0

با دنیا نجنگید! (گام ۱۹)

کانون توجه
اندازه متن

انسانها به شکل عموم تصور می‌کنند اطلاع از مسائل و مشکلاتی که برای دیگران رخ داده است سبب می‌شود که تمرکز آنها برای جلوگیری از مواجه شدن با آن اتفاق در زندگی روزمره افزایش پیدا کند.

از این رو همیشه کانون توجه افراد بر روی شنیدن مشکلات و مسائل دیگران متمرکز است.

🔒

ادامه این جلسه ویژه مشترکین است

برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاه‌ها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.

👥 تا امروز 35 نفر در این جلسه دیدگاه ثبت کرده‌اند

📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایل‌های صوتی کاملاً نامحدود است.

🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرین‌های عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاه‌های سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت می‌کنه

توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.52 از 60 رای

https://tanasobefekri.net/?p=29976

35 دیدگاه کاربران این جلسه منتظر خوانده شدن شماست

35 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار فریده حسنی
      ۱۴۰۰/۰۴/۲۴ ۲۳:۵۹
      مدت عضویت: 2519 روز
      امتیاز کاربر: 23748 سطح ۵: هنرجوی متوسطه

      نشان های دریافت شده

      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 1,325 کلمه

      در برابر دنیا نایستید 

      سلام وقت بخیر ☘

      ذهن منهم از دوران کودکی تا الان پر از اطلاعات خطرسازه ، یادمه بچه تر که بودم مدام تو کوچه بازی میکردیم ،پدرم خوشش نمیومد و میگفت دخترا نباید تو کوچه بازی کنن ولی از اونجایی که پدرم مدام تو ماموریت بود ،من و خواهرام مرتب  تو کوچه در حال بازی کردن  بودیم 

      مادرم مدام از پاره شدن شلوارمون به ما هشدار میداد که مبادا بخورید زمین و شلوارتون پاره بشه و اتفاقا من بیشتر اوقات زمین میخوردم و زانوی شلوارم پاره میشد و شب که میرفتم خونه یه جدالی با مادرم داشتم 

      بدلیل شغل دولتی پدرم و بودنشون در محل کارشون که مدام با افراد  خلافکار برخورد داشتند و مرتب تو خونه به مادرم هشدار میداد که مراقب دخترا باش نرن تو کوچه ، ندزدنشون بخاطر موقعیت حساس  شغلیش و من زیاد پدرمو در اون مدل اضطرابها دیده بودم  

      به ما یاد داده بود که تمام درب هارو قفل کنیم حتی روزها ، مدام از آسیب هاییکه دشمنانش ممکنه به ما بزنن مارو میترسوند و خودشم اضطراب داشت 

      پدرم مدام از اتفاقاتی که در محل کارش افتاده بود تعریف میکرد و باز هم به ما هشدار میداد که مراقب باشیم ،بقول خودش ما نمیفهمیم دنیا چه خبره اون میدونه که صبح تا شب با پرونده های ناجور طرفه و سالها  هر روز یک عالمه ترس تو دل ما بود

       همین حالا هم که میرم بیرون مدام مراقب کیفم هستم و گوشیمو نمیذارم تو کیفم ،از بسکه هم مادرم هم دیگران از کیف و گوشی  قاپی میگن ،هر چند من اصلا تو این بحث ها شرکت نمیکنم ولی چونکه هم از قبل زیاد شنیدم و هم چونکه  با مادرم و خواهرام زیاد در ارتباط فیزیکی هستم بلخره میشنوم و متوجه شدم در وجود من ترس های این مدلی زیادی وجود داره ،گاهی که میرم بیرون و میخوام آگاهانه گوشیمو بذارم تو کیفم باز هم صدایی منو میترسونه 

       از این مدل نگرانی ها که استاد هم تعریف کردن در اطراف منهم زیاده ولی من ترجیح میدم در این جمع ها نباشم مگر اینکه ناخواسته بشنوم و تا اونجاییکه بتونم اون محیط هارو ترک میکنم

      چند شب  پیش مهمان داشتیم ، اولا که از اول که مهمان ها وارد شدن تا بعد از شام مرتب از این ویروس و افراد فامیل که بهش مبتلا شدن توضیح دادنو هم حال خودشونو بد کردن و هم ما رو 

       متاسفانه  مجبور بودم در جمعشون بشینم بدلیل اینکه ما میزبان بودیم ، و بعد از شام هم دیدم مجدد شروع کردن به تعریف کردن از همون بیماری که یدفعه قاطی کردم و با صدای بلند با حالت بسیار جدی ،گفتم اگر باز هم به اینجور حرف های ناجورتون ادامه بدید من میرم توی اتاقم میشینم ،بهشون گفتم مگر گوش من سطل آشغالی حرف های شماست ،تا حالا هم تحمل کردم ،دیدم یدفعه ساکت شدن و انگار بهشون برخورد ، بعد بهشون گفتم شماها واقعا حرف های بهتر از این ندارید ؟😤

      بعد از چند دقیقه که ساکت شدن ،بهشون گفتم بیایید هر کدوممون از خاطرات سفرهامون بگیم و اولیشم خودم شروع کردم و بقیه هم به من پیوستن و چندین ساعت از خاطرات سفرهامون گفتیم و خندیدیم ، بعد ازشون پرسیدم الان حالتون خوبه که انقدر دارید میخندید که لپاتون قرمز شده یا اون موقع که حرف های ترسناک میزدید ؟ و خودشون اعتراف کردن که حق با من بوده و الان حالشون خیلی بهتره

      خدارو شکر تا اونجایی که بتونم  وارد محیط های  مسموم نمیشم  ،میدونم ذهنم همسو میشه با هر چیزی که بهش توجه کنم ، دیگه انقدر خبرهای بد زیاد اطرافمون هست که باید آگاهانه ازشون فرار کرد ،ترجیح میدم تنها باشم تا در جمعی که آزارم میدن 

      پارسال که همسایه طبقه پایینی ما در حال بازسازی و تعمیرات واحدشون بود و چندین ماه طول کشید و در جای پارکینگ خودش یک عالمه ابزار و سیمان و کچ و مصالحشو گذاشته بود و چونکه پارکینگش کنار ماشین من بود ، در طی اون چند ماه هم من حساس شده بودم و مرتب به کارگرهاش میگفتم مراقب ماشین من باشید از ترس که مبادا بیل یا وسایلشون به ماشین من بکشه ،ماشینمو بردم گذاشتم یجای دیگه پارکینگ که خالی بود و چندین ماه ماشینم اونجا بود

      از اونجاییکه من از ماشینم کم استفاده میکنم و به تازگی هم کل ماشینو پولیش کرده بودم و در تعمیرات واحد همسایه ،ماشینم بسیار کثیف و پر از گچ شده بود و مدام با اون همسایه کلنجار میرفتم‌ که سریعتر تعمیراتشو تموم کنه ، یروز که اومدم سوار ماشینم بشم دیدم درهای طرف خودم و در پشتی ،چندین تا خط و خش های بلند و ممتد روش کشیده شده ، چشمام گرد شد ، با غر غر کردن ،سریع از در های ماشینم فیلم گرفتم و فرستادم تو گروه همسایه هامون و به همون واحد گفتم ،حتما کارگرهای شما این بلارو سر ماشین من آوردن 

      همسایه با کارگرهاش اومدن و گفتن ما حتی به ماشین شما نزدیک هم نشدیم ، نتونستم ثابت کنم که کار اونها بوده ولی تو وجودم خیلی عصبی بودم ازشون ،چند روز گذشت ،دوباره رفتم خط و خش هارو نگاه کردم ،دیدم به خط و خش ها‌ ،یه نوار های خیلی  نازک صورتی رنگ چسبیدن ، داشتم فکر میکردم که بفهمم چی بوده ، یدفعه دیدم دختر همسایمون با دوچرخه دسته صورتیش داره دور آسانسور و ماشینها میچرخه، درحین چرخیدن خورد به ماشین من ، یدفعه متوجه شدم ،  بله کار همین دختر همسایه بوده  که با دوچرخش دور ماشینها میچرخه و دسته دوچرخشو میکشه به ماشینها ،دیگه بقیه ماجرا رو نمیگم که چه اتفاقاتی رخ داد 

      ولی من دقیقا با کانون توجه و حساسیت های خودم اون اتفاقو جذب کردم و قبلا از این مدل اتفاقاتو زیاد تجربه میکردم و الان خیلی کمتر شده 

       چقدر افکار قبلی من مسموم بودن ، من قبلا عادت داشتم قسمت حوادث روزنامه همشهریو میخریدم و تمام صفحاتشو با هیجان بد میخوندم و تو هر جمعی وارد میشدم همیشه چندین تا خبر ناراحت کننده داشتم که تعریفش کنم و اون زمانها نمیدونستم دارم چه بلایی سر خودمو زندگیم میارم اونوقت اعتراض میکردم که‌ چرا اینهمه تو دردسر میفتم 🤔

      واقعا اگر ما آرامش داشته باشیم‌ اتفاقات خوب برامون رخ میده و اتفاقات بدو بندرت تجربه میکنیم 

      از زمانیکه مراقب خودم و ورودی هام هستم  بندرت اتفاق های ناجور برام میفته 

      قبلا تمام توانمو میذاشتم که مراقب به وقوع نپیوستنه اتفاقات بد باشم در صورتیکه با همون ترس هام ،توجهم کاملا روی همون وقایع بوده 

      بهتره که ما به اتفاقاتی که دیگران تجربه میکنن توجه نکنیم ،هر کسی به واسطه افکار خودش تجربیات زندگیشو میسازه ، ما هم با افکار خودمون زندگیمونو رقم میزنیم ،بعضی اوقات که خبریو از اطرافیانم میشنوم و منفی بافم‌ دوست داره که به اونها بپردازه آگاهانه تا اونجاییکه بتونم خودمو از اون افکار خارج میکنم 

      و اینو متوجه شدم که ذهنم بدجور دوست داره مدام منو بترسونه از همون جنس ناراحتی ها و مدام بمن هشدار میده که چرا فرار میکنی این واقعه میتونه برای تو هم رخ بده و گاها چندین ساعت حال منو بد میکنه و واقعا انرژی منو میگیره ،هر روز منفی بافم منو از خیلی چیزا میترسونه و گاهی هم   ازش تاثیر میگیرم  

      چه حس خوبی بهم داد اینکه خدا مراقب منه و من با کانون افکارم اتفاقاتو بسمت خودم جذب میکنم و از این به بعد باز هم بیشتر مراقب افکارم  هستم .

      باز هم همه چیز برمیگرده به محتویات ذهن ما و باورهای ما که همزمانی های متفاوتیو برای ما رقم میزنه 

      زمانیکه ما در درونمون پر از عقاید و باورهای مخربیم  و ناآگاهانه در حال ارسال پیام ترس به جهان هستیم  از همون جنس رخدادهارو تجربه میکنیم ،جهان هستی با حس های ما در ارتباطه پس بهتره این مسئله رو از ریشه درست کنیم و بدونیم جهان گول نمیخوره

       اول باور یک عملکردو بسازیم بعد بخواییم که تجربش کنیم و وقتیکه باور ساخته بشه ما خودبخود در مسیر های بهتر قرار خواهیم گرفت ،مثل وقتیکه فرمول های لاغر کننده رو در ذهنمون ساختیم و موانعو برداشتیم ،لاغر شدن ما استارت خورد تا قبل از اونکه لاغر نشده بودیم 

      درس امروز ، مراقب افکار و احساسات خود باشیم ، مطمئن باشیم‌ که خداوند  مراقب ماست و از ما محافظت میکنه و این حس آرامش به ما میده که زندگیمون در دستان خداونده

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 27 از 6 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار susanbehrad@gmail.com
      ۱۴۰۰/۰۴/۲۴ ۱۸:۲۹
      مدت عضویت: 2029 روز
      امتیاز کاربر: 14650 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 1,162 کلمه

      بنام خداوند مهربان خدازیباست وزیباییهارادوستدارد. سلام به استادشادوپرازعشق که شادی خوشحالی رو بما هدیه داد

      سلام به همراهان گرامی سایت تناسب فکر

      موضوع امروزدربرابردنیاناستید

      من تنهادخترخانواده بودم وسه برادرداشتم اون زمان دخترهانمیتونستن زیاددرکوچه وبیرون ازخونه بازی کنند

      بخصوص‌ درخانواده ما که خیلی مذهبی وغیرتی بودند

      ومخالف بازی کردن دختر بیرون ازخانه بودند

      من سه ساله بودم که رفته بودم بادخترهمسایه درخانه یشان بازی کنم خودم زیادیادم نمیایدمادرم خودش تعریف می‌کرد اون‌هم با آب تاب .خیلی دنبالم گشته بوده ومنودرخانه همسایه پیدا کرده بود چون اونها هم یک پسرداشتن ومن نباید اونجا می رفتم وبه این خاطر یک تنبیه سخت شدم وکتک مفصلی هم نوش جان کردم موهای بلندداشتم

      ومیشه مادرم موهام رومیبافت

      خودش میگفت که اینقدرعصبانی شده موهام رودردستاش پیچیده وسرم روبه دیوارکوبیده بود

      ومن ازهمون کودکی وخردسالی درخونه زندانی شدم فقط مدرسه میرفتم واین شد که هم ترسو وهم اعتمادبنفس پایین داشتم وهیچ وقت نتونستم کارهای خودم رو بخوبی انجام بدم من وقتی بزرگتر شدم تقریبا مثل مادرم شدم نه خیلی مثل اون

      چون من زودتر بخودم اومدم اما بازاون کارهاومدل هایی که مادرم بوددرمن هم اثر گذاشته بود متوجه اشتباهاتم شدم وخودم رو ورفتارهایم روعوض کردم.

      اماهمسرم همیشه باپسرم درگیربود

      خیلی سخت گیری میکردودرمورداینکه پسرم راازبعضی کارهادورکنه میگفت که باکسی نباید دوست بشی اون اینطوری و اونطوری وهمیشه میگفت چرابااون دست دادی چرا به اون خندیدی 

      همه رو بد میدونست ومیگفت نباید

      بااونهادوست بشی اونهاخوب نیستن

      وهمیشه سعی میکردپسرم روازاتفاقاددورنگهداردواینکارباعث شدبدترازخودش دورکندوهیچوقت نتونستند باهم اونطری که باید باشند

      همیشه باهم کاردوپنیربودند

      وهمسرم حالا که سنش ازشصدهم 

      که گذشته، نتونسته بااتفاقادمقابله بکنه

      چون تاحالاباهیچ روشی آشنا نشده فقط باروش خودش جلو میره

      وهیچ وقت هم نتونسته کارهایش را

      سروسامان بده همیشه درحال جمع آوری اطلاعات‌ ناگواراست وهمیشه ذهنش منفی باقی است

      همیشه اتفاق خوبی که برای کسی می افتدمیگه که اون شانس داره من که شانس ندارم

      خدابه همه شانس داده به ما بدبختی ماکه شانش نداریم فقط تکه کلامش اینها است

      من خودم ازوقتی باکانالهای انگیزشی

      وقانون جذب آشنای پیداکردم

      به این موضوع توجه کردم وفهمیدم 

      که پاسخ فرکانس ماروجهان هستی میدهدواگه این اتفاق بدوناگوارباشد.

      هیچوقت نمیتوانیم جلوی پیشرفت جهان ودنیارو بگیریم

      ومن همیشه سعی کردم که تمام عاداتها وفکرهارودرخودم تغییربدهم

      وتلاش وکوشش کنم که ازمواجه شدن بااتفاقاتی که برای کسانی که افتاده است خودم رودورنگهدارم

      واینرو فهمیدند که اگه به اتفاقات و مشکلات دیگران توجه کنیم باعث میشه که من هم احساس نگرانی درخودایجادکنم 

      درصورتی که من بتونم خیلی باهوش و رنگ باشم نمیتونم خودم روازاین اتفاق دورنگهدارم واین دنیاوجهان خیلی زیادازاون اتفاقهای بدرودارد

      که میتونه درزندگیم من رخ بده وتلاشهای من نمیتونه منروازاون اتفاقات دورنگهدارم

      ودرقران خداوند فرموده است که اگه 

      مرگ به سراغ مان بیایدنمیتونیم ازش فرارکنیم چون درهرحال مرگ مارافراخواهد گرفت

      واین موضوع فقط درمورد مرگ نیست درتمام موضوعات زندگیمان 

      صدق میکند

      وما نمیتوانیم خودمان روازاین جهان ودنیا مخفی نگهداریم چون که جهان هستی درحال واکنش به افکاروفرکانسهای ذهنی ما است

      من همیشه مثبت هستم ودوست ندارم که منفی فکرکنم وهرکس درمورداتفاق حرف بزند دوست ندارم گوش دهم چون شدیدن حالم بد میشه وبرایم آزاردهنده است وحالم روبدمیکنه

      اما همسرم همیشه درهرساعت ازروز

      به اتفاقهای بدفکرمیکنه وهمیشه کله مند است وهمیشه وقتی ازسرکار که 

      برمیگرددمیگه که اصلاامروز روزخوبی نبودواتفاقات بد پشت سرهم برایم افتادواینروهرروزتکرارمیکنه فکرمیکنم که هیچوقت اتفاق خوب برایش رخ نمیدهد

      وبارها شده که گفتم به موضوعات خوب فکرکن به خداتوکل کن اما گوشش بدهکارنیست

      وهمیشه به من ایرادگرفته که تو نمیدونی زندگی یعنی چی من مثل تو نمیتونم باشم ومن رو متهم به بیخیالی

      وبی عاری میکند.وهمیشه میگوید

      من مثل تو نمیتونم باشم دراین دنیا باید مواظب باشی سرت کلاه نزارن 

      توازبیرون خبر نداری بیرون پراز دزد است.واگه مواظب نباشی سرت کلاه میزارن

      خوب اگه به اینجور مواردفکرکنیم نباید ازخونه بیرون بریم اتفاق همه جاهست وهمه جامیافتد 

      وما همیشه ازهمه شنیدیم میگن که بایدمواظب اتفاقات دوربرمون باشیم

      یکروزهمسرم موقع نهارکه بخونه اومده بودماشین روکنارخونه پارک کرده بودویگ نفرباماشین بهش زده و

      رفته بودوهمسرم خیلی ناراحت شد گفت که تقصیر خودم است اگه توی حیاط پارک کرده بودم این اتفاق  نمی افتادبایدازاین به بعد مواظب باشم وماشین رودرحیاط پارک کنم 

      اما هیچوقت هم اینکاررونکردفقط درحدحرف بودمیگفت اماعمل نمکرد

      خیلی ازاتفاقات درکشورماایران میافتد

      که بااینستاگرام وشبکه های مجزازی

      ورسانهاخبرسازمیشه وکسترش پیدا میکنه به همه اطلاع رسانی میشه

      که این اتفاق افتاده ومردم رااگاهی میدهند که آگاه باشین که ماشینی آتش گرفته یادزدی شده مواظب باشین

      بخاطرهمین هیچکس ازعمل کردواتفاقات جهان هستی وتمرکزذهنی اطلاعی ندارند.وقتی ما 

      ذهنمانپرازاتفاقات وفرمولهاو اطلاعاتی که نتیجه همیشان نامناسب است.هر اتفاق بدی راکه می‌بینیم و نگاه میکنم حتی برای اینکه ازاین اتفاق درس بگیریم درمغز وذهنمان اتفاقات بدی بوجودمیایدورخ میدهد

      حالاهرنوع اتفاقی باشه ونتیجه اش بدباشه اتفاق بد .بداست هرنوع که میخواهدباشد 

      وقتی ماذهنمان رابطوراشتباه برنامه ریزی کنیم وخودمان راازاتفات بدمحافظت کنیم که دردنیاوجهان هستی اتفاق میافته امانمیدانیم که ماخودمان هستیم که بافرستادن فرکانسهایی به جهان هستی این اتفاقات بدرابه طرف خودمان جذب می‌کنیم چون مادردهنمان این اتفاقات بدروناشخوارمیکنیم واین اتفاقات بدبرای مااتفاق می‌افتد واگربخواهیم که ازاین اتفاقات برای مادرزندگیمان کمترباشه نباید دنبال افتادن اتفاقات بد باشیم وبخواهیم وبدانیم چرا افتاده وچطورمیشه وبه این فکر باشیم که چون اون فرد سهل انگاری کرده اون اتفاق برایش افتاده واگه من مواظب باشم برای من نمیافتد

      مابایداینهاراازذهنمان خارج کنیم وبه خدادوندیکتاایمان داشته باشیم

      وبفهمیم که سیستم جهان هستی به این صورت عمل میکنه که وقتی من 

      آرامش وآسایش داشته باشم واحساس عالی وخوش آیند داشته باشم اتفاقات خوب درزندگیم رقم میخوره

      ونیازندارم درتمام زندگیم تمام اتفاقات راکنترل کنم

      ما اگه تمام توانمان رابگذاریم به اینکه بخواهیم عوامل راشناسایی کنیم که اتفاقات بدرو بوجودمیآورد وازتمام زندگی اگه حتی چندسال هم صرف این موضوعات بکنیم بازهم ممکن  است اتفاقات بدی درزندگیمان بوجود بیایدکه ما هیچوقت پیش بینی نکرده باشیم

      چون خداوندبینهایت است وجهان هستی بینهایت شکل‌هاواتفاقات مختلفی درزندگی همه بوجودبیاورد 

      اینکه من همیشه مواظب باشم که هیچ اتفاقی درزندگیم رخ نده کاملایک فکراشتباه ومسخره است

      وهمون آدمی که اون اتفاق برایش افتاده فکر میکرده مواظب ومراقب این اتفاقات است وهیچ وقت برایش رخ نمیده اما اون اتفاق به شکل متفاوتی رخ میدهدواون فرداصلامتوجه نمیشه 

      ماباافکاروفکرخودمان اون اتفاق رادرزندگیمان به وجودمیاوریم

      این اتفاق براثرمحتوای ذهنی خودمان می‌افتد 

      واینکه من مواظب باشم که اون اتفاق درزندگیم نیافتددرذهنم فرمولهای منفی و نگران کننده ای ایجاد میشه که من خودم جذب کننده منفی دردنیامیشوم وجهان هستی اینقدراتفاقات منفی داردکه به زندگی من بفرسته ومن این روهمیشه درزندگیم شاهد بودم وهستم

      من هیچوقت نمی‌توانم دربرابرش ایستادگی وقدعلم کنم ومانع بشم که اتفاق نیافته چونکه اون اتفاقات بینهایت وتنوع پذیرهستند

      ما اگه بتوانیم جلوی یک اتفاق یادوتا ویاحتی چنداتفاق روبگیریم بازهم همیشه برایمان اتفاقات رخ خواهدافتاد

      وچه بهتراست که ذهنمان رابرنامه ریزی کنیم برای زیبایها وشادیها وتجربه خوب درزندگیمان نه اینکه همش فکراین باشیم که چطورمیتوانیم جلوگیربکنیم ازاین اتفاقات که چطور مواظب ومراقب بچه هایمان باشیم پولهایمان ماشین خونه ووسایلمان ودیگرچیزهاکه اتفاقی برایشان نیفتد

      پس مابایدسیستم جهان هستی رادرک کنیم واحترام بگذاریم واگرذهنمان راخالی کنیم ازاین اتفاقات وبه خداوندایمان واعتمادداشته باشیم وخداهمیشه مواظب ونگهبانمان خواهدبود

      وجهان هستی سیستمش اینطوری است که پاسخ میده به انتظارات افراد در زندگیشان وخیلی نتایج عالی متفاوتی خواهدداشت

      مابایدذهنمان راازاین اتفاقات خالی کنیم وبه اتفاقات خوب فکرکنیم تااتفاقات خوب درزندگیمان بیافتد

      چون جهان دستش باره وکلی هم اتفاقهای خوبی داردکه بخواهدبرایمان بیافتد

      ومن حالا که دراین سایت هستم

      بافایلهاومطالب مفیدوارزشمنداستادخوبم روکه میخونم ومیشنوم حالادیگه خودم رو.زندگیم رو.خانواده ام رو.وهمه چیزی که دراین دنیادارم وخواهم داشت به دستان قدرتمندخداوند متعال می‌سپارم ومیدانم که فقط وفقط اوهست که مواظب ومراقب ما دراین جهان پهناوراست.

      اگرمافکرهای خوب بکنیم.

      اگر خوش رفتار باشیم 

      اگرمهربان باشیم

      اگربه همه محبت کنیم

      خداهم مارادراین شرایط قرارخواهدداد وکاینات وجهان هستی

      پاسخ تمام کارهاواتفاقات روبرایمان برمیکردانند

      اگرمادرکارهای خودمان خوب عمل کنیم جهان هستی هم به همان صورت پاسخ ماراخواهدداد

      وازشمااستادگرامی ممنون هستیم که ما وبه آگاهیهای زیباوعالی میرسانید

      خداوندپشت پناهتان به امید روزهای خوب ولذت بخش

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 19 از 4 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار فروغ ریاحی
      ۱۴۰۰/۰۴/۲۴ ۱۵:۰۰
      مدت عضویت: 2552 روز
      امتیاز کاربر: 9570 سطح ۴: هنرجوی مبتدی
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 947 کلمه

      به نام خدایی که هر لحظه هادی و حامی من هست 

      سلام خدمت استاد عزیز و دوستان خوبم .

      من هر چقدر از این  اخبار بد و حوادث و  افکار بد دوری میکنم و اصلا اونها رو گوش نمیدم  و فکر نمیکنم ولی بازم بلخره یه مقدار خیلی جزیی رو  از زبان اطرافیان نزدیک و یا دور و یا یه لحظه از طریق تلویزیون  در اخبار که همسرم همیشه در حال دیدن اونها هست (هر چند حالا خیلی کمتر شده چون من دارم تغییر میکنم انگار ایشون هم داره تغییر میکنه و  راه من روی ایشون هم انگار  اثر گذاشته ) خلاصه متوجه  یه چیزی  هایی میشم که سریع تو جهم رو برمیدارم و اصلا حالم رو بد نمیکنم اما یه جاهایی  شخصی من رو مخاطب خودش میکنه برای حرف زدن در مورد این مسایل که به اون شخص نمیشه بگم حرف نزن و من باید گوش بدم  ولی از وقتی که در این مسیر هستم به خودم میگم  وای چقدر من از این افکار و از این نگاه ها و پیگیری ها دور شدم و چقدر بقیه دنبال میکنن آخه چرا ؟چه سودی برای اونها داره که بدونن در کجای دنیا چه اتفاقی افتاده  جز اینکه ترس و نگرانی ما بیشتر بشه پس به جای وقت گذاشتن برای دنبال کردن این حرفها و حوادث به دنبال موضوعات خوب و آگاهی دهنده میرم و برای اونها وقت میزارم در حالی که دلم قرص هست که  خدا بالاترین و برترین نیروی حهان هست  و هر لحظه مواظب من هست و من رو هدایت و حمایت میکنه و من با این فکر آرامش میگیر م و با خیال راحت تر زندگی میکنم و هر جا دلهره و نگرانی دارم میدونم از خدا دور شدم و ایمانم و توکلم  به خدا در اون مساله  ایراد داره که الان نگرانم و بارها به خودم میگم ببین خداوند  خودش گقته من از رگ گرد ن بر تو نزدیکتر هستم پس کنار من هست  فقط باید بخوام که در مسیر صحیح و درست باشم قطعا اون من رو هدایت میکنه چون خودش گفته هم کسی که در راه درست هست رو کمک میکنم هم کسی که گمراه شده و در راه نادرست هست  رو کمک میکنم انتخاب با شما هست  که کدوم راه رو پیش میگیرید ؟؟ و  این منم که  باید راهم رو درست انتخاب کنم و این تمام عدالت خدا هست و این ویژگی انتخاب در ما  انسانها هست که ما رو از بقیه موجودات متمایز میکنه پس از این قدرت انتخاب باید به درستی استفاده کنیم .

      و اما  من به خاطر اینکه  خانه دار هستم معمولا بیشتر اوقات در خاته هستم و  رسید گی به کارهای منزل و آشپزی و  رسیدگی به بچه ها و تکالیف تابستانه ی پسرم و کارهای مورد علاقه ی خودم  رو و …. رو انجام میدم  و  به خرید کردن مواد عدایی  برای خونه اصلا علاقه ندارم که به بقالی و قصابی و میوه فروش برم یا حتی در هایپرهای بزرگ برای خرید مواد غدایی دوست ندارم برم  و بر عکس به خرید کردن برای خودم بسیار علاقه دارم و برای همین  تمام  خریدهای خونه  رو همسرم انجام میده و فقط من  میشورم و مرتب و جاسازی میکنم برای همین من فقط برای  تفریحی و یا سرزدن به مادرم و یا نهایت خرید وسیله شخصی برای خودم بیرون میرم که بازم درراین شرایط کرونا خیلی کم و با احتیاط شده  بیرون رفتنم و اما من در این مدت بیماری کرونا سعی کردم زیاد به ارایشگاه  نرم و یا اگر رفتم به صورت تک نفره در اونجا حصوز داشتم چون خود ارایشگاه هم بسیار رعایت میکنه اما دیروز من بعد از مدتها پیش آرایشگاه همیشگی خودم رفتم و دیدم سالن  یه مقدار شلوغ هست و فضا کوچک هست اولش ترسیدم و گفتم ای کاش نمیومدم  با وجود ماسک که هم خودم و هم بقبه داشتن و …اما دوباره به خودم گفتم اخه این چه ایمانی   هست که به خدا  دارم  آخه   هر روز  در شرایط عادی  در خانه  به خودم میگم من ایمان دارم از این بیماری من و خانوادم  به دورم  هستیم و هیچ مشکلی برای ما  پیش نمیاد ولی حالا تا اومدم یه جای شلوغ ایمانم رو از دست دادم  پس معلومه فقط حرف مفت میزنم پس این سالندار و یا همسرم که هر روز در محیط بسته با کلی افراد در تماس هستن و اصلا نگرانی هم ندارن اینها الان چه ایمانی دارن که اینطور راحت و بدون نگرانی دارن به کارشون ادامه میدن غیر از اینکه خودشون رو به خدا سپردن و با خیال راحت کارشون رو انجام میدن پس ایمان من کجاس ؟؟توکلم کجاس ؟؟نه که بحث حالا این اتفاق  من باشه  بحث اینه که واقعا اگر ما کنترل ذهن داشته باشبم و خودمون رو به خدا بسپاریم باید در آرامش و در حال خوب زندگی کنیم و قطعا اتفاقهای خوب هم برای ما میفته و بیخیال تمام حوادث و اتفاقات و نگرانیها باشیم و اصلا براشون وقت نزاریم .

      هر چند  لازم بگم اینقدر من این اخبار منفی رو  دنبال نمیکنم که در جمعها ی غریبه تر کم میارم و در جمعهای یکم تعارفی تر من رو عجیب و غریب میدونن و شاید از نظر اونها آدم به روز و جالبی نباشم که از هیچ چیز  در اطرافم خبر ندارم و حتی در دلشون بگن این کیه و چرا اینطور زندگی میکنه ولی باید بیخیال حرف تمام مردم  بشم مهم خودمم برای خودم و میدونم که در راه درستم  و میدونم من چقدر زندگیم روانتر و پر نعمت تر هست و میدونم در راه درست دارم گام برمیدارم و  اتفاقا من در دلم میگم افسوس که این افراد به دنبال چه چیزهایی میرن و میخوان به کجا برسن خوب برو دنبال خواسته هات و از ناخواسته هات دوری کن ولی چون در مدارش نیستن گوش نمیکنن و منم حرفی نمیزنم .

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 29 از 6 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار سمیه علی نژاد
      ۱۴۰۰/۰۴/۲۴ ۰۹:۱۲
      مدت عضویت: 2554 روز
      امتیاز کاربر: 300 سطح ۱: کاربر مبتدی
      محتوای دیدگاه: 52 کلمه

      سلام استاد واقعا شما عالی صحبت میکنید 

      من دارم از ابتدا فایلهای رایگان شما رو گوش میکنم 

      این در صورتیهپکه من گرفتار چاقی نیستم اتفاقا تناسب اندام هم دارم و فقط صحبتهای شما رو دوست دارم  وقتی دیدم تو سایت استاد عباس منش انقدر نتیجه گرفتید مشتاق شدم همه ی فایلهای شما دانلود کنم 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 8 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار moradiisomaih@gmail.com
      ۱۴۰۰/۰۴/۲۴ ۰۳:۳۹
      مدت عضویت: 2062 روز
      امتیاز کاربر: 360 سطح ۱: کاربر مبتدی
      محتوای دیدگاه: 203 کلمه

      سلام استاد ممنونم وواقعا استفاده بردم ، درمورد شانس و بد شانسی گفتین ، این نوشتتون منو متوجه رفتار والدینم که ازشون یادگرفتم کرد، بله هر وقت کسی بد شانسی و بدی میاورد ما هم ترسوندن که این کارو نکن ممکنه واسه توهم اتفاق بیفته و ولی هر وقت کسی خوش شانسی میاورد میگفتن مال اوناس خدا بده شانس ما که از این شانسا نداریم ، این یعنی ما و  خودشونو متوجه نکات بد میکردن ولی از نکات مثبت جدا مینوستن ، هر چند که چیزی به اسم شانس وبد شانسی  وجود نداره و همه ای اتفاقات نتایج اعمال مجموع اعمال خودمونه، برای اینکه واسه دوستانم که دارین این مطلب منو میخونن واضح تر بشه، در نظر بگیرین فردی که میره سر کار دولتی میگن شانس اورده پارتی داشته، ولی اونی که نمیره با اینکه تحصیل دانشگاهیم داره میگن بد شانسه،  چون پارتی نداره وهزار یک مثال دیگه مشابه در زندگی بهمون خوروندن وما چون از قانون جذب و ارتعاشات بی خبر بودیم ، از قدرت ذهن بی خبر بودیم، همه رو درست فرض میکردیم و یک عمر گول خوردیم. ممنونم استاد عطار روشن با متن نوشته ها و فایلاتون کاری میکنین که ماشاگرداتون فکر کنیم و از خواب نا آگاهی بیدار بشیم

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم