گاهی وقتها دلت میخواد بشینی و بیواسطه با خدا حرف بزنی ✨ همونجوری که با صمیمیترین دوستت گپ میزنی. شاید برات سوال باشه چگونه با خداوند صحبت کنیم وقتی که نه صدایی از او میشنویم و نه زبان خاصی برای ارتباط لازم است؟ 🤔
حقیقت اینه که خداوند همیشه منتظر شنیدن دل ماست 💖، نه لحن رسمی میخواد و نه واژههای سخت. کافیست با زبان خودت، همونجوری که راحتی، احساساتت رو براش بگی. 🌿
تصور کن در سکوت شب، وقتی همه خوابیدن، تو با خدا نجوا میکنی و آرامشی عمیق مثل نسیم ملایم روی دلت مینشینه 🌙💫.
چگونه با خداوند صحبت کنیم 🙏✨
از همون کودکی به من یاد داده بودن که برای دعا کردن یا صحبت با خداوند باید حتماً به زبان عربی باشه.
برای همین همیشه دنبال دعاها و نوشتههایی به عربی میگشتم تا خواستههام رو به خدا عرضه کنم 📜.
ولی راستش رو بخواید، از زبان عربی خوشم نمیاومد 😅.

فقط از سر اجبار سعی میکردم متنها رو بخونم و حواسم باشه که تلفظم دقیق باشه؛ چون شنیده بودم یک اشتباه کوچیک توی فتحه و کسره میتونه کل معنی رو عوض کنه!
همین دقت و وسواس باعث میشد کمتر به سراغ دعا کردن برم، چون حوصله این همه سختگیری رو نداشتم.
تا اینکه به لطف خدا 🌿 وقتی مسیر تغییر در زندگیم شروع شد، با یه حقیقت مهم درباره چگونه با خداوند صحبت کنیم روبهرو شدم: اینکه میتونم به زبان خودم، ساده و راحت، با خداوند صحبت کنم. باور کنید اولش برام عجیب بود! هم ذوقزده بودم، هم گیج 🤯.
نمیدونستم باید دقیقاً چی بگم یا چطور حرف بزنم.
چون تا اون موقع فقط دعاهای آماده رو تکرار کرده بودم، بدون اینکه معنیشون رو بفهمم. حالا که نوبت خودم بود تا با خدا حرف بزنم، انگار زبونم بند اومده بود 😶. هر جملهای که میگفتم، سریع خودمو سرزنش میکردم:
«این چه حرفی بود؟! چرا اینو گفتی؟ چرا خودمونی حرف زدی؟ مگه نباید رسمیتر باشه؟» 🤦♂️
خیلی وقتها شک و تردید میکردم که نکنه اشتباه میکنم. چون بارها شنیده بودم که صحبت کردن با خدا آداب خاصی داره و من هیچ اطلاعی از اونها نداشتم.
اما چیزی که بالاخره بهم آرامش داد 🌸 این بود که فهمیدم خداوند فقط به زبان کلمات گوش نمیده، بلکه به زبان دل و احساسات ما توجه میکنه 💖.
فهمیدم مهم نیست فارسی بگم یا عربی، رسمی باشه یا صمیمی؛ مهم اینه که دلم آروم باشه و با خدای خودم حرف بزنم.
از اون موقع، هر وقت بخوام با خدا ارتباط میگیرم، با زبان خودم و به هر شکلی که راحتترم. نه استرس دارم و نه نگران اشتباه بودن حرفهام هستم. چون مطمئنم خداوند بینهایت مهربون، صدای دل همه بندگانش رو میشنوه ✨.
پس اگر میخوای بدونی چگونه با خداوند صحبت کنیم، یادت باشه هیچ زبانی بهتر از زبان دل خودت نیست ❤️. هیچوقت با خدا از گله و شکایتها نگو، همونجوری که احساس خوبی داری، باهاش حرف بزن و مطمئن باش میشنوه.

نقش احساس در گفتگو با خداوند 💖✨
وقتی صحبت از دعا و راز و نیاز میشه، بیشتر ما ذهنمون میره سمت کلمات: چه جملهای بگم؟ مودبانهتر باشه یا صمیمیتر؟ عربی بگم یا فارسی؟ 🤔
اما حقیقت اینه که اصل ماجرا کلمات نیستند؛ اصل، احساس ماست.
تصور کن 🌿 وقتی با یه دوست خیلی صمیمی صحبت میکنی، اون بیشتر به لحن و حس پشت حرفهات توجه میکنه تا به خود کلمات. حتی اگه جملههات ناقص یا ساده باشه، چون از دل اومده، تأثیر خودش رو میذاره.
ارتباط با خدا هم همینطوره، با این تفاوت که خداوند بینهایت عمیقتر و کاملتر از هر کسی، دل ما رو میشنوه ✨.
شادی، غم، امید، ناامیدی… همه اینها زبان مشترک بین انسان و خداست. خداوند نیازی به گوش برای شنیدن یا مغز برای تحلیل جملهها نداره؛ او مستقیم با قلب و احساس ما ارتباط میگیره 💫.
پس وقتی از خودت میپرسی چگونه با خداوند صحبت کنیم، بدون که مهمترین نکته اینه که با چه احساسی صحبت میکنی، نه با چه زبانی.
🔸 اگر با دلی پر از امید و آرامش دعا کنی، یعنی ایمان داری که خدا توان تغییر شرایطت رو داره.
🔸 اگر با حس ناامیدی یا اضطراب حرف بزنی، یعنی هنوز اعتماد قلبیت کامل نشده.
این احساس درونی، همون معیار واقعی ایمان و توکل ماست. ایمان یعنی اینکه هر بار یاد خدا میافتی، دلت سبک بشه، آروم بشه، لبخند روی صورتت بیاد 😊.
و توکل یعنی اینکه حتی وقتی شرایط بیرونی سخت و پرچالش باشه، درونت همچنان مطمئن باشی که خداوند همراهته 🌙🌸.
پس برای چگونه با خداوند صحبت کنیم مهم نیست چه جملهای میگی؛ چه فارسی، چه عربی، چه ساده و چه شاعرانه. مهم اینه که از دل و با عشق بگی. 💖.

بررسی نگرش خود درباره خداوند 🔍✨
برای اینکه بفهمیم واقعاً چگونه با خداوند صحبت کنیم و ارتباطی عمیقتر با او داشته باشیم، قبل از هر چیز باید یه نگاه صادقانه به نگرش فعلی خودمون بندازیم. چون نوع نگاه و باوری که به خدا داریم، مستقیم روی کیفیت رابطهمون با او تأثیر میذاره 🌿.
گاهی ما فقط چیزهایی رو درباره خدا شنیدیم، بدون اینکه واقعاً باورشون کرده باشیم. مثلاً همهمون بارها شنیدیم که “خداوند رزاق است” 🙏. اما سوال مهم اینه: آیا این جمله رو فقط شنیدیم یا واقعاً توی عمق وجودمون بهش ایمان داریم؟
اگه ایمان واقعی داشتیم، باید نشونههای رزق و روزی گسترده رو توی زندگیمون هم حس میکردیم 💰✨.
واقعیت اینه که خیلی وقتها فقط به شکل زبانی خدا رو توصیف میکنیم: خدا مهربونه، خدا رزاقه، خدا توبهپذیره… ولی وقتی شرایط سخت پیش میاد، واکنشهامون نشون میده که اینها بیشتر شنیدههامون بوده، نه باورهای ریشهای ما 😔.
پس لازمه از خودمون بپرسیم:
- وقتی میگم خدا مهربونه، آیا واقعاً در لحظههای سخت این مهربونی رو حس میکنم؟ 💖
- وقتی میگم خدا روزیدهندهست، آیا نگرانیهام رو درباره آینده رها میکنم یا همچنان پر از ترس و تردیدم؟ 😟
- وقتی میگم خدا شنونده دعاهاست، آیا راحت و صمیمی با او حرف میزنم یا هنوز دنبال جملهبندی درست و رسمی هستم؟ 🤔
اینجا همون جاییه که باید تمرین کنیم نگرشهامون رو با واقعیت زندگیمون مطابقت بدیم. یعنی اگر چیزی رو درباره خدا شنیدیم و تکرار میکنیم، اثرش رو در زندگی واقعی هم ببینیم.
به مرور که این تطبیق اتفاق میافته، هم ایمانمون واقعیتر میشه و هم یاد میگیریم چگونه با خداوند صحبت کنیم بدون استرس، بدون اجبار به قالبهای خاص و فقط با دل ساده خودمون 🌸.
این نگاه تازه باعث میشه ارتباط با خدا از یه وظیفه خشک و پر از ترس، به یه رابطه صمیمی و آرامشبخش تبدیل بشه 💫.

🌿 چگونه با خداوند صحبت کنیم (تمرین روزانه)
اگر تا حالا با خودت فکر کردی که چگونه با خداوند صحبت کنیم و به جواب درستی نرسیدی، بدون که تنها نیستی 🌿.
وقتی به خدا فکر میکنی، او بیشتر از همه به قلبت گوش میده نه به واژههایی که انتخاب میکنی.
یعنی مهم نیست لحن رسمی باشه یا دوستانه، طولانی باشه یا کوتاه؛ مهم اینه که از دل بیاد ✨.
اگر باور داشته باشی که خدا همیشه کنارت هست، متوجه میشی که هر لحظه میتونی با او صحبت کنی.
برای همین میخوام اینجا سه تمرین ساده و شیرین بهت معرفی کنم تا راحتتر یاد بگیری چگونه با خداوند صحبت کنیم و این ارتباط رو به بخشی از زندگی روزمرهات تبدیل کنی.
۱. یک دقیقه سکوت در آغاز روز ⏳✨
صبح که بیدار میشی، قبل از هر کاری چشماتو ببند و چند نفس عمیق بکش. در دل بگو: «خدایا! ممنونم که امروز رو به من دادی.» 🌸 همین گفتوگوی ساده شروعی عالیه برای حس کردن حضور خدا و یاد گرفتن چگونه با خداوند صحبت کنیم در طول روز.
۲. نجوای دوستانه در لحظههای عادی 💬💖
وقتی داری کارهای روزمرهتو انجام میدی، مثل رانندگی 🚗، آشپزی 🍳 یا راه رفتن 🚶، چند جمله کوتاه با خدا بگو. لازم نیست رسمی باشه؛ مثل حرف زدن با دوست صمیمی بگو: «خدایا مراقبم باش» یا «ممنونم که کنارمی». این تمرین بهت کمک میکنه چگونه با خداوند صحبت کنیم رو به یک عادت روزانه تبدیل کنی.
۳. دفترچه سپاسگزاری شبانه 📓🌙
قبل از خواب چند خط توی دفترچه بنویس از چیزایی که امروز به خاطرشون شکرگزاری کردی 🙏. این کار مثل یه پلی میشه که روزتو با آرامش به پایان برسونه و با لبخند به خواب بری. همزمان یاد میگیری چگونه با خداوند صحبت کنیم حتی در سکوت شبانه و با قلبی پر از احساس.
🌸 نتیجهگیری: گفتوگو با خدا، پلی به آرامش و عشق بیپایان
وقتی یاد میگیریم چگونه با خداوند صحبت کنیم، در واقع پلی میسازیم میان قلب پر از دغدغههای دنیاییمان و دریای بیکران آرامش الهی 🌊✨.
صحبت با خدا یعنی آزاد کردن دل از ترسها و نگرانیها، یعنی سپردن خودمان به منبع بیپایان عشق و رحمت.
هرچه بیشتر این ارتباط را تمرین کنیم، بیشتر حس میکنیم خداوند واقعاً نزدیکتر از هر چیزی است؛ از نفس کشیدن، از تپش قلبمان… 💓 و آنوقت است که زندگی رنگ دیگری میگیرد: سبکتر، روشنتر و پر از اعتماد و ایمان 🌈🌟.
پس بیایید از همین امروز، هر لحظه بهانهای برای گفتوگو با خدا پیدا کنیم. چه در شادی و چه در غم، چه در آرامش و چه در آشوب.
چون حقیقت این است: وقتی خدا را در کنارمان حس کنیم و بدانیم چگونه با خداوند صحبت کنیم، هیچ کوهی از مشکلات نمیتواند جلوی ما بایستد ⛰️💪✨.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 3.98 از 349 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!


نشان های دریافت شده
سلام
وقتی داشتم این فایل تصویری رو میدیم حسای عجیب و مختلفی رو تجربه کردم. اولش خوشحال بودم از اینکه خیلی وقته با حرف شما همزاد پنداری کردم و دقیقا به حرف شما رسیدم که با هر زبانی میشه با خدا حرف زد و ازش هم نتیجه گرفت ولی هر چی فایل جلوتر میرفت بیشتر تو فکر فرو میرفتم. در این حد که چند دقیقه از فیلم رفته بود و من بعد متوجه میشدم که تو فکرای خودم غرق شدم و به جایی رسیدم که وسط فایل واقعا گریم گرفت حتی الانم که دارم اینو مینویسم یهو دوباره گریم گرفت، به خاطر اینکه داشتم به این فکر میکردم که چقد آدما کوچیکن ولی چه قد میتونن بزرگ باشن. به اینکه واقعاااا داریم با خودمون چیکار میکنیم ، چرا وقتی یه گنج عظیمی داری، یه نیرویی که به بهترین شکل ممکن میتونه کمکت کنه، راهنماییت کنه، پولدارت کنه خوشحالت کنه، نفر اولت کنه ولی ما با این اوضاع زندگیمون، داریم تو حقیر ترین جای کائنات زندگیمونو میگذرونیم و هممون به جای اینکه هر روز پیشرفت کنیم بیشتر تو کثیفیای فکرامون و حرفامون فرو میریم و این واقعااا ناراحت کنندست وقتی داشتین میگفتین به کدوم صفتی که از خدا شنیدید ایمان *کامل* دارین؟ من واقعا هیچ جوابی نداشتم چون دیدم واقعا هیچی واسه گفتن ندارم و این بد ترین حسیه که یه انسان میتونه داشته باشه اینکه خدا باشه ولی نفهمیش ، حسش نکنی ، ندونیش و هیچکسو هم نمیشناسم که ایمان کامل کامل داشته باشه و این بده! بده! برای اینکه ما ناسلامتی اشرف مخلوقاتیم، ولی کی اینو قبول داره؟ و چی میتونه ازین بد تر باشه _حداقل برای من_ که باور نداشته باشم اشرف مخلوقاتم؟ پس چه کسی جز منی که الان نشستم اینجا دارم نظرمو مینویسم و شمایی که دارین میخونیدش باید به این باور داشته باشه که اشرف مخلوقاته و میتونه تو هستی دست ببره ، میتونه به ابر بگه ببار ، به طوفان بگه آروم شو و به مرده بگه زنده شو؟
یادمه همیشه از مامانم میشنیدم که میگفت خدا مراقبمونه، ما رو میبینه، همه کارامونو زیر نظر داره ولی هر وقت بابام بیرون بود و دیر میومد خونه و گوشیش خاموش میشد ، استرس میگرفت و واقعا حتی به زبون میومورد که نکنه بابات چیزیش شده باشه نکنه حالش بد شده و سریع فکرش میرفت به اینکه زنگ بزنه بیمارستانا و بره تو خیابونا دنبال بابام بگرده (در صورتی که بابام خوش و سلامت همیشه بر میگشت خونه) و من همش میگفتم پس ایمانت چی میشه پس مگه این خدایی که میگفتی مواظبمونه الان یهو وقتی بابا دیر میاد خونه، غیب میشه میره تو زمین؟ فقط وقتی بنا به حرف زدن باشه میتونی از خدا تعریف کنی برام و قصه بگی ازش؟
این اولین چیزی بود که اومد به ذهنم کلی چیز دیگم هست ، مثل اینا:
من هم شنیدم ، هم تو کتابای دینی مون خوندم خدا حساب رسه و خیلی سریع به کارامون جواب میده ولی جوری که ما اعتقاد داریم اینه که خدا فقط نشسه تو آسمونا تا ما اشتباه کردیم بزنه پس کله مون ولی وقتی کار خوب میکنیم به قول شما اون دنیا جواب کارامونو میده ولی قطعا این حرفا اشتباهه اصلا من به بهشت و جهنم اعتقاد ندارم من میخوام هر چی خوشبختی هست همینجا باشه میخوام بهشتم همینجا باشه تو همین دنیا مثله بمب بریزه رو سرم خوشبختی. پس اگه خدا سریع العقابه باید پاسخ کارای خوبمونو الان بهمون بده
وقتی بچه بودم میگفتن اگه دروغ بگی و کار بد بکنی خدا سنگت میکنه. این شاید ظاهرش خنده دار بود ولی وقتی ما بچه بودیم واقعا ازش میترسیدیم و اصلا با اون اعتقادی که میگفتن خدا غفوره ، بخشندست و… مطابقت نداشت.
میگفن خدا یار و یاور ماست ولی من مثلا وقتی میخواستم با یه نفر برم بیرون همه چی خوب بود ولی وقتی تنهایی پامو از خونه میذاشتم بیرون همش حرفای بقیه میومد تو ذهنم که جامعه پر گرگه، همه مردا در کمینن تا تو پاتو بزاری بیرون و بیان بهت تجاوز کنن و اسید بپاشن و غیره ولی یه زمانی شد که به خودم گفتم بسه توهم که داری میشی عین بقیه مگه خدا یار و یاورت نبود پس چطوره که اگه با دوستت بری بیرون همه چیز اوکیه ولی وقتی تنهایی میری بیرون احساس تنهایی میکنی؟ و از یه جایی به بعد گفتم خودمو میسپرم به خدا اگه قراره به هر چی فکر کنی همون اتفاق بیوفته پس بیا هر چقدرم که سخته ولی بیا به چیزای خوب فکر کنیم و واقعا همه چیز خوب میشه! دقیقا وقتی از قدرت ذهنمون و خدااا حرف میزنیم، منظور کل جهان همینه!
آممم فکر میکنم کافی باشه با گریه این تمرین رو شروع کردم ولی الان عمیقا احساس امنیت میکنم
ممنون که اینقد روی نوشتن تاکید دارین استاد عطار چون من خیلی وقته که فقط دارم افکارمو تو ذهنم میگم و رو برگه نمیارمشون ولی الان حس خیلی بهتری دارم
از خودم ممنونم که اینو نوشتم و از خدا ممنونم که اینا رو بهم الهام کرد
از استاد عطار روشن ممنونم که وجود دارن
و از هر کس اینو خونده ممنونم…
احساس کردم اینو باید بنویسم که: این داستان ادامه دارد:) به قول استاد که میگه من ول کن این نیستم که شما رو متناسب کنم، منم باید از همین تریبون اعلام کنم که منم تا متناسب و خوشبخت نشم این سایتو ول نمیکنم ۸)
نشان های دریافت شده
سلام
من اول تعریفی که از خدا در ذهنم کردن رو مینویسم؛
خدا بسیار بزرگ و بخشندست و هر چقدر تقوا داشته باشی بهش نزدیک تری و باید هر کار میکنی در جهت بیشتر شدن تقوات باشه. باید خودتو بکشی هر روز نماز بخونی. اگه زن هستی باید دقیقا همون طور که خدا توی قرآن گفته پوشش داشته باشی. نباید خیلی از زندگیت لذت ببری چون نمیتونی خودتو کنترل کنی و به دام گناه میوفتی ، اگه یه انسانی رو دیدی که خودش عقل داره و قدرت انتخابم داره ولی مثلا موهاش بیرونه باید بری و بهش تذکر بدی . زن ها ارزش کمتری دارن از نظر خدا، ارثشون کمتره ، در جامعه مقام خیلی بالایی ندارن و بیشتر باید توی خونه باشن و بچه ها رو عالی تربیت کنن و بار بیارن. از نظر خیلی هایی که خدا رو به من شناسوندن زن ها یا خوب هستن یا فاحشه. من به عنوان یک دختر اگه دوستی داشته باشم که پسره گناه کردم و باید برم و توبه کنم و از چشم خیلی ها از جمله خانوادم میوفتم و اسم دختر خراب روم میزارن ، خدا هم دیگه دوستم نداره و جام وسط جهنمه. خدا بهت پول میده ولی هر چی فقیر تر باشی به خدا نزدیک تری و کسایی که پولدار هستن کافرن! باید یک ماه از سال رو روزه بگیری و اگه به خاطر یک اتفاق طبیعی در بدنت نتونستی روزه بگیری باید کفاره بدی و برای خدا جبرانش کنی. خدا دوست داره که توی ماه محرم بشینی و با خوندن زیارت عاشورا به بقیه لعن و نفرین کنی. خدا دوست داره در ماه محرم برای یک اتفاقی که در هزاران سال پیش افتاده، لباس سیاه به تنت کنی و ناراحت باشی و اگه اینطور نباشی خدا دوستت نداره. خدا دوست داره توی روز های عاشورا کلی اسراف کنی و به کسایی که هیچ نیازی ندارن، نذری بدی در صورتی که گوشه گوشه ی شهرت یک نفر حتی توان خرید یک قرص نون رو نداره. و تو باید همه ی این کار ها رو بکنی تا *بلکه* خدا گوشه چشمی بهت بکنه و تو رو نندازه توی جهنم! یعنی این همه بد بختی بکشی ولی هیچ تضمینی هم نیست که تو با این کارا خوشبخت زندگی کنی. اما به اصطلاح توشه میشه برای آخرتت!!!
ولی
من این خدا رو نمیخوام. حتی فکر کردن به اینکه، خدا این شکلیه حال منو بد میکنه چه برسه به اینکه واقعیت داشته باشه! چجوری خدا انقدر بی رحمه ولی اول هر آیه ی قرآن گفته : به نام خداوند بخشنده ی مهربان؟؟ اگه خدا واقعا اینطوریه که بقیه و مخصوصا کتابای مزخرف دینی مدرسه از همون اول میکنن توی مخ بچه ها، پس چرا اینطوری سوره هاشو شروع نکرده: به نام خدایی که برای جلب رضایتش، پدرت باید در بیاد، تهشم هیچی نصیبت نمیشه.
واقعا چرا خدا اینطوری سوره های مقدس قرآنش رو شروع نکرده؟ چون خدا اینطوری نیست. خدا دلش نمیخواد من سختی بکشم و جون بکنم تا یه لقمه نون در بیارم. دلش نمیخواد با عذاب وجدان زندگی کنم. دلش نمیخواد من تا توی دماغم رو بپوشونم تا یه وقت مردی رو از راه به در نکنم. بله! این خدایی که من میشناسم واقعا فرق میکنه. حتی اگه من نماز نخونم، حتی اگه با دو بنده برم بیرون، حتی اگه گناه کنم … بازم منو دوست داره.
به قول استاد نیازی نیست ما در رنج و سختی باشیم. من خودم به شخصه هر وقت دارم سختی میکشم به خودم شک میکنم و به خودم میگم قطعا راهی که اومدی خدا توش خیلی کمرنگه وگرنه سختی ای در کار نبود. هر جا خدا باشه یعنی اونجا بهشته، یعنی اونجا شادیه، سلامتیه، ثروته، عشقه، موفقیه، شغل خوبه، رتبه ی خوبه! خدا یعنی این. انسان یعنی این!
..
من همیشه میدونستم که خدا توانائه ولی امروز که داشتم دوباره فایل رو گوش میدادم با خودم گفتم واقعا بهش ایمان ندارم و به خودم گفتم تو خیلی کم ایمانی وگرنه تمام چیزایی که میخواستی داشته باشی رو الان داشتی و خبری از کمبود توی زندگیت نبود ولی الان که خیلی چیز ها رو میخوام ولی ندارم میدونم به خاطر کم ایمانیمه. مثلا اگه میخوام رتبم عالی بشه ولی نمیشه به خاطر اینه که ایمان ندارم خدا میتونه رتبه ی منو توی سنجشا عالی کنه. واقعا اگه بخوام منطقی بهش فکر کنم برای خدا آسون تر از هر کاریه که بخواد منو رتبه یک کنکور کنه. واقعا چه زحمتی براش داره؟ نمیتونه؟ قطعا میتونه ولی من ایمانم در این مورد خیلی کمه و تقریبا صفره. ولی من الان در مسیر درستش هستم. دارم خدا رو میشناسم دارم خودم و توانایی هامو میشناسم و میخوام ایمان رو به درجات خیلی خیلی بالا برسونم با انجام تمرینات این دوره و تکرار هزار باره ی این فایل ها و فکر کردن به حرف های استاد و استمرار در این مسیر.
خدایا شکرت
منو ببخش که انقدر کم بهت ایمان دارم.
…
استاد ممنون از حرف های بی نظیرتون
نشان های دریافت شده
سلام
تمرین اول این جلسه منو یاد اولین بارایی انداخت که این تمرینا رو انجام میدادم اون موقع ها خیلی به دنبال این جوابا میگشتم و تو ذهنم و خاطراتم جستجو میکردم.
یادمه وقتی بچه بودم میدونستم خدا خیلی قدرتمنده ، مریضا رو شفا میده ، مامان و بابامو بهم داده و ازشون میتونه محافظت کنه ، میدونستم اگه خدا بخواد سپهر سالم به دنیا میاد ، من توی درسام خوب میشم و ….
ولی همیشه به دنبال یه راهی میگشتم که این اتفاقای خوب توی زندگیم بیوفتن . اگه مریض میشدم ام یجیب میخوندم چون بهم گفته بودن با این ذکر میشه مریضی رو پشت سر گذاشت ، اگه تو راه بودیم و یا از خونه میزدیم بیرون باید آیت الکرسی میخوندم تا سالم به مقصدم برسم و اگه یه بار نمیخوندم دیگه مطمعن بودم که یه بلایی سرم میاد ، اگه میخواستم توی درسام خوب بشم و خدا دوستم داشته باشه باید نماز میخوندم و هر روزی که میگذشت و من بازم نماز نمیخوندم احساس گناه عجیبی میکردم انگار هیچ راه دیگه وجود نداشت که به خدا نزدیک بشم و توی دلش جا بشم و مثه اون فرشته کوچولوهایی که توی تلویزیون نشون میداد و نماز میخوندن دوستم داشته باشه .
همیشه فکر میکردم اگه یه دونه اسباب بازی اضافه بگیرم پول مامان بابام تموم میشه و دیگه هیچ پولی براشون نمیمونه برای همین با خجالت و استرس ازشون درخواست خرید وسائل جدید میکردم با اینکه اونا همیشه هر چی نیاز داشتم برام میخریدن ولی این فکر توی سر من همیشگی شده بود تا همین چند وقت پیش که فهمیدم هر چی بیشتر بخوام بیشتر بهم میده و منم اولش میترسیدم که بیشتر بخوام انگار این افکاری که توی سرم بودن و بهم میگفتن لیاقت داشتن چیزای بیشتر رو ندارم با افکاری مثل اینکه من همیشه باید صرفه جویی کنم چون ممکنه همه چیز تموم بشه ، توی سرم قاطی شده بودن ولی من به خودم گفتم بزار امتحان کنم . اولین باری که یه پولی میخواستم و خیلی یهویی دوبرابر اون مبلغ اومد توی حسابم واقعا تعجب کردم و باورم نمیشد این اتفاق واقعی باشه . کم کم این ماجرا ها تکرار شد و من فهمیدم این درستشه و الان دارم درست فکر و رفتار میکنم.
این نشونه ی تغییر نوع نگرشم بود.
اگه بخوام صادق باشم در گذشته من هیچ باوری به چیزی که توی ذهنم بود نداشتم البته بچه هم بودم اما خب همین شده بود که من خیلی وقتا که از زندگیم ناراضی میشدم و حتی احساس بدم باعث شده بود توی وجود داشتن خدا هم شک کنم و این منو عصبی میکرد ، چون من تمام سعیمو میکردم همون دختری بشم که توی کتابای دینی مون گفته بودن خدا دوسش داره ولی هر چی به اون دختر نزدیک تر میشدم ، از خود واقعیم دورتر میشدم. من واقعا از نماز خوندن فرار میکردم ولی همیشه سعی میکردم نمازمو اول وقت بخونم چون فقط و فقط به خاطر ترسش و شاید پاداشی که ازش حرف میزدن ادامه میدادم و میخوندم . یه روز پا میشدم از صبح تا عصر همش نماز میخوندم به جای تمام نمازاییم که قضا شده بودن و چقدر همه تشویقم میکردن اما خود من سر نماز به هر چیزی فکر میکردم جز کاری که دارم انجام میدم. نه معنی چیزایی که میگفتم یادم بود ، نه حواسم به نمازم جمع بود و صاف میرفتم یه جایی که همه نشسته بودن نماز میخوندم که هم بشنوم بقیه دارن از چی حرف میزنن و هم بقیه منو ببینن که چه دختر خوبیم که دارم از صبح نماز قضا میخونم.
ولی یه بار معلمم ادبیاتمون یه حرف درست بهمون زد ، اونم این بود که اگه از روی عشق نماز میخونید بخونید اگه نه هیچ فرقی با نخوندنتون نداره . منم یه ذره بهش فکر کردم و دیگه ازون به بعد نماز نخوندم. اولشم برام سخت بود چون میترسیدم ، مامانمم چپ چپ نگاهم میکرد و خالم هر وقت میدید من نماز نمیخونم فکر میکرد عادت ماهانم ولی بعد یه مدت که دید من کلا نماز نمیخونم همش سعی میکرد از خوبیای نماز بگه و غیر مستقیم منو تشویق کنه به نماز خوندن ولی من دیگه حداقل الان میدونم که راه ارتباطی من با خدا احساسمه و اگه احساسم خوب باشه یعنی دارم راه درستو میرم نه وقتی که حتی یه نماز غذا توی کارنامم ندارم.
من خیلی خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم استاد عزیز و خیلی بده که هر روز نمیام تمرین مربوط به اون روزمو بنویسم و پشت گوش میندازم و میدونم همه ی اتفاقای بدی که داره برام میوفته به خاطر اینه که به احساسم رسیدگی نمیکنم و احساسم کم کم داره بد میشه . برای خودم آرزوی موفقیت میکنم و میخوام یه تعهد کوچولو بدم و شروع کنم به برگشتن به حالت اصلیم و هر روز یه قدم برای خوب کردن احساسم بر دارم.
خدایا ازت کمک میخوام لطفا بیشتر از چیزی که من دارم تلاش میکنم کمکم کن
ممنونم استاد عزیز