برای سفر رفتن، برای مهمانی برگزار کردن، برای قبولی در دانشگاه و بسیاری موارد دیگر در زندگی برنامهریزی کرده ایم و با این موضوع آشنایی کامل داریم.
همه این موارد در واقع برنامهریزی ذهن برای حرکت کردن بر اساس نقشه ذهنی است که به وسیله اطلاعاتی که از پیرامون خود درباره موضوع موردنظر کسب کرده ایم شکل میگیرد.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.38 از 66 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
و خدایی که در این نزدیکیست. برنامه ریزی برای زندگی یعنی چی؟؟وقتی مدرسه میرفتم زیاد میشنیدم که بزرگترا یا معلمها میگفتن برای درس خوندن و موفق شدن باید برنامه داشته باشیم،اون موقعه ها فکر میکردم این حرف یعنی بشینی برنامه بنویسی که در طول روز چند ساعت درس بخونی،چند ساعت خواب و استراحت داشته باشی و … و چند باری هم برای خودم برنامه مینوشتم و دو روز طبق برنامه پیش میرفتم مثه قضییه رژیم و برنامه غذایی،ولی خیلی زود خسته میشدم و برنامه رو از روی دیوار برمیداشتم و میگفتم من نمیخوام موفق شم،ول کن این حرفها رو و این موضوع ادامه داشت تا ازدواج کردم و هنوز هم تفکرات گذشته رو داشتم که باید برنامه ریزی بکنم تا بتونم زندگی خوبی رو هندل کنم و نا گفته نماند که این برنامه ریزی در اکثر مواقع بهم کمک میکرد ولی تازه دارم متوجه میشم که این برنامه ریزی یعنی چی؟؟چطور باید انجام بشه.همونطور که خداوند بدن منو برنامه ریزی کرده و عقل داده بهم که خودم کارهامو انجام بدم،منم باید با کنترل کردن افکار و حرفهام،ذهنمو برنامه ریزی کنم تا به خواسته های کوچیک و بزرگم برسم،در گذشته که بخوام حساب کمم از همون طفولیت و زیر سن مدرسه پدر و مادرم منو برنامه ریزی کردن که چطور عمل کنم،چطور حرف بزنم،چطور لباس بپوشم و بعد از اون هم مدرسه و اجتماع و خرفهای بزرگترهام منو برنامه ریزی کردن که چطور فکر کنم،چطور نتیجه بگیرم،و چطور … کنم..
الان که دارم با خودم فکر میکنم میبینم من توی چهل ساله گذشته مدام در حال برنامه ریزی شدن یودم،هیچ کس نبود بهم بگه تو باید خودت،برنامه ذهن و آینده ت رو بسازی،کسی نبود که بگه وقتی حرف از برنامه ریزی میشه یعنی چی؟؟البته نمیشه از کسی خورده گرفت چرا که اونها هم خودشون متوجه این برنامه ریزی نبودن.الان متوجه شدم هدف از برنامه ریزی ذهن چیه،یا اصلا برنامه ریزی ذهن چیه؟؟ی عمر داشتم از طرف مدرسه و خونواده و اطرافیانم برنامه ریزی میشدم.کاش زودتر متوجه میشدم،که چطور ذهنمو برنامه ریزی میکردم.من با خواستن اتفاقهای دلخواهم میتونم برنامه ریزیه ذهنمو عوص کنم،این یعنی چی؟؟یعنی اینکه،مثلا من دلم میخواد کارمو ارتقا بدم ولی نمیدونم چطور باید ارتقا پیدا کنم؟؟با ی برنامه ریزی ذهنی میشه اینکار رو انجام بدم و به اتفاق دلخواهم برسم،حالا این برنامه ریزی چطور باید باشه؟؟باید مثه گدشته بشینم برنامه بنویسم که در طول روز چند ساعت کار فیزیکی کنم که موفق شم یا اینکه افکارمو برنامه ریزی کنم؟؟قطع به یقین باید برنامه ی دهنمو افکارمو جوری بچینم که هر روز اتفاقات خوب بیفته تا بعد از مدتی نتیجه دلخواه اتفاق بیفته،یعنی واضح ترش لینه که من در درجه اول باید عاشقانه کارمو انجام بدم به قول استاد اگر قرار ی بیکار هم باشم باید ی جوری عاشقانه این بیکار بودن رو برای خودم جواب کنم تا بالاخره ی بیکار عالی بشم،پس در درجه اول توی برنامه ریزی ذهنیم باید بتونم کارمو با عشق انجام بدم ،از خوبی های کارم برای دیگران و یا خودم حرف بزنم،مثلا داشتم به همکارام میگفتم که محیط کارمو دوست دارم،حجم کار مناسب و مدیرای خوب و جو مهربانانه ی خوبی که اینجا داره به من انگیزه و شور و شوق بیشتری میده،گاهی که دو روز تعطیل باشم دلم میخواد این تعطیلیه زودتر تموم بشه و برگردم سر کارم،و یا اینکه آنقدر کارمو دوست دارم دلم میخواد هر روز سرکار باشم ولی دیگران بهم انگ افسرده بودن میچسبانند ولی برام مهم نیست و من تمام توجهم روی کارمه،پس این مهمترین اصل برای برنامه ریزی ذهنیه،بعد در درجه دوم توی کارم تلاش کنم با لبخند و احساس رضایت کارهای روزمره مو انجام یگبدم،امروز صبح همسرم میگفت ی کم کار داریم و ممکنه خسته بشیم و من در جواب بهش گفتم که مهم اینه که کار رو دوست داری و اون گفت که ولی تکراری شده،بهش گفتم کار همینه دیگه،قرار نیست روتین عوص بشه،این ما هستیم که باید دیدگاهمون رو نسبت به کارمون عوص کنی،خلاقیت داشتن توی کار یعنی چی؟؟یعنی اینکه جوری کار رو انجام بدیم که هم کار برای ما جذاب بشه و یکنواخت نباشه و همینکه از بیرون هم که دیگران ما رو نگاه میکنن متوجه عشق و علاقه ما به کارمون بشن.درجه بعدی برای ارتقا کار با برنامه ریزی ذهن اینه که بگردم و خودم تحقیق کنم و از خدا بخوام و سوال کنم که چطور کارمو انجام بدم که عالی تر بشم، و این مرحله به نظرم خیلی مهمتره که از خدا بخوایم که هدایتمون کنه برای پیشرفت و قطعا بی جواب نخواهد موند.چون مت این کار فعلیمو از خدا دارم پس با پرسش و سوال کردن که چطور پیشرفت کنم،او هم درهای بیشتری از خلاقیت و ایده رو برام باز میکنه.بله برنامه ریزی کردن و برنامه ریزی شدن منوط به کار فیزیکی و نوشتن روتین و … نیست،بلکه باید توی ذهن دنبال راهکار باشیم تا بتونیم خواسته هامون رو عملی کنیم.اینم ی شاه کلید دیگه .خیلی راحت و دست یافتنی بود که خودمون باید ذهنمون رک برنامه ریزی کنیم،حالا ممکنه ی سری آدم توی محل کارمون باشن که بگن،حقوق پایینه،باید مثه بوق کار کنی تا بتونی ب جایی برسی تازه اگه پارتی داشته باشی،اگه همکارات زیر آب نزنن و از این قبیل حرفها و … که منه شنونده باید برنامه ریزی کنم که به این حرفها توجه نکنم،باید تایید نکنم باید از این حرفها بگذرم و مر و بال ندم یعنی در واقع با شنیدن این حرفها به خودم بادآوردی کنم که ابنا همش حرفه، این منم که تعیین کننده ی ثبات کارم هستم یا نه،چند ساله پیش زیاد این جمله رو میگفتم که من توی محل کارم امنیت شغلی ندارم و همین برنامه ریزی منو به عقب کشوند و نذاشت که پیشرفت کنم و ی جورایی کارمو ازم گرفت،پس تمام این حرفها برنامه ریزی هستن و من باید عوضشون کمم.الهی شکر از این آگاهی ناب.
یا حق
نشان های دریافت شده
و خدایی که در این نزدیکیست
برنامه ریزی شدن ذهن برای اتفاقات آیتده،این جمله ریشه در کودکی و باورها و انتظارات ما در گذشته داره،یعتی هرآنچه امروز به عنوان باور و انتظار ما،وجود داره همش برمیگرده به اینکه از خانواده و مدرسه و … چه چیزهایی در ذهن ما نهادینه شده.البته این نهادینه شدنه برمیگرده به اینکه نسلهای قبل از ما چه چیزهایی رو توی زندگیشون تجربه کردن و سینه به سینه به ما رسیده البته بدون تحقیق و سوال کردن از خودشون و دیگران،خداروشکر میکنم که حداقل برای من توی سن ۳۹ سالگی این باورها از حرکت ایستادن و قراره کم کم به لطف خدا،در من عوض شن،باید یاد بگیرم که چطور و از چه راه آسانی میشه این انتظارات غلط رو با انتظارات درست و صحیح جا به جا کنم.وقتی سوال مطرح شده رو بهش فکر کردم دیدم خیلی جاها بدون تفکر و کورکورانه باورهای دیگران رو پذیرفتم البته کسی رو سراغ نداشتم که اشتباه رو از درست تشخیص بده.باورهای زیادی دارم که شاید سالها طول بکشه تا بخواد عوض شن ولی کار نشد نداره.یکی از این باورها درباره ثروت اینه که باید عوضش کنم،پول چرک کف دیته،پول بی ارزشه،اگر پول داشته باشی ولی آرامش نداشته باشی پس از چی میخوای لذت ببری،یکی نبود بگه بابا جان،وقتی پول باشه در کنارش آرامش به وجود میاد.تمام مشکلات زن و شوهرها،پدرومادرها با بچه هاشون به خاطر بی پولیه،وقتی ی پدر خانواده درآمد عالی داشته باشه و خانواده ش رو سالی ی بار حدقل ببره مسافرت،برای زن و بچه هاش لباسهای مناسب و خوب بخره،ماهی ی بار رستوران ببره،پول تو جیبی مناسب به بچه هاش بده،این خونواده میتونه از پدر سرپیچی کنه؟؟طبعا نه چرا؟؟چون اون خانواده با رفع نیازهای مالیشون در کنار پدرشون،همه چیزهای خوب رو داره تجربه میکنه پس این وسط از دعوا و مرافه و کم محلی و بی محلی افراده خونواده نسبت به هم هیچ خبری نیست،بچه ها سعی میکنن ارتباط بیشتری با پدرومادرشون بگیرن،پس پول و ثروت خیلی چیز خوبیه،برنامه ریزی ذهنمون رو که ی عمر دیگران برامون انجام دادن رو باید خودمون بتونیم انجام بدیم.امید به اون روز که بشه تمام افکار و باورهای غلط رو پاک کنیم.الهی شکر
یا حق