وقتی چاق بودم، فقط دو حالت رو میشناختم: سیر یا خفه. اصلاً نمیدونستم گرسنگی واقعی چه حسیه. اگه بعد از ناهار به حالت خفگی نمیرسیدم، به مادرم اعتراض میکردم که «غذا کم بود، سیر نشدم». سالها بعد فهمیدم دلیل چاق شدن من نه شکمم بود و نه غذاهای مادرم؛ دلیلش باوری بود که از بچگی در ذهنم ساخته شده بود.
این نوشته جلسه پنجم از دوره رایگان ۱۲ جلسهای لاغری با ذهن است. در جلسه چهارم (عادتهای چاقکننده) دیدیم که عادتها از باورها ساخته میشن. امیدوارم جلسههای قبل رو چند بار دیده باشی. چون هر بار که تکرارشون میکنی و به زندگی خودت فکر میکنی، مانعهای متناسب شدن رو بهتر پیدا میکنی. در این جلسه میخوام از مهمترین موضوع چاقی صحبت کنم: باور کردن چاقی.
همهی جلسهها رو روی گوشیت داشته باش. با اپلیکیشن لاغری با ذهن میتونی ویدیو و صوت جلسهها رو دانلود کنی و بدون اینترنت هم ببینی و گوش بدی.
در این جلسه میآموزیم:
🧠 مهمترین دلیل چاق شدن: باور کردن چاقی
وقتی کسی باور کنه که چاق شدن براش طبیعیه، ذهنش فرمولهایی میسازه و بر اساس همون فرمولها رفتارها و عادتهایی در اون ایجاد میکنه که به سمت چاقی میبرنش. این کار اصلاً به تصمیم اون آدم ربطی نداره. همهاش ناخودآگاهه.
خیلی سادهترش اینه که همین ذهنی که توانایی چاق کردن ما رو داشته، توانایی متناسب کردن ما رو هم داره. فقط باید همونطور که برای چاقی ازش استفاده کردیم، برای لاغری هم ازش استفاده کنیم. ولی اول باید بفهمیم این باور از کجا و چطور در ذهن ما شکل گرفته.
🛤️ چهار مسیری که آدمها رو به چاقی رسونده
از نوشتهها و پیامهای اعضای سایت، میشه آدمهایی رو که اضافه وزن دارن در چند گروه دید. مسیر هر گروه با بقیه فرق داره، ولی نتیجه یکیه: باور کردن اینکه چاق شدن طبیعیه.
۱. کسانی که از بچگی چاق بودن
من خودم از این گروهم. تا جایی که یادمه، حتی قبل از مدرسه، اضافه وزن داشتم و عکسهای بچگیم هم همین رو نشون میده. برای ما چاق شدن مثل یاد گرفتن زبان مادری بود. همونطور که حرف زدن و راه رفتن رو یاد گرفتیم، خیلی ساده چاق شدن رو هم یاد گرفتیم.
بچه رفتار پدر و مادرش رو میبینه و یاد میگیره. حتی اگه فقط یکی از والدین اضافه وزن داشته باشه، نقش زیادی در یاد گرفتن چاقی داره. گاهی هم پدر و مادر متناسبن، ولی مادر دوست داره بچهاش تپل باشه. چون خیلی از مادرها، مخصوصاً در گذشته، تپل بودن بچه رو نشونهی مادر لایق بودن میدونستن. مادر من هم از همین مادرها بود.
ما بچهها هم با دیدن رفتار پدر و مادر و شنیدن جملههایی مثل «چاقی در خانوادهی ما ارثیه» یا «همهمون چاقیم و هر کاری کنیم چاق میمونیم»، باور کردیم که چاق شدنمون طبیعیه.

۲. لاغرهایی که خواستن کمی تپل بشن
گروه دیگه کسانی هستن که تا یه سنی خیلی لاغر بودن، طوری که گاهی مسخرهشون میکردن. خیلیهاشون که برای مشاوره پیش من میان، میگن «ما فقط میخواستیم یه کم پرتر بشیم تا خوشلباستر باشیم و بقیه هم خوششون بیاد». برای همین خودشون رو به پرخوری وادار کردن یا دارو خوردن.
مشکل اینجاست که هیچکدومشون عدد مشخصی تعیین نکرده بودن. یعنی نگفته بودن «میخوام ۴ کیلو اضافه کنم». فقط میخواستن چاقتر بشن. وقتی ذهن فرمول چاقتر شدن رو ساخت، دیگه معلوم نبود کجا متوقف بشه. امروز خیلی از همین آدمها ۳۰ یا ۴۰ کیلو اضافه وزن دارن و از این بابت خیلی ناراحتن.
بنابراین اگه فکر میکنی خیلی لاغری و فقط به خاطر حرف مردم میخوای تپل بشی، در حالی که خودت با وضعیتت مشکلی نداری، اصرار نکن ذهنت رو در مسیر چاق شدن بذاری. وقتی این اتفاق بیفته، مهار کردنش ساده نیست.
۳. وقتی پزشک گفت «این دارو چاقت میکنه»
کسی به خاطر یه مشکل پیش پزشک میره و پزشک دارویی تجویز میکنه و میگه «مراقب باش، این دارو اشتها رو زیاد میکنه و چاقت میکنه». چون همهی ما به پزشکها اعتماد داریم، همین یه جمله شاید به اندازهی یک سال تکرار یه جمله در ذهن ما اثر بذاره.
از همون روز اون آدم، با اینکه نگرانه، در ذهنش منتظره که چاق بشه. چون با خودش میگه «دکتر گفته و من هم دارم قرص رو میخورم». کمکم رفتارهای غذاییش عوض میشه و اضافه وزن پیدا میکنه. جالبه که خیلیهاشون وقتی پیش من میان، دو ساله دارو رو کنار گذاشتن ولی هنوز چاقن. میگن «اون قرص تأثیرش رو گذاشته». در حالی که قرص نبود که اثر گذاشت؛ این خودشون بودن که با باور کردن اون جمله، فرمول چاقی رو در ذهنشون ساختن.
۴. اضافه وزن بعد از بارداری
خیلی از خانمها تا قبل از بارداری اندام متناسبی دارن. ولی وقتی باردار میشن، چون تجربهای ندارن، به حرف بزرگترها گوش میدن. هر کسی که چند بار بارداری رو تجربه کرده، یه توصیه میکنه: «این رو بخور تا بچه قوی بشه»، «اینها رو با هم قاطی کن و بخور تا بچه سالم باشه».
در این گروه، روند برعکسه. یعنی خودشون با بیشتر خوردن، اضافه کردن وعدهها و خوردن چیزهایی که قبلاً نمیخوردن، فرمولهای ذهنیشون رو دستی عوض میکنن. چون این کار شش هفت ماه ادامه داره، این شکل غذا خوردن برای ذهنشون عادی میشه. بعد از زایمان هم خیلیها باور دارن هر چی بیشتر بخورن، شیرشون بیشتر میشه. این باور اشتباه هم باعث میشه باز بیشتر بخورن.
من که از بچگی کمکم و گرمبهگرم چاق شدم، فرصت داشتم خودم رو با چاقی تنظیم کنم. وقتی در نوجوانی حس کردم سنگینتر شدم، دیگه با بچهها در کوچه نمیدویدم چون زود خسته میشدم. استخر نمیرفتم چون خجالت میکشیدم لباسم رو دربیارم. ولی کسی که در شش هفت ماه ۲۰ یا ۳۰ کیلو اضافه میکنه، اصلاً آمادگیش رو نداره. یهو هیچکدوم از لباسهاش اندازهاش نیست و حال روحیش هم خیلی بد میشه.
۴- ازدواج، بلوغ و باورهای دیگه
من وقتی ۱۲ یا ۱۳ سالم بود، زیاد میشنیدم که «آدم وقتی ازدواج کنه، چاقتر میشه». پسر عموهام رو هم میدیدم که بعد از ازدواج چاقتر شده بود. این حرف و این نمونه اصلاً به من ربطی نداشت، چون هنوز سن ازدواجم نبود. ولی ذهنم همهی اینها رو بهعنوان مدرک ثبت کرد. بنابراین وقتی آدم ازدواج میکنه، این فرمولِ از قبل ساختهشده فعال میشه و رفتار غذاییش کمکم تغییر میکنه.
باور «بلوغ در دخترها باعث چاقی میشه» هم همینطور عمل میکنه. هیچکدوم از این باورها دلیل علمی ندارن، ولی وقتی بارها شنیده بشن، ذهن باورشون میکنه.
📈 ذهن همیشه دنبال «بیشتره»
یکی از ویژگیهای ذهن ما اینه که همیشه دنبال بیشتر شدنه. کسی که درس خوندن رو دوست داره، میخواد ادامه بده. کسی که کسبوکارش رو دوست داره، میخواد گسترشش بده. کسی که به یه هنر علاقه داره، میخواد در اون پیشرفت کنه.
