فرض کن یه روز صبح یه نامه به دستت میرسه. بازش میکنی و میخونی: «طبق آزمایش ژنتیکی، شما ژن افسردگی دارید.» همین. نه دکتری معاینهات کرده، نه اتفاق خاصی توی زندگیت افتاده. فقط یه جمله روی یه برگه. حالا چه حسی پیدا میکنی؟ یه دلشورهی بیدلیل میاد سراغت؟ نکنه از همون روز خودت رو یه آدم افسرده بدونی، حتی اگه تا دیروز شاد و سرحال بودی؟ این مقاله دربارهی همین موضوعه: افسردگی و تلقین ذهنی.
میخوایم با هم ببینیم چطور فقط باور به داشتن ژن افسردگی میتونه حال روحی آدم رو خراب کنه، خاطراتش رو عوض کنه و حتی نگاهش به آدمهای دیگه رو هم تغییر بده. بعد هم میرسیم به جایی که برای من و تو مهمتره: همین سازوکار چطور در چاقی و لاغری کار میکنه.
این مقاله قسمت دوم از یه سری سهقسمتیه و بعد از اون قسمت سوم میاد. توی قسمت اول دیدیم یه تلقین ساده چطور میتونه باور آدم به افسرده بودنش رو بالا ببره. حالا قراره یه قدم عمیقتر بریم. اگه هنوز با مسیر لاغری با ذهن آشنا نیستی، از شروع مسیر لاغری با ذهن هم یه سر بزن. فقط یادت باشه این مقاله جای مشاورهی تخصصی نیست؛ اگه مدتهاست حالت خوب نیست، حتماً با یه متخصص صحبت کن.
در این جلسه میآموزیم:
یه جمله میتونه مسیر ذهنت رو عوض کنه؟
اگه بهت بگن «طبق آزمایش ژنتیکی، شما ژن افسردگی دارید»، شاید همون لحظه یه نگرانی مبهم بیاد سراغت. شاید از اون به بعد هر بیحوصلگی کوچیکی رو به حساب اون ژن بذاری. حتی اگه تا دیروز پرانرژی بودی و هیچ نشونهای از افسردگی نداشتی.

توی قسمت اول دیدیم که فقط باور داشتن به یه ژن افسردگی میتونه حال یه آدم کاملاً معمولی رو تغییر بده. یعنی بدون اینکه هیچ اتفاق واقعیای توی بدن افتاده باشه، یه جملهی ساده ذهن یه نفر رو میبره سمت حال بد.
توی یکی از این آزمایشها، محققها به یه گروه از آدمها گفتن که طبق تست بزاق، ژن افسردگی دارن. همهچیز ساختگی بود و هیچ تست واقعیای انجام نشده بود. ولی ذهن آدمها اونقدر تاثیرپذیر بود که باورش کردن.
نتیجه این بود:
- کسایی که باور کرده بودن ژن افسردگی دارن، توی آزمون بک (آزمونی که علائم افسردگی رو میسنجه) نمرههای بالاتری گرفتن.
- در مقابل، کسایی که فکر میکردن این ژن رو ندارن، حال بهتری داشتن و نمرههاشون پایینتر بود.
یعنی فقط با یه تلقین ساده، احساس افسردگی توی بعضیها فعال شد. اسم این اتفاق رو میشه گذاشت افسردگی و تلقین ذهنی.
جالبتر اینکه محققها برای بعضی از این آدمها یه فیلم هفتدقیقهای پخش کردن که توش توضیح داده میشد داشتن ژن افسردگی الزاماً به معنی افسرده بودن نیست. ولی باز هم ذهنشون قانع نشد. اون تلقین از قبل جا افتاده بود و کار خودش رو کرده بود. نمرهها همچنان بالا موند.
این قسمت ماجرا برای من خیلی آشناست. سالها جملهی «چاقی من ارثیه و هر کاری کنم لاغر بشو نیستم» رو به همه میگفتم. اگه اون موقع کسی برام توضیح میداد که ژن سرنوشت نیست، احتمالاً سر تکون میدادم و باز همون جمله رو تکرار میکردم. باوری که سالها توی ذهن مونده، با یه توضیح کوتاه کنار نمیره.
چرا افسردگی و تلقین ذهنی اینقدر جدیه؟
چون ذهن ما خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنیم اثرپذیره. کافیه یه برچسب بهش بچسبونن، یه خبر ناگهانی بشنوه یا یه جمله از کسی بشنوه که براش معتبره. همون میتونه مسیر فکر و احساس ما رو عوض کنه.
این یعنی گاهی یه باور القایی قوی میتونه باعث بشه احساس افسردگی کنیم، حتی وقتی هیچ تغییری توی بدنمون ایجاد نشده. البته افسردگی واقعی رو باید جدی گرفت و برای تشخیص و درمانش سراغ متخصص رفت؛ حرف من اینجا دربارهی سهم باوره، نه انکار بقیهی عوامل.
وقتی باور کنی افسردهای، ذهنت شروع میکنه به چک کردن علائم:
- امروز بیحوصله بودم؟ آهان، حتماً به خاطر ژنمه.
- چرا دیروز به هیچ کاری علاقه نداشتم؟ لابد افسردگی داره شروع میشه.
- نکنه تا آخر عمرم همینطوری بمونم؟
این دقیقاً نشونهی پیوند قوی بین افسردگی و تلقینه. ذهن باور رو جدی میگیره و شروع میکنه به ساختن واقعیتی که با اون باور جور باشه. هر روز یه دلیل تازه پیدا میکنه و هر دلیل، باور رو محکمتر میکنه.
ذهن قدرت عجیبی داره؛ هم میتونه آدم رو جلو ببره، هم میتونه زمینگیرش کنه. برای همین باید حواسمون به جملههایی که میشنویم و به خودمون میگیم باشه، مخصوصاً جملههایی که دربارهی «ذات» و «ارث» ما حرف میزنن.

وقتی تلقین، خاطراتت رو هم عوض میکنه
وقتی صحبت از تلقین میشه، معمولاً فکر میکنیم فقط حال الان آدمها تحت تاثیر قرار میگیره. ولی ماجرا عجیبتره. ذهن ما نهتنها حال الانمون رو تغییر میده، بلکه خاطرات گذشته رو هم بازنویسی میکنه.
توی یه آزمایش گستردهتر، محققها همین سناریو رو با ۷۴۱ نفر اجرا کردن. این بار پنج گروه ساختن و هر گروه رو در معرض یه تلقین متفاوت قرار دادن:
- به گروه اول گفتن: «شما ژن افسردگی ندارید.»
- به گروه دوم گفتن: «شما ژن افسردگی دارید.»
- به گروه سوم گفتن: «شما ژن فشار خون دارید.» (این تست هم ساختگی بود.)
- به گروه چهارم گفتن: «شما ژن افسردگی دارید» و بعد یه ویدیوی هفتدقیقهای برای کم کردن نگرانیشون پخش کردن.
- گروه پنجم هم ترکیبی از حالتهای بالا بود.
نتیجه نشون داد تلقین چقدر میتونه جهتدهنده باشه. کسایی که بهشون گفته شده بود ژن افسردگی دارن، توی آزمون بک بهطور میانگین حدود پنج نمره بالاتر از کسایی گرفتن که شنیده بودن این ژن رو ندارن.
نکتهی مهمتر اینکه گروهی که شنیده بودن ژن فشار خون دارن، هیچ تغییری توی احساس افسردگیشون نداشتن. یعنی صرفِ شنیدن یه خبر بد ژنتیکی کافی نبود؛ ذهن دقیقاً به تلقینی واکنش نشون داد که به افسردگی مربوط بود.
چرا این موضوع اینقدر مهمه؟
چون وقتی بهت میگن «افسردگیت ژنتیکیه»، ذهنت شروع میکنه به بازنویسی خاطرات:
- یادت میاد هفتهی پیش بیانرژی بودی؟ حالا اون خاطره رو با عینک «افسردگی ژنتیکی» تفسیر میکنی.
- شاید یه روز از بچگیات یادت بیاد که گریهات گرفته بود، و حالا اون صحنه برات میشه اولین نشونهی افسردگی.
- وقتی امروز بیحوصلگی سراغت میاد، فوری یه برچسب ژنتیکی روش میزنی و خیال میکنی کنترلش از دستت خارجه.
یعنی تلقین مثل یه فیلتر عمل میکنه؛ فیلتری که حتی گذشته رو هم از نو تعریف میکنه.
من این رو در مورد چاقی خودم تجربه کردم. وقتی باور داشتم چاقیم ارثیه، هر خاطرهای از گذشته برام شاهد این باور بود. کلاسهای ورزش مدرسه که بعد از پنج دقیقه نفسم میگرفت، لباسهایی که فقط سایز بزرگ و رنگ تیرهشون بهم میومد، فامیلهایی که چاق بودن. همهی اینها توی ذهنم کنار هم چیده شده بودن تا یه جمله رو ثابت کنن: «تو لاغر بشو نیستی.»
جمعبندی این بخش
اثر تلقین فقط روی حال و احساس الان ما نیست. میتونه:
- خاطراتمون رو بازسازی کنه،
- تعبیرمون از گذشته رو تغییر بده،
- و حتی کاری کنه حس کنیم همیشه افسرده بودیم، فقط چون یه نفر یه جملهی تلقینی به ذهنمون داده.
ولی اگه ذهن میتونه با یه تلقین خاطرات رو تیره کنه، پس با آگاهی و آموزش هم میتونه نگاه دیگهای بهشون پیدا کنه. این همون نقطهایه که کار ما شروع میشه.

وقتی تلقین، نگاهمون به دیگران رو هم تغییر میده
تا اینجا دربارهی اثر تلقین روی حال و گذشتهی خودمون حرف زدیم. حالا میرسیم به بخشی که شاید کمتر بهش فکر کرده باشیم: تلقین فقط به ما آسیب نمیزنه، برداشت ما از آدمهای دیگه رو هم تغییر میده.
آزمایش حافظه: اریکا یا میشل؟
محققها یه آزمایش خلاقانه طراحی کردن. به سه گروه از شرکتکنندهها شرح حال زنی به اسم «اریکا» رو دادن. همهی اطلاعات یکی بود، فقط یه نکته توی هر گروه فرق میکرد:
- به گروه اول گفتن اریکا ژن افسردگی داره.
- به گروه دوم گفتن اریکا این ژن رو نداره.
- گروه سوم فقط اطلاعات خنثی گرفتن (گروه کنترل).
بعد شرح حال زن دیگهای به اسم «میشل» رو هم بهشون دادن. میشل واقعاً علائم افسردگی داشت: بیخوابی، خستگی، بیعلاقگی و رفتارهای واضح افسردگی.
قسمت عجیب ماجرا از اینجا شروع شد. چند دقیقه بعد که از شرکتکنندهها دربارهی اریکا پرسیدن، گروه اول، یعنی کسایی که فکر میکردن اریکا ژن افسردگی داره، علائم میشل رو به اریکا نسبت داده بودن. ذهنشون اطلاعات جدید رو اشتباهی به اریکا چسبونده بود. فقط به خاطر یه تلقین، حافظهشون خطا کرده بود.
تلقین دقیقاً چه کاری کرده بود؟
- حافظهی آدمها رو دستخوش تغییر کرده بود.
- رفتارهای عادی اریکا رو به نشونههای افسردگی تبدیل کرده بود.
- برداشت آدمها از یه شخص عادی رو منفی و مخدوش کرده بود.
همهی اینها فقط به این دلیل بود که شنیده بودن «اریکا ژن افسردگی داره». یعنی تلقین نهتنها روی احساسات، بلکه روی تحلیل و قضاوت ما هم اثر میذاره.
شاید برای تو هم پیش اومده باشه که کسی بهت برچسب «اون که همیشه گرسنهست» یا «اون که هیچوقت سیر نمیشه» زده باشه. از اون به بعد، هر بار جلوی جمع غذا خوردی، احساس کردی همه دارن نگاهت میکنن و هر لقمهات رو تایید اون برچسب میبینن. من توی مهمونیها دقیقاً همین حس رو داشتم.
خطر پنهان این تلقین در جامعه
وقتی باور کنیم کسی افسردهست چون ژنش اینطوریه، کمکم نگاه همدلانهمون هم کم میشه. پژوهشها نشون دادن وقتی باور داشته باشیم افسردگی صرفاً ریشهی ژنتیکی داره، کمتر با اون آدم همدلی میکنیم. چون فکر میکنیم تقصیر خودش نیست، ولی در عین حال هم نمیتونه تغییر کنه.
این تلقین باعث میشه آدمها احساس کنن هیچ کنترلی روی شرایطشون ندارن. این بیقدرتی هم اعتمادبهنفس آدم رو میگیره، هم حمایت اطرافیان رو کمتر میکنه.
جمعبندی تا اینجا
تلقین فقط یه حس لحظهای نیست؛ یه ساختار پنهان توی ذهنه که میتونه گذشته، حال و حتی رابطههای ما رو تغییر بده. ذهن ما قدرت ساختن داره، ولی اگه تحت تاثیر یه تلقین اشتباه قرار بگیره، واقعیت رو هم دستکاری میکنه. پس باید یاد بگیریم این تلقینها رو بشناسیم و جلوی قدرت گرفتنشون رو بگیریم.
- ژنها سرنوشت ما رو نمینویسن.
- باور ماست که داستان ذهنمون رو شکل میده.
- ذهنی که میتونه حال بد بسازه، میتونه تعادل هم بسازه.

از افسردگی ذهنی تا چاقی ذهنی
حالا که دیدیم تلقین چطور میتونه بدون وجود یه مشکل واقعی، حال درونی آدمها رو تغییر بده، وقتشه همین مفهوم رو در مورد چاقی هم بررسی کنیم. باورهای ذهنی چطور میتونن باعث چاقی بشن؟
یه بچه رو تصور کن که از همون اول زندگی مدام این جملهها رو میشنوه:
- «ما خانوادگی چاقیم.»
- «استخونبندیت درشته.»
- «تو هیچوقت لاغر نمیشی.»
- «تو فقط با رژیم سخت میتونی وزن کم کنی.»
این جملهها به ظاهر بیخطرن، ولی همون اثری رو روی ذهن بچه میذارن که جملهی «تو ژن افسردگی داری» روی ذهن داوطلبهای اون آزمایش گذاشت. ذهن باور میکنه چاقی یه واقعیت تغییرناپذیره که باید باهاش کنار بیاد.
من با همین جملهها بزرگ شدم. جملههایی که توی خانواده میشنیدم، کمکم شدن صدای درونی خودم. مادرم خیاط بود و همیشه بهم توصیه میکرد رنگهای تیره بپوشم که لاغرتر نشون بدم، در حالی که من عاشق رنگ زرشکی و سبز بودم. حتی وقتی بعد از یه رژیم لباسهام گشاد میشد، حاضر نبود تنگشون کنه و میگفت: «صبر کن ببینیم میمونی یا نه.» هیچکدوم از این حرفها از سر بدخواهی نبود، ولی همهشون یه پیام رو به ذهنم میرسوندن: لاغری تو موقتیه.
ذهن ما فرق بین واقعیت و تلقین رو تشخیص نمیده. وقتی بارها با یه باور منفی روبهرو بشه، اون رو تبدیل میکنه به حقیقت درونی خودش، حتی اگه اون باور از اول واقعیت نداشته باشه. ذهن این جملهها رو میپذیره، باهاشون همهویت میشه و اونها رو تبدیل میکنه به یه برنامهی ناخودآگاه که روی همهی تصمیمهامون اثر میذاره.
وقتی جملهها نقشهی راه ذهن میشن
یعنی اون جملهها میشن نقشهی راه ذهن ما برای:
- نحوهی غذا خوردن،
- میزان تحرک،
- نوع لباس پوشیدن،
- احساسمون نسبت به بدنمون،
- و تصویر ذهنیای که از خودمون داریم.
ذهن ما مثل یه کامپیوتر قدرتمند ولی سادهباوره که هر چی بهش بدی، همون رو اجرا میکنه. وقتی بهش بگی «تو چاقی چون ژنتیکیه»، ذهن اون رو باور میکنه؛ درست مثل همون آدمهایی که با یه تست ساختگی احساس افسردگی واقعی پیدا کردن.
وقتی باور چاقی هویت میشه
این باورها سالها توی ذهن ما جا خوش میکنن، بدون اینکه حتی متوجهشون باشیم. از ناخودآگاه فرمان میدن، رفتارهامون رو هدایت میکنن و باعث میشن بارها توی چرخهی رژیم و شکست بیفتیم.
من نزدیک ۳۵ سال چاق بودم و بارها رژیم گرفتم. هر بار پنج تا ده کیلو کم میکردم و بعد بیشتر از قبل برمیگشت. هر بار هم که برمیگشت، اون جملهی قدیمی توی ذهنم محکمتر میشد: «دیدی؟ گفتم که ارثیه.» درست مثل آدمهای اون آزمایش که ذهنشون برای اثبات افسردگی دنبال شاهد میگشت، ذهن من هم برای اثبات چاقی ارثی دنبال شاهد میگشت و همیشه پیداش میکرد.
