدم و به خودم میگفتم «من لاغر بشو نیستم»، در واقع داشتم حرف دیگران رو با صدای خودم تکرار میکردم.
احتمالاً تو هم جملههایی داری که فکر میکنی مال خودته، ولی اگه دقیق نگاه کنی، میبینی اولین بار از یکی دیگه شنیدیشون؛ از مادر، از یه فامیل، از یه دوست یا حتی از یه برنامهی تلویزیونی. شناختن ریشهی این جملهها خیلی کمک میکنه، چون وقتی بفهمی یه باور فقط یه حرف شنیدهشده بوده و نه یه واقعیت ثابتشده، راحتتر میتونی کنارش بذاری. برای همین در نقشهی ذهنی لاغری هم اولین قدم برای تغییر، شناختن همین باورهاست.
ما با فکرهامون حسهامون رو میسازیم، با حسهامون رفتارمون شکل میگیره و با رفتارمون نتیجهی زندگیمون. پس قدم اول هر تغییری، شناختن باورهاست. قبل از اینکه هر تغییری در بیرون اتفاق بیفته، باید در ذهن خودت اتفاق افتاده باشه.
لازم نیست یهشبه همهچیز عوض بشه. همین که اجازه بدی یه فکر کوچیک و تازه وارد ذهنت بشه، مثلاً «شاید من بتونم جور دیگهای زندگی کنم»، یه در جدید باز میشه. اگه یه روز دیدی دوباره همون جملهی قدیمی رو گفتی، خودت رو سرزنش نکن؛ فقط متوجهش شو و دوباره امتحان کن. لاغری با ذهن به تکرار و تداوم نیاز داره، نه به بینقص بودن. در قسمت دوم این سری، دربارهی این سؤال حرف میزنم که آیا واقعاً ژن افسردگی یا ژن چاقی داریم؟
✍️ تمرین: پیدا کردن جملهی «من اینطوریام»
- یه برگه بردار و هر جملهای که دربارهی خودت بهعنوان «ذات» یا «ارث» تکرار میکنی رو بنویس؛ مثل «من کلاً اینطوریام»، «چاقی ما خانوادگیه» یا «من همیشه بیحوصله بودم».
- کنار هر جمله بنویس اولین بار از کی شنیدیش یا کی شروع کردی به گفتنش.
- برای هر جمله، دلیلهایی که ذهنت برای اثباتش جمع کرده رو هم بنویس. ببین چند تاشون واقعاً ثابت شدهان و چند تاشون فقط خاطرههایی هستن که ذهنت انتخاب کرده.
- برای هر کدوم یه جملهی جایگزین ساده و واقعی بنویس که ذهنت بتونه قبولش کنه؛ مثلاً «من دارم یاد میگیرم جور دیگهای واکنش نشون بدم».
- هر بار که دیدی جملهی قدیمی به ذهنت اومد، جملهی جدید رو در ذهنت تکرار کن. لازم نیست باورش کنی؛ فقط تکرارش کن.
📝 برام بنویس
تو هم مثل من یه جملهی «من کلاً اینطوریام» داشتی که سالها تکرارش کردی؟ اون جمله چی بود و از کجا اومده بود؟ توی قسمت نظرات برام بنویس.
اگه تمرین رو انجام دادی، جملهی جایگزینت رو هم بنویس. شاید دیدن تاثیر باورهای ذهنی بر افسردگی و چاقی در تجربهی تو، به یه نفر دیگه کمک کنه.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
تاثیر باورهای ذهنی بر افسردگی واقعیه؟
پژوهشها نشون دادن که حتی یه باور ساختگی، مثل اینکه «تو ژن افسردگی داری»، میتونه حال آدم رو بدتر کنه و خاطرههای غمگین بیشتری رو به یادش بیاره. ذهن، باوری که بهش بدی رو مثل واقعیت قبول میکنه.
این موضوع چه ربطی به چاقی داره؟
همون سازوکار در چاقی هم کار میکنه. وقتی باور کنی چاقیت ارثیه و کاری از دستت برنمیاد، ذهنت دیگه تلاش نمیکنه و با ناامیدی و پرخوری همون باور رو ثابت میکنه.
چطور یه باور قدیمی رو عوض کنم؟
اول جملههایی که دربارهی خودت تکرار میکنی رو پیدا کن و بنویس. بعد برای هر کدوم یه جملهی جایگزین ساده و واقعی بنویس و هر بار که جملهی قدیمی اومد، جملهی جدید رو تکرار کن.
اگه افسردگی دارم، این مقاله کافیه؟
نه. این مقاله دربارهی قدرت باورهاست و جای مشاورهی تخصصی رو نمیگیره. اگه مدتهاست حالت خوب نیست، حتماً با یه متخصص صحبت کن.
امتیاز 4.61 از 23 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
سلام بر استاد وهم مسیران عزیز
خوشبختانه من هیچ وقت به افسردگی اعتقادوباورنداشتم وهمیشه حتی مسخره میکردم که افسردگی برای پولدارهاست ومریضیه باکلاسیه که ربطی به مانداره ولی واقعا کلا اعتقادی به آن نداشتم وحتی بااینکه شنیده بودم که خانواده مادریم کم وبیش افسرده اند اصلا توجهی نمیکردم وباتوجه به مطالعه این ۳ فایل استاد دریافتم که همه چیز به خودمابستگی داره وباورهایی که میپذیریم وتلقین هایی که تحت تاثیر آنها قرار میگیریم
وحتی بحث ژنتیک رو هم دردوره لاغری وتناسب خیلی راحت کنار زدم واین باورمخرب رو اصلاح کردم وکلی ذهن وروانم رهاوآزاد شد
باورعجیب ما ژنتیک چاقیم ما حتما پس ازازدواج چاق میشیم ماذاتا پرخورییم که همه ی این تلقین هابه مرور زمان کاردستم داد وشد آنچه نباید میشد
وهمین باورها سدومانعی محکم بود مبنی براینکه من نمیتونم تغییر کنم دیگه اینجوری باراومدم ومقاومتی عجیب دربرابر تغییرات نشان میدادم
ولی بلطف استاد واستمرار آموختم که میبایست منعطف بود ودرهرشرایطی میشودتغییر کرد وباورها هرچقدرهم کهنه ومحکم نهادینه شده باشند قابل تغییر هستند اگرچه شایدکمی زمانبر باشد اما به مرور وآهسته آهسته کمرنگ وکمرتگ ترخواهندشد وجایشان را به باورهای درست ودقیق میدهند باورهایی همسو با آگاهیهای جدید واستمرار وبودن درمسیر تغییر درهر زمینه ایی
وانسان میبایست تغییر کند بقول بزرگی تغییر نام دیگر خداست
وجهان وکائنات پیوسته درتغییروتحولند ومانیز جزیی ازاین هستی محسوب خواهیم شد
سلام استاد عزیز
مطلب بسیار جالبی بود و واقعیتی که ما اصلا در زندگی روزمره بهش توجه نکردیم البته این طرز تفکر نه در مورد چاقی بلکه در تمامی جنبه های زندگی صدق میکنه اینکه هر اتفاقی در زندگی برای ما پیش میاد ریشه در باورهای ما داره ، تمام موفقیتها و شکستهای ما
اما در مورد سؤال شما که چی باعث شده فکر کنی نمیتونی تغییر کنی ؟ در مورد من اینکه نگاه اطرافیان که هميشه من رو چاق میدیدند و مصرانه به من تلقین میکردن که تو چاقی و خودت رو اذیت نکن از بچگی اینطوری بودی و حتی وقتی وزن کم میکردم و خیلی متناسب بودم هنوز اون حرفهایی که در مورد چاقی من میکفتن یا متلک هایی که ميگفتن همچنان بود و این باعث میشد که من ناخودآگاه قبول کنم و دست از تلاش و سالم خوردن بردارم و این بزرگترین معضل من بود
ولی از وقتی با سایت شما آشنا شدم تازه خودم رو شناختم و اينکه اعتماد به نفسم بالا رفت و آگاهی نسبت به خودم و اطرافیانم پیدا کردم و متکی به خودم شدم وحتی سعی کردم ارتباطم رو با افراد سمی که تاثیر روی لاغری من داشتن رو کم کنم و هیچوقت ازشون نظر نخوام
بنابراین جواب سوال دوم شما اولین قدم برای تغییر چی میتونه باشه اینکه اول خودمون رو بشناسیم از جهات مختلف و از دید واقعی نه از دید دیگران، اعتماد بنفس خودمون رو بالا ببریم نکات مثبت خودمون رو بشناسیم ودر نهایت واقعا خودمون رو دوست داشته باشیم اگر خودمون رو دوست داشته باشیم هیچوقت چاق نمیشیم
من وقتی آدم چاقی رو میبینم اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینکه این آدم خودش رو دوست نداره و تمام توجه و محبتش برای دیگرانه
من سه ساله با آموزشهای شما آشنا شدم و قبل از اینکه وزن کم کنم رفتارهای من و اعتماد به نفسم بالا رفت و افکارم عوض شد و تازه حدود یک سال هست ۱۰ کیلو کم کردم ، تا وقتی حالم با خودم خوب نبود هر چی تلاش میکردم فایده ای نداشت
خدا را شکر که در اين مسیر قرار گرفتم و نه تنها متناسب شدم بلکه درس زندگی گرفتم وکل مسیر زندگی در جهت مثبت قرار گرفت
نشان های دریافت شده
سلام من جزافرادی بودم باورکرده بودم چاقیم ژنتیکی هست ومن اینوازپدرومادرم به ارث بردم اوناتوسن جوانی چاق هستن وقتی پابه سن میزارن لاغرمیشن ومن بعدها متوجه شدم اینجورنیست اونابخاطربیماری دیابت لاغرشدن یا سوخت وسازبدنمومیگفتم پایینه این فهمیدم اشتباهه بقول استادازکجا فهمیدی سوخت وسازپایینه یامن بیماری تیرویدروعامل چاقی خودم میدونستم ولی ازدکتری شنیدم ۳تا۵ کیلو بخاطرتیرویدبقیش مربوط نیست به تیروید پدرومادرم دیابت داشتن بمن وبرادرم میگفتن ارثیه مواظب باشیدولی من الان فهمیدم ارث بخاطر سیستم بدنی گاهی لب مرزمیرم برمیگردم یا میگفتن ازدواج وبارداری وزایمان خودبزرگترین عامل چاقیه ولی من فهمیدم نه ایناهمش یجورنگرش ذهن چاق هست خیلی ازافرادازدواج میکنن باردارمیشن ولی اندام خوبی دارن من قبلا خیلی افسردگی میگرفتم دکتربمن قرص فلوکستین میدادمیگفت چون تیرویدداری عامل افسردیگه بخورتاچندسال من این حرف دکترروقبول کرده بودم ولی اززمان اشنایی باسایت اصلا افسردگی نگرفتم فقط زایمان کردم گرفتم اونم بیشترخانم هامیگیرن دکارگفت بخاطربهم خوردگی هورمونه ولی درموردچاقی خیلی حال مابدمیشدوقتی اون همه چربی روتوبدن تحمل میکردیم وچقدرحال مابدمیشدتوایینه نگاه میکردیم حسرت میخوردیم نه سالم بودیم نه راحت میتونستیم راه بریم ازپله بالابریم لباس توتن چقدربدجوربود چقدرحرفها شنیدیم چرا عزت نفس نداری چرااین همه میخوری کم بخوربیشترورزش کن همه این کارهاروانجام دادیم ولی بازدهن بسمت چاقی هدایت میشد چون ناخوداگاه براش تمام این روش حالت تنبیه داشت وتمام حال بدی ها بیشترمیشد تاازخداخواستیم راهی بمانشان بده اونم سایت تناسب فکری بودانگارمثل یک معجزه واستاد مثل یک ناجی براماچاق هاهستن زندگی خودشون توفایل هاگفتن چقدرسختی هاروپشت سرگذاشتن مشکلات مالی ولی باپشتکارقوی ازادامه راه خسته نشدن وخداهمراهشون بودوایشون به اون اهداف که درذهن داشتن رسیدن ومن طبق نوشته های باورسازیادگرفتم برالاغرشدن بایداحساس خوب داشت بابدن دوست بود وهمیشه باارامش به مسیرادامه داد
به نام خدایی که در این نزدیکیست ❤️ ❤️ ❤️
سلام 🙋♀️
تاثیر باور ذهنی بر افسردگی قسمت اول
تمرین آموزشی ✍️ ✍️ ✍️
تاثیر باورهای ذهنی بر شکل دهی زندگی انسان بسیار عمیق و پیچیده ست
من خودم به شدت باور داشتم که چاقی من ارثی و ژنتیکیه حالا این باور خودشو در زندگی من به چه شکل نمایان کرد؟ چون من در یک خانواده چاق بزرگ شدم ذهنم از همون دوران کودکی مملو از افکار و باورهای چاق کننده شده بود بسیار این جمله رو از اطرافیان مخصوصا مادرم شنیده بودم که چاقی ما ارثی و ژنتیکیه ما هر کاریم که بکنیم لاغر بشو نیستیم اصلا ما آبم که بخوریم چاق میشیم و یا زیاد این جمله رو شنیده بودم که بچه های ما همه شون بعد از ازدواج چاقی شون شروع میشه و یا همیشه از خانم های فامیل در مهمونی ها و دور همی ها میشنیدم که به شوخی اندام و شکم و پهلوی چاق همدیگه رو مسخره میکردند و باز با خنده همدیگه رو دلداری میدادند که خب طبیعیه که بعد از ازدواج و زایمان آدم چاق میشه و برای خودشون دلیل می آوردند که چون بعد از ازدواج هرکاری کنی هورمون های آدم بهم میریزه و آویزون بودن شکم و پهلو طبیعیه و ما دخترا هم تو جمع نشسته بودیم و همه چیزو با چشم مون میدیدیم و با گوش مون میشنیدیم و من همه ی اونارو باور کردم و این بود که چاقی من بعد از ازدواج شروع شد و من بلافاصله بعد از عقد از وزن ۶۰ کیلو به ۷۰ رسیدم و در دوران نامزدی هر کس منو میدید با تعجب میگفت چقدر چاق شدی ومن لبخند میزدم و اصل ناراحت نمی شدم و با خودم میگفتم خب طبیعیه من ازدواج کردم و بعد از اینکه مراسم عروسی گرفتیم و مستقل شدیم دیگه وض بدتر شد هروز حرص و ولع من نسبت به مواد غذایی بیشتر و بیشتر میشد و مدام در طول روز گشنه ام میشد و همش غذا و خوراکی می آوردم و از همسرم هم میخواستم که بیاد کنار من بشینه و بخوره ولی همسرم چون متناسب بود و هنوزم هست اون زمان همیشه میگفت من میل ندارم تو بخور و یا می گفت نه من تازه غذا خوردم نمیتونم چیز دیگه ای بخورم معده ام اذیت میشه ولی من اصلا اون و درک نمیکردم و نمی فهمیدم که چی میگه ولی خودم مدام گشنه بودم و دوست داشتم چیزی بیارم و بخورم ، در طول روز موقع انجام کارای خونه و آشپزی کردن مدام در یخچال و باز میکردم و چیزی بر میداشتم و میخوردم و حتی گاهی جلوی همسرم خجالت میکشیدم چون موقع غذا همسرم زودتر از من سیر میشد و تشکر میکرد و میرفت کنار ولی من هنوز دوست داشتم به خوردن ادامه بدم و این افکار تو ذهنم می یومد که زشته همسرم با اینکه مرده سیر شد رفت کنار ولی من با اینکه خانم هستم هنوز دارم میخورم الان حتما همسرم با خودش میگه این چقدر غذا میخوره و به خاطر همین بیشتر اوقات من بلند میشدم و چون سیر نشده بودم موقع جمع کردن ظرف و ظروف یواشکی به غذا ها ناخنک میزدم و با خوردن ته دیگ و اینا خودمو سیر میکردم آخه چاره ای نداشتم چون مغزم مدام دستور خوردن صادر میکرداون زمان خودمم از کارای خودم تعجب میکردم ولی دلیل شو نمی دونستم اون زمان من یک فرد چاق و افسرده بودم
و بعد از زایمان حتی رسیدن به وزن ۹۰ کیلو رو هم تجربه کردم ولی الان دلیل اون رفتارها مو میدونم چون من باور کرده بودم که چاقی در خانواده ما ارثی و ژنتیکیه و همین باور باعث شده بود که من بعد از ازدواج اون واکنش های رفتاری چاق کننده رو از خودم نشون بدم ولی بعد از هدایتم به این مسیر زیبا این باور ارثی بودن چاقی رو به سختی تونستم از ذهنم پاک کنم و با پاک کردن این باور ذهنی رفتارهای نادرست من کم کم شروع به تغییر کرد و سبک زندگی من شروع به تغییر کرد و لاغری من شروع شد الان دیگه منم مثل همسرم شدم حتی رفتارم از اونم خیلی بهتر شده زودتر از اون سیر میشم ، بیشتر مواقع در طول روز سیرم ، ریزه خواری ندارم ، ناخون زدن به مواد غذایی و خوراکی ها اصلا ، دیگه موقع خوردن غذا زیاد از نون استفاده نمیکنم ، در طول روز بیشتر آب میخورم ، بعضی روزا بجای صبحانه میلم به میوه میخوردن میره و بجای صبحانه با نون میوه میخورم ، حال روحی و روانیم خیلی بهتر شده ، آرامش دارم ، ترسم از مواد غذایی از بین رفته ، لاغرتر شدم ، صورتم دیگه جوش نمیزنه ، صبورتر و سپاس گذاریم از خداوند و نعمت های زندگیم بیشتر شده
خدایا شکرت به خاطر همه چیز ممنون
و ممنون از زحمات بیدریغ استاد گرامی
شاد باشید
به نام خداوند هستی بخش مهربان
اقرار کنم که اول با خواندن اسم موضوع واقعاً فکر کردم که در باره ی افسردگی و باورهای ذهنیه😜
ذهن ناخودآگاه ما همیشه دنبال معنا و دلیله،منطقی است،فرقی بین واقعیت و باورها نمی گذاره،در واقع باورها خیلی راحت در ذهن اثر می گذارند و او را در مسیر خود قرار می دهند و ذهن مدیریت تمام رفتار ،احساسات،چگونگی زندگی ما را هدایت می کنه،اگر می خواهید تجربه متفاوتی از زندگی داشته باشید فقط لازم است باورهایشان را عوض کنید
تأثیر باورها در افسردگی بانک آزمایشی واقعی است که عده ای از دانشمندان آن آن را بر روی دو گروه از افراد انجام دادند با گرفتن نمونه آزمایشگاهی از آنها وانمود کردند که تست تأثیر ژن برای افسردگی می گیرند و تمام کارهایشان فقط نمایشی بوده به یک گروه نتیجه آزمایش را مثبت یعنی آنها ژن افسردگی دارند را اعلام کردند و به یک گروه دیگر بیان کردند که آنها این ژن را ندارند و هر دو گروه این را باور کردند گروه اول دچار افسردگی شدند و گروه دوم به زندگی طبیعی خود با کمال رضایت ادامه دادند،🤔
این آزمایش در تمام قسمتهای زندگی ما جریان دارد اگر ما باور کنیم چاق هستیم و نمی توانیم تغییر کنیم همین گونه می شود و اگر باور کنیم تا توانیم همین گونه می شود ،😔پس ما باید با شناسایی باورهای نادرست آنها را تغییر دهیم تا بتوانیم به موفقیت برسیم تکرار من می توانم ذهن را تغییر می دهد👌و باورها را بازنویسی کنیم ،
شاد و در مسیر موفقیت پایدار باشید
نشان های دریافت شده
من فرزانه ابوالحسنی هستم هدفم بهتر زندگی کردن و احساس خوب پایدار داشتن
با عرض سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گرامیم
من استاد شاید سال ۹۱ یا ۹۲ بود که رفتم دکتر برای رژیم گرفتن دکتر تغذیه
ایشون یه تستی از من گرفت چند تا سوال داد یادم نمیاد سوالات چی بودن گفت بنویس و چند تا هم داد که تا هفته دیگه جوابش و براش بفرستم
خلاصه گفت شما از این ۵ پارامتر هیچ کدومشو نداری و به من گفت که افسردگی شدید داری
من جدی نگرفتم خیلی ناراحت شدم ولی خیلی جدی نگرفتم رفتم خونه هی این جمله دکتر میومد تو ذهنم که افسردگی شدید داری
یواش یواش یادم میومد خاطرات تلخ اون روزا رو آره بخاطر اون رفتار فلانی که من اینجوری شدم اونا منو دوست نداشتن
آره آره بارها بارها به من گفتن که من تو رو از سر راه برداشتم از روی عصبانیت میگفتن
کلی از این فکرها در ذهنم مرور میشد و هی در طول روز بیشتر و بیشتر میشد
تا اینکه باکر کردم که آره من افسردگی شدید دارم فلان دکتر گفته
این تازه شروع ماجرا بود
من بسیار ناراحت افسرده شدم خیلی کم حرف میزدم سعی میکردم از خونه بیرون نرم بچه ها منو به زور میبردن بیرون حتی اوناالانم
خلاصه این باعث شد که همه بگن افسردگی داری این تبدیل یه فرمول ذهنی ریشه ای در من تبدیل بشه
ومن الان چند سال حدود سه ساله رفتم دکتر مغز و اعصاب به من نمیگه چه بیماری دارم فقط بیماری منییر میگه و کلی دارو به من داده که من باید یه سری صبح یه سری شب بخورم
وخدارو شکر از وقتی وارد این بهشت قرین شدم حالم خیلی بهتره خیلی آرامش دارم اون روزا من در به در دنبال یکساعت آرامش بودم ولی خدارو شکر الان بیشتر روز آرامش دارم
بله دقیقا میپذیرم همین طور بود برای من دیگه حوصله نداشتم همه چیز رها کردم هر چیزی گیرم میومد میخوردم تا دیگه به جایی رسیدم که خودم از خودم بدم میومد خسته و درمانده و ناتوان شده بودم از خودم از همه چیز
حوصله ی هیچ چیز نداشتم و به خدا پناه آوردم و خداوند من هدایت کرد به این مسير الهی
من این حملات نگفتم ولی شروع کردم به تغییر کردن و الان میگم الان زمان تغییر ذهن من آماده است که تغیر کنه
من شروع کردم به تغییر کردن فایل گوش دادم آنقدر محو این فایلها میشدم آنقدر این آگاهیها برام جدید جالب و شگفت انگیز بود که دوست داشتم هی گوششون کنم
تمرین بنویسم حالم خوب و خوبتر شد کلا افسردگی یادم رفت الان که گفتید من یادم اومد الان چند ساله که اصلا کلمه افسردگی هم به ذهنم نیومده
من دکتر رفتم بخاطر اسرار بقیه بود من رفتم سرگیجهام درمان کنم من برای افسردگی دکتر نرفتم
من تصمیم گرفتم باورهامرو تغییر بدم یه زندگی کاملا جدیدی رو تجربه کنم حقمه لایقش هستم و من ادامه میدم تا تجربش کنم
بله استاد من باور دارم نه تنها میتونم زندگی خودم تغییر بدم بلکه میتونم زندگی خانوادهام رو نیز تغییر بدم
خداوند به من تواناییهایی قدرتهایی رو هدیه داده که تموم شدنش هم نیستن و من میتونم با اونها با قدرت ذهنم با خداوندم زندگیم تغییر بدم همون طور که الان دارم اینکارو انجام میدم
کلی از زندگی قبلیم فاصله دارم کلی هم به هدفمهام نزدیکتر شدم خدایا شکرت
جواب سوال اول
من اون روزا که هنوز وارد این مسير الهی نشده بودم روزی چند دفعه این جمله رو میگفتم
چکار کنم اینجوریم دیگه هر کاری میکنم نمیشه لاغر بشم
اما خدارو شکر الان آنقدر به قدرت ذهنم ایمان دارم که میتونم هر چیزی که بخوام با ذهنم بسازم و به واقعیت زندگیم تبدیل کنم
و همه رو مدیون آموزشهای شما استاد عالیقدرم هستم بینهایت به توان تیلیارد سپاسگزارم
برای من هم از تجربه های قبلیم اومد هم از باورهای اشتباه که میشنیدم
من کلی رژیم دمنوش ورزش و…رو تجربه کردم اما نتیجه ای نداشت
و کلی هم حرف میشنیدم که این باور قویتر میکرد مامان انگار تو هر روز چاقتر از روز قبل میشی بشدت اعصابم خورد میشد حالم بد میشد شاید همین جا بوده که بخدا پناه آوردم و خداوند منو هدایت و حمایت کرد منو با این دنیای شگفت انگیز آشنا کرد خدایا متشکرم
بله من ریشه ابن باور پیدا کنم میتونم تغییرش بدم چون من درحال آموزش دیدن هستم و میتونم ایمان دارم که میتونم باورهام یکی پس از دیگری تغییر بدم و دنیای کوچک خودم بسازم
من اینو از دوره رسیده به آرزوها یاد گرفتم از همون فایلی که با دوستتون داشتید بی نظیر بود یعنی اون فایل کاملتر کرد آگاهی هایی که آموخته بودم بینهایت سپاسگزارم
من یاد گرفتم میتونم به راحتی آب خوردن باورهام تغییر بدم و خداوند مهربانم کمکم میکنه
من اون روزا اصلا فکرش هم نمیتونستم کنم که میتونم تغییر کنم و اولین قدمی که برای خودم برمیداشتم اینکه یه زنگ به شما استاد عالیقدرم میزدم تا از شما کمک بگیرم
چون من الان خودم گذاشتم دقیقا روزی که وارد این دنیا شدم از هیچ چیز خبر نداشتم فقط فایل گوش میدادم حالم خوب میکردم
پس یه تلفن میزدم از شما کمک میخواستم تا منو به بهترین شکل ممکن راهنمایی کنید تا بتونم خیلی سریعتر از اون چیزیکه فکرش و میکردم باورهای اشتباهم تغییر بدم
استاد عالیقدر خدا رو شکر میکنم که هستید و این دنیا رو ساختین تا بتونید نه تنها به من بلکه به هزاران هزار نفری که تا حالا اومدم و میلیاردها میلیارد انسانهایی که بعدها خواهند اومد کمک کنید الهی همیشه سالم سلامت تندرست شاد زنده باشید تا آیندگان هم از آگاهیهای شما بهره مند بشم الهی آمین
نشان های دریافت شده
به نام خدایی بخشنده ومهربان
سلام براستاد خستگیناپذیر عطار روشن وهمه دوستان خستگیناپذیر مسیر تناسب فکری
تمام عمرم درپی لاغر شدن لاغر مونده وافکار راهکارش ونتیجه بود وازداده خداوند هم بهر بردم ومیشد بهر که بردم کسترش پیدا کنه اوج بگیره شکوفا بشه بهش با تمام وجودم افتخار کنم اینجا نقطه افسردگی من شکل میده این حالت روحی روانی من قبل از ورد به سایت تشکیل میداد
افسردگی نه شاخ دارم نه دم به همین سادگی ولی خیلی پیچیده تو درتو ارام ارام شکل میکره چون باوره چنان تحولی در زندگی می سازه که اصلا قابل قبول برای بار اول نیست یی حرف ساده که اگه اصلا قبول نشه بهش بها ندم وازش استفاده نکنیم مهو میشه ازبین میره ولی با قبول وباورهاش ونگه دارایی توذهن چنان ریشه شاخه برگ حتی میوه میده ومیشه کل زندگی هرفرد وهی بزگتر پر شاخه بزگتر میشه و حتی به اطراف همنون فردمیکشه و مشکل افرادی به خانوداه گی کشیده میشه هم اشکال ایحاد میکنه برخورده ما رو تشکیل میده جنبه کارکسب پوشش میده فعالیت کسب کار دچاراحتلال میکنه وبه همین شکل ریشه این بخش هی کسترش پیدا میکنه
جند روز پیش یی مصاحبه یی مترجم خوب خانم شهلا ریائی داشتم میدم منعی تربیت سالم درست تو برنامه زندکی این خانم دیدم وتازه منعی تربیت درست سالم بی نقص وکامل بهش رسیدم که حالا شکوفایی هنر این تربیت شده مترجمی وحال حس این خانم ازعمل کرد خودش اول اعتماد به خودش وکار شد ونتیجه به این خوبی بزرگی که برای همه امکانش هست باشه اگه تمام برنامه این خانم برای هرفردی فابل اجرا هست این خانم کاملا لاغر متناسب سبک وخوش هیگی بود تازه متوحه شدم که اجازه ورد افکارباوره اشتباه به ذهنش نداده برکردم داده خداوند بهر عالی بوده وحالا نتیجه کارش باورهاش که درست هست ازش فردی کاملا موفق ساخته که تو هر جنبه بندی این خانم دنیایی ازدانشگاه حرف درست حال خوب تجربه شیرین بود اصلا تمام شدنی نبود هی داشت با تعریفش و سوال جواب تازه شاخه های دیگه زندگیش به نمایش درمیومد موفقعیت داد صحبت داشت
من وامثال من با فبول باوره چاقی چنان زندگی خودمتو تغیبر اشتباه دادیم که حالا تومسیر برطرف کردنش هستم
بعضی زمان به خودم میگم چه خوب که متوجه شدم جی کار کردم جی شد که من چاق شدم وجه خوب که با علم وآگاهی درست خودم دارم تومسیر درستری مبینم همین نکاه به این خانم نشانه تغیبرات ذهنم ودرک بهتراز خودم وجودم واطرافم به من هدیه داده نکاهم با تغیبر عالی رسونده من از نادانی چاقی به دانایی لاغر تغییر مسیر تغییر افکار تغییر گفتار وتغیبر عمل کرد داشتم کار بزرگی تو سن بالا انجام دادم وبرای این تغیبر نگاهی باشکوه دارم توانستم ومی توانم که جلوه دیکه اززندگی بینم وبهش افتخار کنم که میکنم نه افسوس میخوردم نه حسرت دارم ونه نگران هستم که قرار. جی بشه چطور بشه فقط،یی نور و روشنایی واضح جلوی راهم وذهنم وحودم هست که به من توانی بی نظیر هدیه کرده تحولی عالی به من داده هر روزم با شرایط من زندگی گردن اصلا برای هیج کسی امکان پذیر نیست ولی من ازش چیزی ساختم که خودم بعضی زمان باورهای نداشتم که شاید بشه ولی شد لاغری توجسم من اتفاق افتاد وداره رشت وکسترش پیدا میکنه
شاید از نگاه دیگران من چنان تغییر بزرگی نکردم هنوز فردی چاق تو نگاه این افراد باشم ولی تو نگاه خودم من کاملا متناسب سالم و با احساس،روحی و روانی عالی هستم و این به من قدرتی بی نهایت میده توانی به من میده که ادامه بدم بازم حلو برم لاغتر سالمتر شادابتر وبا حال احساس،بهتر رو لمس کنم
روز گذشته داشتم تو بخش رایگان تو گام فکر کنم گام ۲۲ بود استاد شما تو این فایل شرایط ایجاد جاقی و شرایط لاغری با تمام ابعادش توضیح دادید برام جالب شد اول تند تند نوشتم که دیدکاه ارسال کنم متن فایل بسیاری قویی و کار امد بود امد تو دفترم یاداشت کردم ولی دیگه کامل حذف شد از بس رفتم جلو و عقب که درک بهتری از کاری که دارم انجام میدم بهش برسم و صبح با بیدا شدن داشتم تمام حرف به حرف جملهای شما رو معادل سازی با خودم وکارم وعمل کرد داشتم که من به چه شکل انجام دادم وحالا تومسبربرکشت کجایی مسیرم هستم و دارم کودم بخش درسترین بهش نکاه دارام به خودم گفتم تو زمانی که حسش بیا ازش یی فایل ضبط شده برای خودم خواهم داشت تغیبرات شروع چاقی و رسیدن به قله چاقی و تغیبرات لاغری و برکشت ازقله چاق به قله لاغری خودم خواهم داشت رو با صدای فرد موفق زندکیم یعنی خودم داشته باشم با گوش کردن باره وبارها از موقعیت که خدای عزیزم ومهربان قسمت کرد بی نهایت سپاس گزار ممنوع باشم که چه هدایتی و چه حمایتی برام انجام داد انقدر خوشحال هستم که ازگوشه جشم اونشک خوب خوشحالی لاغر داره بازم سرازیر میشه این اشک شوق ذوق حال حس خوب مسیر هست که براش ارزش بی نهایتی قائل هستم خدایا از کجا به کجا رسیدم خیلی ازت تشکر وسپاس گزارهستم که دارم از موقعیت صحبت میکنم
خدا پشت وپناهتون یا حق حق نگه دارتون
سلام صالحه خانم عزیز
من دیدگاه های شما رو دوست دارم و دلم میخواد که بخونم ولی چون تو نوشته هاتون غلط املایی زیاد دارید نمیتونم به خوندن ادامه بدم راستش بعضی مواقع به ناچار نخونده رد میکنم بره چون متوجه نوشته هاتون نمیشم لطفا دقت کنید تا نوشته تون زیباتر بشه بازم عذر خواهی میکنم امیدوارم که ناراحت نشید ممنون از حضور تون درسایت
نشان های دریافت شده
سلام دوست هم مسیرم
خوش حال شدم که نوشته ام را دوست دارید .
دوست داشتید بهتر و درستر بنویسم.
چشم سعی میکنم بی غلط و بهتر بنویسم .
نوشته شما با کلی احساس خوب ومثبت به من رسید ممنون
دوست هم مسیر شما صالحه
خدانگهدارتون
سلام استاد
فایل باورهای ذهنی بر افسردگی را خواندم بسیار فایل درستی بود و بسیار به من اگاهی داد
ما درخیلی از رفتارها و واکنش ها یی که در طول روز انجام میدهیم به خاطر باورهای نادرستی است که درذهن خود داریم و گاهی اینقدر به این باورها تکیه میکنیم که دقیقا انها را به عنوان یک الگوی ذهنی پذیرفتیم و با تطابق نداشتن ان با باورهای خودمان واکنشهای بسیار بدی ازخود نشان میدهیم که بعد از چند ساعت باور نمیکنیم که خودمان چنین واکنشی داشتیم و تا این حد ظرفیت ما پایین امده است
پس اولین قدم شناسایی باورهای اشتباه در ذهن ما است که با تغییر این باورها چقدر میتوانیم احساس خود را نسبت به خود و دیگران تغییر بدهیم
اولین باور اشتباه درمن
من کلا ادم احساساتی و زود رنجم و نمیتوانم ان را تغییر دهم
من باید این باوررا درخودم تغییر بدهم من باید بتوانم بیخیالی و فکر نکردن به افکار منفی را درذهنم یاد بگیرم تا احساس بدی را درخودم تجربه نکنم من بارهادیدم فردی از کنار حرف دیگران میگذرد حتی اگر ان را مسخره کنند و یا درجمع به او متلک بگوید ولی من با اندک حرفی از دیگران واکنش نشان میدهم اگر درجمع نباشد درذهنم بارها این اتفاق ناخوشایند را تکرار و تصویر سازی میکنم و بارها به خود میگویم ایکاش رفتار دیگری داشتم ولی افسوس خوردن فایده ای ندارد من باید بتوانم درموقع عمل با داشتن باورهای درست رفتار و عملکرد درستی داشته باشم تا نتایج درستی به عمل اید
من کلا ادمی هستم که با افراد دروغگو نمیتوانم رابطه خوبی داشته باشم و ارتباطم را کلا قطع میکنم و سریع هم واکنش نشان میدهم چون فکر میکنم دروغ بدترین کار است و تمام کارهای ناشایست از دروغ گفتن است حتی وعده دادن به دیگران را دروغ میدانم به نظر من اگر نمیتوانی برای دیگران کاری انجام دهیم همان لحظه به انها سریع بگوییم من نمیتوانم برای شما کاری انجام بدهم و راستگویی را با رک گویی اشتباه نگیریم چون رک گویی اظهار نظر درمورد رفتار دیگران است ولی راستگویی اظهار نظر درمورد خودمان است و دیگران و خودمان از بازگو کردن ان ناراحت نمیشویم ما حق نداریم درمورد سلیقه و نظر دیگران اظهار نظر کنیم و بعد بگوییم من رکم
من باید یاد بگیرم همانطور که صداقت را دوست دارم بتوانم درمقایل افراد دروغگو واکنش نشان ندهم و با رفتار و عمل درستم انها را متوجه این رفتارشان بکنم که من این رفتارانها را نمیپسندم نه اینکه کلا با انها کات کنم بلکه با رفتار درست به انها بگویم رفتار انها ناشایست است و میبایست ان را تغییر دهند
من کلا ادم پرخوری هستم و نمیتوانم ان را تغییر دهم
من ایمان دارم این باور از رفتارها و شکستهای گذشته است که بارها این اتفاق افتاده و هنوز تصویر ذهنی ان در ذهن من باقی مانده است و گاهی که پرخوری میکنم ان درذهن من تداعی میشه . پس باید با باور درست که من ژنتیکی چاق نیستم و با خوردن غذای بیشتر خود را چاق کردم کم کم این باور نادرست را درذهنم از بین ببرم و بگویم من الان درمسیر درست تناسب ذهن قرار دارم و با این باور از اضافه خوردن و پرخوری خودم جلوگیری کنم
من کلا ادم بد شانسی هستم و گاهی اتفاقات خوب برای من نمیافتد
هیچ چیز دراین دنیا شانسی نیست تمام اتفاقات ما درزندگی بستگی به فرکانسی است که ما به جهان هستی میدهیم پس باید ابتدا باورها و ایمان خود را نسبت به هداوند برای انجام دادن ان اتفاق قوی کنیم و با تغییر باورهای مثبت و فرکانس مثبت به جهان اتفاقات خوبی را درجهان تجربه کنیم چون نعمتها دراین دنیا برای همه بندگان یکسان است و هرکس به اندازهی باورها و ارتعاشات خودش میتواند اتفاقات خوب و بد را جذب کند
من باور دارم که دراین مسیر با تغییر باورهای میتوانم به تناسب اندام ایده الم که 60کیلو است برسم .
نشان های دریافت شده
با سلام و درود خدمت استاد عطار روشن
چی باعث شده فکر کنی نمیتونی تغییر کنی؟
و اگه بخوای، اولین قدم برای تغییر چی میتونه باشه
اینکه هر چی تلاش می کردم و نمی تونستم به نتیجه دلخواهم برسم
و حتی به تناسب هم می رسیدم راضی نمی شدم
و احساسم خوب نبود و از داشتن تناسب
لذت نمی بردم
و ترس از دست دادن تناسب و دوباره چاقی همراهم بود
و وقتی میدیدم که برای رسیدن به تناسب و نگه داشتنش خیلی رنجآوره و هر آن امکان داره که از دست بدم
فکر کردم که نمی تونم تغییر کنم و یا تغییرم داعمی نیست
و من مستحق تغییر خوب نیستم
و احساس شکست داشتم
که فکر می کردم من لایق تغییر نیستم
و یا به خاطر ژنتیک نمی تونم تغییر کنم
و یا چون باور کرده بودم از زمانیکه بیماریم درمان شد و اشتهام زیاد شد دیگه توانایی لاغر شدن ندارم
و محکوم به چاقی هستم
هر چند برام سخت بود بپذیرم ولی چون هر چه تلاش می کردم با ورزش و با رژیم اون نتیجه دلخواهم بدست نمیاوردم
ناامید می شدم که نمی تونم تغییر کنم
و خودمو به هر دری میزدم که شاید راهی پیدا کنم
هر چند نتیجه موقت بود و ته دلم ناامید می شدم
ولی دنبال راه می گشتم
و نمیدونستم اون راهها منو به نتیجه نمی رسونه
چون برای ذهنم محدودیت میاره
و با فشار از بیرون میخوام روی جسمم تاثیر بزارم و لاغر کنم
در صورتیکه
تغییر از درون صورت میگیره
که این شعر خود مهر تایید هست
آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم
که ما در درون خودمون نعمتی داریم و غافلیم
و این نعمت که ما را به خوشبختی می رسونه
و اولین قدم برای تغییر تغییر باورهامون هست که ما را به نتیجه می رسونه و در مسیر درست قرار میگیریم
این باورهاست که نقشه زندگی ما را طرح می زنند
وقتی از زمان کودکی این باور در من نقش بست که از زمانیکه بیماریم درمان شد اشتهام زیاد شد و رو اومدم
برای من
این باور نقش بست که دیگه نمی تونم لاغر بشم و لاغر بمونم
و تصویر اینکه نمی تونم تغییر کنم و محکومم به اضافه وزن،
حتی زمانیکه متناسب بودم هم از داشتن تناسبم لذت نمی بردم چون باور داشتم داعمی نیست
چون بیماریم درمان شده
ولی ما می تونیم تغییر کنیم و لایق تغییر هستیم
و اولین قدم برای تغییر
تغییر را از درون ایجاد کنیم و با پیدا کردن باورهای اشتباه و باور درست را جایگزین کنیم
تغییرات کم کم صورت میگیرد .