مشکل اینجاست که برای ذهن فرقی نمیکنه چیزی که یاد گرفتیم به نفعمونه یا به ضررمون. بنابراین وقتی چاقی رو یاد گرفتیم، ذهن هر روز تلاش میکنه کمی بیشترش کنه. یعنی یه ذره چاقتر، باز یه ذره چاقتر.

🧭 مغز فرماندهی خوردن ماست
همهی کارهای بدن ما زیر کنترل مغزه؛ نفس کشیدن، پلک زدن، ضربان قلب و گردش خون. رفتار غذایی ما هم همینطوره. خیلیها فکر میکنن معدهشون باعث چاقیشونه و میگن «معدهام گشاده». بعضیها هم میگن «بدنم شیرینی میکشه». ولی بدن بهتنهایی هیچ فرمانی صادر نمیکنه. تا وقتی اول در ذهنم تصمیم نگیرم، دستم حتی تکون نمیخوره.
بدن آدمها از نظر نیاز به انرژی هم تقریباً فرقی با هم نداره. ورزشکارها با اینکه خیلی فعالیت میکنن، اینطور نیست که خیلی بیشتر از ما غذا بخورن. ولی من وقتی چاق بودم، کافی بود یه روز چند صد متر پیادهروی کنم تا حس کنم «امروز خیلی فعالیت کردم و انرژی زیادی از دست دادم». بعد اون روز بیشتر غذا میخوردم. اینها همه فرمولهای اشتباه ذهن من بود.
چرا آدمهای لاغر وزنشون رو از قبل میدونن؟
اگه از یه آدم چاق بپرسن «شش ماه دیگه چند کیلو هستی؟»، معمولاً نمیتونه با اطمینان بگه همین وزنی که الان داره. ولی خیلی از آدمهای متناسب رو دیدم که میگن «سی ساله هر وقت میرم روی ترازو، ۶۴ کیلو هستم».
دلیلش اینه که رفتار غذایی یه آدم متناسب مثل نفس کشیدن و ضربان قلبش خودکاره. ولی رفتار غذایی یه آدم چاق با بقیهی رفتارهای بدنش فرق داره. چون خوردن تنها کاریه که در انتخابش آزادیم. خداوند ما رو در انتخاب غذا آزاد آفریده و برای همین فرمولهای خوردن قابل تغییرن. هر بار هم که بر اساس یه فرمول عمل میکنیم، اون فرمول پررنگتر میشه.
🖼️ تصویر ذهنی چاق و جنگ با رژیم
وقتی باور میکنیم چاق شدن برای ما طبیعیه، یه تصویر چاق از خودمون در ذهنمون شکل میگیره. مغز هم بر اساس همین تصویرها فرمول میسازه و فرمان میده. ما فقط اجراکنندهی این فرمانها هستیم.
به همین دلیل وقتی با رژیم سخت وزن کم میکردم، مطمئن بودم دوباره چاق میشم. چون تصویر ذهنیم با فشار به بدن عوض نشده بود. وقتی رژیم میگیری، داری با فرمان مغزت مقابله میکنی. مغز میگه بخور و تو که همیشه اطاعت کرده بودی، حالا نمیخوای فرمان رو اجرا کنی. این نافرمانی باعث درگیری ذهنی و عصبی شدن میشه و در این درگیری همیشه ذهن برنده است.
یادمه یه بار در برنامهی رژیمم نوشته بودن «۶ قاشق برنج». من قاشق رو از ته دیس پر میکردم و آروم بالا میآوردم تا روی قاشق یه کوه برنج درست بشه. شش قاشق برمیداشتم، ولی اندازهی دوازده قاشق! این یعنی ذهنم داشت فرمان خودش رو اجرا میکرد و من فقط ظاهر برنامه رو رعایت میکردم.

😮💨 من فقط سیری و خفگی رو میشناختم
آدمهای متناسب دو حالت رو میشناسن: گرسنگی و سیری. ولی من دو حالت دیگه رو میشناختم: سیری و خفگی. یعنی جایی که اونها دست از خوردن میکشیدن، تازه شروع من بود. من فکر میکردم اون فشاری که در شکمم حس میکنم یعنی سیر شدن. بنابراین فرمول ذهن من این شده بود: «خوردن تا وقتی ادامه داره که به حالت خفگی برسم».
ساعت یک یا دو ظهر به حالت خفگی میرسیدم و چون سنگین میشدم، میخوابیدم. ساعت چهار و نیم بیدار میشدم و مادرم عصرها همیشه چایی با کلوچههای محلی که خودش خیلی خوب درست میکرد آماده میکرد. چون از حالت خفگی یه کم پایینتر اومده بودم، دوباره میخوردم. صادقانه بگم، سهم زیادی از چاقی من به خاطر همین کلوچههای عصر بود.
خیلیها میگن «اشتهای من زیاده». ولی اشتها کجای بدنه؟ ما معده داریم و میدونیم کارش چیه. غدههایی داریم که آنزیم ترشح میکنن. ولی هیچ غدهای به اسم غدهی اشتها نداریم. اشتها فقط یه فرمول ذهنیه. ما چون پرخوری میکنیم فکر میکنیم اشتهامون زیاده. در حالی که اشتهامون زیاد نیست؛ فرمول چاق شدنمون قویه.

🌳 اول ریشه رو پیدا کن
تا وقتی ریشهی یه مشکل رو پیدا نکنیم، نمیتونیم برای همیشه حلش کنیم. اگه میوههای یه درخت آفت زده باشن، هر چقدر به میوهها سم بزنی یا میوهها رو بکنی، میوهی بعدی هم آفت میزنه. باید سراغ ریشه رفت. چاقی هم همینطوره.
بنابراین در تمرین این جلسه باید بفهمی از چه زمانی و چرا اضافه وزن پیدا کردی. وقتی دلیل واقعی رو پیدا کنی، از سردرگمی و توجیههایی مثل ارث و سوختوساز بیرون میای. میفهمی داستان چاقی خودت چیه. بعد وقتی برای حلش اقدام کنی، حس توانایی در تو شکل میگیره و باور میکنی که واقعاً میشه متناسب شد.
📝 تمرین مهم: پیدا کردن دلیل چاق شدن خودت
🌟 مرحله اول: از کی و چرا اضافه وزن پیدا کردی؟
جواب این سؤالها رو کامل و با جزئیات در بخش نظرات بنویس:
- جزو کدوم گروهی؟ از بچگی چاق بودی، یا از یه زمانی به بعد چاق شدی؟
- اگه از بچگی چاق بودی: عادتهای غذاییت شبیه کیه؟ پدر؟ مادر؟ چقدر شبیه اونها غذا میخوری؟
- اگه از یه زمانی به بعد چاق شدی: اون زمان چه اتفاقی افتاد؟ پزشکی چیزی بهت گفت؟ ازدواج کردی؟ باردار شدی؟ یا جملهای رو از دیگران شنیدی و باورش کردی؟
- بر اساس این باور، چه عادتهایی در تو شکل گرفت؟
مثلاً: «من از بچگی اضافه وزن داشتم و رفتار غذاییم شبیه مادرمه.» یا «بعد از مصرف یه دارو و حرفی که پزشک زد، باور کردم چاق شدنم طبیعیه و کمکم به این وضعیت رسیدم.»
🌟 مرحله دوم: سیری یا خفگی؟
- بعد از غذا واقعاً حس سیری داری یا حس سنگینی و خفگی؟
- به نظرت نشونههای واقعی سیر بودن چیه؟
- نشونههای خفگی و پرخوری چیه؟
✏️ صادقانه بنویس الان در چه وضعیتی هستی.
توصیه اکید: بعد از دیدن فایل آموزشی قسمت پنجم، این ویدیو را تماشا کنید.
در جلسه بعد (قسمت ششم: پرخوری عصبی چیست) میبینیم ذهن چطور فرمولها رو گسترش میده و این فرمولها چطور عادتهای پرخوری رو در ما میسازن.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
۱. مهمترین دلیل چاق شدن چیه؟
باور کردن چاقی. وقتی باور کنیم چاق شدن برای ما طبیعیه، ذهن فرمولهایی میسازه که رفتار و عادتهای ما رو به سمت چاقی میبره، بدون اینکه خودمون تصمیمی گرفته باشیم.
۲. چرا بعد از قطع دارو هنوز چاقم؟
چون دارو نبود که اثر گذاشت؛ جملهای که دربارهی چاق کردن دارو شنیدی و باورش کردی، فرمول چاقی رو در ذهنت ساخت. این فرمول با قطع دارو از بین نمیره و باید در ذهن تغییر کنه.
۳. چرا بعد از بارداری چاق میشیم؟
چون در دوران بارداری با توصیهی دیگران بیشتر و متنوعتر غذا میخوریم و بعد از زایمان هم فکر میکنیم غذای بیشتر یعنی شیر بیشتر. این رفتارها در چند ماه برای ذهن عادی میشن و بعد از بارداری هم ادامه پیدا میکنن.
۴. چرا باید بفهمم از کی چاق شدم؟
چون تا ریشهی یه مشکل رو پیدا نکنی، نمیتونی برای همیشه حلش کنی. وقتی بدونی چاقیت از کجا شروع شده، از توجیهها بیرون میای و میدونی باید کدوم باور رو تغییر بدی.
امتیاز 4.02 از 265 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!











سلام استاد عزیز
امروز داشتم دوباره این فایلتون گوش میکردم و
به این سوال فکر کردم و نوشتم داخل دفترم و سوالی که گفته بودین ومن جواب داده بودم این بود:
«شرح حالت خود درباره سیر بودن یا احساس خفگی بنویسید»
راستش حسم بهم گفت بیام بنویسم وگرنه نمیخواستم در موردش اینجا بنویسم چون مرور یه خاطراتی واسم میشه که
الان میخوام اینجا هم بنویسم
استاد من قبلاً یعنی هنوز با سایت شما آشنا نبودم من خیلی پرخوری میکردم و عادت ها و رفتارهای اشتباهی داشتم و این پرخوری باعث شده بود من انگیزه مو رو از دست بدم و اعتماد بنفسم پایین بره و از خودم خجالت بکشم از نگاه دیگران به خودم خجالت بکشم با خجالت راه برم توی جمع خجالت بکشم حتی از خودم دفاع نمیکردم استاد البته گاهی اوقات یک نفر یک حرفی میزد درصورتی که اونجا باید از خودم دفاع میکردم اما خب میگفتم راست میگه من که چاقم و حتی این موضوع به جاهای باریک کشیده شد من هی بیشتر میخوردم فرقی نمی کرد چه غذایی اون غذا رو دوست داشته باشم یا نه میخوردم و این حالت استاد بالاتر از حالت خفگی بود یعنی استاد واسم فرقی نداشت که داشتم دیگه حالم بد میشد اما بازم میخوردم انگار دستام کنترل نداشتن و این هر روز تکرار شد و حتی بیشتر این موضوع اتفاق افتاد که من راهی دکتر شدم چرا؟! به این دلیل که سردرد میگرفتم و حالت تهوع داشتم و خودم استاد خودم نمیدونستم چرا سردرد دارم یا حالت تهوع فکر میکردم ویروس گرفتم و… و چون دکتر هم میگفت آره ویروس گرفتی و بعضی هام میگفتن البته و اضافه ورنت هست اما من میگفتم نه این از ویروسه تازه چون فکر میکردم ویروسه به قرص های تلخ دکتر میداد میخوردم اما مگه فرقی میکرد مشکل اصلی همون اضافه وزن بود الان که فکر میکنم من خودم رو داشتم گول میزدم که نه مشکل از پرخوری ام نیست و فلان اما از اون بود و من حدودا دقیق یادم نیست یک ماه یا دو ماه طول کشید که من استاد دیگه خسته شده بودم که استاد بعدش گفتم بزار این غذام رو تغییر بدم البته باز هم تا حالا خفگی بود اما دیگه نمیخورم بالاتر از اون خفگی چیزی که دیدم بله حالم داره بهتر میشه الان و روز به روز بهتر شد حالم که تصمیم گرفتم که حالم رو بهتر کنم و لاغر بشم اما خب تردید و دو دلی داشتم به خودم میگفتم بازم رنج و زجر باید بکشم لاغر بشم و خسته بشم اما انجام ندادم چون توان این عصبی بودن رو نداشتم توان حال بد توان زجر و رنج رو نداشتم که دیدم خدای مهربان من رو به سایت شما هدایت کرد و من وقتی استاد تا اینجا که فایل های شما رو گوش دادم دیگه پرخوری نیست دیگه پرخوری نمیکنم استاد انگیزه ی من برای زندگی برگشت اعتماد به نفسم نمیدونین استاد که چقدر بالاتر رفته چقدر عزت نفسم بالا رفته چقدر با خدای خودم رابطم بهتر و عالی تر داره میشه و چقدر من سبکم چقدر راحتم چقدر انگیزه دارم برای کارهام و استاد و منی کاری انجام نمیدادم یا یک ساعت میخواستم بشینم یک کاری رو انجام بدم زود خسته میشدم اما زهرای الان آنقدر داره روی خودش کار میکنه که اصلا نمیدونه ساعت چنده و داره لذت میبره از اون کاری که انجام میده
زهرای الان جسارت داره زهرای الان خیلیییییی بهتر از زهرای دیروز و از خداوند سپاسگزارم که من رو هدایت کرد به سایت شما استاد عزیز و من با کمک الله به این مسیر ادامه میدهم .
سلام استاد عزیز
من از بچگی عکس هام رو دیدم فکنم سنم 1 ساله یا 2ساله بودم خیلی لاغر بودم و خودم تعجب کردم و به مادرم گفتم این منم مادرم گفت آره اون زمان لاغر بودی !! اما حدودا سن 6 سالگی ام شکم داشتم و اضافه وزن داشتم و حرف های شما باعث شد فکنم چرا من توی سن 2سالگی (دقیق نمیدونم ۲سالگی بود) اما خوب لاغر بودم چطور شده که من سن۶سالگی آنقدر اضافه وزن داشته باشم ؟!! واقعا وقتی به گذشته فکر میکنم چون یکم از دختر خاله ام تپل تر بودم طرف خانواده های مادرایم به من میگفتند وای تو خیلی چاق شدی زیاد نخور و.. و من هی ناراحت میشدم اما مادرم میگفت زهرا ژنتیکش اینه به خانوادهای پدریش رفته و من هم میگفتم آره دیگه من که تقصیری ندارم شبیه خانواده ی پدریم شدم ! و استاد چیزی که یادمه من توی بچگی توی همون سن رژیم میگرفتم البته اون موقع دقیق یادم نیست اما سنم فکنم همون ۱۰ ساله اینا بودم که رژیم میگرفتم اما بازم نمیتونستم ادامه بدم وخسته میشدم پرخاشگری میکردم و عصبی بودم اون زمان رو یادمه چقدر خودم رو استاد اذیت کردم که یکبار برای همیشه لاغر بشم تازه استاد خودم الان خندم میگیره طرز فکرم این بود که آره لاغر بشم میتونم زیادتر از الآنم بخورم (ههههه)
استاد من از خانواده ام الگو گرفتم میدیدم اونا چیکار میکنم منم همون کار رو میکردم مثلاً مادرم و مخصوصاً پدرم اگر میوه خونه بودم هنوز از شام خوردن نیم ساعت یا یک ساعت میگذشت میوه میآورد البته شام های میخوردیم یعنی پرخوری میکردیم اما بعد نیم ساعت یا یک ساعت میوه میخوردیم یا شیرینی میخوردیم و من هم شبیه اون ها رفتار میکردم و هر کاری میکردن من هم انجام میدادم مثلاً یادمه استاد پدرم های شکلات و شیرینی جات میگرفت و من هر موقع پدرم چیزی میخورد یا شیرینی منم میخوردم !! یعنی چه سیر بودم اصلا مهم نبود میدیدم خانواده ام میخورن منم میخوردم یا پدرم خیلی بهم خوراکی بیشتر میداد و من هم سیر بودم یا گشنه فرقی نداشت استاد واسم میگفتم بابا داده باید بخورم خیلی خوشمزه!! یا همین شکلاتی که میخوردیم یا خرما باید نزدیک ۱۰ تا۱۵ یا حتی بیشتر شکلات میخوردم تا بهم بچسبه در صورتی نه تنها حالم رو بد میکرد اون شیرینیه حتی دندون هام هم درد میگرفت!!!
استاد دارم قدم به قدم فایل ها رو گوش میکنم وقتی حرفاتون رو گوش میکنم و سوالاتون رو جواب میدم و فکر میکنم انگار توی ذهنم یک چیزی جرقه میخوره و روشن میشه و باعث میشه آگاه بشم و استاد الان خیلیییییی زیاد خوشحالم به این دلیل که توی فایل های قبلی تون گفته بود موقع سیری دیگه بگید میل ندارم و نخورید من الان چند روز دارم بهش عمل میکنم و خواهم کرد چون استاد یک حس خوبیه یک حس سبکی داره آدم یک حس لذت بخشیه واسم خیلی این مسیر رو دوست دارم و با کمک الله به این مسیر ادامه میدم .