جمعبندی این بخش
ذهن ما، چه در مورد افسردگی و چه در مورد چاقی، بهشدت اثرپذیره. وقتی با برچسبهای ذهنی بزرگ میشیم، اون برچسبها تبدیل میشن به حقیقت زندگی ما؛ مگه اینکه تصمیم بگیریم بازنویسیشون کنیم.
همونطور که ذهن با تلقین حالش بد میشه، میتونه با آموزش و باور جدید، متناسب زندگی کنه. ولی لازمه آگاه بشیم، مسیر رو بشناسیم و قدرت رو از برچسبها پس بگیریم. تغییر واقعی از باورها شروع میشه.
از همین آزمایشها میشه قدرت آموزش ذهنی برای لاغری رو فهمید. اگه تلقین میتونه یه آدم سالم رو به سمت احساس افسردگی ببره، چرا نتونه یه آدم چاق رو به سمت باور به تناسب و احساس سبکی ببره؟ قدرت ذهن در افسردگی ترسناک بود، ولی همون قدرت در لاغری با ذهن میتونه به نفع ما کار کنه.
| ویژگی | افسردگی | چاقی ذهنی |
|---|---|---|
| تلقین ذهنی منفی | مثل: «تو ژن افسردگی داری» | مثل: «ما خانوادگی چاقیم» |
| اثر بر احساسات | احساس ناامیدی و بیارزشی | احساس ناتوانی در کاهش وزن |
| تغییر خاطرات و تصویر ذهنی | بازسازی منفی گذشته | تثبیت هویت «چاق بودن» |
| رفتارهای خودتخریبی | گوشهگیری و بیحرکتی | پرخوری احساسی و رها کردن برنامه |
| راه تغییر | کمک گرفتن از متخصص و کار روی باورها | آموزش ذهنی برای لاغری |
اگه ذهن ما این قدرت رو داره که غم رو از طریق تلقین به واقعیت تبدیل کنه، این توانایی رو هم داره که باور لاغری رو بسازه. شروع ماجرا از تغییر باورهاست. آموزش ذهنی لاغری یعنی بازنویسی تلقینهای قدیمی. تو قربانی ژن نیستی؛ اختیارت دست خودته.
اولین قدم من توی این مسیر این بود که بپذیرم صددرصد مسئول چاقی، اشتها و پرخوری خودم هستم. از همون روز، غذاها، متابولیسم و ژنتیک از فهرست مقصرهای من خط خوردن. این پذیرش اولش سخت بود، ولی تغییر از همینجا توی ذهنم شروع شد و بعد کمکم به رفتار و عادتهام رسید. اگه دوست داری بیشتر دربارهی این تغییر نگاه بخونی، این مقاله رو هم ببین.

وقتی ژنها فرمانده نیستن
تا اینجا دیدیم تلقین چطور میتونه حتی بدون یه بیماری واقعی، ذهن ما رو دچار تغییرات عمیق و پنهان کنه؛ از تغییر خاطرات گرفته تا تحریف نگاهمون به خودمون و دیگران. حالا وقتشه ببینیم ژنها واقعاً چقدر قدرت دارن و چقدر از چیزی که اسمش رو «سرنوشت» میذاریم، در واقع یه باوره.
توی کتاب DNA سرنوشت نیست نوشتهی استیون جی. هاینه (Steven J. Heine)، نگاه تازهای به رابطهی ژنتیک و ذهن مطرح شده. این کتاب با زبونی ساده توضیح میده که:
- ژنها فقط یه قطعه از پازل پیچیدهی انسان هستن، نه کل ماجرا.
- چیزی که ما دربارهی ژنهامون باور داریم، گاهی مهمتر از خود ژنهاست؛ چون همین باور سبک زندگی، انتخابها، عادتها و حتی حال ما رو شکل میده.
وقتی به ما تلقین میشه «تو افسردهای چون ژنتیکت اینطوریه»، ذهن شروع میکنه به ساختن رفتارهایی که اون برچسب رو تایید کنن. این همون سازوکار پنهانیه که توی آزمایشها دیدیم چقدر سریع عمل میکنه.
ولی اگه بدونیم ژنها فقط زمینهی یه حالت رو فراهم میکنن و این ما هستیم که با تصمیمهامون مسیر رو انتخاب میکنیم، همهچیز عوض میشه. این آگاهی باعث میشه به جای تسلیم شدن، مسئولیت بپذیریم.
چرا این آگاهی نجاتبخشه؟
چون باهاش میتونیم خودمون رو از زیر سایهی برچسبهایی مثل اینها بیرون بکشیم:
- «افسردگی توی خانوادهمونه، منم حتماً دچارش میشم.»
- «من آدم بیانرژیام، چون ژنمه.»
- «ذهن من خراب شده و قابل اصلاح نیست.»
- «ما خانوادگی چاقیم، من هم لاغر بشو نیستم.»
مهمترین اثر منفی این تلقینها اینه که ما رو از نقشآفرینی توی زندگی خودمون دور میکنن و حس قربانی بودن رو به ذهنمون القا میکنن. ولی حالا میدونیم تغییر ممکنه، چون ذهن انعطافپذیره و ژنها فرمانده نیستن.
اوایل مسیر، ذهنم بارها مسخرهام میکرد و میگفت «تو لاغر بشو نیستی». جوابش رو اینطوری میدادم: «درسته، ولی دارم لاغر شدن رو یاد میگیرم و وقتی به اندازهی کافی یاد بگیرم، روی جسمم هم اثر میذاره.» با همین تمرینهای ذهنی، بدون رژیم و باشگاه و قرص، حدود ۳۰ کیلو کم کردم و از اون موقع متناسب موندم. نه چون ژنم عوض شد، بلکه چون باورم دربارهی ژنم عوض شد.
تمرین: برچسبهای ارثیات رو پیدا کن
- یه برگه بردار و هر جملهای که دربارهی «ارثی بودن» حال یا وزنت شنیدی یا به خودت گفتی رو بنویس؛ مثل «ما خانوادگی چاقیم» یا «استخونبندیم درشته».
- جلوی هر جمله بنویس اولین بار از کی شنیدیش و تا حالا چند بار تکرارش کردی.
- بنویس این جمله باعث شده چه کارهایی رو انجام بدی یا انجام ندی؛ مثلاً رها کردن یه برنامه بعد از یه بار پرخوری.
- برای هر جمله یه جملهی جایگزین ساده بنویس؛ مثلاً «من دارم لاغر شدن رو یاد میگیرم».
- یه هفته هر بار که جملهی قدیمی اومد سراغت، جملهی جدید رو توی ذهنت یا روی کاغذ تکرار کن. لازم نیست از اول باورش کنی؛ فقط تکرارش کن.
این تمرین رو جدی بگیر. همونقدر که دست به غذا بودن ما رو چاق میکنه، دست به قلم بودن ما رو لاغر میکنه. برای اینکه ببینی این تمرینها توی یه مسیر منظم چطور کنار هم قرار میگیرن، مقالهی آموزش ذهنی لاغری چطوریه رو بخون. یه عادت لاغرکننده هم دقیقاً از همین تکرارهای کوچیک ساخته میشه.
جمعبندی پایانی
- افسردگی وقتی با تلقین همراه بشه، تبدیل میشه به یه برنامهی ذهنی که میتونه حال، گذشته و حتی آیندهی ما رو بازنویسی کنه.
- باور به اینکه «افسردگی ارثیه و راه فراری ازش نیست» یکی از مخربترین تلقینهاست که باید جدی باهاش روبهرو شد؛ و در کنار کار روی باورها، کمک گرفتن از متخصص هم ضروریه.
- همین سازوکار در چاقی هم کار میکنه: جملهی «ما خانوادگی چاقیم» میتونه سالها رفتار غذایی و تصویر ذهنی ما رو شکل بده.
- بخش بزرگی از حال ما تحت تاثیر باورهاییه که انتخاب میکنیم نگهشون داریم یا رهاشون کنیم.
پس بیا تصمیم بگیریم برچسبهای محدودکنندهی ذهنمون رو بشناسیم و بازنویسیشون کنیم، از باورهایی مثل «ژن من خرابه» عبور کنیم و بدونیم همون ذهنی که حال بد رو ساخته، میتونه امید و تغییر رو هم بسازه. ما بیشتر از ژنهامون قدرت داریم.
توی قسمت سوم این سری، ادامهی این ماجرا رو با هم دنبال میکنیم.
📝 برام بنویس
توی خانوادهی تو چه جملهای دربارهی وزن یا حالت «ارثی» حساب میشد؟ اون جمله تا امروز چه اثری روی تصمیمهات گذاشته؟ توی قسمت نظرات برام بنویس.
اگه تمرین رو انجام دادی، جملهی جایگزینت رو هم بنویس. شاید خوندنش به یه نفر دیگه کمک کنه برچسب خودش رو پیدا کنه.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
افسردگی و تلقین ذهنی چه ارتباطی با هم دارن؟
پژوهشها نشون دادن وقتی به آدمها با یه تست ساختگی گفته میشه ژن افسردگی دارن، نمرهی افسردگیشون بالاتر میره و حتی خاطراتشون رو با همین باور تفسیر میکنن. یعنی یه تلقین میتونه احساس افسردگی رو فعال کنه.
چرا توضیح دادن بعد از تلقین اثری نداشت؟
چون باوری که جا افتاده، با یه توضیح کوتاه کنار نمیره. توی آزمایشها، حتی یه ویدیوی هفتدقیقهای که میگفت ژن به معنی افسردگی نیست، نمرهها رو پایین نیاورد.
این موضوع چه ربطی به چاقی داره؟
جملههایی مثل «ما خانوادگی چاقیم» یا «استخونبندیت درشته» همون اثری رو روی ذهن میذارن که «تو ژن افسردگی داری» گذاشت. ذهن اونها رو حقیقت میدونه و رفتار غذایی و تصویر ذهنی رو بر اساسشون میسازه.
یعنی ژنها هیچ نقشی ندارن؟
ژنها یه قطعه از پازلن، نه کل ماجرا. چیزی که دربارهی ژنهامون باور داریم، روی انتخابها و عادتهامون اثر زیادی داره.
اگه افسردگی دارم، این مقاله کافیه؟
نه. این مقاله دربارهی قدرت باورهاست و جای مشاورهی تخصصی رو نمیگیره. اگه مدتهاست حالت خوب نیست، حتماً با یه متخصص صحبت کن.
امتیاز 4.80 از 10 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

سلام
افسردگی خیلی روی ذهن ما اثر می گذاره و گاهی مواقع مسیر زندگی مارا تغییر میده چون وقتی باور کنیم که افسرده هستیم کم کم به افسردگی مبتلا خواهیم شد دقیقا این مثل باور چاقی ارثی است اگر در ذهن خودت چاقی خودت را ارثی بدانی با هیچ روشی نمی توانی لاغر شوی حتی اگر رژیمهای سخت باشه شاید بتوانی مقداری لاغر شوی ولی دوباره چاق می شوی چون دقیقا ذهنیت چاق بودن برای همیشه را باور کردیم و کم کم به عوارض و مشکلات زیادی مبتلا می شویم چون چاق بودن و قربانی شدن را باور کردیم و چون زیاد از عوارض چاقی شنیدیم کم کم به آن مبتلا خواهیم شد و روز به روز افسرده تر می شویم و باور می کنیم که ما قربانی چاقی خواهیم شد
ما باید بدانیم هیچ چیز در بدن ما ثابت نیست و با تغییر افکار ما کم کم آن در بدن ما تغییر خواهد کرد حتی چاقی و لاغری و باید به این باور ایمان داشته باشیم که اگر ما چیزی را باور کردیم کمکم ذهن ما را به آن سمت می برد چون ذهن اصل و بدل را از هم تشخیص نمیده مثل وقتی ما در ذهن خودمان هوس آلبالو ترش را تصویر سازی کنیم ذهن با اینکه آن آلبالو در دهان ما نیست ولی بزاق دهان ما ترشح خواهد شد چون اصل و بدل را از هم تشخیص نمیده و دقیقا فکر میکنه الان در حال خوردن آلبالو هستیم و وقتی ما در ذهن چاقی بیشتر را تصویر سازی کنیم کم کم ما به آن سمت می رویم و روزبه روز چاقتر می شویم پس باید یاد بگیریم که هیچ چیز را در ذهن به صورت باور قبول نکنیم چون باورها با تکرار عادتها را می سازند و عادتها عملکرد و رفتار ما را رقم میزنند پس ما باید متناسب شدن را در ذهن تصویر سازی کنیم تا به صورت یک عادت در بیاید و بدون سختی کم کم متناسب شویم چون لاغر شدن با ذهن آسانترین کار دنیاست
نشان های دریافت شده
خدایا ازت تشکر میکنم که تو مسیر درست من قرار دادی
سلام استاد عطار روشن وهمه عزیزانی هم مسیر
ذهنم درگیر این فایل کردم وکشتم ریشه تو خودم پیدا کنم رسیدم به ارزش مندی و لایق دیدن خودم و امروز صبح وفتی تو دوره پیشرفته تو فایل ۲۷ موضوع به شکل خوب وکسترده واضح توضیح دادید تازه بد ازاین همه مدت ریشه تمام ناموقعیت های که توزندگی داشتم پیدا کرد و اون عدم ارزشمند دیدم خودم بود خوب ذهن من براساس جیزی که یاد گرفتم هیچ کاری برای غیر خودم انجام نمیده تمام رژیمهای که انجام دادم خلاف ذهن بود و ذهنم قبولش نداشت زمان زیادی نتواستم ادامه بدم کوتاه مدت لاغر شدم و برکشت وزنی زیادتر داشتم
امروز تو این فایل شما یی سوال بزرگ ازمن پرسید فبلا بهش حواب دادم ولی جواب امروز با باره اول خیلی متفاوت بود شما ازمن پرسید حاضرم یکی مثل خودم چقدر برای خریدش پول بدم و یی سوال دیکه چقدر برای خودم ارزش میزارم چقدر حاضرم هزینه کنم تا این ارزشمندی بیشتر بشه اصلا هدفم برام ازلحاظ وجودی و پولی چقدر ارزش داره وسوال بدی وسوال بدی خودم تو ذهنم ساختم رسیدم به این فایل
که جرا افسردگی برای افراد ایجاد میشه؟ مشکل همین ارزشمندی ندیدن ولایق ندونستن برای دریافت هر جیز هست
تومتن شما گفتید که ذهنم ومغزم من خودش میکه چرا برای کسی برای خودش ارزشی نمیزاری میخواهی کاری کنه
دوگانگی برای و ذهن ومغز فابل قبول نبود از یی طرف فشار به جسم برای لاغری میاوردم وازطرف دیکه اصلا لایق لاغری خودم نمیدم و برای خودم ارزش درست نمی زاشتم و شد چاقی بی حد مشکل سلامتی و مشکلات فراوان دیگه این همه سال زندکی من خیلی تلاش کردم ولی برطرف نشد که نشد با چنگ دندون فقط زندگیم حفظ کردم خودم فردی ناموفق پیدا کردم و این بزگترین ضربه وجودی من بود چقدر شاد خوش حالم که میگم بود این یعنی دیکه نیست خدایا خدایا ازت بی نهایت تشکر میکنم که جشم واقعی من باز کردی نه جشم دیدنم چشم ذهنم رو باز کردی نگاهی بهتر وعالتری رو به وجودم هدیه دادی
غبار که تو وجودم انباشته بود از وجودم کم کم گرفتیم اونم با کمک بی نهایت خودت خدایی عزیزم .
وفتی ارزشمندی هرفرد ازش،به وسیله خودش گرفته بشه به هیچ عنوان نمیشه اون ازبیرون به وجود برکشت داده بشه حتما باید کار بشه تمرین انجام بشه تکراربشه تا خود فرد این بهش برسه که ارزشمندی ولایق بودن اصلا اول حق حیات هرانسان با روحی سالم هست .که در بدو تولد خدا براش قرار داده و باید تا آخرین لحظه زندگی باشه .زندگی توسطح موقعیت به پیش بره . موقعیت سطح به سطح پش رفت داره. همه یی جا داده نمیشه
وفتی خودم دارم مقایسه مینکنم دراثر شنیدن ودیدن وتوجه این دو بخش،مهم از خودم گرفتم
برای برطرف کردن افسردگی اولین قدم شک به باورهای هست این شک درا ثر اگاهی درست تکرار وتو جه به شنیده ایحاد میشه
تو مرحله قبلی اون شک نیست هر صحبت باوره شده تو ذهن کم کم باورهای اطرافش بهش اضافه شده تازه خود فرد براش باوره اشتباه دیگه درست میکنه میشه کلی باوره اشتباه که با تکرار. و تمرین هر روز از یی فردی که میشه سالم شاد موفق کاربلد به فردی گوشه گیر فراری از جمع و نا توانی دیدن خودش تبدیل بشه وکم کم حتی کاربه جاهای بدتر کشیده بشه که اقدامات خطرناک کنارش،انجام بشه برای راهایی ازاین همه فشار ذهنی و مغزی برکشت دادن این افراد شدنی هست به شرطی که اون فرد قبول کنه که فرد لایق هست با ارزش هست که زنده هست حق نفس کشیدن زنده بودن از طرف خدا بهش داده شده و اون اجازه نداره این حق ازخودش بگیره این اگه قبول کنه و تمرین کنه حتما از افسردگی رها شده
زندگی جدید با نگاهی دیگه میشه تجربه متفاوت این دو زندگی که خودش با کمک خدایی عزیز هدیه می گیره وجه هدبه بزرگ با شکوهی که زندکی از نیستی به هستی و تغیبر شکل نگاه و رفتار و عمل کرد خواهد داشت
افسردگی درست مثل جاقی قابل درمان هست به چشم ترمیم باید بهش نگاه کرد چون ارام ارام ایحاد شده ارام مثل جاقی فابل برکشت به لاغری هست افسردگی فابل ترمیم شدن هست از غم قصه گوشه کیری فراری بودن به شادابی و سلامتی روح تغیبر ایحاد میشه
خدایا همیشه کمک در راه هست فقط،کافی منیت اراده شخصی رو کم رنگ کرد و همسو با خودت به پیش برد ومهتر خودمون تو پناه امنت دیدن پیدا کردن امین
خدا پشت پناهتون یا حق حق نگه دارتون
نشان های دریافت شده
من فرزانه ابوالحسنی هستم هدفم بهتر زندگی کردن و احساس خوب پایدار داشتن
با عرض سلام خدمت استاد عزیزم م و دوستان گرامیم
اگر قبلنا من بود به من میگفتن افسردهای سریع باور میکردم مخصوصا که اگر قبلش یه دکتر هم اینو به من گفته بود بیشتر باورم میشد که من افسرده هستم
و بعدش اگر نمیخواستم با بچه ها برم بیرون خونه بمونم بخاطر اینکه به درسهام رسیدگی کنم یکی میگفت که این علائم افسردگی که بیرون نمیره دوست دارم خونه تنها بمونه
من الانم تنهایی رو دوست دارم چون میشینم با خودم فایل گوش میدم تمرین مینویسم ساعتها خودم سرگرم آموزش دیدن میکنم به چیزهاییکه دوست دارم توجه میکنم دلیل بر افسردگی نیست شاید بهتره بهش بگم خودشناسی
گفتم اگر قبلنا بود باور میکردم ولی الان اگر کسی بگه افسرده هستی اصلا باور نمیکنم چرا من خانم به این شادی هستم درسته نمیزنم برقصم اما عصبانی و ناراحت گرفته تو خودمم نیستم پس من افسرده نیستم
من سالها اینجوری زندگی کردم
گفتم یه روز رفتم دکتر تغذیه مشاور هم بود یه تستی از من گرفت در اون تست ۵ تا سوال کرد من نصفه و نیمه جواب دادم
این به نظر من دلیل بر افسردگی نمیشه شاید که نداره من اصلا متوجه اون سوالات نشدم باشم گفتم یعنی درک نکردم که این سوال از من چی میخواد بپرسه دکتر باید برای من کمی توضیح میداد تا من متوجه سوال بشم نه اینکه با۵ تا سوال بگه تو افسردگی شدید داری چرا چون نتونستی به این سوالت جواب بدی
من اون لحظه دنیا رو سرم خراب شد احساس کردم دیگه به آخر خط رسیدم نگرانیهایی میومد سراغم نکنه من افسردگی شدیددارم متوجه نشم یه چاقو بردارم بچه ام بکشم آنقدر منو اذیت میکرد این افکار
تا اینکه تصمیم گرفتم پیش اون دکتر دیگه نرم چاق بمونم اینجوری بهتر بود یا دیوانه بشم
من به این تستها اعتقاد دارم به شکل ساده تر اینکه مثلا دخترم میگه مامان گلوم میسوزه میگم اشکالی نداره مامان شاید انفلولانزا گرفتی میترسه بدنش سریع واکنش میده فورا بیحالی و بعضا تب در وجودش مشاهده میکنم
ولی اگر بهش بگم چیزی نیست مامان شاید یکم سرما خوردی یکم آب نمک قلقله کنی خوب میشد این دیدم معجزه شو که دیگه نگفته من گلوم میسوزه در صورتی حتی یکبار هم آب نمک قلقله نکرده
بله من درباره تلقین قبلنا هم خیای شنیده بودم یادم نمیاد برای چی بود ولی پدرم همیشه میگفت اگر یه دروغ هزار بار بگی باورت میشه این یعنی ادن دروغ به واقعیت زندگیت تبدیل میشه و آین میتونه از معجزات تلقین باشه یا از نظر منفی هم میتونه خانمان سوز باشه
استاد من یادم موقع کرونا واکسن زدن بود من اصلا از واکسن زدن نمیترسیدم راحت میزدم هیچ مشکلی هم پیش نمیومد
اما انقدر درباره این واکنس بد شنیده بودم که نگو معلوم نیست چیه فلانی زده اینجوری شد اون یکی زده تا یکماه مریض بوده
خدا شاهده پن باور کردم بقدری ترسیدم که قلبم یخ میکرد و بعد از اینکه واکنس زدم رسیدم خونه بیمار شدم بیشتر از یکماه من یه جورایی افتاده بودم روی تخت تلقین خیلی باور دارم
و الان یادم اومد چقدر خوبکه از تلقین برای جنبه مثبتش استفاده کنم تا فرمول جدید ذهنی بسازم خدایا شکرت برای ایده ارزشمندت
نه اگر افسردگی رو باور کنیم فقط حالمونو بد نمیکنه
تو خیلی از جنبهای زندگی ما تاثیر میذاره دیگه امید زنده بودن زندگی کردن یه جورایی ازت میگیره تا دیروز اینجوری نبودی عادی داشتی زندگی میکردی اما امروز فقط با باور کردن یه جمله زندگیت دگر گون میشه
دیگه انگیزهای برای بیدار شدن از خواب نداری بیدار بشم که چی بشه یه حست میگه مثلاظرفا رو نشستی غذا نذاشتی ولش کن بعدا میشورم امروز یه املت میخوریم
حالا ولش کن امروز نمیخواد جارو بزنم بعدا میزنم حتی حوصله نداری یه دوش بگیری یا غذا بخوری بریم بیرون نه حوصله ندارم خلاصه زندگی برات جهنم میشه الهی که همیشه همه در بهترین و بالاترین حد سلامتی خودشون باشن الهی آمین
من این مستندها رو اون روزا در تلوزیون زیاد میدیدم
که یه مغازه تو خیابون درست میکردن اونجا به رایگان به آدمها یه بطری مثلا معجون پرکالری و کم کالری میدادن در صورتیکه هر دو یکی بود فقط برچسب اونها تفاوت داشت
بعد از یکساعت دوباره اونها رو آزمایش کردن اونجاییکه پرکالری رو خورده بودن میگفتن من سیر سیرم حتی برای یه قلوب هم جا ندارم ولی اونجاییکه کم کالری خوده بودم احساس ضعف و گرسنگی میکردن این همه تلقین که چی رو باور کنیم و هر چیزی رو باور کنیم حتما به واقعیت زندگیمون تبدیل میشه
حالا فرق نمیکنه بیماری چی باشه تیروئید کم کار یا پر کار باشه فشار خون بالا و پایین باشه یا افسردگی باشه همه مشابه هم هستن باور کنی تجربش میکنی
بله استاد پس چاقی منم فقط یک تلقین ذهنی چون من از اول که چاق نبودم بعد از ۳۱ سالگی شروع شد آنقدر شنیدم خانمها ممکن وقتی باردار میشن چاق بشن و اینکه با چشمانم میدیدم که خانمها باردار هستن خیلی چاقند
استاد الان اصلا خانم باردار خیای چاق من نمیبینم همیشه افراد باردار ی دیدم که فقط شکم بزرگی دارن متوجه شدم باردار هستن یا از طریق راه رفتنش متوجه شدم باردار و دیگه داره ماخ آخر روزهای آخر بارداری طی میکنه
اینا رو من باور کردم خیلی زیاد هم باور کردم در نتیجه به واقعیت زندگیم تبدیل شد گاهی هم خوشحالم که چاق شدم چون اگر چاق نمیشدم این دنیای خارق العاده شگفت انگیز پیدا نمیکردم خدایا شکرت
ذهن ما وقتی من بپذیرم باور کنم تسلیم افسردگی چاقی یا فشار خون و…بشم اونم کار خودشو شروع میکنه در من تمایلاتی ایجاد میکنه که مناونها رو انجام بدم در نتیجه چاقی یا…رو تجربه کنم
استاد من موضوع تغییر باورها رو خیلی دوست دارم چون میدونم هر چه بیشتر باورهام تغییر بدم زندگی من به سمت پیشرفت حرکت میکنه
میدونید استاد من بخاطر بیماری منییر همش میگفتم بیحالی جون ندارم و…
ووقتی خواستم باورم تغییر بدم من اصلا اینستا نمیرفتم یه پیامی از اینستا برام اومد که درباره شهرستان ما بود چون شهرستان ما یه پیج اینستا دارن بچها از برف بارون تفریحاتشون اینا استوری میذارن من رفتم ببینم
یهو یه آقایی اومد فکر کنم سرخ پوست باشن یه حرکتی گفت که اگر انجام بدی شادی میاره
یا اینکه در کتابی خوندم انگشت کوچک تو سر شار از انرژی با فشار دادن به اون میتونی اون انرژی فعال آزاد کنی و در نتیجه یه روز سر شار از شادی و لذت رو تجربه کنی
بله من به این ایمان دارم که این برچسبهای من هستند که منو به این شکل تبدیل کردن
من میگم من انسان تنبلی هستم این یک برچسبی که به خودم زدم اگر باورش کنم که دیگه کارم تموم سالها میان و میرن من روز به روز تابلو تنبلتر میشم اگر باورش نکنم بگم نه من زرنگی بدن من در طول شبانه روز پیلونها کار و انجام میده که حتی من ازش خبر ندارم پس بدن من بابا فلال زرنگ و شاد و پرتوان پرانرژی خدایا متشکرم
ممنون استاد بابت این دل نوشته زیلا کلی چیز هایی که یاد گرفته بودم به یادم آورد استاد میشه درباره تغییر باورها یه فایلی مخصوص بسازید هزینه هم داشته باشه فقط آنقدر نباشه که بتونم پرداختش کنم
خیلی مفید کار راه انداز این منطقی کردن تغییر باور اینکه به شکل ساده بگین مثلا اگر شما این باور دارید من نمیتونم از شغلم درآمد کسب کنم چطور تغییرش بدم یا اینکه چرا هر کاری میکنم لاغر نمیشم میدونم خیلی توصیح دادید ولی یه فایل آموزشی باشه به نظر من خیلی مفید اصلا میخوای رای بگیریم کی موافق کی مخالف
استاد من هر چی بیاد مینویسم ببخشید دوباره اینو پیشنهاد دادم