تا حالا فکر کردی چطور میشه در این دنیای پُر از هیاهو، دغدغههای اقتصادی و نگرانیهای روزمره، باز هم به آرامش درونی رسید و احساس اطمینان قلبی داشت؟ 😌
خیلیها تصور میکنن زندگی فقط شانس یا اتفاقه، اما واقعیت اینه که نیرویی دقیق و آگاه در پسِ همه چیز حضور داره؛ همون چیزی که ما بهش میگیم هدایت الهی 💫.
هدایت الهی و آرامش درونی دو بال پرواز به سمت زندگیای هستن که در اون نه ترس معنا داره و نه اضطراب.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.64 از 25 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
سلام براستاد
مطلب جالب و آموزنده یی بود
درسال ۸۴ یک روز سرد زمستانی با موتور سیکلت به سرکار میرفتم ودرسالهای طولانی موتور سواری هرگز عادت به کلاه کاسکت زدن اصلا نداشتم واون روز نیسانی به من برخورد کرد و تا دو سه ساعت حافظه ام را ازدست دادم وچندروزی هم گیج ومنگ بودم اما من اون روز برخلاف همه روزها کلاه کاسکت برسر داشتم وشدت ضربه بقدری بود که ازروی کلاه اینگونه آسیب دیدم
واگر کلاه نبود قطعا دیگه کسی نبود که بیست سال بعد فایلها رو صبحها براتون بفرسته 😁😁😁
واین یکی از مهمترین معجزات هدایت وحمایت خداوند بود از این دست مثالها در زندگیمان فراوان است اما انسان است وفراموشی وناسپاسیش
نشان های دریافت شده
من فرزانه ابوالحسنی هستم هدفم بهتر زندگی کردن و احساس خوب پایدار داشتن
با عرض سلام خدمت استاد عالیقدرم و دوستان گرامیم
اول اینو بگم که نمیدونم چه مدت طول کشید ولی دوباره برگشتم البته نرفته بودم دوره ایکه داشتم طوری بود که تمرینی در سایت نداشت و من داشتم اون دوره رو پاس میکردم و یکمم بیشتر طول کشید زمانش
و اما درس امروزم
ایمان داشتن یا توکل کردن بخدا
وقتی به زندگیم فکر میکنم میبینم خیلی زیاد اتفاق افتاده که من فکر میکردم شانس آوردم یا عجب بموقع سرم کشیدم به شاخه درخت نخورد وگرنه خدا میدونه چی میشد
این فایل شما در دوران گرون ظبط کردید الان چند سال میگذره و یه خاطره براتون تعریف کنم از همون دوران کرونا
که اون زمان پدر من بیمار بود و تیم پزشکان چون مردم خیلی استرس داشتن و نگران بودن سوال و جوابشون میکردن نمیگفتم این فرد کرونا گرفته
من همراه پدرم بودم میدیدم که دکترها پچ پچ میکنن کلمه کووید یواش میگن
من متوجه شدم که پدرم کرونا گرفته بردنش به بخش چشم اونجا اسمش بخش چشم بود همه کرونا داشتن
اون زمان هم من اوج سرگیجه ام بود اما سرگیجه من از کووید نبود
من وسط انسانهایی بودم که کرونا داشتن همه شون حتما ممکن بود همراهان اونها هم کرونا داشته باشن اما من کرونا نگرفتم به هیچ وجه حتی یکم برای سرما خوردگی میگن مثل اینکه یکم سرما خورده یعنی شدت نداره گفتم شاید برای کرونا هم اینجوری بوده باشه
یعنی اتاقی که پدرم بستری بود همه کرونا داشتن ولی همه فکر میکردن بخش چشم بستری هستند خلاصه بگم که چون من اون زمان در این دنیای شگفت انگیز زندگی میکردم کرونا نگرفتم
خوب اون زمان یادم نمیاد توکل به خدا کرده باشم
اما من خیلی بود یادم بخاطر سرگیجه ایکه داشتم همش خدا خدا میکردم و الان متوجه شدم که به شدت در فرکانس درخواست بودم
و اینکه توکل به خدا داشتن
