0

با دنیا نجنگید! (گام ۱۹)

کانون توجه
اندازه متن

انسانها به شکل عموم تصور می‌کنند اطلاع از مسائل و مشکلاتی که برای دیگران رخ داده است سبب می‌شود که تمرکز آنها برای جلوگیری از مواجه شدن با آن اتفاق در زندگی روزمره افزایش پیدا کند.

از این رو همیشه کانون توجه افراد بر روی شنیدن مشکلات و مسائل دیگران متمرکز است.

🔒

ادامه این جلسه ویژه مشترکین است

برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاه‌ها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.

👥 تا امروز 35 نفر در این جلسه دیدگاه ثبت کرده‌اند

📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایل‌های صوتی کاملاً نامحدود است.

🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرین‌های عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاه‌های سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت می‌کنه

توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.52 از 60 رای

https://tanasobefekri.net/?p=29976

35 دیدگاه کاربران این جلسه منتظر خوانده شدن شماست

35 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار فریده حسنی
      ۱۴۰۰/۰۴/۲۴ ۲۳:۵۹
      مدت عضویت: 2519 روز
      امتیاز کاربر: 23748 سطح ۵: هنرجوی متوسطه

      نشان های دریافت شده

      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 1,325 کلمه

      در برابر دنیا نایستید 

      سلام وقت بخیر ☘

      ذهن منهم از دوران کودکی تا الان پر از اطلاعات خطرسازه ، یادمه بچه تر که بودم مدام تو کوچه بازی میکردیم ،پدرم خوشش نمیومد و میگفت دخترا نباید تو کوچه بازی کنن ولی از اونجایی که پدرم مدام تو ماموریت بود ،من و خواهرام مرتب  تو کوچه در حال بازی کردن  بودیم 

      مادرم مدام از پاره شدن شلوارمون به ما هشدار میداد که مبادا بخورید زمین و شلوارتون پاره بشه و اتفاقا من بیشتر اوقات زمین میخوردم و زانوی شلوارم پاره میشد و شب که میرفتم خونه یه جدالی با مادرم داشتم 

      بدلیل شغل دولتی پدرم و بودنشون در محل کارشون که مدام با افراد  خلافکار برخورد داشتند و مرتب تو خونه به مادرم هشدار میداد که مراقب دخترا باش نرن تو کوچه ، ندزدنشون بخاطر موقعیت حساس  شغلیش و من زیاد پدرمو در اون مدل اضطرابها دیده بودم  

      به ما یاد داده بود که تمام درب هارو قفل کنیم حتی روزها ، مدام از آسیب هاییکه دشمنانش ممکنه به ما بزنن مارو میترسوند و خودشم اضطراب داشت 

      پدرم مدام از اتفاقاتی که در محل کارش افتاده بود تعریف میکرد و باز هم به ما هشدار میداد که مراقب باشیم ،بقول خودش ما نمیفهمیم دنیا چه خبره اون میدونه که صبح تا شب با پرونده های ناجور طرفه و سالها  هر روز یک عالمه ترس تو دل ما بود

       همین حالا هم که میرم بیرون مدام مراقب کیفم هستم و گوشیمو نمیذارم تو کیفم ،از بسکه هم مادرم هم دیگران از کیف و گوشی  قاپی میگن ،هر چند من اصلا تو این بحث ها شرکت نمیکنم ولی چونکه هم از قبل زیاد شنیدم و هم چونکه  با مادرم و خواهرام زیاد در ارتباط فیزیکی هستم بلخره میشنوم و متوجه شدم در وجود من ترس های این مدلی زیادی وجود داره ،گاهی که میرم بیرون و میخوام آگاهانه گوشیمو بذارم تو کیفم باز هم صدایی منو میترسونه 

       از این مدل نگرانی ها که استاد هم تعریف کردن در اطراف منهم زیاده ولی من ترجیح میدم در این جمع ها نباشم مگر اینکه ناخواسته بشنوم و تا اونجاییکه بتونم اون محیط هارو ترک میکنم

      چند شب  پیش مهمان داشتیم ، اولا که از اول که مهمان ها وارد شدن تا بعد از شام مرتب از این ویروس و افراد فامیل که بهش مبتلا شدن توضیح دادنو هم حال خودشونو بد کردن و هم ما رو 

       متاسفانه  مجبور بودم در جمعشون بشینم بدلیل اینکه ما میزبان بودیم ، و بعد از شام هم دیدم مجدد شروع کردن به تعریف کردن از همون بیماری که یدفعه قاطی کردم و با صدای بلند با حالت بسیار جدی ،گفتم اگر باز هم به اینجور حرف های ناجورتون ادامه بدید من میرم توی اتاقم میشینم ،بهشون گفتم مگر گوش من سطل آشغالی حرف های شماست ،تا حالا هم تحمل کردم ،دیدم یدفعه ساکت شدن و انگار بهشون برخورد ، بعد بهشون گفتم شماها واقعا حرف های بهتر از این ندارید ؟😤

      بعد از چند دقیقه که ساکت شدن ،بهشون گفتم بیایید هر کدوممون از خاطرات سفرهامون بگیم و اولیشم خودم شروع کردم و بقیه هم به من پیوستن و چندین ساعت از خاطرات سفرهامون گفتیم و خندیدیم ، بعد ازشون پرسیدم الان حالتون خوبه که انقدر دارید میخندید که لپاتون قرمز شده یا اون موقع که حرف های ترسناک میزدید ؟ و خودشون اعتراف کردن که حق با من بوده و الان حالشون خیلی بهتره

      خدارو شکر تا اونجایی که بتونم  وارد محیط های  مسموم نمیشم  ،میدونم ذهنم همسو میشه با هر چیزی که بهش توجه کنم ، دیگه انقدر خبرهای بد زیاد اطرافمون هست که باید آگاهانه ازشون فرار کرد ،ترجیح میدم تنها باشم تا در جمعی که آزارم میدن 

      پارسال که همسایه طبقه پایینی ما در حال بازسازی و تعمیرات واحدشون بود و چندین ماه طول کشید و در جای پارکینگ خودش یک عالمه ابزار و سیمان و کچ و مصالحشو گذاشته بود و چونکه پارکینگش کنار ماشین من بود ، در طی اون چند ماه هم من حساس شده بودم و مرتب به کارگرهاش میگفتم مراقب ماشین من باشید از ترس که مبادا بیل یا وسایلشون به ماشین من بکشه ،ماشینمو بردم گذاشتم یجای دیگه پارکینگ که خالی بود و چندین ماه ماشینم اونجا بود

      از اونجاییکه من از ماشینم کم استفاده میکنم و به تازگی هم کل ماشینو پولیش کرده بودم و در تعمیرات واحد همسایه ،ماشینم بسیار کثیف و پر از گچ شده بود و مدام با اون همسایه کلنجار میرفتم‌ که سریعتر تعمیراتشو تموم کنه ، یروز که اومدم سوار ماشینم بشم دیدم درهای طرف خودم و در پشتی ،چندین تا خط و خش های بلند و ممتد روش کشیده شده ، چشمام گرد شد ، با غر غر کردن ،سریع از در های ماشینم فیلم گرفتم و فرستادم تو گروه همسایه هامون و به همون واحد گفتم ،حتما کارگرهای شما این بلارو سر ماشین من آوردن 

      همسایه با کارگرهاش اومدن و گفتن ما حتی به ماشین شما نزدیک هم نشدیم ، نتونستم ثابت کنم که کار اونها بوده ولی تو وجودم خیلی عصبی بودم ازشون ،چند روز گذشت ،دوباره رفتم خط و خش هارو نگاه کردم ،دیدم به خط و خش ها‌ ،یه نوار های خیلی  نازک صورتی رنگ چسبیدن ، داشتم فکر میکردم که بفهمم چی بوده ، یدفعه دیدم دختر همسایمون با دوچرخه دسته صورتیش داره دور آسانسور و ماشینها میچرخه، درحین چرخیدن خورد به ماشین من ، یدفعه متوجه شدم ،  بله کار همین دختر همسایه بوده  که با دوچرخش دور ماشینها میچرخه و دسته دوچرخشو میکشه به ماشینها ،دیگه بقیه ماجرا رو نمیگم که چه اتفاقاتی رخ داد 

      ولی من دقیقا با کانون توجه و حساسیت های خودم اون اتفاقو جذب کردم و قبلا از این مدل اتفاقاتو زیاد تجربه میکردم و الان خیلی کمتر شده 

       چقدر افکار قبلی من مسموم بودن ، من قبلا عادت داشتم قسمت حوادث روزنامه همشهریو میخریدم و تمام صفحاتشو با هیجان بد میخوندم و تو هر جمعی وارد میشدم همیشه چندین تا خبر ناراحت کننده داشتم که تعریفش کنم و اون زمانها نمیدونستم دارم چه بلایی سر خودمو زندگیم میارم اونوقت اعتراض میکردم که‌ چرا اینهمه تو دردسر میفتم 🤔

      واقعا اگر ما آرامش داشته باشیم‌ اتفاقات خوب برامون رخ میده و اتفاقات بدو بندرت تجربه میکنیم 

      از زمانیکه مراقب خودم و ورودی هام هستم  بندرت اتفاق های ناجور برام میفته 

      قبلا تمام توانمو میذاشتم که مراقب به وقوع نپیوستنه اتفاقات بد باشم در صورتیکه با همون ترس هام ،توجهم کاملا روی همون وقایع بوده 

      بهتره که ما به اتفاقاتی که دیگران تجربه میکنن توجه نکنیم ،هر کسی به واسطه افکار خودش تجربیات زندگیشو میسازه ، ما هم با افکار خودمون زندگیمونو رقم میزنیم ،بعضی اوقات که خبریو از اطرافیانم میشنوم و منفی بافم‌ دوست داره که به اونها بپردازه آگاهانه تا اونجاییکه بتونم خودمو از اون افکار خارج میکنم 

      و اینو متوجه شدم که ذهنم بدجور دوست داره مدام منو بترسونه از همون جنس ناراحتی ها و مدام بمن هشدار میده که چرا فرار میکنی این واقعه میتونه برای تو هم رخ بده و گاها چندین ساعت حال منو بد میکنه و واقعا انرژی منو میگیره ،هر روز منفی بافم منو از خیلی چیزا میترسونه و گاهی هم   ازش تاثیر میگیرم  

      چه حس خوبی بهم داد اینکه خدا مراقب منه و من با کانون افکارم اتفاقاتو بسمت خودم جذب میکنم و از این به بعد باز هم بیشتر مراقب افکارم  هستم .

      باز هم همه چیز برمیگرده به محتویات ذهن ما و باورهای ما که همزمانی های متفاوتیو برای ما رقم میزنه 

      زمانیکه ما در درونمون پر از عقاید و باورهای مخربیم  و ناآگاهانه در حال ارسال پیام ترس به جهان هستیم  از همون جنس رخدادهارو تجربه میکنیم ،جهان هستی با حس های ما در ارتباطه پس بهتره این مسئله رو از ریشه درست کنیم و بدونیم جهان گول نمیخوره

       اول باور یک عملکردو بسازیم بعد بخواییم که تجربش کنیم و وقتیکه باور ساخته بشه ما خودبخود در مسیر های بهتر قرار خواهیم گرفت ،مثل وقتیکه فرمول های لاغر کننده رو در ذهنمون ساختیم و موانعو برداشتیم ،لاغر شدن ما استارت خورد تا قبل از اونکه لاغر نشده بودیم 

      درس امروز ، مراقب افکار و احساسات خود باشیم ، مطمئن باشیم‌ که خداوند  مراقب ماست و از ما محافظت میکنه و این حس آرامش به ما میده که زندگیمون در دستان خداونده

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 27 از 6 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم