0

به امید روزهای روشن نباش!

راز خوشبختی
اندازه متن

همه ما در جستجوی یک «مدینه فاضله» هستیم؛ جایی که همه چیز عالی باشد، غصه‌ای نباشد و لبخند از روی لبمان نرود. اما بیایید صادق باشیم، چند بار شده به هدفی رسیده‌اید (خرید ماشین، ترفیع شغلی یا شروع یک رابطه) و بعد از مدتی دیده‌اید که باز هم آن حفره خالی درونی پر نشده است؟

حقیقت این است که راز خوشبختی در تغییر دادن دنیای بیرون نیست، بلکه در بازسازی دنیای درون ماست. در این مقاله می‌خواهیم با هم یاد بگیریم که چطور معمار زندگی خودمان باشیم.

خوشبختی: یک انتخاب ذهنی، نه یک شانس اتفاقی

خیلی‌ها فکر می‌کنند خوشبختی مثل قرعه‌کشی بانک است؛ یا برنده می‌شوی یا نه! انگار بعضی‌ها ذاتاً خوش‌شانس به دنیا آمده‌اند و بعضی‌ها محکوم به بدبیاری‌اند.

راز خوشبختی

اما واقعیت این است که خوشبختی بیشتر شبیه به یک «عضله» است که باید آن را تمرین داد، تقویتش کرد و هر روز برایش وقت گذاشت.
درست مثل بدن که بدون تمرین ضعیف می‌شود، ذهن هم بدون تمرینِ درست، به سمت نگرانی و نارضایتی متمایل می‌شود.

آیا شرایط زندگی تعیین‌کننده است؟

بله، شرایط مهم هستند، اما تعیین‌کننده نهایی نیستند. ما آدم‌های ثروتمندی را می‌شناسیم که با وجود داشتن همه چیز، از افسردگی رنج می‌برند و آدم‌هایی را دیده‌ایم که در میانه سختی‌ها، نوری از امید و آرامش درون در چشم‌هایشان موج می‌زند.
اگر پول، موقعیت یا امکانات، تضمین‌کننده شادی بودند، دیگر نباید هیچ فرد موفقی احساس پوچی می‌کرد.

تفاوت این دو دسته در «نگرش» است.

ذهن ما مثل یک فیلتر عمل می‌کند. اگر فیلتر شما کدر و منفی باشد، حتی زیباترین منظره‌های دنیا هم تیره به نظر می‌رسند.
اما اگر یاد بگیرید زاویه دیدتان را تغییر دهید، همان زندگی قبلی می‌تواند معنایی تازه پیدا کند. برای رسیدن به رضایت از زندگی، اولین قدم این است که بپذیریم: «من مسئول احساسات خودم هستم.»
این جمله ساده، یکی از مهم‌ترین کلیدهای راز خوشبختی است.

وقتی مسئولیت حال درونی‌مان را می‌پذیریم، دیگر منتظر تغییر دیگران یا بهتر شدن اوضاع نمی‌مانیم. ما شروع می‌کنیم به ساختن حال خوب، حتی در شرایطی که کامل و ایده‌آل نیستند.
این همان نقطه‌ای است که انسان از حالت قربانی بودن خارج می‌شود و به خالق تجربه‌هایش تبدیل می‌شود.
بسیاری از افراد سال‌ها به دنبال راز خوشبختی در بیرون از خودشان می‌گردند، در حالی که پاسخ، در نوع فکر کردن و تفسیر کردن اتفاقات نهفته است.

چرا هیچ‌کس نمی‌تواند زندگی دلخواه شما را بسازه؟

ما عادت کرده‌ایم که انگشت اتهام را به سمت دیگران بگیریم. «اگر دولتمان بهتر بود…»، «اگر رئیسم مهربان‌تر بود…»، «اگر همسرم مرا درک می‌کرد…».

ذهن ما خیلی راحت برای نارضایتی‌هایش مقصر بیرونی پیدا می‌کند، چون این کار ساده‌تر از پذیرفتن مسئولیت است. وقتی تقصیر گردن دیگران باشد، ما موقتاً احساس سبکی می‌کنیم؛ اما در واقع قدرت خودمان را واگذار کرده‌ایم.

حقیقت این است که تا زمانی که کلید حال خوب‌مان در جیب دیگران باشد، همیشه وابسته و معطل خواهیم ماند. اینجاست که اولین قدم برای کشف راز خوشبختی برداشته می‌شود: برگرداندن مسئولیت زندگی به خودمان. ممکن است شرایط بیرونی ایده‌آل نباشد، اما واکنش ما به آن شرایط کاملاً در اختیار خودمان است.

توهم نجات‌دهنده

بزرگ‌ترین مانع در مسیر کشف راز خوشبختی، انتظار برای یک نجات‌دهنده است. ما ناخودآگاه منتظریم کسی بیاید و حال ما را خوب کند؛ یک شریک عاطفی کامل، یک شغل رؤیایی، یک مهاجرت طلایی یا حتی یک اتفاق معجزه‌آسا. تصور می‌کنیم با آمدن آن «عامل بیرونی»، همه چیز درست می‌شود.

اما حقیقت تلخ و در عین حال رهایی‌بخش این است: هیچ‌کس نمی‌آید.

نه اینکه آدم‌ها بی‌تفاوت باشند؛ نه. موضوع این است که هر کسی درگیر ساختن دنیای خودش است.
هیچ شرکت، دولت یا رابطه‌ای نمی‌تواند خلأهای درونی شما را پر کند. اگر درون شما پر از نارضایتی، مقایسه و احساس کمبود باشد، بهترین شرایط هم فقط برای مدتی کوتاه حالتان را خوب می‌کند.

خیلی‌ها سال‌ها منتظر تغییر دیگران می‌مانند، در حالی که تنها تغییری که واقعاً نتیجه می‌دهد، تغییر نگرش و تصمیم‌های شخصی است. این همان نقطه‌ای است که راز خوشبختی معنا پیدا می‌کند؛ جایی که می‌فهمید آزادی واقعی از درون آغاز می‌شود، نه از بیرون.

اگر شما نتوانید با همین زندگی فعلی‌تان (با تمام نقص‌هایش) آشتی کنید، در بهترین کاخ‌های دنیا هم احساس اسارت خواهید کرد. چون زندان اصلی، مکان نیست؛ ذهن است.

راز خوشبختی این است است که همان ذهنی که می‌تواند زندان بسازد، می‌تواند سکوی پرتاب هم ایجاد کند. قدرت ذهن شما تنها ابزاری است که می‌تواند از محدودیت‌ها، فرصت بسازد و از شکست‌ها، تجربه.

وقتی به جای انتظار برای نجات‌دهنده، خودتان تصمیم می‌گیرید دست به کار شوید، احساس قدرت درونی شکل می‌گیرد. همین حس توانمندی، یکی از عمیق‌ترین ابعاد راز خوشبختی است. شما دیگر قربانی شرایط نیستید؛ شما سازنده مسیر خودتان هستید.

فلسفه «حق مسلم»؛ چرا شما دقیقاً در جای درست هستید؟

شاید شنیدن این جمله کمی سخت باشد: «هر شرایطی که الان داری، حق توست

ذهن ما سریع گارد می‌گیرد و می‌گوید: «یعنی من لایق این مشکلاتم؟» اما منظور از حق، مجازات یا تنبیه نیست.
منظور این است که جهان هستی بر پایه نظم، بازتاب و یادگیری عمل می‌کند.
هر نتیجه‌ای که امروز در زندگی ما دیده می‌شود، حاصل مجموعه‌ای از باورها، انتخاب‌ها، واکنش‌ها و نگرش‌های دیروز ماست.

وقتی این نگاه را بپذیریم، از موضع قربانی بودن خارج می‌شویم و وارد مرحله رشد می‌شویم. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که راز خوشبختی خودش را نشان می‌دهد: پذیرش مسئولیت بدون سرزنش خود.

بسیاری از افراد سال‌ها با واقعیت زندگی‌شان می‌جنگند. مقاومت می‌کنند، انکار می‌کنند، مقایسه می‌کنند.
اما تا زمانی که با «نقطه فعلی» آشتی نکنید، امکان حرکت واقعی وجود ندارد. پذیرش به معنای تسلیم شدن نیست؛ به معنای دیدن حقیقت است. و دیدن حقیقت، اولین قدم برای تغییر آن است. این یکی از عمیق‌ترین لایه‌های راز خوشبختی است.

فرصتی برای رشد، نه بن‌بست

خدا یا کائنات (هر طور که به آن معتقدید) اشتباه نمی‌کند. موقعیت فعلی شما، کلاس درسی است که باید در آن فارغ‌التحصیل شوید. هیچ‌کس تصادفی در شرایطی قرار نگرفته است؛ هر وضعیت، پیامی در دل خودش دارد.

هر شرایطی که دارید، یک «نقطه شروع» است، نه «خط پایان». حتی اگر امروز احساس کنید عقب مانده‌اید، همین نقطه می‌تواند سکوی جهش شما باشد. زندگی مسابقه با دیگران نیست؛ مسیر تکامل شخصی است.

به جای پرسیدن «چرا من؟»، بپرسید «این موقعیت چه چیزی می‌خواهد به من یاد بدهد؟».

به جای تمرکز روی بی‌عدالتی‌ها، روی مهارتی که باید در خودتان بسازید تمرکز کنید.

به جای مقایسه، روی پیشرفت شخصی تمرکز کنید.

این تغییر کوچک در نوع پرسش، سبک زندگی شما را متحول می‌کند. چون سؤال‌های جدید، پاسخ‌های جدید می‌سازند و پاسخ‌های جدید، رفتارهای جدید. و رفتارهای جدید، سرنوشت تازه‌ای خلق می‌کنند.

در نهایت، وقتی بپذیرید که در جای درست ایستاده‌اید — حتی اگر این جایگاه موقت و چالشی باشد — احساس قدرت جای احساس بی‌عدالتی را می‌گیرد.
این همان لحظه‌ای است که از مقاومت به رشد می‌رسید و یک قدم دیگر به درک واقعی راز خوشبختی نزدیک می‌شوید.

چگونه از همین امروز معمار خوشبختی خود باشیم؟ (راهکارهای عملی)

برای اینکه فقط حرف نزده باشیم، بیایید چند تمرین ساده را بررسی کنیم که تفکر مثبت را از یک شعار به یک عادت تبدیل می‌کند.
دانستن کافی نیست؛ تکرار و تمرین است که ذهن را بازسازی می‌کند. اگر این تمرین‌ها را جدی بگیرید، کم‌کم متوجه می‌شوید حال درونی‌تان مستقل‌تر از شرایط بیرونی می‌شود — و این دقیقاً یکی از پایه‌های اصلی راز خوشبختی است.

تمرین شکرگزاری:

تاثیرگذارترین راز خوشبختی این است که هر شب سه اتفاق کوچک که بابت‌شان خوشحال بودید را بنویسید. لازم نیست اتفاق بزرگی باشد؛ یک گفت‌وگوی خوب، یک فنجان چای آرامش‌بخش یا حتی هوای خوب.
این کار ذهن شما را شرطی می‌کند تا به دنبال زیبایی‌ها بگردد، نه کمبودها. ذهن مثل ذره‌بین عمل می‌کند؛ هرجا را بیشتر نگاه کند، همان بخش در زندگی‌تان پررنگ‌تر می‌شود.

پذیرش فعال:

به جای جنگیدن با شرایطی که فعلاً نمی‌توانید تغییر دهید، آن‌ها را بپذیرید. پذیرش به معنای تسلیم شدن نیست، بلکه به معنای آرام کردن ذهن برای پیدا کردن بهترین راه‌حل است.
وقتی مقاومت کمتر می‌شود، انرژی آزاد می‌شود؛ و همین انرژی می‌تواند صرف تصمیم‌های سازنده شود و شما را یک قدم به درک عملی راز خوشبختی نزدیک‌تر می‌کند.

کنترل ورودی‌های ذهن:

اخبار منفی، آدم‌های سمی و مقایسه خود با دیگران در فضای مجازی را به حداقل برسانید. ذهن شما مثل زمین حاصلخیز است؛ هر بذری در آن بکارید، رشد می‌کند.
اگر دائماً خوراک منفی دریافت کند، اضطراب و نارضایتی رشد می‌کند. اما اگر آگاهانه ورودی‌های الهام‌بخش، آموزشی و امیدبخش را انتخاب کنید، کیفیت فکرهایتان تغییر می‌کند — و کیفیت فکرها، کیفیت زندگی را می‌سازد.

راز خوشبختی این است که: یادتان باشد خوشبختی یک مقصد دوردست نیست که روزی به آن برسید؛ مسیری است که هر روز با انتخاب‌های کوچک ساخته می‌شود. همین انتخاب‌های ساده و تکرارشونده هستند که شما را به معمار آگاه زندگی‌تان تبدیل می‌کنند

اگر امروز نتوانی از داشته‌هایت قدردانی کنی، فردا هم با داشته‌های بیشتر همین احساس کمبود را تجربه خواهی کرد.

نتیجه‌گیری: امروز، روز اول زندگی جدید توست

شما از همین لحظه می‌توانید تصمیم بگیرید که قربانی شرایط نباشید. لازم نیست همه چیز کامل شود تا حالتان خوب شود. راز خوشبختی در یک تصمیم ساده نهفته است:

  • «من انتخاب می‌کنم که از زندگی‌ام لذت ببرم، حتی اگر همه چیز عالی نباشد.»
  • یک فکر مثبت را جایگزین یک فکر سمی کن.
  • یک لبخند به آینه بزن.
  • یک قدم کوچک اما آگاهانه بردار.

به یاد داشته باش که تو خالق منحصر به فرد زندگی خودت هستی. هیچ‌کس جز تو قدرت این را ندارد که دنیایت را رنگ‌آمیزی کند.

اگر احساس می‌کنی در این مسیر نیاز به تقویت ایمان، آرامش و بازسازی نگرش داری، دوره «خدا هرگز دیر نمی‌کند» دقیقاً برای همین نقطه از زندگی طراحی شده است؛ جایی که می‌خواهی دوباره به حکمت مسیرت اعتماد کنی و با تکیه بر ایمان، معنای تازه‌ای به اتفاقات بدهی.

در این دوره یاد می‌گیری چگونه از دل تأخیرها، ناامیدی‌ها و سختی‌ها، رشد بسازی و نگاهت را از اضطراب به اعتماد تغییر دهی. وقتی این نگاه درونی اصلاح شود، درک راز خوشبختی دیگر یک مفهوم تئوری نیست؛ به تجربه‌ای ملموس در زندگی روزمره‌ات تبدیل می‌شود.

منتظر کامنت‌های شما هستیم! 💬👇

همراه همشگی شما: رضا عطارروشن

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.23 از 66 رای

فایل صوتی

باکس دانلود

https://tanasobefekri.net/?p=51578
15 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار زهره انصاری
      ۱۴۰۴/۱۱/۰۹ ۰۸:۴۶
      مدت عضویت: 539 روز
      امتیاز کاربر: 5000 سطح ۳: کاربر پیشرفته
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 242 کلمه

      بنام خداوند جان و خرد سلام خدمت استاد عزیز ودوستان هم مسیر همان شبها خیلی وحشت و اضطراب استرس زیادی داشتم نوام بیرون بود و پسرم دنبالش می گشت چون خیلی چاق بود و عمل معده انجام داد بااینکه عمل کرد ولی باید هر روز پیادروی ورزش انجام بده  باشگاه برود شیرینی  نوشابه غذاها چرب نباید بخورد  اون شب برای پیاده روی اومد بیرون وما همه داخل حیاط خانه گریه می کردم چون درگیری در کوچه ما بود و هیچ برای خبردادن نبود وچنان از خیابان نا کشت شدن ترس همه شهر رو فرا گرفت با اینکه حالم بد بود فایل های چله زندگی را گوش کردم وکم آرام می شدم الان که این فایل رو گوش کردم دیدم به یه چیزهایی عوض شده است من یادم که اون موقع پدرم و برادرم برای همین رژیم مبارزه می کردن ولی هیچ نتیجه ای یا تغییر در زندگی یا وضعیت مالی نداشت وماوضع مالی خوبی نداشتم اگر من نخواهم تغییر کنم هیچ کسی نمیتواند به من کمک کند یا تغییر در رفتار و کردار من شود من با گوش دادن به این فایل چیزهای خوبی یاد گرفتم واحساس وحالی خوبی پیدا کردم ‌واز اون روز تا الان بیرون نرفتم ولی الان حالم تغییر کرد، و میخوام فردا بروم و خرید کنم چون هرکسی هر جوری زندگی می کند خودش خواسته که این طور باشد و از دست من کاری برنمیاد اگر بتوانیم وکمکی از دستم بر بیاد انجام میدم به زندگی خودم ادامه میدم با تشکر از استاد و این فایل بسیار خوب وآرام بخش بود به امید تغییرات عالی برای همه دوستان هم مسیر وخودم در پناه خدا

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 8 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار فرشته مهربانF.s
      ۱۴۰۴/۱۱/۰۴ ۰۰:۵۸
      مدت عضویت: 2006 روز
      امتیاز کاربر: 12386 سطح ۵: هنرجوی متوسطه

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,745 کلمه

      با سلام خدمت استاد عزیز ودوستان عزیزم

      منم مثل بقیه هدایت شدم به این سایت چند روزی قبل این که اینجا بنویسم 

      امروز میخوام یه داستانی براتون تعریف کنم که روزها منتظر بودم که بیام وبراتون بگم که حتی باورکردنی هم نیست اما عین حقیقت 

      تمام دوستانی که منو می‌شناسن داستان عجیب زندگی منو با همه پستی ها وبلند یهاش میدونن

      بعد از اون همه شکست مالی ومشکلات ومریضی وغیره که از سر گذروندیم رسیدیم به پیارسال پیارسال درحالیکه من وهمسرم اومدیم خونه پدرومادرمن با کلی بدهی خلاصه من رفتم سر کار حالم خیلی بد بود مدام توی کار سوتی میدادم که بعد دوماه متوجه شدم باردارم ۲ ماه ونیم 

      خلاصه نتونستم بمونم حالم خوب نبود اومدم خونه 

      خیلی شرایط سخت بود خانوادم اذیتم میکردن من وهمسرم 

      وماهم نه پولی ونه جایی برای رفتن نداشتیم خلاصه اون روزها فقط اینجا وحرفهای استاد منو آروم می‌کرد

      از اون طرف از عمه ام کلاهبرداری شد وخونه شو مصادره کردن از خونه اش بیرونش کردن خودش وبچه هاش یه مدت رفتن خونه عمو کوچک من ماهممون توی یک ساختمان زندگی می‌کنیم

      اون زمان که من حامله بودم مدام  زن عموم میومد بالا به ما میگفت خسته شدم از دست عمه وبچه هاش دیگه نمیتونم تحملشون کنم و… من خیلی تعجب میکردم از حرفهاش بهش آرامش میدادم ولی من عمه امو خیلی خیلی خوب می‌شناختم خیلی زن خوبیه آروم بی‌حاشیه ویه عمر زحمت تک تکمون کشیده بود از دهن خودش درآورده بود کرده بود دهنمون هیچ وقت خواهر شوهر بازی درنیاورده بود همیشه مهربونی کرده بود کمک حال هممون بود غم خوار دوست دلسوز 