اون زمانها من هم مثل بقیه انسانها به ظاهر بچه ام از زیر قرآن رد میکردم بره مدرسه و الان دانشگاه اما دلم همه اش پیش اون بود خوب مدرسه که خودم میبردم و خودم میکردم سالهای اول دانشگاه هشو میگم
میگفتم خدایا بچه ام به تو سپردم دعای ستایش و پرستش تو را سزاست که خدای امنیت و آرامش دختر من هستی هم خیلی میگفتم اما تند تند یادم میافتاد دوباره بچه ام به خدا مسپاردم
ولی الان خدارو شکر چند ماهه شاید بیشتر از یکسال باشه که فقط اولین روز دانشگاه دخترم از زیر قرآن رد میکنم و یک بار میگم خدایا به تو سپردم دعا میخونم تمام یکبار هم بهش زنگ میزنم مترو رسیدی دیگه تمام تا خودش میاد خونه البته شب همسرم میارتش
توکل بخدا معجزه میکنه من این چند وقت معجزات دیدم خیلی
مثلا روزهایی که میرم سر کار بازار خوب من یه جورایی دست فروشی میکنم ناراحتم نیستم خجالت هم نمیکشم ایمان دارم هر فرد موفقی یه روزی یه جورایی در جایگاه من بوده
خوب من جای مخصوصی ندارم میرم بازار خداوند برای من یه جایی در نظر گرفته امروز سه شنبه است من یکشنبه رفتم بازار
همسرم منو پیاده کرد و کار داشت رفت من از هر فروشنده ای میگفتم ببخشید میشه اینجا بساط کنم میگفت نه جای فلانی میاد
تا اینکه به یه آقای شهرداری نمیدونم کارمند کدوم شرکت بودن
چند نفر مامور بودن که سرو سامان میدادن به اونجا سلام کردم گفتم ببخشید میشه من اینجا بساط کنم ایشون هم گفت که اینجا جای آقای عطر فروش ممکن بیاد
گفتم باشه گفت اینجا بمون ببینم چی میشه من یکم موندم یهو دیدم جلوی سطل آشغال خالی به اون آقای مامور گفتم جناب ببخشید میشه اونجا بساط کنم
گفت نه بابا اونجا سطل آشغال منظورش این بود که نه در شما نیست من اینجوری برداشت کردم
گفت آقای فلان این خانم بغل شما بساط کنه هیچ کس هم حق نداره چیزی بگه اون آقا هم گفت چشم منم رفتم بین اون دو تا آقا بساط کردم
سمت راست من میوه میفروخت سمت چپ کش بورس و اینا
منم بساط کردم دیدم چه آفتابی پاهام داغ شده به آقاهه گفتم ببخشد اونا چادر زده بودن یه سایه ای رو برای خودشون درست کرده بودن
گفتم ببخشید میشه اینجا بشینم خیلی آفتاب دیدم آقاهه بلند شگفت میلاد میلاد همسایه بغلی من بود یه چادر بده یه ملافه داد که چهار گوشه اون کش دوخته بود
اون آقا هم برای من درست کرد یه سایه هم برای من درست شد
بعد هم کم کم آفتاب رفت من اومدم سر جای خودم نشستم
من همیشه میام برای همسرم تعریف میکنم که اینجوری شد خدایا شکرت که هنوز آدمهای خیلی خوب تو دنیا هستن
کلی ذوق میکنم و خدا رو شکر میکنم
و اینکه چه ایده قشنگی که بیام بنویسم برای خودم که امروز این اتفاق افتاد من شبها که میخوام بخوایم برای اتفاقات خوب اون روز سپاسگزاری میکنم ولی اینجوری هم خیلی بینظیره حتما این کارو هم انجام میدم
البته این ایده رو من نمیدونستم ولی از چند وقت قبل شروع کردم به انجامش برای کسب و کارم
.من هر روز که میرفتم بازار فروش داشتم میومدم مینوشتم که خدایا شکرت امروز پول وارد زندگیم شد امروز یه خانمی اومد یه بلوز و شلوار نوزادی از من خرید مینوشتم روی یه کاغذ میذاشتم داخل یه نایلون گاهی هم میخونم
من از این منظر به ایم همزمانیها توجه نکرده بودم که همه اونها هدایت خداوند میدونستم ایمان دارم که خداوند هر لحظه داره منو هدایت میکنه ولی یادم به این موضوع نبود یعنی اینجوری بهش فکر نکرده بودم
که شانس نیست یا من خیلی زیرک نیستم این خداوند که منو هدایت کرده
استاد بخدا در این فکر بودم یکشنبه که خدایا این لباسها رنگشون سفید بود داره کثیف میشه و اون وقت کسی نمیخره
چند لحظه بعد یه آقای موتور سوار جلوی من ایستاد گفت خانم این لباس چند من قیمت دادم گفت میشه تن دخترم کنید ببینم اندازش هست یا نه پوشوندم تنش دیدم خیلی بزرگه گفتم این لباس اندازش
اونم تنش کردم اندازش بود بدون اینکه چونه بزنه تخفیف بخواد به دخترش گفت دوست داری گفت آره بابا اینم بخر اونم بخر
آقاهه به من کارت داد گفتم ببخشید کارت خوان ندارم کلی عابر بانک سر کوچه است
و دیدم خودش همراه بانک داشت برای من پول پرداخت کرد منم خودم یه تخفیفی دادم ایشون هم تشکر کرد و رفت منم خدا رو شکر کردم
و من همیشه خدا رو شکر میکنم خدایا شکرت که منو در مسیر جریان الهی ثروت قرار دادی تا بتونی پول به راحتی وارد زندگی من کنی
خدایا شکرت برای این مشتری که اومد این لباس یا این کیف خرید
خدایا شکرت واقعا توکل کردن به خدا معجزه میکنه
و اینها همه هدایت خداوند خدایا شکرت برای لحظه لحظه زندگیم که با هدایت تو شکل میگیره و ایمان دارم هر اتفاقی هم بیافته بازم هدایت خداوند چون خداوند بر اساس محتویات ذهنی من اتفاقات زندگی منو رقم میزنه خدایا شکرت
و متشکرم از شما استاد عالیقدرم که این فایل بوجود آوردید و متشکرم از دوستی که این فایل در گروه دور همی گذاشته بود
من عاشق اینم که درباره خداوند بدونم خدایا شکرت
نشان های دریافت شده
میخوام یه نمونه واقعی از هدایت الهی که چند ماه پیش برای من اتفاق افتاد رو اینجا بگم
درست قبل شروع جنگ ایران و اسرائیل بود که متوجه تاریکی چشم چپم از قسمت بالا شدم و فهمیدم متاستاز کروئید چشمی از سرطان سینه چند سال قبلم دارم به یکماه نکشید که بینایی چشم چپ رو از دست دادم
درست در همون زمان پدرهمسرم فوت شد و اونم درگیر افسردگی شدید مرگ پدر و مراسم خاکسپاری شد و تقریبا من یهو خیلی تنها و بی کس شدم
حس عجیبی بود دیدن با یک چشم ،همش به وسایل برخورد میکردم و به چشم راستم داشت فشار میومد
بعد آزمایش دوباره متوجه شدم متاستاز فقط به چشم نیست کلیه و کبد و ریه هم درگیر شده که تو پت اسکن نشون داد
ولی عجیب بود که من هیچ ترسی نداشتم از مرگ ،یکم شوکه شدم چون علامتی نداشتم ولی بهم نریختم
کمیسیون پزشکی در تهران برگزار شد و قرار شد نمونه از ریه م بردارند با برونسکوپی که سوزنش موقع جنگ کمیاب شد و جنگ زده ها اولویت اتاق عمل شدند
کاملا ناامید بودم و چشمم هر روز بدتر میشد انگار حدقه چشمم میخواست بزنه بیرون ،
یه روز به طور اتفاقی به سمت بیمارستان امام تهران هدایت شدم یه نیرویی منو تا اونجا پشت در اتاق عملی کشوند و منم رفتم
مدارک رو دادم و با خدای خودم شروع به صحبت کردم که من کسی رو ندارم اگه قرار به رفتنه بدون درد منو ببر من وابسته ی این دنیا نیستم و اگه قرار به موندنه تسلیم توام به جوری کارام رو جور کن
یکماه گذشته بود و هیچ دکتری حاضر به عمل من نبود توده ریه جای بدی بود
یهو تو اوج اشکهای خیس چشمام حس یه نیروی عجیبی در دستانم که رو به آسمان باز کرده بودم و درون قلبم احساس کردم
در اتاق عمل باز شد پرستاری اومد و گفت دکتر کاظمی همین الان عملت میکنه ناشتایی ؟!و من به طرز عجیبی از صبح اونروز ناشتا بودم لباس پوشیدمو به اتاق عمل رفتم و نمونه از ریه از طریق دهانم انجام شد و فهمیدیم بله همون از نوع سرطان پستان شش سال پیشم هست
عمل چشمم برای توده براکی تراپی بود که یه تیکه فلز رادیواکتیو رو به حدقه چشمم قرار شد بدوزن تا توده کوچیک بشه و حدقه بیرون نزنه که دکترم تو ونک چیزی حدود ششصد میلیون گفت و مجبور شدم ماشین شاسی ام رو برای فروش بزارم
بازم به خدا گفتم خدایا این ماشین نباشه چطوری برم و بیام خودت کمکم کن
یهو بمبی در میدون ونک خورد و ساختمان چشم پزشکی تعطیل شد و اون که از آمریکا اومده بود دیگه نیومد
دکتر آنکولوزیستم به طرز معجزه آسایی به رفیق چشم پزشکش زنگ زد و من فقط با دومیلیون در بیمارستان طرفه تهران دکتر با تجربه ای عملم کرد و هزینه عمل رو خیرین در اون بیمارستان میدن و کلا دولتیه
و دیگه ماشینم رو نفروختم
فردا صبح بازم عمل داشتم شب بود حدود ساعت دوازده شب و من گرسنه و باید از شب دیگه چیزی نمیخوردم بخاطر عمل فردا و حس درست کردن غذا تو اون وضعیت نبود از صبح بیمارستان و خسته بودم
یهو صدای در اومد همسرم باز کرد همسایه بغلی که هیچ وقت اون ساعت زنگ ما رو نمیزنه به ظرف پرعدس پلو با گوشت چرخ کرده که غذای محبوب منه آورد آخه عاشورا تاسوعا بود
چشمام گرد شد اشک اومد غذا رو با اشتها خوردم و تا لحظه عمل همسایه رو دعا کردم
اونقدر تو اون مدت من معجزه دیدم که نمیشه همه رو اینجا بگم ولی ازون به بعد فهمیدم نیرویی برتر الهی منو داره هدایت میکنه
پس دست از تقلا برداشتم و به خودش توکل کردم
الان سه ماه میگذره بینایی چشمم خوب شد توده ها کوچیک شدند و از بین رفتند و حال من عالیه
ببین رفیق تا اون خدا نخواد برگی از درخت زمین نمیفته ایمان داشته باش
نشان های دریافت شده
درود بر رفیقای گلم
با شکرگزاری در هر لحظه حال دلمون رو عالی تر کنیم
خدایا شکرت که ما رو آفریدی اینهمه نعمت به ما دادی خدایا شکرت منو لایق مادر شدن دونستی و این تجربه ی شیرین رو من چشیدم و بوی بینظیر نوزاد و دستای کوچولوش رو حس کردم وقتی به چشمای من نگاه میکرد و اولین قدم های تاتی کردنش رو بین من و پدرش طی میکرد
خدایا شکرت که مادری داشتم مهربان و پر از تجربه که صمیمی ترین رفیق زندگیم بود با وجود شصت سال اختلاف سنی ولی یه لحظه هم نذاشت کمبود پدر رو احساس کنم
خدایا شکرت که تنم سلامته شادم و پر از انرژی مثبت م و اطرافم پر دوستای مهربون و عالی هست که در روزهای سخت کنارم بودند
خدایا شکرت که همسری حمایتگر دارم که همیشه ته دلم قرصه که یکی هست سرم رو روی شونه های مردونه ش بزارم و آروم بشم
خدایا شکرت که میوه بهشتی انار خوشمزه رو در این روزهای پاییزی آفریدی واقعا انار مثل یه معجزه میمونه دیدنش ،خوردن دونه های مثل یاقوتش
خدایا شکرت برای حس خوبی که صبحا نور آفتاب به بدنم میخوره از تراس چه لذتی میبرم
خدایا شکرت به خاطر بوی قهوه ی صبحگاهی به به چه حال خوشی میده بعدش
خدایا شکرت به خاطر حس خوب پیاده روی عصر گاهیم با موزیک شاد و دیدن مردم که خیلی بهم حال میده این روزا،باور نمیکنید چقدر سرحالترم کرده تقریبا دو ماه شد که هر روز یکساعت پیاده وی میرم هر روز با ذوق و شوق نه زورکی
خدایا شکرت که بدون کار خاصی اینهمه لاغر شدم که محسوسه و اینهمه فشار از زانوهام برداشته شد و مثل فرفره پله ها رو بالا میام تقریبا با دو بالا میام
خدایا شکرت بخاطر وجود استاد روشن و این گروه دورهمی لاغری با دوستای عشقم که همه برگزیدگان تو هستند
خدایا شکرت که با نیروی درونم سرطان و متاستاز و همه رو شکست دادم و حالم اینقدر خوبه و نتیجه آزمایشها نشون میده که تمام توده ها دارن از بین میرن و آنکولوژیستم شگفت زده شده
خدایا دوستت دارم قلبی عمیق دلی وقتی داشتم جون اون جوجه گنجشگ فلک زده بال شکسته رو نجات میدادم موقع پرواز در چشمهایش ترو دیدم وقتی زمستون برای پرنده ها تو تراس دونه و آب گرم میزاشتم و قهوه مو با نگاه کردن به اونها میخوردم تو چشمهایشان ترو دیدم
خدایا پشت در اتاق عمل من ترو دیدم که دستهایم رو گرفتی و ورق رو برگردوندی و چشم نابینای من دوباره جون گرفت و بینا شد
خدایا دوستت دارم تو منو هیچ وقت تنها نذاشتی و فهمیدم هر اتفاقی افتاد برای این بود که من به وصال تو برسم ای خدای مهربان
با سلام خدمت شما استاد عزیز
من هم چندین بار با چشم خودم دیدم که توسط هدایت خدا انسانی یا حتی خودم نجات پیدا کردم و از یک مسیر دیگه به راهم ادامه دادم .
یبار بر حسب اتفاق نزدیک بود که من هم تصادف کنم و جونم رو از دست بدم
خب اون زمان من هنوز با سایت اشنا نشده بودم و حتی بدون اگاهی دادن به خانوادم رفته بودم بیرون و همراه دویستم داشتیم از یک جای با خوشحالی برمیگشنیم خونه که اصلا نمیدونم چرا دوستم میبینه ماشین میاد وامیسته ولی من میدوئم و اصلا انگار به صدم ثانیه ماشین رد شد از پشت سرم و خودمم هنگ کرده بودم از صدای ماشین و سرعت دویدن خودم
انگار خوا منو هول داد و رد کرد از خیابون وای باورم نمیشد
در اون سال و در اون زمان من هنوز با این سایت اشنا نشده بودم
بعد اون انفاق وقتی با دوستم حرفش رو زدیم که وای خدا رحم کرد و این کار خدا بود از دیدگاه اونم من توسط خدا هدایت شده بودم
حتی زمانی که خدا رو نمیشناختم و شروع به کسب اگاهی ازش نکرده یودم
همون زمان باور کردم کار خدا بدون شک درست و دقیق انجام میشه
و حتی الان که بهش فکر میکنم خوشحالم از سلامتیم و زندخ بودنم و من میتونستم نباشم و این که هستم کمک خداست هدایت خداست
چند سال پیش هم زمانی که هنوز چزخ سواری یاد نداشتم خیلی دوست داشتم سوار شم و حداقل یبار امتحان کنم چرخسواری رو ولی خوب نمیتونستم و بلد نبودم
سلیز چرخمون هم از حد معموا بزرگ تر بود و قد من نمیرسید به هدایتش کردن و نگه داریش
نمیدونم چرا و با چه فکردی رفتم و تصمیم به سوار شدن گرفتم انگار یک شیطان ذهنی بهم میگفت یرو نترس فوقش میفتیو……
ومنم با این فکرا سوار شدم اما چشمت روز بد نبینه
سوار شدم رفنم رفتم و با سر خوردم توی دیوار سیمانی حیاط خونه و دنیا برام سیاه و تار شد
اما خواست خدا بر این بود که اسیب نبینم و با کلی دکتر رفتن ها و برسی ها عکس و فلان فقط درد سر داشتم و هیچ مشکلی جدی نبود و اون لحظه از این بابت که چیزیم نشده خوشحال بودم
میخوام بگم گاهی خودمونم از روی غفلت هم دست شیطان میشیم و به حرفش گوش میدیم ولی بعدش باز در همون شرایط هم خدا حواسش به ماهست
و خدا همیشه یاری دهنده و کمک کنده ی من بوده
وقتی یه این خاطره ها فکر میکنم میبینم میتونستم زنده نباشم
اما با یاری و هدایت و قدذت اراده ی خدا بوده که من باشم اون رو بشناسم و در مسیر درستی از زندگیم لذت ببرم و در احساس خوب باشم
خدایا شکرت
باتشمر ازشما
با سلام خدمت استاد عزیز و سایر دوستان. این فایل اینقدر زیبا و قشنگ بود که باعث شد من از شوق این احساس خوب و نزدیکی به خدا کلی اشک بریزم با خواندن دیدگاه های دوستان کلی به قدرت خداوند پی بردم ذوق زدم و اسک ریختم از این اتفاقات بسیار زیبا که خداوند دست من رو گرفته و نجات داده زیاد پیش اومده و هر بار سپاسگزار خداوند بودم اما به درک قدرت او نرسیده بودم . الان با این دو فایل در خصوص ویروس کرونا واقعا به قدرت خداوند خیلیییی بیش از گذشته و با نگاه دیگری پی بردم و سپاسگزاری میکنم. مثلا همین امروز من وسلیه ای جا گذاشتم قبل از رسیدن به سر کار برگشتم اون رو برداشتم.و خیلی موارد دیگر گه الان حضور ذهن ندارم اما باید تمرکز کنم و فکر کنم که یادم بیاد. استاد ممنونم
نشان های دریافت شده
سلام استاد…… اول از همه برای یک جنبه ی مثبت ویروس کرونا بخوام بگم، مدرسه نرفتن بچه هامه… یعنی هرروز صبح که من پسر کوچک ترم رو که کلاس اول بود، بیدار میکردم، قلبم اتیش میگرفت. هم اون ازخواب بی خواب میشد هم من. و کلی ضعیف شده بود بخاطر استرس بیدارشدن صبحش و اینکه تو مدرسه چاشتشو نمیخورد، ازبس هوش به بازی بود و توجهی به خوردنش نداشت… و خونه هم که میومد از خستگی ناهار نخورده میخوابید، خلاصه خیلی خوشحالم که الان تدریسشون انلاینه و و دقیقا ازاون زمان تا الان که پسرم کلاس دومه، ماشالله کلی تپلی شده. موافق چاق شدنش نیستم ها، ولی گوشتی شده و از اون حالت ضعیفی که جسمش داشت دراومده.. منم استرسم برا بیدارشدن اول صبح ازبین رفته. الان ممکنه همون تایم بیدار باشم اما به اراده خودمه و هیچ اجباری ازقبل نیست…استرسی که برای ویروس کرونا بقیه دارن، من ندارم. چون مطمعنم خداوند محافظ جانم هست… من در حد نیاز مراقبت های لازمو انجام میدم اما ترسی که بقیه دارن، من ندارم. چون خودمو سپردم دست خداوند. بااعتقادم دهه محرم رو راحت عزاداری کردم. هرجا دوست داشتم رفتم و راحت همه چی خوردم.. ترسی که بقیه ازخوردن غذای بیرون تواین شرایط دارن رو من نداشتم و ندارم. و تمام مدت خوراکم غذای بیرون بود و خداروشکر هیچ اتفاقی هم نیفتاد برام. چون نیرویی قوی تر منو داره حفظ میکنه. جالبه بیشترِ کسایی که ترس و مراقبت بیش ازحد داشتن، بیشتر درگیر بیماری بودن. حالا اتفاقاتی که تاالان کلی برام رخ داده و دلیلشو قدرت الهی میدونم و طبق گفته ی شما دارم هرروز یاداوری میکنم و مینویسم و فکر میکنم که تا الان چه اتفاقاتی پیش اومده برام که منو از بلایی حفظ کرده و یا به مسیر عالی هدایت کرده…. اولین و مهمترین اتفاق ورود من به این مسیر لاغری با ذهنه و اشنایی با شما و اگاهی هاتون..بعدی ازدواج باهمسربهترازجانم هست، فرشته ایه که خدا فقط برامن فرستاده و کلی خوشبختم درکنارش و احساس ارامش دارم . 4سال پیش زمانی که همسرم دنبال خونه بود، اولین روزی که اقدام کرد برای گشتن خونه، دقیقا توهمون روز بدون هیچ معطلی خونه فعلیمونو پیداکرد و بدون هیچ چون و چرایی معامله شد. جالب اینجاس که همسرم تمام املاک اون منطقه هایی که مدنظرمون بود رو رفت اما در اوج ناامیدی به من زنگ زد این سمت خونه بااین شرایط نیس و حاضرباش بیام دنبالت،(من خونه مامانم بودم). درهمون لحظه چشمش به یه املاک میفته، که حس درونش بهش میگه اینم مث بقیه، بااین شرایط تواین منطقه خونه نیس. چون موقع نماز بود همسرم برانماز میره مسجدی که نزدیک همین املاکی بود. بعدنماز به طور عجیبی، بانیروی الهی کشیده میشه سمت املاک و حسش میگه الان که همه رو رفتی بیا ازاینم سوال کن. و باقدرت الله بیانش تغییر میکنه و شرایط رو به نحودیگه ای میگه برای املاکی. و اونم همین خونه ای که الان 4ساله زندگی میکنیم رو معرفی میکنه که یه میلان کمتر با املاک ومسجد فاصلس…. و همون روز باصاحب خونمون روبرو میشه و همه چی جفت و جور میشه به طور معجزه اسا و شگفت انگیزی و لوازممونو اوردیم… خدارو هزار بار شکر که از هر لحاظ براتون بگم عالیه.چه از لحاظ صاحب خونه خوب و مهربونی که داریم چه از لحاظ قیمت و چه از لحاظ شرایط خونه…. همیشه هم هرجا صحبتش بوده گفتم که خونه پیداکردنمون جز به خواست و نیروی الهی نبوده و همسرم باقدرت خداوند، پاش به اون املاک کشیده شد.. و خیلی اتفاقات مهم دیگه ای برام رخ داده که بخوام بگم، طومار میشه.. و اینارو هرروز حتی شده تکراری در دفترم مینویسم تا یاداور قدرت خداوندباشم و بیشتر خدای درونم رو احساس کنم و باهاش زندگی کنم…… عمرتون بابرکت.. یاعلی
نشان های دریافت شده
سلام به استادعزیزودوستان
من نگران هیچ چیزی نیستم همه چیزبرای من فوق العادس?
خداوندامن بسیارخوشحال وسپاسگزارم که به لطف آموزشهای استادعزیزم روزهاولحظاتم رادرآرامش وشادی ولذت بردن اززندگی سپری می کنم?
من واقعابه خودم تبریک میگم که به آموزشهای استادعزیزم عمل کرده ام وروزبه روزدارم نتایج عالی اون رامی بینم ونشانه اش هم اینه که …
دیروزبادخترم رفتیم بیرون،جایی که من کار داشتم نزدیک مغازه ایی بودکه دخترم وسایل ورزشی خودش راازاونجاتهیه می کند دخترم گفت مامان بریم من یه لباس ورزشی جدیدبخرم ومن از زمانی که یادگرفته ام که توجهاتم به نکات مثبت زندگی باشدهدایت الله رابه وضوح وبه طورقوی احساس می کنم
دخترم لباس راانتخاب کردو گفت میشه یه باکس توپ هم بخرم قبلا یه باکس حدود۳۵بودالان ۱دونه توپ حدود۳۵بوددخترم گفت مامان ولش کن نمیخادبخریم خیلی گرون شده حسم به طورواضح وقوی به من گفت بخر
خلاصه خریدم وازفروشنده خواستم بهمون تخفیف بددفروشنده گفت من فعلاهمیناراباهمین قیمت دارم وفکرنمی کنم که دیگه حالاحالاهاجنس جدیدبیارم اگرهم بیارم قیمتش ۴برابرمیشد
پرسیدم چرا،فروشنده گفت خانم مثل اینکه خبرنداری ۲ماهه که فرودگاههای چین رفت وآمدنیست به خاطرک……
ومن اون لحظه ناگهان خنده ام گرفت وحسابی به خودم تبریک گفتم که خودم رادرگیرموضوعات منفی نمی کنم وباخودم گفتم واقعامدتهاست که این موضوع هست ومن ازش خبرنداشتم?
واین موضوع باعث شدکه درراه بازگشت به خونه شروع کردم به سپاسگزاری ازخداوندعزیزم که من راهدایت کردبه سایت استادرضاعطارروشن ودرادامه سپاسگزاریهایم استادعزیزم رادعامیکردم وازخداوندم برای ایشون وهمه عزیزانشون سلامتی وموفقیت آرزوکردم?
استادواقعاراست میگیدنتیجه توجه نکردن مابه این موضوعات منفی،اینه که ماآرامش داریم?
خدایاشکرت که هرلحظه وهرروزداردافکارم وزندگیم ازهرنظرعالی میشد?????
من واقعابسیارخوشحال وسپاسگزارم که خداوندعزیزم درخواب وبیداری نگهبان من است ودرتمام کارهاوتصمیماتم من راهدایت
می کندمن از زمانی که بادوره های استادعزیزم آشناشده ام ودارم به سبک جدید زندگی می کنم واقعا دارم از زنده بودنم واززندگی کردنم لذت می بردم خدااااایاشکرت?
استادواقعاازشماسپاسگزارم،من بسیارخوشبختم???
سلام وقتتون بخیر استاد عزیز شادابی و نشاط شما ناخودآگاه باعث لبخند و شادی میشه
اتفاقا منم دستم آسیب دیده که دکتر گفت باید گچش بگیری و من بابچه کوچیک مونده بودم که حالا چیکار کنم که مدارس تعطیل شد و دخترم کارهای خونه رو انجام میده من براحتی این دوره رو پشت سر میزارم با لطف خداوند و این که منم مثل شما اصلا نگران این بیماری نیستم و از طبیعت و هوای بسیار عالی شهرمون لذت میبرم …یکی از مواردی رو که واقعا خدا رو احساس کردم چند ماه پیش بود و من مشغول رانندگی بودم و از تو فرعی داشتم می پیچیدم تو اصلی که سر پیچ دیدم ماشین برا یه لحظه حرکتش خیلی کند شد و من با تعجب به دخترم گفتم نمیدونم چرا ماشین راه نمیره و بعد یه لحظه کوتاه خوب شد همون لحظه که وارد اصلی شدم یه بچه 4-5 سال داشت به سرعت از خیابون رد میشد که اگر کندی سرعتم نبود حتما به ماشین ما میخورد همون موقع بود که حکمت کار خدا رو فهمیدم و شکر خدا رو گفتم و لبخندی زدم و گفتم خدا جونم خیلی باحالی …از این جور مثال ها خیلی زیاده تو زندگیم ..حتی زمانی هم که هنوز به این صورت با قانون خدا آشنا نبودم توی یه برهه از زندگیم من درگیر بیماری مادرم و راست و ریس کردن کارهاش و هماهنگی با دکترای تهران و دزفول و بلیط هواپیما و قطار و …بودم قشنگ میدیم که خدا همه ی کارها رو ردیف میکرد خیلی برام جالب بود مثلا روز شنبه ای رفته بودیم بیمارستان تا دکتر معاینه کنه بعد از معاینه منشی گفت دیگه دفعات بعد روزهای چهارشنبه بیایید امروز دکتر استثنائا شنبه بوده یا برای انجام یکی از مراحل درمان تماس گرفتم با مطب دکتر و گفت یه ربع دیگه اینجا باشین و بعدا متوجه شدم این دکتر همه نوبتهاش از دو ماه قبل پر میشن و اون روز یه کنسلی داشته و تمام کارهای ما براحتی انجام شد تا خدا رو شکر مادرم سلامتیشو بدست آورد و الان همراه من داره از دوره آموزشی استفاده میکنه ..
سلام ممنونم از این فایل شما و انرژی مثبت درون شما واقعا من هم همین طور فکر میکنم خداوند حافظ من و خانواده ام هست وخواهد بود .واقعا از این اتفاقاتی که گفتید که خدا حافظ بنده هاش هست زیاد من دیشب با بچه ها تو خانه بودم ودختر بزرگم شومینه را روشن کرد و اصلا یادمون رفت خاموش کنیم البته من فکر کردم خودش خاموش کرده ولی نکرده بود که یک دفعه همسرم که به مسافرت به شهر دیگر رفته بود و ما داخل خانه دوربین داریم دیده بود چشمی دوربیم در حال اخطار هست و حدود ۱ ساعت بود که شومینه روشن مانده بود و ما خواب بودیم که تماس گرفت و من بیدار شدم رفتم خاموش کردم اگه همسرم چک نکرده بود معلوم نبود تا صبح چی می شد چون خانه های ما چوبی هست ودرست جلوی شومینه پتوی دخترم بود که فکر کنم بیشتر گرم می شد می سوخت والا آخر واقعا ممنونم که خداوند که دیشب حافظ من و بچه هام بود ازاین اتفاقات هزاران بار برام افتاده که از ایمان به یقین کامل رسیدم شکر و سپاس فراوان خداوند را که حافظ من و همه مردم کشورم و دنیاست یا علی .