      دیگه چی بگم الان چیزای جدید ازش می‌شنیدم 

      با خودم گفتم بیچاره پیرزن از بس شوکه شده از بلایی که سرش اومده حتما اخلاقش عوض شده حتمادیوونه شده ،زودرنج شده وگرنه بدجنسی خسیسی بدخواهی اصلا بهش نمیخوره چیزایی که می‌شنیدم تا اینکه دختر گلم اسفند پارسال بدنیا آوردم 

      با کلی ذوق وشوق وعشق عموهام وعمه ام به دیدنم توی بیمارستان نیومدن خیلی ناراحت شدم با اینکه بارها گفتم بیایید کسی نیومد بیمارستان خوبی بود کلی هم شیرینی خریدیم وتدارک دیدیم بچه ام سالم بود خوشگل بود دختر بود همونی که میخواستم 

      از دست زن عموهام وعموهام خیلی ناراحت نشدم میدونستم خورده شیشه دارن ولی عمه امو انتظارش نداشتم 

      خلاصه که گذشت بماند که باهمه مشکلاتش چقدر سال عالی بود بهترین مسافرت عمرمو توی بهترین هتل مشهد رفتم باهمسرم بایه پول خیلی کم چیزی که حتی فکرشم نمیکردم بتونم برم 

      وکلی اتفاق خوب دیگه با این حال حال خودم خراب نکردم 

      خلاصه گذشت تا خرداد امسال یه روز که الینا عزیزم برده بودیم دکتر برای چکاپش دقیقا ۸دخرداد حس عجیبی داشتم وقتی بیرون بودیم  باد شدیدی وزیدن گرفت خاک بلند شد انگار آسمون خبراز حادثه میداد 

      لرز به جونم افتاد گفتم خداروشکر مابیرون نیستیم مردم درحال دوییدن وفرار از خاک میدیم اون روز حس عجیبی داشتم ترس دلشوره نگرانی نمیدونم چی بود فقط هرچی بودگفتم خداپشت وپناهمون چیزی نمیشه سردرد بدی گرفتم اومدیم خونه غذایی که روی گاز گذاشته بودم خاموش شده بود ونپخته بود گشنه بودیم زیرش زیاد کردم دوساعت بعد حدود ۴ پخت همسرم صدا کردم بیاد غذا بخوریم پدرمم رسید باهم غذا خوردیم گاز خاموش کردم من والینا رفتیم تواتاق خوابیدیم همسرم وپدرمم توی سالن جلوی آشپزخونه خوابیدن 

      حس کردم از هوش رفتم ساعت ۶ ونیم ۷ درحالیکه سرم دردمیکرد حس کردم یکی بهم میزنه که بلند شو بابا مردی 

      بد خوابم میومدم ولی ول کنم نبود انگار تکونم میدن 

      بلند شدم دیدم تاریکی شده هوا اومدم چای درست کردم به همسرم گفتم عزیزم پاشو بابام نبود خونه همسرم گفت ولم کن بخوابم تا فردا میخوابم خسته ام گفتم نمیشه که ساعت ۶ تازه نصفه شب بلند میشی نمیتونی بخوابی بدخواب میشی بلند شو یکم کاراتو کن دوش بگیر فردا سرحال بری سرکار خلاصه به‌زور بیدارش کردم نمیدونم چرا حسم میگفت گفتم بیا چای بخوریم گفت نه بابا چای نخوریم عمه گفته بیایید پایین نگران الینام بردین دکتر چی گفت بیایید پایین حتما 

      گفتم عزیزم سرم داره میترکه نمیشه نریم 

      گفت نه نمیشه گفتم میاییم زشته بزرگتره 

      خلاصه چای خاموش کردم

      برای بار چندم گاز چک کردم خاموش باشه لباس مرتب تری از خونه پوشیدم بچه روهم گذاشتم داخل ساکش وساک  وسایلش برداشتم  ورفتیم پایین حتی همسرم درهای اتاق هارو هم بست گفتم ولش کن درها رو چرا میبندی 

      گفت نه بذار مرتب باشه کسی چیزی بهمون نگه گفتم باشه همون موقع بابامم اومد گفتم بیا بریم پایین عمه گفته بیایید 

      ناراحت میشه بابام هم با بی‌میلی اومد برخلاف همیشه که با اشتیاق میومد این بار خسته بود 

      رفتیم پایین نیم ساعتی نشستیم که یهو صدای هوار داداشمو شنیدیم که داره صدامون میزنه اومدم بيرون  تو راه پله گفتم چی شده ما اینجاییم چیشده گفت همتون گفتم آره گفت خونه سوخت آتیش گرفت برای چند لحظه سکوت توی مغزم شد نشنیدم هیچی 

      زنگ زدن آتش نشانی میرفتیم توی کوچه کل ساختمون تخلیه کردن همسایه ها من ودخترم بردن خونشون دود کوچه رم گرفته بود 

      الینا خودش به خواب زده بود 

      فهمیده بود  خبریه هیچی نمی‌گفت

      من آروم آروم بودم فقط سکوت بود من ودلداری میدادن اما من ذره ای حالم بد نبود خیلی حس عجیبی بود خونه سوخت تنها پناهمون ولی اصلا انگار همچین چیزی نشده

      بعد خاموش کردن خونه پدرمو دیدم که واستاده بهت زده 

      بغلش کردم گفتم غصه نخوریا من پشتتم همون طور که پناهم دادی هواتو دارم

      خندید وگفت غمم نیست فدای سرتون که طوریتون نشد اما دیگه آدم معمولی نشد

      چند ماهی مجبور شدیم مثل آواره ها خونه عمو هام زندگی کنیم هفته بعدشم که جنگ شد 

      روزهای عجیبی بود اما من همچنان آرام بودم آرامش من عجیب بود ولج خیلی هارو درآورد ذات خیلی هارو رو کرد ونجاتمون داد استادجان توی اون زمان فهمیدم چقدر زن عموهام عوضی وبدذاتن همینطور عموهام وبچه هاشون وچقدر فیلم بازی میکردن چقدر مادربزرگم وخاله ها م بدجنسن چقدر دایی هام دروغگو هستن چقدر عمه ام مظلوم وهمه این آتیش ها از گور زن عموهام بلند میشه 

      استاد اون روزا من با کل خانوادم جنگیدم حتی دریدمشون تا رهام کردن 

      منی که طفل ۴ ماهه داشتم شیر میدادم پول نداشتم جا نداشتم 

      با این حاله همسرم   قسطی کلی چیز برای خونه پدرم خرید وکمک کردتا خونه سر پاشه وسایلمون از انبار آوردم چیدم داخل خونه همش دادم به خودش گفتم استفاده کن غمت نباشه 

      هیچ کس تواین زمان نه پولی داد به پدرم ومادرم نه کمکی کرد 

      حتی خونشونم راهش ندادن 

      ما مجبور شدیم پیش عمه وعموم بمونیم

      خونه ۴ ماه بعد نه خیلی عالی ولی تقریبا آماده شد 

      عمه ام وبچه هاش از دست زن عموهام وعموهای بدجنسی برداشتم وآوردم بالا پیش خودمون 

      شاید بگی چرا این کاز کردی 

      خونه عموم دراصل خونه مادربزرگم 

      ولی چون خونه خودش به جای این واحد اجاره داده دراصل خونه مادربزرگم باید فروش بره تا سهم همه بهشون برسه 

      از طرفی مشتری خوب براش نبود مخصوص با جنگ ووصعیت پیش اومده از طرفیم اجاره می‌گرفتیم 

      وقتی نه کاری هست نه پولی

      عمه ام بارها گفته بود با مهربونی سهم منو بدین من مزاحمتون نمیشم برادراش نمیزارن بره از یه طرف اذیتش میکردن که بره از یه طرف هم میگفتن نه توتال سر مایی وبمون پیشمون 

      میخام بگم استاد من تازه فهمیدم وسط چه گرگ ها وعوض هایی زندگی میکنم که دنبال بازی دادن ونابود کردنتان 

      چندین بار خواستم برم 

      اما هربار به پدرم فکر کردم که تنها نابودش میکنن

      من پیششم اذیتش میکنن وای به روزی که نباشم سر دسته عوضی ها هم مادرومادربزرگمن

      با این حال من آرومم استاد جان مناونقدر حالم خوبه که گاهی فکر میکنم نکنه دیوانه شدم خودم نمیدونم 

      ومیدونید چی جالبه توی این وضعیت گرونی ودیوانگی وخرتوخری 

      همه چیز توی خونه ما به وفور میاد ما راحت زندگی میکینم 

      حتی درسخت ترین شرایط ممکن طلا خریدیم ماشین خریدیم 

      بچه دار شدیم  بچمون بزرگ میکنیم من زندگی کردن یاد گرفتم 

      کمتر میخوابم چون عاشق زندگی کردن شدم 

      با بچه ام عشق میکنم با همسرم عشق میکنم با زندگی عشق میکنم از خوردن لذت میبرم دیگه برام عوضی بودن آدمها مسئله دردناکی نیست کسی پاشو از گلیمش دراز تر کنه قطع میکنم ولی اونقدر صبورانه بدون ناراحتی با قدرت واقتدار

      اونقدر قوی شدم تا دندون مصلح شدم انگار  با اسلحه میخوابم با چشم باز  مثل فیلم حرفه ای شدم ولی جالب که سلاحم خنده است اونقدر شکر میکنم میگن دیوانه ام لجشون درآوردم دستشون رو کردم 

      دخترم به تازگی ازم یاد گرفته از بس گفتم به به با یه این بچگونه بامزه ای میگه به به 

      صبحا به دنیا با شادی میگم سلام سلام 

      خوشحالم غم ها وگریه ها زجرهاش خیلی کمتر شد 

      دلش آروم گرفت 

      بچه هاش جاشون خوبه هرروز براشون آشپزی میکنم باعشق 

      یاد محبتش میوفتم 

      یه چیزی بگم استاد من همیشه آرزوم بوده دختر عمه ام باشم 

      خیلی دوستش داشتم 

      باورتون میشه الان شده مامانم 

      از دخترمم نگهداری میکنه  

      مراقب من غمخوار من دوستم داره شدم بچه اش

      شاید خدا میخواد من به همه آرزوهام برسم 

      مادر داشته باشم وبچه ام مادربزرگ مهربون 

      من هیچ وقت مادر نداشتم من همیشه مادر مادرم بودم ولی اون هیچ وقت هیچی من نبود بیشتر بچه ام بود بعدش که شده بود دشمنم

      حالا مهم نیست 

      آخیش چقدر دلم پر بود 

      فقط خواستم بگم یه عالم اتفاق عجیب افتاد 

      ولی من هنوز خوشحالم 

      زمان اغتشاشات میگفتن سمتت مشخص کن این وری یا اون وری 

      میگفتم من سمت خدارو میگیرم فقط اون پناه من همه کس من 

      استاد شما نمیدنید چجوری واز کجاها برای ما خدامیرسونه 

      ما خودمون نمیدونم والا ما نه وصلیم به جایی نه کاسبی خاصی داریم ولی فکر کنیم به سرمنشا رحمت الهی وصل شدیم نمیگم درحد اصراف ولی درحد کافی همه چیز داریم شکر خدا 

      حتی توی این مدت من یاد گرفتم موهام رنگ کنم تقویت کنم منی که میترسیدم دست به موهام بزنم یه جوری حرفه ای مو رنگ ومش ودکلره میکنم برای خودم کف همه بریده 

      باورتون نمیشه مغزم شده مثل جاروبرقی فقط اطلاعات مفید میگیره ذخیره میکنه عملی میکنه

      هیچ کس باورش نمیشه من اینقدر قشنگ آرایش کنم خودم موهام رنگ کنم کوتاه کنم 

      غذا بپزم با ماهیتابه کیک میپزم درحد قنادی

      خلاصه بگم که من تبدیل شدم به نسخه فراتر از خودم 

      استاد جان من خیلی مدیونتم بعضی وقتا پرو میشم میگم خودم همه کار کردم اما واقعیت اینکه چراغ راهم شما بودی وهمیشه تو سخت ترین شرایط حرفهای شما منو برگردونده به مسیر 

      جدیدا روی افراد خانواده هم اثرات مثبتی گذاشتم وکمتر از قبل غر وناله میکنن

      خداروشکر بابت همه اتفاقات خوب وبابت همه اتفاقات به ظاهر بد ولی بازم خوب که درس گرفتم بزرگ شدم مهارت کسب کردم شکوفا شدم 

      میخوام یه مادرمون باشم برای دخترم باید خیل چیزا یاد بگیرم همیشه وقت هست برای بهتر شدن درست همین الان همین جا 

      روز روشن من درست همین الان همین جاست همین چراغ خواب من چنان روزمو روشن کرده ومسیر نمایان که هزار تا خورشید وستاره هم نمیتونست 

      من با همین نور کم دنیامو روشن وآینده مو روشن تر میکنم 

      من باور دارم من خوشبخت ترین آدم روی زمینم 

      وهر روز دنیا برام بهتر میشه 

      این اتفاقات عجیب غریبم باید می‌افتاد تا من یاد بگیرم شناخت پیدا کنم قوی بشم دفاع کنم مراقبت کنم شجاع بشم مهارت کسب کنم تا بتونم برم پله ی بالاتر چیزی شاید درحالت عادی هیچ وقت تا آخر عمرم جسارتش پیدا نمیکردم 

      خداروشکر بابت همه چیز شکر 

      راهتون روشن

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 10 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار فرزانه ابوالحسنی
      ۱۴۰۴/۱۰/۲۹ ۲۲:۱۵
      مدت عضویت: 2011 روز
      امتیاز کاربر: 49722 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      سطح مبتدی
      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 670 کلمه

      من فرزانه ابوالحسنی هستم هدفم بهتر زندگی کردن و احساس خوب پایدار داشتن 

      با عرض سلام خدمت شما استاد عالیقدرم و دوستان گرامیم 

      اول از همه بگم یعنی خدارو شکر میکنم که نت وصل شد گوگل باز میشه من تونستم وارد این بهشت قرین بشم 

      تو این شرایط نابسامان یا شلوغ که هر کجا میری به چیزی میگن و میشنوی شدیدا به آرامش نیاز داشتم 

      و خدارو شکر میکنم و استاد عالیقدرم بینهایت سپاسگزارم که این دنیای کوچکتونو ساختین و این آگاهی‌ها رو در اون قرار دادید 

      و خداروشکر میکنم انسانی هستم که نه اخبار گوش میده نه به کسی کار داره سرش تو لاک خودش 

      من در این مدت فقط آگاهی‌های مرور کردم هر آنچه در ذهنم میومد و هر آنچه بعنوان نکات مهم نوشته بودم 

      و منم می‌پذیرم نظر شما رو چون بهش ایمان دارم واقعا روزی روشن تر از امروز مگه هست 

      من یاد گرفتم که هر روز روز جدید خداوند به گذشته من کاری نداره امروز زندگی کنیم 

      بله قانون جذب برای هر کس مختص خودش عمل میکنه بنا بر محتویات ذهن هر فرد عمل میکنه 

      وقتی من همش تو این فکر هستم که میگم مشتری ندارم همش به وجه منفی یک فکر فکر میکنم طبعا اون وجه منفی تجربه میکنم عملا تو هزاران هزارمشتری که تو بازار وجود داره یکیش هم برای من نمیشه 

      خوب این قانون جذب دیگه به هر فکر کنی درباره هر چیزی صحبت کنی به هر چیزی توجه کنی قانون جذب اونو برات گسترش میکنه زیادش میکنه 

      و من تصمیم گرفتم امروز زندگی کنم یعنی سعی کنم امروز کارهایی که دوست دارم و به من آرامش میده حال دل منو خوبتر میکنه انجام بدم 

      مثلا امروز تصمیم دارم برم یه محله دیگه نزدیک مدرسه لباسهام بچینم بفروش برسونم چون خیلی شنیدم که بری دم مدرسه خوب می‌خرن 

      بله منم اشتباه فکر میکردم اون روزا میگفتم که خدایا خدایا دام میخواد زمانی بشه که دیگه من و خانواده‌ام دیگه هیچ مشکلی نداشته باشیم ولی امروز بهتر درک کردم که هیچ وقت چنین چیزی امکان نداره 

      میشه پا تو دنیای آرزوهام مون زندگی کنیم میشه اتفاق خوب زندگیمون بیشتر از اتفاقات بد زندگیمون باشه اما نمیشه در طول روز همه چیز به خوبی بگذره بالاخره گاهی هم پیش میاد مسائلی داشته باشیم اما چون ما یاد گرفتیم این موضوعات دیگه اونا خیلی برامون مهم نیست دیگه برای اون مشکل سخت نمیگیریم حالا اینجوری شد اشکالی نداره میگذره 

      استاد میدونید چیه چرا میگیم همه باهم چون مثلا من دوست دارم وقتی زندگیم خوب میشه اطرافیانم زندگیشون خوب بشه اونا دیگه مشکل نداشته باشن 

      میدونید استاد یه چیز دیگه هم هست من اشتباه فکر میکردم مثلا من فکر میکردم که زندگی من خوبه زندگی فلانی که مثلا تنها زندگی میکنه خیلی بد این فکر منه وقتی باهاش صحبت کردم دیدم بخدا اون زندگیش با اون شرایطی که در بهترین و بالاترین حد خودش من زندگی خوبی ندارم 

      پس اینجوری فکر کردن اشتباه چون مردم نمی‌خوان بگن چقدر زندگیشون گل و بلبل طوری رفتار میکنن که ما فکر می‌کنیم سخت ترین زندگی رو دارن اما وقتی یه وقتی از دهنشون بقول معروف در میره متوجه شدم زندگیش خدارو شکر خیلی خیلی بهتر از منه 

      واقعا درک کردم این موضوع هیچ وقت نشده در خانواده سه نفره ما همه مون با هم حالمون خوب باشه 

      مثلا یه زمانهایی شده فقط همسرم حالش خوب بوده من و دخترم حالمون خوب نبوده یه زمانی شده من حالم خوب بوده اون دونفر حالشون خوب نبوده و یه زمانهایی هم شده دخترم حالش خوب بوده من و همسرم حالمون خوب نبوده از پیشرفت همدیگه خوشحال شدیم ولی در نهایت یک نفر حالش خیلی خوبه اینو به کرار تجربه کردم 

      چون وقتی مثلا همسرم حالش خوب بوده اومده با عشق حال خوبش و توصیف میکنه ما ناراحت شدیم گفتیم ترو خدا بس کن دیگه هی تعریف نکن چون اون بارها تعریف می‌کرد هر وقت یادش می‌افتاد که امروز فلان اتفاق براش افتاده 

      من یادم میاد اون زمانکه دلار هزار تومان بود من نمیتونستم چیزهایی که دوست داشتم بخرم همش میگفتم نه بابا این خیلی گرون الان که نمیدونم چقدر شاید ۴۰ سال از اون زمان میگذره بازم میگم من نمیتونم بخرم 

      هر کسی در هر جایگاهی حقش درست همون جایی قرار داره که باید باشه 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 21 از 5 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم